* شناخت نسبتاً دقیق شما از «صدام» دیکتاتور پیشین عراق چگونه حاصل شد؟
** آشنایى من با «صدام» به دهه ۱۹۷۰ یعنى زمانى که او ریاست «کمیسیون انرژى اتمى» را عهده دار بود برمى گردد. در آن هنگام، «صدام» هنوز خود را رئیس جمهور عراق ننامیده بود.
* رفتار او با اطرافیان چگونه بود؟
** من هرگز تحت تاثیر رفتار او قرار نگرفتم. من مى دانستم که او مرد شریر و بدکردارى است که لحظه اى در اعدام مخالفان خود که شاید اختلاف سلیقه هاى جزیى با هم داشتند درنگ نخواهد کرد. او هرگز با هیچ نیروى اطلاعاتى یا بینش خاصى نتوانست بر خُلقیات من تاثیر بگذارد. گاهى به این مى اندیشیدم که «صدام» با ارائه نظریات شخصى خود پیرامون موضوعات علمى در حد یک «احمق» جلوه مى کند. در نشست هایى که با او داشتیم غالباً خوب به استدلالات علمى گوش مى داد و بعد تصمیم مى گرفت که چه کارى باید انجام شود، اما گهگاهى نیز پیرامون موضوعاتى که من فکر مى کنم دانش کافى درباره آنها نداشت نظر مى داد. چیزى که براى همه ما خیلى روشن بود ژست اقتدارمآبانه و روش مخصوص او براى استیلا یافتن بر اطرافیان خود بود. نوع رفتار او طورى بود که گویى خود را از هر کس دیگرى بالاتر مى داند و بر هر چیز و هر کس سیطره دارد. حرف او حرف آخر بود و هیچکس غیر از او نمى توانست تصمیمات نهایى را اتخاذ کند.
* وقتى «صدام» در 1979 رئیس جمهور عراق شد از شما خواست که روى یک برنامه تسلیحاتى اتمى کار کنید. واقعاً چه اتفاقى افتاد؟
** من رئیس مشاوران علمى «کمیسیون انرژى اتمى عراق» بودم که «صدام» خودش را رئیس جمهور نامید. او درصدد برآمد تا مسیر فعالیت هاى پژوهشى ما را از «کاربردهاى صلح آمیز» به مسیر دیگرى تحت عنوان «کاربردهاى استراتژیک» تغییر دهد. من نپذیرفتم که روى این برنامه کار کنم.
* این تصمیم را آسان گرفتید؟
** نسبتاً آسان. براى من روشن بود که همه جنگ افزارهاى رژیم «صدام» سرانجام روزى علیه مردم عراق به کار گرفته خواهند شد. من نمى توانستم با کار کردن روى یک برنامه نظامى، به ویژه براى «صدام»، کنار بیایم. من با پیامدهاى چنین تصمیمى آشنا بودم، اما انتخاب دیگرى نداشتم. دو گزینه بیشتر وجود نداشت: یا با «صدام» همکارى مى کردم و او را در کشتن ده ها یا صدها هزار تن از مردم یارى مى دادم، یا کنارى مى ایستادم و بهاى سنگین آن را مى پرداختم. اعتقادات مذهبى ام به من حکم مى کرد که گزینه دوم را انتخاب کنم.
* اما بسیارى از همتایان علمى شما پذیرفتند که روى برنامههاى تسلیحاتى «صدام» کار کنند؟
** بله، دانشمندان دیگر مجبور شدند که روى آن برنامه ها کار کنند. البته باید به طریقى آنها را متقاعد مى کردند: عده اى بازداشت شدند، شکنجه شدند، در بیمارستان هاى ویژه بیماران روانى نگهدارى شدند و از این قبیل بلاها بر سر آنها آورده شد تا سرانجام پذیرفتند که از موضع اولیه خود کوتاه بیایند و روى برنامه هاى تسلیحاتى «صدام» کار کنند.
* وقتى امتناع کردید چه اتفاقى براى شما افتاد؟
** من در دسامبر 1979 دستگیر شدم. مدت ۲۲ شبانه روز مورد بازجویى قرار گرفتم و شکنجه شدم. آنها با من نرمخوتر بودند، چون نمى خواستند هیچ داغ جسمانى دائمى را روى بدن من باقى بگذارند. آنها مرا در حالى که دستانم را از پشت بسته بودند از سقف آویختند. از میل هاى الکتریکى براى تحریک بخش هاى حساس بدن من استفاده کردند و مرا کتک زدند. دیگرانى در اتاقک هاى شکنجه بودند که بسیار بدتر از من با آنها رفتار مى شد. در یک مورد، من آدمى را دیدم که با دریل هاى برقى در استخوان هایش سوراخ هایى حفر شده بود. دردناک ترین چیز در آن اتاقک هاى شکنجه، شنیدن فریادهاى کودکانى بود که شکنجه داده مى شدند تا پدران شان لب به اعتراف بگشایند.
* آنها بعد از آن ۲۲ شبانه روز با شما چه کردند؟
** من به حبس ابد محکوم شدم و به زندان ابوغریب در نزدیکى بغداد بُرده شدم. برادر ناتنى «صدام» به دیدارم آمد. او به سلولى که من را آنجا نگهدارى مى کردند وارد شد و تاسف خود را از کارى که آنها با من کرده بودند اظهار داشت. او تلاش کرد تا مرا به بازگشتن به سر کارم ترغیب کند. او به من گفت که مکانى براى من در کاخ ریاست جمهورى در نظر گرفته شده است. من به او گفتم در موقعیتى نیستم که چنین کارى را انجام دهم: هم به لحاظ جسمانى، زیرا پس از شکنجه شدن به حالت نیمه فلج درآمده بودم، و هم به دلیل آنکه پژوهش در زمینه جنگ افزار در حوزه تخصص من نبود. سپس او به من گفت هر آدمى که نخواهد به کشورش خدمت کند لیاقت زنده ماندن را ندارد. من گفتم این وظیفه ما است که به کشورمان خدمت کنیم، اما خدمتى که شما از من طلب مى کنید فراتر از توان شخصى من است. در آن مقطع من به تحمل ۱۰ سال حبس انفرادى محکوم شدم. من از مه ۱۹۸۰ تا مه ۱۹۹۰ به دستور شخص «صدام» در آنجا زندانى بودم.