شاه رفت، عنوان درشتی بود که در 26 دی ماه 1357 در صدر روزنامههای عصر به چاپ رسید. مردم بعد از ساعت 2 بعد از ظهر که رادیو اعلام کرد شاه تهران را به سوی اسوان یکی از شهرهای مصر ترک کرد به خیابانها رفتند و شادیکنان به پایکوبی و دستافشانی پرداختند. این هیجانها آنچنان به اوج خود رسید که کمتر میتوان نظیر آن را در جهان دید. مردم سر از پا نمیشناختند، اتومبیلها در تمام مسیر خود با چراغهای روشن و به صدا درآوردن بوق ممتد به راه خود ادامه میدادند، زن و مرد، کوچک و بزرگ در وسط خیابان و پیادهروها با فریادهای شادی رفتن شاه را شادباش میگفتند، بچهها بر روی اتومبیلها و کامیونهای بارکش سوار بودند. حتی روی رکاب و بر روی طاق ماشین و قسمتهایی که میتوانستند دست و پای خود را بند کنند سوار میشدند و با شعارهای جدیدی مانند: «به همت خمینی شاه فراری شده» و یا «تا مرگ شاه خائن نهضت ادامه دارد» در خیابانها به راه افتاده بودند.
در نقاطی از تهران مردم سربازان را گلباران میکنند، مغازههای شیرینیفروشی در میان مردم شیرینی و نقل و نبات پخش میکنند، جوانان در وسط خیابان جلوی اتومبیلها را گرفته و به مسافرین نقل و شکلات میدهند، صدای مردم یک لحظه قطع نمیشود. مجسمه شاه در میدان شهرری توسط مردم پایین و در شهر بر روی زمین کشیده میشود و همه با شعارهای تند و خصمانه مرگ شاه را آرزو میکنند. مجسمه یادبود 28 مرداد در میدان مخبرالدوله و مجسمه رضاشاه در میدان سپه و میدان 24 اسفند را پایین آورده و با پیچیدن طناب بر گردن مجسمهها آنها را در خیابانهای شهر به گردش درمیآورند و اگر در یک جمله بخواهیم بگوییم دنیا این شادمانی و این پیوستگی ملی را عجیبترین رویدادهای تاریخ معاصر نام نهاد.
یک خبرنگار فرانسوی گزارش میکند: «نگاه کنید، ترا به خدا نگاه کنید. چهطور ممکن است که او دیگر برگردد. واقعاً به هیچ زبانی نمیتوان تهران را یک ساعت پس از رفتن شاه توصیف کرد.»
یک دیپلمات میگوید: «آزادی پاریس (از اشغال آلمان) را به خاطر میآورید؟ من در آن موقع در پاریس بودم و باور کنید که با این فضای شاد که در تهران الان وجود دارد قابل مقایسه نبود و تازه باید توجه داشت که غربیها چقدر سرزنده و خوشگذرانند و با توجه به وقار خاص ایرانیها این حالت شادی باورنکردنی است.»
تشکیل سلطنت
محمدرضا پهلوی در سال 1298 خورشیدی به دنیا آمد. مادر او تاجالملوک همسر دوم رضاخان از خانوادهای مهاجر بود که پس از انقلاب بلشویکی روسیه از آذربایجان به ایران آمدند. رضاخان از این زن چهار فرزند به نامهای (شمس، محمدرضا و اشرف (دوقلو) و علیرضا) داشت. محمدرضا دوران کودکی خود را در فضایی دیکتاتوری سپری کرد و این مسأله عامل مهمی در شکل گیری شخصیت او بود چرا که معمولاً رشد کودکان در خانوادهای که اصول دیکتاتوری بر آن حاکم است محدود میشود در این محیط ترس و وحشت بر افراد غلبه دارد شخصیت، تمایلات و احتیاجات کودک بههیچوجه مورد توجه نیست و فرزند مانند دیگران در مقابل دیکتاتور شخصیتی ندارد و بهعنوان یک عضو قابل احترام با او رفتار نمیشود، بزرگ شدن محمدرضا در چنین محیط دیکتاتوری تأثیرات مختلفی را بر او گذاشت. ایجاد عقده احساس کهتری در او یکی از این تأثیرات بود و او به منظور نفی این احساس در برابر دیگران به جستوجوی برتریطلبی برآمد و این رفتار را به شکلهای مختلف ازجمله آزار و اذیت همسالان در مدرسه از خود بروز میداد. همانطور که فردوست در خاطراتش میگوید: «محمدرضا در طی دوران شش ساله دبستان نظام در کلاس به شاگردان خیلی ظلم میکرد خصوصاً بعضیها را خیلی آزار میداد و هر روز نوبت یک نفر بود که آزار ببیند.» روحیات محمدرضا در اینخصوص بهدلیل الگوی تربیتی رضاخان تشدید یافت و باعث شد که او نسبت به زیردست خشن و بیرحم و به بالادست کاملاً تمکین نماید. چنانچه این رفتارش نسبت به انگلیس و آمریکا در تمام سلطنتش کاملاً مشهود بود. رضاخان در سال 1305 رسماً تاجگذاری کرد و محمدرضا که در این زمان هفت ساله بود رسماً به ولیعهدی برگزیده شد و این انتخاب تحولی سرنوشتساز در زندگی او پدیدآورد. بهگفته محمدرضا پهلوی وی تا زمان ولیعهدی با مادر، برادران و خواهرانش زندگی میکرده ولی بعد از تاجگذاری به دستور پدرش برای آنکه تحت تربیت خاصی که آن را تربیت مردانه می نامید قرار گیرد از آنها جدا میشود و بعد از فارغالتحصیلی از مدرسه ابتدایی به سوییس فرستاده شد. این عقده محرومیت یک حساسیت فوقالعاده نسبت به کمبود محبت در او بهوجود آورده بود و بعدها که صاحب قدرت و امکانات وسیعی شد از ثروت این ملت خرجهای فراوانی را برای تسکین حالت بیمارگونه خود کرد.
بهنظر میرسد برنامه اعزام محمدرضا به سوییس برای تحصیل از سوی انگلیسیها برای آشنا ساختن محمدرضا با فرهنگ غرب طراحی شد آنها با قرار دادن ارنست پرون در کنار شاه، فرهنگ غرب را از راههای گوناگون در ذهن او تزریق کردند. حال محمدرضا از شرایط دیکتاتوری رضاخان وارد محیطی باز با فرهنگ غربی میشود هرچند دکتر نفیسی نقش رضاخان را در سوییس در مدرسه «له روزه» برای محمدرضا بازی میکند اما محمدرضا موفق میشود طعم زندگی غربی را بهدور از خشونت پدر بچشد و همین امر باعث میشود که محمدرضا زمینه ذهنی کاملاً منفعلی را از فرهنگ غرب پیدا کند و نتواند در آینده تحلیل دقیق از فرهنگ غرب داشته باشد پس از پایان تحصیلات دبیرستانی خود در مدرسه له روزه سوییس، بلافاصله به ایران بازگشت و در بهار سال بعد (1316) در دانشکده افسری ایران ثبتنام کرد و به مدت یک سال به آموزش افسری، نظریه، استراتژی و تاکتیکهای نظامی مشغول بود و پس از ژوئن سال 1938 (1317) فارغالتحصیل شد.
فردوست در مورد استعداد شاه چنین مینویسد: «محمدرضا در ریاضیات بسیار ضعیف بود، اصلاً حوصله فکر کردن نداشت. او از همان کودکی اهل تفکر عمیق و همهجانبه نبود. زود خسته میشد و بیشتر علاقه داشت پیشنهادات را بپذیرد، آن هم بدون مطالعه و اگر هم مطالعهای میکرد سطحی و بدون در نظر گرفتن دورنما و نتیجه آن بود و این از مسائل بسیار مهمی بود که در زندگی آیندهاش بسیار مؤثر بود و در شیوه کشورداریاش تأثیر عمیق گذارد.»
در سال 1317 محمدرضا با فوزیه خواهر ملک فاروق ازدواج کرد اما پس از چند سال از او جدا شد و ازدواجهای رسمی بعدی وی با ثریا اسفندیاری و فرح دیبا بود. سرانجام بعد از وقایع شهریور 1320 محمدرضا پهلوی بهعنوان شاه جدید بر مسند سلطنت تکیه میزند و تا اواخر سال 1357 به مدت 37 سال حکومت ایران در دست وی بود. در طول این 37 سال نظام حکومتی ایران و تمام تحولات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشور تحتتأثیر سیاستهای وی بود که آن سیاستها زیرسایه سنگین شخصیت محمدرضا قرار داشت و بسیاری از پژوهشگران و روانشناسان که درباره حکومت پهلوی و شخص محمدرضا به تحقیق پرداختهاند وی را دارای اختلال شخصیت دانستهاند. خودشیفتگی و عقده خودبزرگبینی محمدرضا در جشنهای دوهزاروپانصدساله نمود پیدا کرد و بودجههای کلان صرف آن شد تا شاه را در منطقه و سطح جهان مطرح سازد. آمریکا نیز به این حالت شاه دامن میزد شاه مبالغ زیادی به روزنامهها و مجلات خارجی باج میداد تا در وصف او بنویسند و انتقادی از حکومت او به عمل نیاورند.
زمینههای فروپاشی
سقوط از فراز عظمتطلبی شاه سریع و تعیینکننده بود و هیچکس بیش از شاه عامل سقوط خودش نبود. فعالیتهایی که انجام داد و هم فعالیتهایی که انجام نداد همه به تضعیف مشروعیت نظام پهلوی انجامید. فساد بیحدوحصر دربار یکی از عوامل بروز نارضایتیهای گسترده از رژیم شاه بود. فساد دربار نهتنها در چهاردیواری کاخهای پهلوی نماند بلهک در تمام ارکان رژیم ریشه زد و نهادهای رژیم هرچه به دربار نزدیکتر بودند بیشتر به مظهر فساد تبدیل میشدند و کمکم از درون میپوسیدند و ناگهان فرومیریختند اگرچه وقوع فساد در هر رژیمی محتمل است اما برخورد نکردن نظام و نهادهای آن با فساد و نهادینه شدن فساد ازجمله عواملی بودند که به بیاعتمادی مردم دامن میزدند. فساد دربار کمکم رخ از نقاب برکشید و مردم مسلمان ایران را سخت به عکسالعمل واداشت. اکثر تظاهرات مردم از سال 56 در ایران متوجه فساد دربار بود. ژان لورویه روزنامهنگار فرانسوی در کتاب ایران برضد شاه چنین میگوید: اگر در کوچه و خیابان از ایرانیان بپرسید که چرا رژیم را مورد انتقاد و سرزنش قرار میدهند و جواب آنها را جمع کنید، فساد و انحطاط اخلاقی رژیم در ردیف اول پاسخ آنها خواهد بود.
همچنین فساد مالی دربار یکی دیگر از عامل بسیار مهم اعتراض مردم نسبت به رژیم شاه بود، همچنان که در بسیاری از شعارها فساد مالی دربار به نقد کشیده و مورد اعتراض واقع میشد.
در سالهای دهه 1350 علاوه بر سایه عظیم رو به رشد شاه، فساد مالی در دربار خاندان پهلوی و طبقه ممتاز جامعه به حدی زیاد بود که سهم عمدهای در افزایش مخالفت تودههای عظیم مردم را داشت. شاه در مهر 1357 دستور داد تا خانواده سلطنتی در معاملات دخالت نکنند و این خود نشانه فساد مالی دربار و ناخشنودی مردم بود. فساد مالی دربار پهلوی در اشکال مختلف، تکاثر، تجمل، حیف و میل، قاچاق، حاتمبخشیهای بیمورد و رانتخواری بروز میکرد.
مردم ایران نه تنها نسبت به فساد دربار زبان به اعتراض گشودند بلکه دربار را مسئول بسیاری از مفاسد و بیمبالاتیها میدانستند.
از طرفی رژیم پهلوی از معدود حکومتهایی بود که توسط بیگانان در ایران پایهگذاری و تثبیت شد. لذا همین امر، از ابتدا رژیم را که فاقد مشروعیت مردمی و پایگاه داخلی بود در تعارض با مردم این سرزمین و خواستهها و تمایلات آنان قرار داد.
وابستگی به بیگانگان رژیم را از ابتدا در مقابل مردم و خواستههای آنان که مهمترین آن استقلال، آزادی و پیشرفت و رفاه بود قرار داد.
پهلوی اول به آیرونساید و اردشیرجی قول داده بود که کاری بدون اجازه آنان انجام ندهد. وی که بنا بود به نام ایرانی و ایرانیت تحققدهنده اهداف بیگانگان باشد ضمن اعتراف به اینکه انگلیسیها او را بر سر کار آوردهاند، تلاش داشت وانمود نماید که پس از آن به وطن خود خدمت نموده است. این در حالی است که دوران سلطنت وابسته او مشحون از رویارویی با مردم این سرزمین، اعتقادات و امنیت و دارایی آنها بود. همین امر موجب تعمیق گسست بین مردم و حاکمیت شد به نحوی که هنگام تبعید رضاشاه از ایران مردم شادمانه به خیابانها ریختند و غم گزنده اشغال کشور توسط بیگانگان را با شیرینی سقوط دیکتاتور اندکی تسلی بخشیدند. اما این خوشحالی دیری نگذشت که با ترفند استعمار و امپریالیسم سرخ و سیاه و با تفویض سلطنت به محمدرضا پهلوی از سوی آنان روند وابستگی حاکمیت به بیگانگان نه تنها قطع نشد بلکه بر پیچیدگیهای آن نیز افزوده گردید. محمدرضا پهلوی نیز همانند پدر با اتکا به بیگانگان بر اریکه سلطنت تکیه زد و در زیر سایه سرنیزههای سربازان بیگانه مشق پادشاهی دید. شاه تنها راه رسیدن به خواستههای نامشروع خود را همراهی و همکاری با بیگانگان میدید و در این راه آمریکا بیشترین همنوایی را با محمدرضا پهلوی داشت. شاه که تمامی دوران حیاتش با وابستگی به بیگانه عجین شده بود دیگر جایی را برای توجه به مردم و پشتوانههای داخلی باقی نگذاشته بود و سرانجام ملت بزرگ ایران با ایستادگی در برابر دیکتاتوریهای شاه، او و متحدانش را به حاشیه راندند و شاه با این امید که ایالات متحده مداخله خواهد کرد و همانند سال 1332 سلطنت را به او باز خواهد گرداند از ایران خارج شد.
منابع در دفتر روزنامه موجود است.