تاریخ انتشار : ۰۷ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۶  ، 
شناسه خبر : ۷۳۶۷۱

نویسنده محترم نقد نامه که متاسفانه مرا از آشنایی با نام خودشان محروم کرده‌اند، در مقاله‌ای نسبتاً مفصل‌، عرایض و مواضع اینجانب در ویژه‌نامه چشم‌انداز ایران ( فروردین 1383) را نقد نموده، نکات و مطالبی را به میان آورده‌اند که احساس می‌کنم برای روشن‌تر شدن ذهن ایشان و دیگر خوانندگان محترم نیاز به توضیحاتی هست. این توضیح برای ‌آن است که هم مقصود و منظور اصلی بنده روشن شود و هم در صورت اقناع ایشان، ‌با تلاش و جست‌وجوی مشترک و همگانی در راه کشف و شناخت و تبیین خصوصیات مثبت و منفی ملتمان به شناسایی عوامل و علل ریشه‌ای عقب ماندگی هانائل شویم؛ عواملی که در طور تاریخ تکرار و استمرار داشته، ‌امروزه در جهت‌گیری‌های ملی و دولتی و در نهایت در سرنوشت اما اثر گذار هستند.
ما ایرانی‌ها همچون هر ملت و کشور دیگری که آهنگی برای پایان دادن به عقب ماندگی‌های تاریخی و آغاز روند ترقی و تعالی خود دارند، تا به آن درجه از خودشناسی ملی یا آشنایی به ضعف‌ها و قوت‌های تاریخی و طولانی مدت خود دست نیابیم، نمی‌توانیم در وضع و حال اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کنونی خود تحولی اساسی ایجاد کنیم. با وجود آثار مخرب و پردامنه‌ای که نظام‌های استبدادی داخلی و استعماری خارجی در وضع و حال کنونی ما داشته و دارند، ‌ما اگر تا قیامت هم از ستم و جفا و تخریب این عوامل بنالیم، راه نجات و توسعه و تعالی پایدار به روی ما باز نمی‌شود. راه رهایی عمومی و ملی از تغییر در خود و بینش‌ها و رفتار‌های خود آغاز می‌شود. در مقدمه لازم می‌دانم مختصری درباره فضای عمومی بحث در ویژه‌نامه چشم‌انداز ایران و نیات و ضرورت‌های واقعی که به ارایه آن مطالب منتهی شد، ‌توضیحاتی عرض کنم. امیدوارم تکرار برخی مطالب موجب ملال خاطر نشود.
این راقم در گذشته زندگی اجتماعی و سیاسی خود، اگرچه همواره با عوامل نفی استقلال و خدشه بر تمامیت و منافع ملی، ‌اعم از داخلی یا خارجی رودرویی و مبارزه داشته است، ولی اصل راهنمای او « ناسیونالیسم» یا نژاد پرستی یا حس برتری ایران و ایرانی یا مجد و عظمت شاهنشاهان باستانی ایران نبوده است. لیکن در دو دهه اخیر با ملاحظه و دقت در تحولات درونی کشور و مسیر انحطاطی (که در صفحات 4 تا 7 ویژه نامه، ‌به برخی علائم و شواهد آن اشاره شده است) به این نتیجه رسیده‌ام که در میان تمام گروه‌بندی‌های قومی‌، منطقه‌ای، طبقاتی و عقیدتی جامعه ما، آن موجود و واقعیتی که بیش از همه و به اضعاف مضاعف، ‌ضربه و خسارت دیده و تضعیف شده و پر و بال شکسته در معرض فروپاشی قرار گرفته است، ‌همانا کلیت ایران و ملت ایران است که بیشتر و پیش‌تر از همه باید فکری برای نجات آن از اضمحلال نمود.
از سوی دیگر در این روزگار، در میان انبوه گرایش‌ها و مواضعی که به داعیه مردم سالاری و آزادی، با حاکمیت سیاسی و انحصاری رویارویی و تعارض دارند، ‌مشاهده می‌کنم که به نوعی بحران هویت یا رها کردن اعتماد و اتکا به خود وجود دارد. در میان برخی از مبارزان و مخالفان (اپوزیسیون) حاکمیت کنونی، روحیه نگاه به خارج یا جذب و جلب حمایت قدرت‌های خارج رشد کرده و بازار یافته است. ضمن این که در میان جناح‌های معروف به محافظه‌کاران نیز برخی گرایش‌های جلب حمایت قدرت رقیب آمریکا به چشم می‌خورد. در حالی که در تمام دوره جنبش نوگرایی (مدرنیسم) از پیش از انقلاب مشروطیت تا سال 1368، ‌نفی استعمار و قطع نفوذ و دخالت قدرت‌های خارجی در امور داخلی ایران، ‌برای آزادی خواهان و مبارزان راه آزادی و استقلال، یک آرمان به شمار می‌آمد. ما اکنون نمی‌توانیم آن آیمان دیرینه ملی را کنار گذاریم این کار به معنای پاک کردن صورت مساله است.
مساله مدرنیسم یا نوگرایی در بیشتر کشورها و ملت‌های مشرق زمین، ‌از اوایل قرن نوزدهم مطرح و مورد مشاجره گروه‌های سنت‌گرا و اصلاح طلب قرار داشته است. چنان که به نقل از کتاب « مقایسه نقش بخبگان در توسعه سیاسی ایران و ژاپن»(1)، در ژاپن نیز درگیری این دو جناح یعنی سنت گرایان و نوگرایان بسیار شدید و با خشونت تمام همراه بوده است، ‌امری که از یک و نیم قرن پیش تا امروز در ایران ما هم بوده و استمرار داشته است. ولی چرا در ژاپن، ‌این منازعه شدید و خصمانه به تشکیل و تکویت دولت و کشور کنونی ژاپن منتهی شده که با وجود کوچکی مساحت و محرومیت از منابع طبیعی، در صنعت، اقتصاد و اقتدار و قدرت نظامی (تا قبل از جنگ جهانی دوم) رقیب کل غرب و سرمایه‌داری اروپا و آمریکا گردیده است؟ ولی ما را تعارض و تخاصم این دو جناح به جایی برده است که امروزه عقب مانده‌ترین کشورهای مشرق و خاورمیانه شده‌ایم؟! نویسنده آن کتاب، تفاوت میان دو جامعه ژاپنی و ایرانی را در وجود « احساس ملی» یا دلبستگی و وجدان مشترک میهنی در بین نخبگان ژاپنی و فقدان آن در ایران می‌داند.
مشاهده این حالات و تفاوت‌ها در ایران کنونی ما، ‌مرا به یاد اظهار نظر یا به تعبیر دیگر « ناله» میرزا تقی‌خان امیر کبیر انداخت که در مصاحبه با همسر سفیر انگلیس در تهران، از وضع اجتماعی و فرهنگی و سیاسی مشابهی با روزگار حاضر حکایت می‌کند و به حس بیگانگی از خود و وابستگی و دلباختگی به فرنگی در میان دولتمردان عهد خویش اشاره می‌کند.
بنابراین به این نتیجه رسیدم که آن عامل غایب که از یک و نیم قرن پیش تاکنون ( از زمان قائم مقام تا امروز) موجب تضعیف نهضت بیداری ملت ایران برای نو شدن و احقاق حقوق خود در برابر حاکمیت استبداد و سلطه و اعمال نفوذ بیگانگان قدرتمند گردیده است، همانا فقدان احساس ملی یا دلبستگی‌ها و اعتماد به نفس وطنی یا تقدم منافع و مصالح ملی بر منافع و عقاید گروهی بوده است.
در فصل نخست کتاب افضل الجهاد اثر عمار اوزگان، ‌اندیشمند و کارشناس سیاسی الجزایری که به رغم پرورش یافتگی در فرهنگ مارکسیستی، ‌در درک اهداف و ضرورت‌های انقلاب الجزایر، از کمونیست‌ها بسیار فاصله گرفت، مثل جالبی آورده شده است. در آنجا وضعیت ملت الجزایر و روشنفکران آن کشور در برابر استعمار همه جانبه فرانسه به پرنده‌ای ضعیف تشبیه شده است که در بالای درختی شاهد نزدیک شدن ماری سمی و خطرناک است و به کلی «‌سحر» شده و در تجای خود بی‌حرکت مانده است. نویسنده می‌گوید:در چنین حالتی آیا جز این که به آن پرونده ضعیف و مظلوم القا کنیم که او «‌بال و پر»‌دارد و می‌تواند با پرواز خود از شر جاذبه آن مار رهایی یابد، چاره‌دیگری داریم؟! وضع ما ملت و دولت ما را «‌سحر»‌کرده است، ‌خود و توانایی‌های خود و امتیازات خود را فراموش کرده‌ایم. فعلاً در قدم اول باید تلاش کنیم که ملت ما « خود» را بازیابد و همچون خودباختگان و غرب زدگان چشم امید به اقدام و دخالت فرنگیان ندوزد و آهنگ فرنگی شدن «‌از ناخن پا تا فرق سر» ننماید. اکنون که کسب ارزش‌های مردم سالاری در راس نهضت نوگرایی قرار گرفته است، ‌ناگزیریم به ایرانی یادآور شویم که بسیاری از مبانی و ریشه‌های مردم سالاری، ‌چون تساهل و تسامح و کثرت‌گرایی را آنها در فرهنگ و تمدن باستانی خود دارند و نیازی به خودباختگی در برابر تمدن غرب ندارند.
ناقد محرتم ملاحظه فرمایند که این اندیشه‌ یا تحلیل از شرایط اجتماعی و فرهنگی ایرانیان، با تعریف و تمجید از خود و فرافکنی مسوولیت عقب‌ماندگی‌ها و این که بخواهیم تنها مسوول این نابسامانی‌ها را عوامل خارج از خود ملت یعنی استبداد یا استعمار بیندازیم، ‌فاصله و تفاوت بسیار دارد.
بنابراین پیش از طرح نقاط ضعف به نکات مثبت و ویژگی‌های نیکو در میان ملت ایران پرداخته‌ایم این کار جز برای خودیابی و احساس هویت و حیات و درک سابقه تمدنی برجسته درمیان این ملت نیست تا انگیزه و محرکی برای جنبش و تحرک ایجاد شود.
اما در جریان یافتن راه درمانی بر این بیماری تاریخی، کم‌وبیش به ضرورت یک جنبش همگاهی و عمومی می‌رسیم که بر مبنای تجربه صد و پنجاه سال اخیر از عهد محمد شاه قاجار تاکنون و برای دوری از عوامل تضعیف روحیه و خودباختگی، ‌رویکردی به سوی وحدت همه مردم و تعالی و ترقی آنان داشته باشد. چنین وحدت و تمرکزی دربین گروه‌های اجتماعی با گرایش‌ها، منافع و عقاید متنوع و متکثر و گاه متضاد و متخاصم، ‌با تبلیغ و شعار و اصرار ممکن نیست، مگر آنگاه که این گروه‌بندی‌‌های متنوع اجتماعی به یک عامل یا واقعیت عینی مشترک بین همگان، ‌آگاه ، ‌معترف، ‌دلبسته و وفادار باشند. تا چنین عامل مشترک عینی وجود نداشته باشد، ‌یا نسبت بدان اعتقاد و تعهدی صورت نبندد، ‌همزیستی و صلح و ذوق و شوق ترقی و تعالی ملی ممکن نیست. واقعی‌ترین و تردید ناپذیرترین عامل مشترک بین همه گروه‌ها، طبقات، ‌مناطق و مذاهب و مکاتب فکری و جریان‌های اجتماعی، ‌کلیت« ملت ایران» یا وطن ایرانی به عنوان ظرف زمانی و مکانی آن واقعیت مشترک، قابل تشخیص و شناسایی است. امور عقیدتی، ‌ایدئولوژیک یا مذهبی که اختصاص به مومنان و پیروان همان عقیده یا مسلک و مذهب دارند، تنها در میان همان پیروان و معتقدان است که می‌تواند تعهد و پای‌بندی مشترک ایجاد نمایند، ‌بنابراین نمی‌توانند مبنای مشترکی برای همزیستی همه گروه‌های اجتماعی قرار گیرند. از سوی دیگر امور ذهنی بستگی به تلقی و برداشت هر فرد دارد. به جز نام و عنوان، ‌مفاهیم تو حدود آن در افراد مختلف، متفاوت است. این گونه امور وجدانی و ذهنی که محتاج تعلمی و تعلم هستند تا پیروانی بیابند، حتی اگر به صورت قراردادهای اجتماعی تدر آیند، آزاد کننده نیزو و انرژی و برانگیزاننده شور و هیجان و نشاط نمی‌توانند باشند. در حالی که کشف و ادراک واقعیت‌های عینی و تاریخی، انرژی بخش و شور آفرین می‌باشد، برای عقب‌ماندگان از قافله ترقی و تعالی، در میان یک ملت، ‌چنین انرژی و شوروی ضرورت حیاتی دارد.
بدین ترتیب اگرچه ممکن است از ادعا و علاقه ما نسبت به ایران و ایرانیت، ‌بوی ناسیونالیستی استشمام شود، ‌ولی در حقیقت جنبه ایدلوژیک و ارزش مدارانه ندارد، بلکه از منظر نگاه و بررسی واقعیات اجتماعی کشورمان و جست‌وجوی عقلانی و کارشناسی راه‌های درمان این بیماری است. وقتی احساس می‌کنیم که بخش‌ یا وجهی از و جوه اجتماعی و ملی‌مان دچار ضعف و سستی شده است، ‌عقلانیت ایجاب می‌کند که به طور خاص، مدتی به تقویت و ترمیم آن وجه پرداخته شود. به تعبیر دیگر این گرایش ملی یک گرایش نظری ما بعد تجربه است، ‌نه ما قبل تحریم‌ یااعتقاد و ایدئولوژیک.
شمه‌ای از آن بیماری‌های اجتماعی را که صورت مزمن و تاریخی یافته‌اند، در صفحات ت4 تا 7 ویژه نامه چشم‌انداز ایران ذکر کرده‌ام که نیاز به تکرار نیست.
برای درمان این بیماری مزمن، آیا باید به امید قدرت‌های خارجی بود که از ماورای مرزها بیایند و مسائل داخلی ما را حل کنند؟ این راه حل، در وهله نخست سلطه پذیرانه و ناشی از احساس حقارت ملی و نشانی از عدم کفایت و رشد یافتگی اجتماعی است، خطرزاست و لذا معقول نیست؛ دوم آنکه محرک خشونت و مخرب مسالمت ووحدت ملی خواهد بود و چشم‌انداز سعادت بخشی در افق ما قرار نمیدهد؛ حضور نیروهای خارجی در کشور صرف نظر از مسائل ومشکلات خاص خود، نه تنها خیانت و وابستگی رجال و گروه‌های داخلی را تشدید می‌کند( ماند دوران آزادی با حضور نیروهای خارجی در کشور ما طی سال‌های شهریور 1320 تا 1329) بلکه هیچ یک از مشکلات و بیماری‌های تاریخی و مزمن ما را هم درمان نمی‌نماید. تنها دخالت خارجیان برخی آثار و عواقب آن را به عقب می‌اندازد یا صورت مساله را پاک می‌کند. راه دوم انتظار یا اقدام در جهت قیام وشورش‌های مردمی علیه حاکمیت است؛ این راه نیز غیر از تخریب و انهدام ته مانده موجودی ملی‌، جنگ‌‌ داخلی و تجزیه طلبی‌ها و سرانجام دخالت دولت‌‌های خارجی و فروپاشی نظام حاکم که به فروپاشی ایران نیز منجر می‌شود، فایده دیگری ندارد. پس تنها راه عقلایی و کارشناسی، ‌نهضت فراگیر ملی است که اهداف و محورها و ضوابط آن را تاجایی که به نظرم رسیده است در ویژه نامه چشم انداز ایران مورد اشاره قرار داده‌ام.
اما برای پی‌ریزی یک نهضت فراگیر ملی و رهایی بخش از عقب‌ماندگی و وابستگی‌ها باید به تقویت و پررنگ شدن احساس ملی پرداخت و در این راه ناگزیریم برای پرهیز از اتکا به عقاید و احساسات خودمان، نخست با استفاده از نظریه عمومی سیستم‌ها، ‌عینیت تاریخی و اجتماعی ملت ایران را تثبیت و محکوم کنیم و دوم این که سیر تکوین و تحول و تکامل این واقعیت اجتماعی را در طول تاریخ تحقق و جست‌جو نماییم.
تصور می‌کنم، ‌اختلاف نظر ناقد محترم با اینجانب و مطالب درج شده در ویژه نامه از این به بعد شروع می‌شود. ازآنجا که نسبت به مقدمات یاد شده اظهار نظری نکرده‌اند، ‌باشد که مخالفت تحلیل و استدلال ما نباشند. نظر ایشان در مورد خصوصیات منفی ملت ایران در طول تاریخ شکل گیری تمدن و هویت اوست. ما برای احراز هویت ملی ناگزیر به جست‌وجویی ویژگی‌ها و ممیزات ملت ایران که از ابتدای تکوین آن تاکنون استمرار داشته است، ‌می‌باشیم، ‌چرا که همین ویژگی‌های خاص است که ملت ایران را از دیگر ملل تمایز می‌سازد. این خصوصیات لزوماً و همیشه مثبت وافتخار آمیز نیستند. بعضی از این صفات در شرایط خاصی ممکن است مفید به حال و سرنوشت ملت باشد و برخی دیگر در شرایط دیگر.
به هر صورت، ‌خصال منفی و مثبت در ملت ایران همچون دیگر ملل وجود دارند، ولی اگر یک احساس همبستگی، ‌یا تعلق خاطر ملی یا قومی در مردمی وجود داشته باشد، ‌بین صفات مثبت و منفی فرقی نیست، چنان که ترک‌‌های ترکیه به بسیاری از ویژگی‌های مثبت و منفی خودشان می‌بالند و همین بالیدن محصول احساس ملی آنهاست.
اتفاقاً در سرگذشت ملت‌ها و اقوام و یا حتی احزاب و گروه‌های اجتماعی، سابقه تلخی‌ها و دردها و رنج‌ها و پیروزی‌ها و شکست‌ها و علاقه‌ها و آرمان‌ها و اسطوره‌ها نیز عامل انسجام بافت ملی و بروز همبستگی و تعلق خاطر و احترام یک ملت نسبت به هم می‌شود.
ملت ایران هم در مسیر تاریخی خود صفات مثبت و منفی از خود بروز داده است. حوادث و فراز و نشیب‌ها و هجوم و غارت‌ها و سرکوب‌هایی را نیز تحمل کرده است. تبدیل همه صفات منفی به مثبت به سادگی ممکن نیست، ولی همه اینها می‌توانند عامل دلبستگی جمعی و پیدایش و تحکیم احساسات یا وجدان ملی بشوند به این شرط که با نگاهی وحدت‌گرا و دوستدار کل ملت به آن نظر شود. نگاهی حاکی از عبور از اکثرت‌ها به یک واحد فراگیر، فرد به جمع، شهروند به ملت و کشور و سرانجام تکوین « ما» از درون تمامی « من» ها. به نظر من مردم هند و ترکیه و ژاپن و چین و اروپایی غربی و شمالی از این صفت برخوردارند ولی ما ایرانِی‌ها هنوز از حالت «‌من» فردی به « ما»ی جمعی نرسیده‌ایم. شاید ملت‌های دیگر همچنین باشند، ولی مسلماً آنها که به پیشرفت و ترقی دست یافته‌اند چنین نیستند. زیرا ترقی و توسعه کل یک جامعه مستلزم این است که آن افراد و دسته‌ها و گروه‌های اجتماعی که از مزایا و توانایی‌های مادی و معنوی برخوردارند، ‌مزایای خود یا بخشی از آن را در اختیار جمع یا محرومان بگذارند تا مجموعه، به پیشرفت و ترقی دست یابد. به هر حال احساس تعلق خاطر نسبت به جمع و جامعه یا سرزمین و کشور، هرجا و هر زمان که به وجود آید، ‌ترقی اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و مردم‌سالاری واقعی (نه تنها قانونی) و همبستگی عمیق شهروندان و سرانجام پیشرفت و اقتدار مملکت هم پیش می‌آید. چنان که در ژاپن و چین و هند و ترکیه چنین شد و همه آنها با و جود محرومیت از منابع و ذخایر طبیعی، دست کم از نظر مادی وگاه فرهنگی‌، از ما که ثروت هنگفت نفت را در اختیار داریم، رشد یافته‌تر می‌باشند.
اینجانب به هیچ وجه نمی‌خواهم ایرانی را سرشار از صفات عالیه فردی و اجتماعی جلوه دهم یا به قول ناقد محترم مردم را با این تمجیدات فریب داده، ‌دلخوش سازم، اما امید و دلگرمی دادن به مردم برای چیست؟ منفعت و فایده مستقیم یا غیر مستقیم این دلگرمی آن است که ایرانی از حالت افسردگی و خودباختگی در برابر دولت‌های دیگر یا در برابر ارباب قدرت و ثروت بیرون آید و احساس کند که خود استعداد و توان دارد و اگر بخواهد می‌تواند در ردیف ملل راقیه و مقتدر عالم در آِد که : اذا الشعب یوما اراد الحیات / فلابد ان یستجیب القدر/ و لابد اللیل ان ینجلی/ ولابد للقیدان ینکسر. . . (2) اگر این حال در ایرانی به وجودآید، امثال من را لذت و رضایت بسیار حاصل می‌شود ولو آن که خود جز محرومیت یا انزوا یا هزینه‌های دیگر نصیبی نبریم.
در جست‌وجو ویژیگی‌های عمومی ملت ایران، اگر به تاریخ رسمی و مشهور کشور مراجعه کنیم، ‌همه جا را در انحصار تاریخ شاهنشاهان و سرداران کم و بیش جبار و خونخوار و متجاوز می‌یابیم. سلسله شاهان ساسانی و صفویه از نمونه‌های نمادین آنها هستند. من در بازشناسی هویت ایرانی حساب شاهان و حکومت‌ها را از ملت جدا نموده‌ام (صفحه 20 به بعد ویژه‌نامه) ناسیونالیسم پهلوی‌ها و برخی نوگرایان صدر مشروطیت که تاکنون مدعی مجد و عظمت ایران قدیم، ‌به دلیل قدرت و جلال شاهنشاهان آن بودند، مورد تایید ما نبوده و نیستند. از همان زمان یعنی دهه بیست شمسی که پا به عرصه اجتماعی گذاشتیم، ‌با این نشانه یا نماد از هویت ایرانی مبارزه نمودیم. همان طور که مدت سی‌قرن، مردم ایرانف همه با سلاطین و حکومت‌های جبار بیگانه بودند و اگر مبارزه نکردند یا سکوت و تقیه پیش گرفتند، ‌همچون آتشی در زیر خاکستر منتظر فتوری در اقتدار آن شاهان و امیران متجاوز بودند.
اما شاهان هخامنشی ویژگی‌های برجسته‌ای نسبت به دیگر سلسله‌‌های پادشاهان ایرانی یا سلاطین دیگر ملت‌ها داشتند که در ادامه مقاله به آن اشاره می‌کنم. منشور یا عهد‌نامه‌هایی که به صورت سنگ نبشته‌ها از آنان برجای مانده است حکایت از مطالب پرمحتوا و عالی و از بینش و معرفت و حکمت مملکت داری آنان می‌نماید. این خصلت دوعلت یا ریشه می‌‌تواند داشته باشد؛ نخست آن که این پادشاهان نزدیک‌ترین سلسله حکومتی به عصر زرتشت بوده‌اند و طبعاً آثاری از تعالیم او را کسب کرده، در رفتار خویش با ملل مغلول منعکس می‌کردند. دوم آن که اگر فرض کنیم که آن شاهان تنها در سخن و آثار نوشته خود مثل شاهان قاجار و پهلوی دوم حرف‌های زیبا و دنیا پسندانه‌ای برای جذب و افسون مردم می‌گفتند، ولی در عمل خود به راه دیگری رفتند، بازهم باید اعتراف کنیم که مطالب و محتوای منشور کورش یا کتیبه داریوش اول، ‌حتما مورد علاقه و دلخواه مردم بوده است. در این صورت باید پذیرفت که مردم ایران در آن روزگار، در عرصه کورش و داریوش چه ویژگی‌ها و ارزش‌های عالیه‌ای را می‌پسندیدند.
در ویژه‌نامه چشم‌انداز ایران صفحه 22 ستون اول، با عنوان مذهب حکومتی و مذهب مردمی، جدایی کامل و ماهوی مذهب شاهان و زرتشتی‌گری شاهنشاهی را از مذهی شاهان و زرتشتی‌گری شاهنشاهی را از مذهب مردمی، به روشنی یادآور شده‌ام. از همان زمان هخامنشیان و مادها پس از درگذشت کورش، مذهب مردمی از ظاهر تاریخ و تاریخ نویسی ایرانیان (غایب) شد و فقط وجه عرفانی آن مذهب مردمی در مقاطعی از تاریخ قبل از اسلام ظاهر گردید، آن هم در میان خواص و حکمای (خسروانی) چنان که شهاب الدین سهروردی، ‌بینانگذار فلسفه اشراق پس از اسلام به اعتراف خود، ‌مبانی حکمت الاشراق و آیین نور را از حکمای خسروانی پیش از اسلام الهام گرفته است. درکتاب « منطق عشق عرفانی» اثر استاد محقق مهندس علیقلی بیانی نیز این موضوع مفصلاً تشریح شده است. (3)
بنابراین رفتار و سلوک شاهدن را نمی‌توانیم نماد خصوصیات همه ایرانیان بدانیم. مثال‌های ناقد محترم از تعدی و تجاوز به ساکنان بومی سرزمین ایران، ‌عملکرد همین سلسله‌های پادشاهی، ‌به ویژه ساسانیان یا صفویان بوده است. به دلیل استبداد طولانی مدت و خشن و جبارانه عصر ساسانیان کمتر آثاری از ویژگی‌های مردمی در تاریخ مدون می‌توان پیدا کرد، زیرا اگر اندک اثرگذاری مردمی در آن دوران بروز می‌داشت، در زیر حاکمیت مطلقه و بسته و طبقاتی ساسانیان سرکوب و منهدم می‌گردید. در تاریخ تنها درآثار صوفیان و عارفان که به دلیل بی‌اعتنایی آنان به حکومت و قدرت و ثروت، ‌چندان مورد خصومت و رقابت شاهان و مداحان ایشان نبودند. می‌توان جلوه‌هایی از اخلاقیات ایرانی را یافت. چنان که جمله معروف سر در مزار شیخ ابوالحسن خرقانی در عهد محمود غزنوی، ‌بیانی نمادین است از روحیه تساهل و تسامح و کثرت‌گرایی ایرانی:« هرکس در این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید زیرا آن که به نزد حق تعالی به جان ارزد، البته به نزد ابوالحسن به نان ارزد» البته روحیه صبر و سکوت یا تقیه و سازش مردم ایران، در زمان قدرت مطلقه شاهان مستبد و جبار و سپس افراط‌گرایی ورادیکالیسم آنان برای حذف این حاکمان به محض‌آن که اندک فتوری در قدرت آنان پیدا شد، در خور تحسین نیست. چه بسا همین روحیه موجب ضعف و شکست جنبش‌های مردمی و در نهایت شکست و بازآمدن استبداد جدید گردیده است بنابراین بنده نمی‌خواهم آن را به عنوان صفتی مثبت و افتخار آمیز معرفی نمایم، ‌بلکه آن را چون یک بیماری ملی تلقی می‌کنم که اعتدال نمی‌شناسد و باید در اندیشه علاج آن بود. حکومت نادر شاه افشار که شاید تنها دولت ایرانی نسب جبار و استبدادگرا بود، یک واکنش افراطی شناخته می‌شود در برابر تحقیر ملی که در آخر عصر صفویه از جانب افغان‌ها و اشرف افغان‌ برملت و دولت ایران وارد گردیده بود. اقوام آریایی‌، ‌مهاجرت یا تهاجم؟
دراین قسمت، اطلاعات خویش را از کتاب « زرتشست، ‌مزدیسنا و حکومت» اثر محقق ارجمند معاصر، مهندس جلال آشتیانی ارایه می‌نمایم. (4)
اقوام آریایی که در جنوب روسیه از دریاچه آرال تا ولگای جنوبی و شمال قفقاز پراکنده بودند، در جست‌‌وجوی سرزمین‌های معتدل تر‌، به لحاظ آب و هوا، ‌در حدود دو هزار سال پیش از میلاد مسیح شروع به مهاجرت کردند. شاخه‌‌ای ازآنها به طرف جنوب شرقی (هندوستان امروز) رفتند و در حدود قرن هفدهم و شانزدهم پیش از میلاد مسیح به دره رودخانه «ایندوس» رسیدند ودر آنجا با اقوام صاحب تمدن باستانی و پیشرفته‌تری به نام «‌هارپا» و « موهتجودارو» برخورد کرده، ‌با جنگ و ستیز و قتل و غارت، ‌آن تمدن‌ها را منهدم کردند و خود جانشین آنها شده، دولت یا « راج نشین» تشکیل دادند. « ودا» قدیمی‌ترین اثر مکتوب شاخه هندی آریایی‌ها می‌باشد. شاخه دیگر در همان قرن هفدهم پیش از میلاد، ‌به طرف جنوب، ‌یعنی خراسان، هرات و سیستان کوچ کردند. اتفاقاً ظهور زرتشت نیز با توجه به نقل قول‌های کتاب یاد شده تاز پژوهشگران و ایران شناسان و تحلیل نظرات آنها، ‌در همان قرن هفدهم پیش از میلاد اتفاق افتاده است. پس می‌توان گفت که آن شاخه از آریایی‌های کوچیده به ایران، نسبت به دو شاخه دیگر هندی و اروپایی‌ بوده است. تاریخ، انتقال آریایِی‌ها به طرف ایران یعنی خراسان، مرو، ‌هرات تاسیستان قریب به یک هزار سال طول می‌کشد که این خود حاکی از آن است که آنان آرام و بدون شتاب و جنگ‌ و خونریزی، ‌از طریق آمیزش و تعامل تبا بومیان آن سرزمین‌ها (شرق ایران امروز) به این نقاط مهاجرت کرده‌اند تا این که در قرن ششم پیش از میلاد نخستین دولت پارسِی‌ها با آیین زرتشت در جنوب ایران تاسیس می‌شود. . . تمام آریایی‌ها پیش از حرکت به سمت جنوب شرقی (هند) و ایران و غرب (آسیای صغیر و اروپا) دارای آیین بت پرستی و چند خدایی بودند. میترائیسم‌ یا مهر پرستی، ‌میان همه آنان رایج و مشترک بود. علاوه بر «‌میترا» آنان خدایان دیگری همچون « ایندرا» و « وارونا» را پرستش می‌کردند. بسیاری از محقیقن گویند که « ایندرا» بزرگترین خدای آریایی‌های قدیم بوده است که خدای جنگ و چنگاوری و نیروی بی‌مهار و وحشی سرشار از شهوت و در خوراک، ‌از همگان سر بوده است! هم او خدای رعد و توفان و باران نیز محسوب می‌شده است. نام « ایندرا» در وداهای هندی کلمه‌ای است به معنای «‌وحشتناک» و حاکم قدرتمند و مسلط. میترائیسم در سراسر اروپای غربی نیز گسترده شده بود. بنابراین شاخه ایرانی که تاریخ نشانی از جنگ و قتل و غارت آنان نمی‌دهد، ‌به دلیل تعالیم زرتشت و نه به دلیل ویژگی‌نژادی آریایی، از این صفات ناپسند و خشونت بار بری بوده‌اند. قدیمی‌ترین اثری که از زرتشت تباقی مانده و متعلق به شخص اوست و خالی از دخالت‌ها و تحریفات هخامنشیان در قالب اوستای قدیم و ساسانیان (اوستای متاخر) می‌باشد، سرودهایی به نام «‌گات» و مجموعه آنها به نام « گاتاها» است که همه راز و نیاز با خدای یکتا و شبیه به دعای ابوحمزه ثمالی یا مناجات شعبانیه شیعیان است. زبان گاتاها با زبان وداهای شاخه هندی بسیار شبیه است. کلماتی دارند که خود حاکی از وحدت منشا آنهاست، ‌ولی عقاید روحانی و دینی وداها با گاتاها تفاوت کلی دارد. محتوای وداها بت پرستانه است ولی محتوای گاتاها توحیدی است. همچنین رفتار شاخه هندی با رفتار کوچندگان به ایران که از زرتشت اثر گرفته بودند، تفاوت عمده داشت؛ شاخه هندی با جنگ و غارت تا به دره «‌ایندوس» پیش رفتند و از همان اولین قرن هجرت به تشکیل دولت مستقر موفق شدند و این نشانه تهاجم است. در حالی که شاخه ایرانی به تشکیل هیچ دولتی تا یک هزار سال بعد نپرداخته است. دولت مستقر، خود می‌توانست نماد جبر و قهر و تحمیل خود بر بومیان باشد، ‌ولی آیین زرتشت، ‌هدف حکومت کردند نداشت، بل هدف تهذیب اخلاق و رفتار مردمان را داشت. در کتاب یاد شده (مزدیسنا و حکومت) در صفحات 21 به بعد نشان می‌دهد که ایرانیان پس اززرتشت رفته رفته به آیین قدیم آریاها سوق داده شدند و در میان آنان ستایش ایزدان فراوانی چون ایزد‌آب، آتش، خورشید و نیروهای طبیعی مجدداً برقرار گشت و خدایان دیگری در کنار میترا و اگریمن( اهریمن) و بهرام که مشترک بین آریاییان قدیم بوده، ‌در میان ایرانیان نیز رواج یافته است.
این واقعیت حکایت ازآن دارد که حکومت‌‌های موسوم به « دینی» که آیین معینی را وسیله امتیاز و اقتدار خود می‌سازند، درعمل، حتی آیین مورد اعتقاد خود را تحریف و واژگونه می‌نمایند. از این پس، ‌تنها هدف توجیه و تسجیل حاکمیت خود را پی‌گیری می‌کنند.
غیر از دو شاخه یاد شده (هندی و ایرانی‌) شاخه دیگری به سوی اروپا رفتند و با مردم یونان و اروپای شرقی در‌آمیختند و در واقع جانشین آنها شدند. شاخه‌ای نیز به غرب ایران و آسیای سغیر کوچ کردند که به علت برخورد با تمدن‌های باستانی سامی بین‌النهرین و تاثیرپذیری ازآنان یعنی آشوری‌ها، ‌بابلی‌ها و کلدانی‌ها که بسیار مهاجم بودند، آمیخته گردید. سلسله مادها که در غرب ایران، ‌کرمانشاه و همدان حکومت می‌کردند، ‌از این شاخه بودند.
اما در مورد شاهان هخامنشی و پس از آن شاهان ساسانی، ‌باید ناقد محترم را یادآور شوم که در همان ویژه نامه فروردین 1383 مطالب مهمی درباره جدایی مذهب حکومتی با مذهب مردم آورده‌ام. این راقم حساب شاهان و سلاطین را از مردم جدا کرده‌ام و با نقل داستان اتانوس و داریوش اول نشان داده‌ام که مذهب زرتشت، مثل دیگر مذاهب توحیدی وقتی با حاکمیت استبدادی و شاهنشاهی داریوش اول آغشته گردید و در واقع ابزار ایدئولوژیک سلطه پادشاهان قرار گرفت، از همان زمان به دو لایه و دو فضا تقسیم شد. لایه فوقانی یا مسلط یا لایه ظاهر و حاکم و پرسرو صدا و دیگری لایه زیرین یا لایه غایب و ساکت که در جامعه و تاریخ وجودی موثر داشت. لایه اول همان مذهب دولت و هیات حاکمه است که از همه امکانات قدرت برخوردار است و بیش از آن که در غم دین و مذهب مورد ادعای خود، ‌مذهب راهنما و نگهبان اخلاق و روابط مردمان باشد، دغدغه حفظ حاکمیت و تداوم سلطه خود را دارد. این لایه از مذهب به عنوان ابزار تسلیم و اطلاعات مردم استفاده می‌کند، بنابراین بنده آن را نماد خصلت‌های مردم نمی‌دانم و آن را شاخصی برای هویت مردم نمی‌شناسم. اما آن لایه مذهبی که به مردم تعلق داشت. ولی در صحنه روابط رسمی و تعامل دولت و ارباب قدرت و ثروت با مردم حضور نداشت و در نگارش تاریخ نیز کمتر ازآن نام و نشانی می‌دهند، کار خود را در میان برخی خواص و افراد برجسته در میان مردم پی می‌گیرد و در عین حال شمه‌ای از اخلاقیات اجتماعی مردم را نیز هدایت می‌کند. از این مذهب، در میان نظام سیاسی هخامنشی اثر کمی می‌بینیم و در نظام سیاسی ساسانی، آن را به کلی گم شده و دور از روابط اجتماعی می‌یابیم. چیزی شبیه بت‌پرستی آریایی‌های پیشین همراه با استبداد و جباریت تمام جای آن را گرفت و تنها در میان عارفان و حکمای معروف به پهلوی و خسروانی جایگاه خود را حفظ کرد. همین مذهب که وجهی از شریعت زرتشت بود، ‌پس از اسلام به عنوان « فلسفه نور» یا فلسفه اشراق در حکمت سهروردی جلوه پیدا کرد و بعدها، ‌صدر المتالهین شیرازی در فلسفه اصالت وجود خود این سابقه را یادآور شد.
با این حال همان پادشاهان هخامنشی که به قول ناقد محترم« رابطه کمی با تعالیم و اخلاقیات زرتشت داشتند» با پادشاهان ساسانی و سلاطین جبار پس از اسلام چون غزنویان و صفویه تفاوت‌هایی داشتند که نمی‌توان نادیده گرفت.
برای اطلاع از این تفاوت‌ها، ناقد محترم را به مقاله‌ای با عنوان « تامین اجتماعی در ایران باستان» اثر شادروان دکتر ایرج وامقی (5) ارجاع می‌دهم. در این مقاله نویسنده با استفاده از تحقیقات دانشمند ایران شناس آلمانی خانم هاید ماری کخ، نشان می‌دهد که نخست در ایران عهده هخامنشی برخلاف ادعای دیاکونوف، ایران شناس شوروی، به هیچ وجه نظام برده‌داری حاکم نبوده، ساختن کاخ تخت جمشید به دست کارگردانی با ملیت‌های گوناگون با پرداخت و دستمزد، ‌انجام شده است و دوم آن که بر اساس ترجمه‌ای که خانم ماری کخ از سنگ نبشته‌های داریوش اول ارایه داده اشت، ‌مقررات و روابط کار بسیار مترقی و مانند قوانین کار و کارگر امروزین دنیا بوده است! در حالی که در قرن ششم پیش از میلاد، نه مبارزات سندیکایی و کارگری قرن نوزدهم اروپا اتفاق افتاده بود و نه نهضت‌های سوسیالیستی و نفی امتیازات طبقاتی دنیای سرمایه‌داری جدید. (6) در مقرراتی که در سنگ نبشته‌های داریوش یادآوری شده، ‌محدودیت‌ ساعات کار و حقوق مساوی کارگران زن و مرد مرخصی زنان در ایام بارداری و وضع حمل و. . . آمده است. این قوانین با توجه به سطح تکامل اجتماعی و سیاسی در آن عصر بسیار مترقی و دور از اندیشه‌های حاکم آن روز بوده است. در حالی که در همان دوران در یونان و روم که معروف به «‌صاحبان مدنیت» بودند، نظام برده‌داری برقرار بوده است.
مساله مهم این است که در قرن ششم پیش از میلاد که تکامل اندیشه‌ها و افکار انسانأ‌ها قاعدتاًٌ نمی‌توانست از سطح تکامل اجتماعی و مناسبات درون جامعه خیلی فاصله داشته باشد، جوهر فکری محتوی در سنگ نبشته‌های عهد داریوش اول از کدام سطح اجتماعی در زمان خود تغذیه می‌شده است؟ نمی‌توان منبع سنگ نوشته‌ها را منحصراً به تراوش‌های فکری داریوش نسبت داد و نه این که شیوه حکومتی داریوش چندان با پادشاهان بزرگ دیگر در تاریخ متفاوت بوده است. می‌توان تصور کرد که این جملات و مطالب زیبا و مترقی را داریوش برای عوام فریبی یا جذب مردم یا نخبگان جامعه به سوی خود و برای وادار کردن آنان به اطلاعات از خود تحریر نموده است! از آنجا که روابط اجتماعی در جوامع هم عصر ایرانیان باستان به این درجه از تکامل نرسیده بود و در روم و یونان و هند نیز مناسبات و قوانین اجتماعی بسیار ظالمانه بود، ‌چاره‌ای جز این نیست که دست یافتن و اعتقاد به چنین ارزش‌های والایی را در جامعه ایرانی ناشی از تاثیر منابع و حیانی و تعلیمات زرتشت بدانیم که برای کارگران و زحمتکشان خود چنین ارزش‌های مستقل از موقعیت اجتماعی او قائل می‌شدند. سخنانی که درتاریخ جوامع مدعی تمدن در آن روز، مثل روم و یونان، ‌بی‌سابقه بوده است. همچنان که سطح فکری و فرهنگ در صدر اسلام ، ‌در زمان دو خلیفه نخست – ابوبکر و عمر – و ارزش‌های یاد شده در نهج البلاغه نیز با فرهنگ رایج در جوامع هم عصر خود و حتی با فرهنگ قرن هفتم میلادی در جهان قابل قیاس نیست. همین امر که ارزش‌هایی والا و مترقی در زمانی که هیچ یک از مناسبات و روابط جوامع پیرامونی نمی‌تواند آنها را تغذیه کند، ‌مطرح شده و تبلیغ می‌شود، می‌تواند ما را به منابع متعالی و وحیانی این سخنان رهنمون شود.
پادشاهان ساسانی که فاصله زمانی آنان از زرتشت بسیار زیادتر شده بود و مذهبشان با مذاهب بت پرستانه آمبخته شده بود از ارایه چنان معارف و مطالب متعالی و مترقی ناتوان بودند.
مظلومیت ملت ایران در تاریخ
در یونان صاحب « مدنیت»، شهروندان یونانی که عده بسیار کمی‌ بودند، متمدن و دیگران یعنی شهروندان غیر یونانی، ‌« بربر» نامیده می‌شدند. کلمه « بربر» کلمه‌ای بسیار معمولی است برای معرفی کسانی که از سرزمین‌ها و شهرهای دیگرند و اخلاق و عادات دیگری دارند، ‌اما به دلیل تعصب و نادانی در میان کسانی که خود را دارای فرهنگ یونانی می‌شناسند. « بربر» دیگر به معنای مردمی نیست که جز فرهنگ آتنی داشته باشند. بلکه «بربر»ها کسانی‌اند که فاقد هرگونه فرهنگ و تمدن می‌باشند. یعنی هر که یونانی نیست، وحشی است و هیچ تمدنی ندارد! در واقع یونانیان این کلمه را بهترین توصیف برای جهان‌ی می‌دانستند که پیشرفته‌ترین تمدن بشری را در خور خود جای می‌داد و آن جهان « ایران باستان» است. (7)
در واقع امروز که ورق برگشته است و « غرب» وجود تمدن‌ها را پذیرفته است، آن گمراهی هنوز ادامه دارد. در قرن نوزدهم آرامش وجدان وغروری بر اروپا حاکم شده بود و به دلیل پیشرفت‌های شگفت‌آور علمی‌، ‌اروپا خود را صاحب همه تمدن‌ها فرض می‌کرد. موریس کروزه در دیباچه کتاب خود به نام « تاریخ عمومی تمدن‌ها» می‌نویسد: در قرن نوزدهم، ‌اروپا تمدن خود را به جای تمام تمدن‌ها گرفته بود. از این اندیشه تا تحمیل آن بر سراسر جهان ولو با اعمال زور و تجاوز، ‌گامی بیش نمانده بود که آن نیز برداشته شد، ولی این آرامش وجدان اروپاییان هرگز از حدود آن قرن تجاوز نکرد. امروز آن فکر به پایان رسیده است و اروپا به حضور تمدن‌های دیگر در شرق معترف است با وجود این گمراهی هنوز ادامه دارد و چون آرامش وجدان خود را نیز از دست داده است، باطل‌تر از هر زمان دیگر به این گمراهی ادامه می‌دهد. این گمراهی بسیار قدیمی است. بیست‌و دو قرن پیش از این اراتوستنس بطلان این نظریه را آشکار کرده و آن را هذیان دانسته است. اراتوستنس در خاطرات خود یادآور شده است که تقسیم بشریت به دو گروه یونانیان و بربرها یا به عبارت دیگر یونانیان و ایرانی‌ها پذیرفتنی نیست. او این سخن را به اندرز یکی از درباریان اسکندر تشبیه می‌کند که به او گفته بود با یونانیان مثل دوست معامله کن و با همه ملت‌های « بربر» مثل دشمن معامله کن! اراتوستنس بر این اندیشه است که تنها تقسیم‌بندی قابل پذیرش آن است که بر پایه خیر و شر گذاشته شده باشد! او گفته است:« خوب نگاه کنید در میان یونانیان مردم بد فراوانند، ‌در صورتی که در میان بربرها ملت‌های چندی وجود دارند مثل ملت هند و ملت آریایی (ایرانیان خاص) که اخلاقشان مهذب و مبتنی بر تمدن است. »
در تاریخ اروپای جدید از زمان بوسوئه تا عصر حاضر همه مورخان اروپایی ماراتون و سالامیس را مبدا اصلی تاریخ دانسته‌اند که با پیروزی روح بر ماده، آزادی و آینده جهان را نجات داده است. حتی آمریکایی‌ها نیز مانند اروپاییان بدین دل خوش کرده‌اند که پیروزی یونانیان بر ایرانی‌ها به معنای پیروزی عقل، ‌خرد و آزادی بر مادی گری و استبداد مشرق زمین است(8)
برهیه Brehier در لاروس قرن بیستم چاپ 1948 در مقوله «‌فلسفه» اصلاً‌ منکر روح فلسفی در تمام مشرق زمین می‌گردد ارنست رنان، دانشمند شرق شناس فرانسوی به خود جرات داده است که در کتاب « آینده علم» در سال 1925 چنین بنویسد:«. . . اولاً تاریخ قدیم شرق مطلقاً افسانه است و ثانیاً در آن دوره نیز که تا حدودی قطعیت پیدا می‌کند، تاریخ سیاسی شرق تقریباً بی‌معنی و ناچیز می‌شود. هوسرانی‌های خودکامگان مطلق ت العنان و خون آشام، ‌عصیان‌های حکام، ‌عوض شدن سلسله‌های سلطنتی، ‌تبدیل دائمی وزیران سراسر تاریخ را پر می‌کند، انسانیت کاملا مفقود است. نه صدایی از طبیعت بر می‌خیزد و نه جنبشی راستین و اصیل از مردم. در این دنیای تخیلی چه می‌توان کرد؟»(9)
نویسنده کتاب یونانیان و بربرها اثر امیر مهدی بدیع ترجمه مرحوم احمد آرام ادامه می‌دهد: «‌توجه کنید که رنان چه گفته است؛ بنابر سخنان وی در آن سرزمین که بودا، زرتشت، ‌مسیح و دیگران، به دنیا آمده‌اند، انسانیت کاملا مفقود است! در آنجا که مسیحیت اسلام و سوسیالیسم کامل، دوازده قرن پیش از سوسیالیسم جدید تولد یافته است، ‌هیچ جنبش راستین و اصیلی از مردم وجود نداشته است! از نظر ایشان جهان گاتاها و اوپانیشادها، ‌جهان رامایانا و سرودهای داوود و سلیمان، غزل‌های روی و حافظ دنیای تخیلی است!» 10پلوتارک مورخ یونانی هم در این نوع تقسیم‌بندی بشریت شریک است.
رجال و ادیبان و تاریخ نویسان معروف دیگر اروپایی چون بوسوئه، مونتین، ‌روبرت کوهن نویسنده کتاب « یونان و یونانی ماب شدن جهان باستانی» و حتی مونتسکیو اندیشمند انقلاب فرانسه و نویسنده کتاب «‌روح القوانین» همگی شتابندگان و خودباختگان تمدن و «‌مدنیت» یونانی می‌باشند و همه شرق و ایران را چایگاه توحش و قتل و غارت‌های اسکندر مقدونی را قهرمانی و نبوغ و تمدن و فضیلت دوستی او معرفی می‌کنند!
او مونتسکیوی حکیم و حقوقدان نقل می‌کنند: « برآسیا یک روح بردگی حکمفرماست که هرگز آن را ترک نکرده است و در همه تاریخ این سرزمین نمی‌توان حتی یک نشانه یافت که دلیل بروجرد روحی آزاد در آنجا بوده باشد، ‌در آنجا شهامتی جز شهامت در بردگی دیده نمی‌شود. »(11)
در کتاب مورد بحث ما «‌یونانیان و بربرها» (از صفحات 92 تا 122) و سپس در کتاب دوم به شرح شواهدی عجیب از جنایات این « اسکندر کبیر» برای یونان آن روز و اروپای امروز می‌پردازد. او حتی پیش از وحشی‌گری در ایران هخامنشی، بلایی بر سر شهر « تب» یا تبای آورد و آنجا را با خاک یکسان نمود و شش هزار نفر را از دم تیغ گذارند و بیش از سی‌هزار نفر باقی مانده را ابتدا اسیر و سپس به شهرهای دیگر فروخت. برای من امکان آن نیست که محتویات یک کتاب 400 صفحه‌ای را خلاصه نموده در این مقاله بیاورم چرا که صفحه صفحه آن شرح مظالم یونانیان بر ایرانی‌ها و دروغگویی و واژگونه کردن تاریخ توسط چند وقایع نگار دروغگوست، ‌مثل هرودوتوس و کتیاس واسیوکراتس، نویسنده به پاسخگویی و ارزیابی افسانه پردازی‌های هرودوت و کیتانس از زمان مورخین دیگر یونانی می‌پردازد مورخین و دانشمندانی که نظریه دیگری درباره تمدن‌های غیریونانی داشتند.
از ناقد محترم و همه خوانندگان عزیز چشم‌انداز ایران خواهش دارم که اگر این کتاب را نخوانده‌اند حتما بخوانند و اگر خوانده‌اند، ‌یکبار دیگربخوانند که ادعانامه یا دفاعیه ملت ایران باستاندر برابر اتهامات ناروای یونانیانی چون هردودوت و کتیانس و پلوتارک تا بوسوئه، مونتسکیو، ‌روبرت کوهن و مونتنی اروپایی می‌باشد و این است شمه‌ای از « مظلومیت ملت ایران»
در اینجا ناگزیر اشاره‌ای به تاریخ شهر « سوخته» و «‌چغازنبیل» وبه طور کلی شرق و جنوب شرقی ایران بنمایم و به مظالم انگلستان در قرن نوزدهم و بیستم که به پیروزی از همان سموم پراکنده شده توسط یونانیان آبیاری شده است، ‌بپردام(12) امروز نیز خصومت اسراییل و نئوکان‌های آمریکایی از همان منابع تغذیه می‌شود و همگی در اندیهش خوردن و متلاشی کردن ایران زمین و ملت ایران هستند. چند سال پیش دولت آمریکا تحت رهبری دموکرات‌ها، ‌سیاسی را در پیش گرفت به نام سیاست « مهار دو جانبه» گرچه در خردادماه سال 1378 در کنفرانس قبرس « گری سیک» که در آ‌ن دولت، طرفدار نرمش با ایرانی‌هاست، اعلام کرد که سیاست مهار دو جانبه ملغا و منتفی شده است، ‌ولی شرایطی وجود دارد که همان سیاست با عنوان محاصره و فشار اقتصادی بر ایران ادامه یافته است و عراق هم اشغال شده و آمریکایی‌ها فعلاً مشغول غارت منابع نفتی آن هستند. اما چکیده و حاصل سیاست مهار دو جانبه مبتنی است بر این که ایران و عراق که هر دو ظرفیت قدرتمند شدن در منطقه را دارند باید به عمد و با اعمال قدرت آمریکا و اسراییل و غرب از توسعه اقتصادی و سیاسی و نظامی محروم نگه داشته شوند. همان موقع اینجانب در مصاحبه‌ای موضوع مهار دو جانبه ترا با سیاست سرزمین سوخته سیستان و بلوچستان و هرمزگان که توسط انگلیس‌ها در قرن نوزدهم و بیستم عملاً‌اجرا شد، تشبیه و هر دو سیاست را دارای اهداف امپریالیستی واحد شناختم. طراح این پروژه به نام « مارتین ایندایک» که یک صهیونیست دانشگاهی بود، ‌به استخدام وزارت خارجه آمریکا درآمده بود. او بعدها به پاداش این خدمت چهار سال سفیر ایالات متحده در اسراییل گردید.
وی در سمیناری که یک سال پس از تصویب عملیاتی شدن این طرح برگزار شد اظهار داشت که اجرای این سیاست در عراق همراه با توفیقاتی بوده است، ‌ولی در ایران وضع و شرایط پیچیده‌تری حاکم است، انتظار پیشرفت نداریم، اما نقطه مثبتی وجود دارد و آن این است که ایرانی‌ها در مدیریت کلان اقتصاد کشورشان بسیار عقب مانده هستند. اگر ما مختصر فشاری برآنها بیاوریم، ‌آنان خود واکنش‌هایی نشان می‌دهند که کارشان بسیار خراب‌تر می‌شود و همین، سبب می‌شود که نظام به سمت انحطاط ایران و فروپاشی پیش برود. نظری همین سخن را خانم رایس در انتخابات تابستان سال 1379 (2000 میلادی) اظهار داشت. پس آمریکای امروز تنها درصد براندازی نظام حکومتی موجود نیست بلکه قصد دارد تمدن ایرانی را دچار انحطاط و فروپاشی نماید.
منظور من از این سخنان این است که بر ناقد محترم آشکار سازم که ملت و کشور ایران به طور خاص و انحصاری تحت سیاست‌هایی قرار گرفته است که عمداً و با تحمیل فشار، مانع توسعه و ترقی آن می‌شوند. در اینجا از ناقد محترم می‌پرسم، با توجه به سیاست مهار دو جانبه آمریکا و اسرائیل و تمدن سوخته که انگلیس‌ها در قرن نوزدهم و بیست بر ما تحمیل کردند، تحمیل و فشار به عقب ماندگی از خارج و اطلاعات و تسلیم دولتمردان از داخل و نابودی و کشتار چند دولتمرد صاحب حمیت ملی که نمی‌خواستند از آن سیاست‌ها اطلاعت کنند( مثل قائم‌ مقام‌ها، ‌ا میر کبیر، ‌مصدق. . . ) را در مورد کدام کشوردیگری می‌توانند سراغ دهند. آیا طرفداری همیشگی اروپا و آمریکا از افغانستان و عراق و ترکیه در اختلافات مرزی با ایران، ‌حمل بر چه می‌تواند بشود؟ به ظاهر اصطلاح «‌شهر سوخته» را مامور دولت استعماری انگلیس در هند، یک انگلیسی مجاری الاصل به نام سر « آورل شتاین»اختراع کرده است تا شاید سیاست سرزمین سوخته سیستان و بلوچستان و هرمزگان و کرمان و جنوب خراسان را برای حفاظت از نگین امپراتوری انگلیس بر شبه قاره هند بپوشاند و قبح و ظلم آن سیاست را از نظرها دورب دارد. آری این چنین است مظلومیت ملت ایران؛ آب هیرمند به توصیه انگلیس به روی ایران بسته شد(13) سد قندرهار به روی هیرمند به توصیه انگلیس به روی ایران بسته شد (13) سد قندرها به روی هیرمند با توصیه انگلیس توسط آمریکایی‌ها ساخته شد. همین سد، برای افغانستان توسعه‌ای به بار نیاورد، ‌ولی موجب ویرانی سیستان ما گردید. آیا اینها نشانه‌های مظلومیت ملت ایران نیست؟
اگر پاسخ منفی است لطفاً یکی دو تا کشور دیگر را مثال بزنید که با آن چنین رفتار کینه‌توزانه‌ای از طرف قومیت‌ها و سپ اروپای قرن هجده و نوزده و سپس انگلستان قرار گرفته باشد. دولت بریتانیا با کدام یک از مستعمرات خود، ‌این چنین رفتار کرده است؟
با وجود آنچه تا اینجا آورده شد، این بنده از آنها نیستم که همه بدبختی‌ها را به گردن استعمار یا سیاست امپریالیستی خارجی بیندازم تا خود و دولتمردان و نخبگان و ملت ایران را تبرئه نمایم. راه نجات ما نیز از ناله و روضه‌ خوانی درباره جنایات امپریالیسم عبور نمی‌کند، ‌بلکه از تغییر در خود و بینش و عادات خودمان می‌گذارد.
ما باید اهل اعتدال و عقلانیت و ارزیابی و اصلاح تدریجی رفتار خود باشیم تا ملت و کشور ما نیز به ترقی و اقتدار شایسته خودش دست یابد. در این راه از این که نصیب ما تنها چوب خوردن، هزینه دادن و ملامت کشیدن با زندان باشد، ‌نباید بنالیم بلکه باید اینها را حوالت به فرمانروای بی‌‌همتای عالم بدهیم. بنابراین ناقد محترم، خیالشان راحت باشد که این بنده نه می‌خواهم ملت ایران را بیهوده دلخوشی داده یا فریب دهم و خود به جایی برسم، از سوی دیگر نیز قصد تحقیر و خودباختگی و خودبیگانگی این ملت در برابر غرب را نیز مانند برخی رجال عصر پهلوی که کارشان به وطن فروشی رسیده بود، ‌ندارم.
درباره سرگذشت شهر سوخته
در این قسمت با استناد به کتاب «باستان شناسی و تاریخ بلوچستان» نشریه سازمان میراث فرهنگی کشور (14) اطلاعات زیر را که پیرامون شهر موسوم به «‌سوخته» یافته‌ام به عرض ناقد محترم و دیگر خوانندگان مجله چشم‌انداز ایران می‌رسانم تا معلوم شود که اظهارنظر بنده درباره رفتار و تمدن آریایی‌های زرتشتی‌ با ملل و تمدن‌های سر راه کوچ خود از سر احساسات و خوش خیالی نبوده است.
اگر تمدن‌های دره سند را مدیون رودخانه سند و تمدن بین‌‌النهرین را مدیون دجله و فرات و تمدن مصر را به گفته هرودوت هدیه رودخانه نیل بدانیم، باید اذعان کنیم که تمدن‌های دشت سیستان نیز مدیون رودخانه هیرمند بودنده‌‌اند. هیرمند تنها رودخانه پرآب در بخش‌های شرقی ایران است. پیش از دهه شصت قرن بیستم، ‌باستان شناسان مهمترین مراکز تمدنی را در بین‌النهرین و جنوب‌غربی ایران می‌‌شناختند، ‌ولی پس از کشف شهر موسوم به «سوخته» در سیستان و دیگر مجموعه‌های مهم باستانی چون تل ابلیس و تپه یحیی و شهداد در کرمان، تغییرات کلی در نظریاتشان حاصل شده است. وسعت کشفیات در شهر «‌سوخته» در طی چند سال اخیر چنان بوده است که این محوطه را از صورت یک محوطه باستانی دوران مفرغ درآورده و به صورت مهمترین مرکز تمدن و در حقیقت مهمترین مرکز اجتماعی – سیاسی و اقتصادی و فرهنگی طی هزاره‌های سوم و دوم پیش از میلاد مطرح نموده است.
شهر «سوخته» در میان چهل محوطه باستانی دیگر که آثار سفالینه آنها با شهر «سوخته» مشابه است، ‌بزرگ‌ترین و شمالی‌ترین این مجموعه‌هاست که حدود 151 هکتار مساحت دارد ولی مساحت محوطه‌های دیگر از دو هکتار تجاوز نمی‌کند.
در غرب ایران، ‌ساختار طبیعی، ‌منابع و ذخایر به گونه‌ای است که روابط فرهنگی و تجاری بین مراکز تمدن‌های بین‌النهرین با مناطق غربی ایران دائماً برقرار بوده است و به دلیل همان روابط است که تمدن ایلامی را با وجود ایرانی بودن، ‌هرگز نمی‌توان از تمدن‌های بین‌‌النهرین جدا دانست. نفوذ هنری و فرهنگی ایلام را به خوبی می‌توان در نقاط دور و نزدیک، ‌چون تل نخودی، ‌تل باکون در فارس و حتی تپه ابلیس و تپه یحیی در استان کرمان مشاهده کرد.
اما به طور کلی فرهنگ‌های حوزه هیرمند، از این روابط کمی به دور مانده‌اند. در عوض روابط تجاری خوبی با تمدن‌های شرقی و شمالی در پاکستان و افغانستان و ترکمنستان داشته‌اند. با این همه، نمی‌توان وجود روابطی غیر مستقیم بین شهر «‌سوخته» و تمدن‌های بین‌النهرین را انکار کرد. در واقع شهر «‌سوخته» مرکز توزیع و پخش سنگ لاجورد صادراتی از بدخشان به بین‌النهرین شمرده می‌شده است.
جغرافیای سیستان
دشت سیستان عبارت از مجموعه دلتاهایی است که در طی هزاران سال در اثر تغییر مسیر رود هیرمند به وجود آمده، به دو قسمت جنوبی و شمالی تقسیم شده است. این دشت که قسمتی از فلات بزرگ ایران است با کوه‌های بلندی محدود شده است. از شمال و شرق به رشته کوه‌های بابا و سلیمان در افغانستان مرکزی و از جنوب به بلوچستان و کوه‌های ملک سیاه(معادن سنگ) و از غرب به کویر لوت و از شمال به استان خراسان محدود می‌شود.
پدیده‌های اصلی جغرافیایی در سیستان عبارتند از: دشت، ‌دریاچه، دلتا و رودخانه که هر یک به نوعی در سرونوشت سیستان، سهیم بوده‌اند. رود هیرمند یکی از پدیده‌های طبیعی و مهم منطقه و یکی از بزرگ‌ترین جریان‌های آبی جنوب آسیای مرکزی است. این رود از چشمه سارها و کوه‌های بلند افغانستان سرچشمه می‌گیرد و به خاطر پرآبی‌، مسیری طولانی بیش از 1200 کیلومتر از مرکز افغانستان تا به دریاچه هامون را می‌پیماید. رود هیرمند در سیستان در بخش کوهک به سه شاخه اصلی تقسیم می‌شود که عبارتند از رود سیستان، ‌رود مرزی پریان و رود هیرمند که هریک پس از پیمودن مسیری کوتاه به هامون‌های سه گانه می‌ریزند. رود هیرمند نزدیک دریاچه هامون تشکیل دلتای بزرگ می‌دهد که مرکز اصلی تمدن‌های کهن سیستان بوده است. در طی سالیان دراز، این تمدن بارها عوش شده و باعث جابه‌جایی جوامع و فرهنگ‌ها گردیده است. در حقیقت شهر «سوخته» یعنی مهمترین محوطه باستانی سیستان در کنار دلتای رود هیرمند بنا شده است و بی‌شک موجودیت خود را در طول هزاره‌های چهارم تا دوم پیش از میلاد مدیون این رودخانه پرآب بوده است.
پدیده جغرافیایی دیگر دشت سیستان که همواره در زندگی سیستانیان موثر بوده است، ‌دریاچه سه گانه هامون است، که یکی از بزرگ‌ترین حوضه‌های آبی این منطقه از آسیا را تشکیل می‌دهد. در سیستان سه دریاچه به اسم هامون وجود دارد. هامون هیرمند در داخل خاک ایران واقع شده و هامون اصلی نامیده می‌شود. این هامون تقریباً به شکل بیضی است و جهت آن از شمال شرقی به جنوب غربی است و مساحت آن نسبت به کم و زیادی آب‌های بهاری در طی سالیان گذشته در تغییر بوده و امروز می‌توان آثار مرداب‌های خشک و دلتاهای قدیمی را در کنار هامون دید که در اصل خود، بخشی از دریاچه بوده‌اند.
هامون بزرگ‌، هامون پریان که امروزه در خاک افغانستان و بالاخره هامون صابری که نیمی از آن در افغانستان و نیمی در ایران است، ‌در گذشته‌های دور تشکیل یک واحد آبی یگانه را می‌دادند که بعدها به سبب خشکسالی و ساختن و سد و بندهایی در خاک افغانستان به سه واحد جداگانه تقسیم شده‌اند.
بادهای صد و بیست روزه معروف سیستان که با سرعت 90 تا 120 کیلومتر در ساعت از شمال و شمال غربی می‌وزند، یکی از موانع جدی گسترش کشاورزی در منطقه به شمار می‌رود. با وجود آن که خاک‌های سطحی سیستان از نوع خاک‌های رسوبی و نرم است که بر اثر طغیان‌های هیرمند به وجود می‌آید و جریان‌های طبیعی مثل باد و باران به راحتی آنها را جابه‌جا می‌کند، ‌با این حال در بیشتر نقاط آن گندم و جو و هندوانه و انگور به عمل می‌آید. به عکس کشاورزی که به دلایل گفته شده گسترش چندانی نداشته است، ‌دامداری و حصیربافی درکنار دریاچه و دلتای آن رایج است. در دامنه شرقی کوه ملک سیاه که تقریباً مرز طبیعی بین سیستان و بلوچستان به شمار می‌آید، سنگ چخماق و در بخش‌های مرکزی آن سنگ‌های مرمر و سنگ شیشه و در دامنه‌های غربی آن کوه‌ها، مس و سرب و در کنار تفتان گوگرد یافت می‌شود. به این ترتیب سیستان از لحاظ منابع کانی منطقه‌ای غنی و پربار به شمار می‌اید. دگرگونی‌های آب و هوایی که طی سالیان دراز به ویژه از 600 سال پیش در این منطقه صورت گرفته است، تاثیر عمیقی در فرهنگ ناحیه داشته است. بررسی‌های باستان شناسان نشان می‌دهد، ‌زمانی که سیستان به لحاظ جوی مشکلی نداشته، ‌محوطه‌های بزرگ با تراکم جمعیت نسبتاً زیادی گسترش یافته و سپس همزمان با تغییرات جوی به مرور متروک شده‌اند، ‌به نحوی که امروزه نیز تراکم جمعیت در سیستان بسیار کم است. نکته مهم دیگری که در اینجا باید یادآور شد، ‌تقسیم‌بندی سیستان از نظر سیاسی است. به دلیل ضعف دولت‌ای وقت ایران و فشار بیش از حد امپراتوری انگلستان در هند، بخش مهمی از سیستان از ایران منتزع و جزو کشور نوپای افغانستان و قسمت بسیار کوچکی جزو کشور نوپای دیگر یعنی پاکستان گردید و سرانجام بخش سوم آن یعنی 36000 کیلومتر مربع در خاک ایران واقع شده است.
نکته دوم مربوط به دو پدیده طبیعی دیگر است که در شکل گرفتن تمدن‌های دشت سیستان و به ویژه شهر «‌سوخته» سهم قابل ملاحظه‌ای داشته‌اند. این دو پدیده یکی « کلوتک» نام دارد و دیگری «‌تراس» ، ‌کلوتک پوشش‌های گیاهی است که در مزارع، ‌جنگل‌ها و بیابان‌ها به صورت‌های مختلف وجود دارد. این پوشش‌های گیاهی در بیابان‌ها معمولاً شامل بوته‌هایی است که به صورت پراکنده می‌رویند و در فاصله آنها زمین عریان و بی‌گیاه است. در نقاط بی‌گیاه به تدریج شیارهایی در امتداد و جهت وزش باد به وجود می‌آید و در نتیجه محل بوته‌ها و پوشش‌های گیاهی به صورت پشته‌های برجسته‌ای باقی می‌ماند که در جریان آب‌های سیلابی نیز موثر است. کلوتک‌ها در سیستان و دشت لوت به فراوانی دیده می‌شوند. «تراس» در نتیجه تغییر مسیر بستر رودخانه که طی سالیان دراز و به کندی انجام می‌گیرد به وجود می‌آید. زمین‌های کنار دلتاها به صورت بلندی‌های مسطح حاصلخیزی در می‌آیند که در اصطلاح جغرافیایی آنها را «تراس» می‌خوانند. رود هیرمند دارای چهار تراس شناخته شده اصلی است که عبارتند از تراس چهار برجک، تتراس رم رود، تراس نیم روز و تراس جدید زابل که به ترتیب 520، 500، 490 و 480 متر از سطح دریا ارتفاع دارند. شهر «‌سوخته» روی تراس دوم یعنی رم رود واقع شده است. این تراس مربوط به دوره دوم تجدید حیات و تعویض بستر رودخانه هیرمند است. بررسی‌های جدید که برای یافتن دلتای فعالی هزاره چهارم پیش از میلاد در منطقه صورت گرفت به کمک عکس‌های هوایی نشان داد که دلتای قدیمی نزدیک شهر « سوخته» بوده است اما امروز چنان با شن و ماسه پرشده است که تشخیص آن بسیار مشکل است چون در این منطقه وزش باد از مغرب به سمت مشرق است، ‌بنابراین قسمت‌های غربی شهر «سوخته» به دلیل تماس دائم با جریان باد ، ‌فرسوده و از ارتقاع آن کاسته شده است. قسمت‌های شرقی شهر «سوخته» نسبت به بخش‌های غربی دارای ارتفاع زیادی است؛ تنها عامل تخریب در بخش‌ شرقی آب است که دیواره‌های شرقی شهر سوخته را به صورت برش‌های عمودی مستقیمی درآورده است. در قسمت‌های غربی شهر که به شرح فوق ارتفاع خیلی کم‌تری دارد، گورستان شهر واقع شده است که در آن هیچ‌گونه آثاری چون سفال یا سنگ چخماق یا دیگر مواد و بقایای استقرار انسان دیده نمی‌شود. تپه‌های شهر «سوخته» به سبب فرسایش شدید حاصل از باد و آب چه در زمان زندگی در آن شهر و چه پس از متروک شدن آن از شکل خاص هندسی در آمده و سطح آن صاف و گوشه‌ها گرد شده است.
از وسعت 151 هکتاری شهر «‌سوخته» تنها 120 هکتار آن آثار و بقایای باستانی دارد، که گسترده‌ترین بخش آن متعلق به دوره ای کوتاه (لایه‌های 5 و7)و دارای 80 هکتار است. بیش از 758 هکتار از سطح شهر کلاملاً‌ پوشیده شده از توده سفال و قطعات شکسته سنگ، ‌فلز، مرر و باقی مانده اشای دیگر است به طوری که در برخی بخش‌های آن بدون پا گذاشتند روی این آثار، ‌حرکت و جابجایی غیر ممکن است. تاکنون کمتر از 10% از محوطه باستانی شهر سوخته کاویده شده است. اما همین مقدار کم نیز نشان دهنده اهمیت این محوطه است و اطلاعات بسیار زیادی در اختیار کاوشگران قرار داده است.
با توجه به این اطلاعات، ‌باستان شناسان دوره‌های استقرار در شهر «‌سوخته» را به چهار دوره و یازده لایه متمایز تقسیم کرده‌اند که هر دوره و هر لایه خصوصیات ویژه خود را دراد. قدیمی‌ترین دوره از حدود سال‌های 3200 تا حدود سال‌های 2750 پیش از میلاد را شامل می‌شود. سفال‌های این دوره مشابه سفال‌هایی است که در شمال خراسان در خاک ترکمنستان پیدا شده است. در کهن‌ترین لایه این دوره یعنی لایه دهم یک گل نوشته ایلامی پیدا شده که مشابه آن گل نوشته‌هایی است که در دیگر محوطه‌های باستانی ایران چون گودین تپه کنگاور یا تپه یحیی کرمان نیز دیده شده است. قدمت گل نوشته شهر «سوخته» تا حدود 3200 پیش از میلاد می‌رسد. آثار دوره اول حدود 4 متر ضخامت دارد. دوره بعدی استقرار در این شهر عینی دوره دوم آن لایه‌های 5، 6، 7 را در برمی‌گیرد. این دوره و دوره سوم مربوط به اواسط دوران مفرغ است؛ ظروف دوره دوم را سفال‌هایی به رنگ سیاه روی زمینه نخودی یا خاکستری و سفال‌های چند رنگ تشکیل می‌دهند. مدت زمان استقرار در دوره دوم کوتاه بوده است (سال‌های 2700 تا 2600 پیش از میلاد که آغاز شهر‌نشینی است.) دوره سوم استقرار شامل لایه‌های چهارم و سوماست و سال‌های 2500 تا 2200 پیش از میلاد را در بر‌می‌گیرد. سرانجام چهارمین دوره استقرار در شهر «‌سوخته» لایه‌های 2و 1 و صفر هستند که مربوط به اواخر دوره مفرغ و تشکیل دولت شهر است. دوره چهارم مرتبط به سال‌های ت2200 تا 1800 پیش از میلاد بوده است.
از توضیحات بالا پیرامون تکوین و انقراض شهر سوخته و تمدن مربوط به آن چنین بر می‌آید که:
الف – آخرین لایه از بقایای شهر «سوخته» مربوط به 1800 پیش از میلاد است. این تاریخ مصادف با آغاز حرکت اقوام آریایی از جنوب روسیه به سمت جنوب است. همان طور که در بخش مهاجرت یا تهاجم یادآور شدیم، کوچ آریایی‌ها به ایران زمین حدود هزار سال طول کشید و آنان در سال‌های 600 پیش از میلاد به سیستان رسیده‌اند که نزدیک به دوازده قرن از انقراض شهر «‌سوخته» می‌گذشته است. بنابراین مهاجران آریایی که به ایران آمده و با آیین زرتشت آشنا شده بودند هیچ نقشی در اعتراض این تمدن باستانی نداشته‌اند.
ب – با دقت زیاد در منبع یاد شده وجه تسمیه تمدن مستقر در دلتای هیرمند به شهر «سوخته» برای نگارنده روشن نگردید. معلوم نیست که «‌سوخته» نامی است که از روز نخست یعنی همان هزاره‌‌های سوم ق. م بر این جامعه گذارده‌اند یا آن که در سال 1800 پیش از میلاد که آخرین بقایای آن دولت شهر شناخته شده است؟ به نظر اینجانب، ‌کیفیت‌ تکوین طبیعی این محدوده ن150 هکتاری و قرار داشتن آن بر دلتای رود هیرمند و تلاطمات و طغیان‌های آن که مخرب بوده از یک سوی و بادهای شدید 120 روز سیستان و سرعت 90 کیلومتر در ساعت آن که از جانب غرب به شرق می‌وزیده و توفان‌های شن و ماسه که همراه داشته و موجب فرسایش شدید اراضی بر سر راه خود می‌شده است، ‌این شهر را بارها ویران کرده است. چنان که ضلع غربی شهر که گورستان شهر را تشکیل داده بسیار گودتر و فاقد هرگونه آثار انسانی است. از سوی دیگر در بخش معماری شهر سوخته در صفحات 207 به بعد کتاب یاده شده ، ‌آمده است که پوشش سقف خانه‌ها و اتاق‌های شهر نوعاً از چوپ و برگ درختان و گاه حصیر و بعد پوشش کاهگلی روی آن بوده است. حتی احتمال آتش‌سوزی در اثر بادها شدید 120 روزه وجود اینها همگی احتمالات است که می‌بایست به وسیله باستان شناسان تحقیق و ارزیابی شود.
اما تقسیم‌بندی سیاسی سیستان امروز تحت فشار و با مقاصد استعماری امپراتوری انگلیس در هند، ‌بر اثر ضعف دولت‌های وقت ایران، قاجاریه ، به نحوی صورت گرفته است که قسمت بزرگ ای سیستان جزو کشورهای نوپای افغانستان و پاکستان گردیده است. از سوی دیگر در اثر همان سیاست‌های دولت استعماری انگلیس در هند، ‌بر قطع نفوذ فرهنگی ایرانیان در هند و گسترش زبان رسمی در آن سرزمین، ترجیح چنین دادند که سرزمین‌های مجاور شبه قاره هند را از تمدن خالی سازند. دولت استعماری انگلیس زبان رسمی هندوستان را به زبان انگلیسی تغییر داده بود، ‌با ایو حال در میان فرهنیختگان و حتی شعرای هندی زبان فارسی رایج بوده و موجب پیوند‌هایی میان‌ هندی‌ها و ایرانیان می‌شده است. بنابراین در قرن نوزدهم و بیستم به عخد تمام منطقه سیستان و بلوچستان و حتی هرمزگان و کرمان را دچار عقب ماندگی انگلیس ها در معاهدات بین ایران و افغانستان همواره جانب افغانستان را گرفتند و با بستند سد هیرمند در منطقه قندهار موجب خشکی سرزمین‌های سیستان و بلوچستان گردیدند. خسارت‌ها و ویرانی‌هایی که در منطقه جنوب‌شرقی و شرق ایران در اثر سیاست‌های انگلستان وارد شده است مشهور است. این ویرانی‌ها موجب تخلیه سیستان از سکنه و آواره شدن زابلی‌های زحمتکش و فعال به نقاط دیگر ایران و از بین رفتن حدود 90 درصد از احشام و گاوهای مشهور سیستان گردی(15) بدین ترتیب کیفیت (سوختگی) که بر سر استان سیستان و بلوچستان در قرن بیستم آمده، ‌به لحاظ وسعت، ‌با آنچه در سال 1800پیش از میلاد اتفاق افتاده قابل مقایسه نمی‌باشد. آنان «‌انگلیس‌ها) سرزمینی آباد و متمدن را که تا اواخر قرن نوزدهم، ‌انبار غله ایران نامیده می‌َده و قریب به 400 هزار کیلومتر مربع وسعت داشته است، ‌با بستن رود هیرمند به کلی خالی از سکنه و تمدن نمودند و به معنای واقعی این سرزمین را (سوخته) گردانیدند! با توجه به این که در کتاب باستان شناسی و تاریخ بلوچستان منشا نام (سوخته) بر تمدن‌های هزاره چهارم ق. م که بزرگ‌ترین محوطه آن 150 هکتار یعنیتها 5/1 کیلومتر مربع وسعت داشته به دست نمی‌آید، ‌این گمان را بر می‌انگیزد که آیا خود انگلیسی‌ها در این نام‌گذاری نقشی نداشته‌اند؟ آیا همان سر آورل شناین (16) که به تصریح کتاب مزبور (ص 195) ماموریتی فراتر از باستان شناسی داشته است این نام (سوخته) را برای آن تمدن باستانی ابداع ننموده است تا عظمت جنایت و ضربه‌ای را که بر میهن ما و بخش عظیمی از شرق و جنوب شرقی آن برای حفاظت از امپراتوری خود در هندوستان نواختند. از نظرها دور بدارند؟ این یکی از موارد مظلومیت کشور و ملت ایران است.
درباره چغازنبیل
یکی دیگر از مورادی که ناقد محترم بدان اشاره کرده‌اند، ‌تخریب و انهدام تمدن قدیمی موسوم به چغارنبیل است که در بخش غربی ایران، ‌در 30 کیلومتری شهر شوش، پایتخت زمستانی هخامنشیان قرارداشت. ایشان احتمالاً انهدام این تمدن را هم به آریایی‌های زرتشتی نسبت می‌‌هند. در این مورد واقعیات تاریخی، بسیار صریح‌تر و روشن‌تر از شهر (سوخته) سخن می‌گویند این راقم مطالب این بخش را از کتاب محققانه (چغازنبیل) با (دور اونتاش) جلد اول اثر رومان گیر شمن ترجمه آقای اصغر کریمی نقل می‌نمایم. نویسنده مدت قریب نیم قرن در تحقیقات و کاوش‌های باستان شناسی ایران، ‌از طرف هیات فرانسوی، مشارکت فعال داشته و مولف کتاب معروف (ایران از آغاز تا اسلام ) می‌باشد. بنابراین، ایرانی نیست که اتهام تعصب به او بچسبد.
حدود اواسط قرن سیزدهم ق . م پشته وسیعی که رودخانه دز، یکی از شعبات کارون را از مسیر مستقیم خارج و به آن قوس می‌دهد، ‌توسط شاه ایلام ( اونتاش گال) انتخاب شد تا رد آن شهرکی مذهبی بنیان گذارد تا مرکزی زیارتی برای مردم ایلام گردد. این شهرک( دور اونتاش) نامیده شد. بینشوشش که در آن زمان پایتخت ایلام بود و این مکان که قوس رود در جنوب شرقی آن قرار داشت. حدود 30 کیلومتر فاصله است. مسیر مشاهبهی نیز دوراونتاش را به شهر هیدالو در نزدیکی شهر شوشتر وصل می‌کرد. پشته انتخاب شده پیش از آن خالی از سکنه بود، تنها در دوره کوتاهی از هزار چهارم قبل از میلاد مسکونی بوده است.
می‌توان پذیرفت که عملیات ساختمانی دوراونتاش بلافاصله پس از به قدرت رسیدن این شاهزاده انجام گرفته است. در دوره بیست ساله سلطنت او روی این شهر کار شده ولی عملیات ساختمانی این شهر و بناهای آن هرگز به پایان نرسیده است. در چندین جا شاهد توقف‌های ناگهانانی هستیم. قطعه زمینی آجر فرش شده وجود دارد که نقشه معبدی روی آن ترسیم شده ولی خدا معبد ساخته نشده است. آجرهای کتیبه‌داری نیز کنار هم چیده شده‌اند که حاوی اسامی خدایانی است که باد نیایشگاهی برای آنها ساخته می‌شد. کتیبه‌های یافته شده حاوی نام شاهزاده یا شاهی غیر از اونتاش گال نمی‌باشد.
پس از مرگ اونتاش گال حدت زندگی مذهبی کاهش مِی‌یابد. جانشین اونتاش به نام کیدین خوتران (Kidinkhutran) که در معبد ریشنی کاراب یادگاری به شکل یک استوانه باقی گذاشته است، ‌به ظاهر صلاح و فایده‌ای در پیگیری کار برادرش نمی‌بیند. تنها در هنگام جشن‌ها و مراسم بزرگ مذهبی بود که شاه و درباریانش به این شهرک می‌آمدند.
غیر از این، ‌هیچ یک از شاهان سلسله درخشانی که در قرن 12 ق. م بر ایلام حکومت می‌کردند، ‌وابستگی چندانی به شهر اونتاش گال نشان نداده‌اند یکی دیگر از شاهان این سلسله به نام ( شوتراک ناهونته) معابدی را در شهر مجاور برپا کرد که بقایای آن هنوز هم در ساحل دیگر رود دز برپاست. شواهدی وجود دارد که این پادشاه کتیبه‌ها و ستون‌های زینتی را که درصحن دوراونتاش برپا بوده از جای خود درآورده تا آنها را به شوش ببرد.
به هر حال پس از اونتاش گال تعداد روحانیون نیز کم شد و اگرچه آنان به حفظ معبد و ذخایر آن ادامه دادند، ‌ولی این مرکز زیارتی که شاهان آن را ترک کرده بودند، ‌اهمیت خود را از دست می‌دهد. لذا امکانات و وسایل حفاظت و نگهداری آن نیز رو به کاهش می‌روند. صحن‌های مقدس و حیاط‌ها که روز به روز کمتر نظافت می‌شدند، ‌از خاک و ماسه‌ای که باد و باران با خود می‌آورد پوشیده می‌شد.
این شهر مقدس که به این ترتیب غرق در نگون بختی شده بود، به صورتی آرام و کند، ‌قرن‌ها به موجودیت خود ادامه می‌دهد تا این که لحظه نهایی فرا مِی‌رسد و با حمله و تهاجم آشوری‌ها و فتح آن توسط آنان، ‌لطف و رحمت برای همیشه از آن روی بر می‌گرداند. این همان درهم تنیدن این شهر و متروکه شدن آن است که در 640 پیش از میلاد اتفاق می‌افتد.
سالنامه‌های آشور بنی‌پال به ذکر این هشتمین لشکرکشی می‌پردازند، ‌تصور این خرابی و انهدام را که دستجات سربازان بی‌انضباط آشوری بر سر این شهر آوردند، در ذهن زنده می‌نماید. اومانالداش پادشاه وقت ایلام که تحت تعقیب مهاجمان آشوری بوده، ‌به دوراونتاش پناهنده می‌شود. اما از آنجایی که شهر فاید قلعه‌های دفاعی بوده ، ‌وی نمی‌تواند در آنجا بماند و در آن سوی آب دز که امروز هم به همان نام زمان آشور بنی پنال نامیده می‌شود (ایدیده) احساس امنیت بیشتری می‌کند. شاید در این شهر استحکاماتی بوده است که باقی مانده آن، ‌با نام «ده تو» از ابلای زیگورات (معبد) به خوبی مشهود است. سپاه آشوری از این رود نیز می‌گذرند و او متواری می‌شود. آشوریان در تعقیب وی تا کوهسارانی که وی بدان پناه برده بود، ‌همه جا را غارت و چپاول می‌کنند. یادداشت آشور بنی‌پال در سالنامه خودش چنین می‌گوید. ( چهارده شهر را به اضافه قصبه‌های کوچک بی‌شمارشان در دوازده بخش ایلام، ‌فتح کردم و خانه‌های آن را ویران ساختم و به آتش سوزاندم و تبدیل به زباله‌دانی ویرانه نمودم و تعداد غیر قابل شمارشی از جنگویان آنها را کشتم) برای این که بدانیم رفتار فاتحان آشوری با بناهای باشکوه چغرزنبیل چه بوده، نیازی به یادآوری جزییات نداریم. گیرشمن می‌نویسد: ( مجسمه حیواناتی که به عنوان نگهبان در چهار دروازه برج مقدس قرار داشتند همگی ضایع شدند و اگر یکی از آنها مرمت شده در پرتو حوصله و مهارت همسرم بوده است. معبد باقی مانده یکی الهه مقدس چگونگی پراکنده شدن اشیا به ظاهر بی‌ارزش را هنگام عزیمن سپاه آشوری، به ما نشان داد. . . ) نویشنده ادامه می‌دهد (شاید دستانی پارسا، ظروف سنگی مقدس را که برای فاتحان هیچ سودی نداشته در عبادتگاه‌ها و محراب‌های هتک حرمت شده گردآوری کدره تا آنها را پیش از متروکه شدن کامل شهر در زیر دیوار یکی از کاخ‌های شاهی دفن کند. اگر قطعه‌ای از یک ظرف شبیه به آبکش از جنس سفال به دست نمی‌آمد هیچ دلیل دیگری در موارد اشغال شهر شوش توسط هخامنشیان دردست نداشتیم.
مطالب بالا و گواهی‌های نقل شده از رومان گیرشمن است که ایرانی نیست و مثل بنده متهم به تعصب ایرانی و یا خوش خیال کردن و فریب ایرانیان نمی‌باشد. سکوتی که شهر مغلوب و از پا در افتاده را در برگرفته بود، ‌یکبار دیگر پیش از رسیدن باستان شناسان شکسته می‌شود و آن هنگامی است که یک سیاستمدار غربی که به ظاهر مقامی در دزفول داشته است، برای رسیدن به این شهر چغازنبیل(17) می‌گذرد و احساس می‌کند استعداد و قریحه کاوشگری دارد. او خود می‌گوید که کاگزارانش روزها و روزها برا ی حفر زاویه غربی برج سماجت به خرج داده‌اند و بدیهی است که فقط در خشت خام چنگ زده و آن را زیر و رو کرده‌اند؛ این زخم را هنوز هم زیگورات بر تن خود دارد.
تا اینجا شمه‌ای از سرگذشت دو منطقه تمدنی، یکی شهر (سوخته) و دیگری چغازنبیل را از معتبرترین ماخذ، ‌یعنی گزارش‌های باستان‌شناسی منتشر شده توسط سازمان میراث فرهنگی و کیفیت تخریب و انهدام آنها را نقل نمودم. بنابراین گفته‌ها، ‌هیچ‌یک از این تمدن‌‌ها توسط ایرانی‌ها یا آریانی‌های زرتشتی مذهب تخریب نشده‌اند.
نمی‌دانم مدرک جناب ناقد محترم در نسبت دادن این ویرانی به ایرانی‌ها چیست؟ بی‌تردید تحقق و گفت‌وگو درباره نکته‌های ناگفته که هویت حقیقی یک ملت اصیل را باز می‌شناساند، کاری شایسته و روشن کننده راه آینده این مردم خواهد بود ان‌شاءالله.