*آمی گودمن: داشتم به آلیس می گفتم آخرین باری که او را دیدم دقیقاً قبل از حمله به عراق بود. 8 مارس 2003 روز بین المللی زن بود. او به همراه "ماکسین هونگ کینگستون"، "تری تمپست ویلیامز" و شماری دیگراز زنان، در مقابل کاخ سفید اجتماع کرده بودند. البته تعدادشان زیاد نبود. چیزی در حدود 15 نفر یا بیشتر. در حالیکه بازوهایشان را به هم حلقه کرده بودند آنجا ایستاده بودند. پلیس به آنها دستور داد که متفرق شوند اما آنها همانطور ایستاده بودند؛ و البته دستگیر شدند. ما سعی کردیم تا پیام آنها را از طریق رادیو به مردم برسانیم. بنابراین به زندان رفتم و با تلفن همراه با آنها مصاحبه کردم. اوه بله، آخرین باری که خانم واکر را دیدم در زندان بود. بله. من آنجا بودم. در کنار او در سلول زندان. خانم واکر! یادتان می آید آنروز چه گفتید؟ ما درون ماشین پلیس بودیم و شما گفتید: امروز بهترین روز زندگی من است!
** آلیس واکر: اوه بله. ما درون ماشین پلیس بودیم و من به شکلی باور نکردنی احساس خوشحالی می کردم. بخاطر اینکه وقتی همه توانت را جمع می کنی و شب قبل تصمیمی می گیری تا خشم و اندوه خود را ابراز کنی، سپس به آنجا می روی در حالیکه می دانی تنها فردی کوچک هستی. در حالیکه در برابرت غولی قرار دارد که بیرحمانه بر همه دنیا مسلط است. اما تو و بقیه در حالیکه هر یک مانند هم کوچک هستید در کنار هم قرار می گیرید و خشم و نفرت خود را در برابر این غول بیرحم ابراز می کنید و مخالفت خود را با جنگ اعلام می کنید، حسی خوشایند به شما دست می دهد. وقتی به این فکر می کنم که همه آنهایی که در جنگ آسیب می بینند. بچه ها و کودکان زیر 15 سال، بزرگتر هایی که ترور می شوند. و یا کشته می شوند. وقتی به همه اینها فکر می کنم و می بینم که توانسته ام حرکتی انجام دهم و نشان دهنده انزجارم از این جنگ مصیبت بار بوده است و مهمتر اینکه همه آنهایی که در معرض آسیب این جنگ قرار داشته اند می فهمند که من از شروع این جنگ بیزار بوده ام، احساس شادمانی می کنم. بله. من کاملاًً خوشحال بودم.
* خانم واکر، شما رابطهای مستمر با پلیسی که به شما دستبند زد، داشتید. دراین باره کمی برایمان صحبت می کنید؟
** اوه بله. من با او رابطه نزدیکی داشتم چون او حقیقتا نمی خواست آن کار را انجام دهد. همه آنها اینگونه بودند. من براحتی می توانستم ببینم که هیچ کدامشان دوست نداشتند ما را دستگیر کنند. آن پلیس دورگه هم از این قاعده مستثنی نبود. و من کاملا درکش می کردم. در درونم از او می پرسیدم: واقعا می خواهی ما را دستگیر کنی؟ و پاسخش را می شنیدم که می گفت: نه! نه!. حتی زمانیکه داشتند به من دست بند می زدند مدام عذرخواهی می کردند. بعد از آن، زمانیکه از زندان آزاد شدیم، کفشهایمان را به ما برگرداندند. داشتم کفشهایم را می پوشیدم که همان مرد آمد و در مقابلم زانو زد و گفت: بگذارید کمکتان کنم. و من گفتم: ممنونم. همانطور که به من کمک می کرد با او شروع به صحبت کردم. اول از همه درباره همسرش حرف زد. به من گفت: می دانید خانم واکر! وقتی به همسرم گفتم شما را دستگیر کرده ام، اصلا هیجان زده نشد. سپس از او درباره خانواده اش پرسیدم. درباره بچه هایش با من حرف زد و من به او گفتم که کتابهایی برای کودکان نوشته ام. با هیجان پرسید: اوه. راست می گوئید؟ خیلی خوب است. این روزها هیچ چیزی برای خواندن پیدا نمی شود و بچه ها مدام مقابل تلویزیون نشسته اند. چندی پیش به هوستون رفتم تا برای آسیب دیدگان توفان کاترینا کتاب و مایحتاج دیگر ببرم. با عده زیادی مواجه شدم. مردمانی که خانه هایشان را از دست داده بودند، سیاهان و دو رگه های آفریقایی آمریکایی که آسیب دیده بودند و همچنین پلیسها. مردم از من تقاضای کتاب می گرفتند. در همین حین یکی از آنها به من گفت: واقعاً دوست دارم کتابی از شما بگیرم اما من مانند بقیه مردم نیستم. با آنها فرق دارم. من پلیس هستم. من و بقیه مردم به او گفتیم: تو هیچ فرقی با بقیه مردم نداری. پلیس ها هم مانند بقیه هستند. آنها هم به خواندن نیاز دارند. اگر چه آن روز آن حرفها به آن پلیس زدم اما این واقعیت تلخ هنوز مرا آزار می دهد که این قشر از جامعه به دلیل باز ماندن از ادامه تحصیل است که به ارتش و نیروی پلیس پیوسته اند. ممکن است چنین افرادی هیچگاه در عمرشان حتی یک کتاب هم هدیه نگرفته باشند. و شاید این یکی از دلایل پلیس بودن آنها باشد.
* زندگینامه شما را به قلم "اولاین وایت" می خواندم. کتابی تحت عنوان " آلیس واکر: یک عمر". شما در سال 1967برای اولین بار به نیویورک آمدید. در آنزمان روی مقاله ای درباره جنبش های حقوق مدنی کار می کردید. سال 1967 شما تنها 23 سال داشتید. مقاله شما تحت عنوان" جنبش های حقوق مدنی تا چه حد موفق بودند؟" به چاپ رسید و شما نخستین جایزه ادبی خود را دریافت کردید. در مقام مقایسه جنبش های حقوق مدنی با جنبش های ضد جنگ موفقیت این دو را چگونه ارزیابی می کنید؟ جنبش های ضد جنگ تا چه حد موفق بودند؟
** وقتی از جنبش های حقوق مدنی سخن می گوئیم به یک حقیقت انکارناپذیر برمی خوریم و آن اینست که نتایج چنین جنبشهایی هیچگاه قابل لمس نیستند. هیچگاه موفق نخواهید شد همه آن تغییراتی را که در رویاهایتان به آن می اندیشیدید، ببینید. زیرا این تحول باید در درون شما رخ دهد. خیلی از این تحولات مربوط به این می شود که این توانایی در درون شما ایجاد شود تا بتوانید خود را درک کنید و تصویر درستی از رویاهایتان در ذهنتان شکل بگیرد و راه زندگی خود را بدرستی انتخاب کنید. در مورد جنبش های ضد جنگ نیز وضع به همین منوال است. ما هرگز موفق نخواهیم شد جلو آغاز شدن جنگ ها را بگیریم. بنابراین باید سعی کنیم در وحله اول ازدرگرفتن جنگ در درون خودمان جلوگیری کنیم. اگر بتوانیم به این مهم دست پیدا کنیم، آنگاه دیگر جنگی رخ نخواهد داد. اگر نتوانیم خشم و کینه درون خود را کنترل کنیم، مطمئنا تمام تلاش های ما برای اثر گذاری برونی بی نتیجه خواهد بود. نخست باید از خودمان شروع کنیم. به نظر من اگر شما در هر جنبشی که هدفش برقراری صلح و عدالت است شرکت می کنید. در وحله اول باید این مفاهیم را در درون خود به ظهور برسانید آنگاه آنرا برای همه جهانیان تصویر کنید.
* سوال بعدی من درباره شیوه نوشتن شما است. ایزابل آلنده می گفت نوشتن هر کتاب تازه را در یک روز خاص از سال آغاز می کند. دقیقا به خاطر ندارم اما گمان می کنم روز 9 ژانویه بود. شما چطور؟ شیوه شما در نوشتن چیست؟
** زمانی آغاز به نوشتن کتابی می کنم که بدانم طرح کتاب در ذهنم شکل گرفته و آماده پیاده شدن است. تنها کاری که باید انجام دهم اینست که متوجه زمان مناسب باشم. زمانی که طرح مورد بحث شکل می گیرد. باید مراقب باشم تا از آن غفلت نکنم. اگر مراقب رویاها و پرواز پرنده خیالم باشم آنگاه فهمیدن اینکه چه زمانی وقت نوشتن است چندان دشوار نخواهد بود. در آنصورت براحتی می توانم حدس بزنم که نوشتن کتابم یک سال طول می کشد یا بیشتر. روزهای اولی که شروع به نوشتن کرده بودم بزرگترین دغدغه ام یافتن یک سرمایه گذار برای چاپ نوشته هایم بود. تدریس می کردم و بیشتر به این فکر می کردم که راهی پیدا کنم تا از طریق نوشتن امرار معاش کنم. من سالهای سال یکه و تنها زندگی کردم. بنابراین باید راهی برای تامین هزینه های زندگیام پیدا می کردم. بسیاری از کاغذ هایی که از دوران نگه داشته ام پر است از یادداشتهایم در باره خرج و مخارج زندگی. قیمت اجناس و اینکه چقدر پول تا پایان ماه برایم باقی می ماند. سالها به تمرین مدیتیشن پرداختم و در نتیجه این تمرینها در یافتم که هیچ چیزی خارجی نمی تواند شما را از دستیابی به هدفتان باز دارد. به شرط اینکه برای هر چیزی در زندگیتان مکان و زمانی اختصاص دهید.هر کسی این توانایی را دارد که روح خود را از همه عواملی که او را از رسیدن به هدفش باز می دارد، پاک کند. هر گونه دل مشغولی که انسان را از راهی که انتخاب کرده است جدا می کند باید به فراموشی سپرده شود. در این صورت است که اهدافتان برایتان تجلی می یابند.
* "به رنگ ارغوان" را چگونه شروع کردید؟
** برای نوشتن این کتاب از شوهرم طلاق گرفتم. چراکه می دانستم بدون انجام اینکار قادر نخواهم بود شخصیت های داستان را آنگونه که هستند، دربیاورم. از شوهرم جدا شدم چون مجبور بودم نیویورک را ترک کنم. یکروز در حالیکه در محله منهتن نیویورک در حال قدم زدن بودم صدای یکی از شخصیتهای کتاب را از درونم شنیدم که می گفت: ما هیچ شباهتی به این مردم نداریم. اینجا نمی توانی کار کنی. اینگونه شد که شخصیتهای کتابم مرا دچار غصه و اندوه جدایی از همسرم کردند. می گویم غصه زیرا بر خلاف زوجهایی که از هم جدا می شوند، من شوهرم را بسیار دوست داشتم. او مرد بسیار خوبی بود. اما من هم باید کتابم را می نوشتم و او با ترک کردن نیویورک مخالف بود. می گفت سان فرانسیسکو حالش را بهم می زند. خلاصه اینکه من به اینجا یعنی سان فرانسیسکو آمدم. چشم که باز کردم خودم را در " بون ویل" یافتم. پول کافی داشتم. آنقدر که بتوانم به مدت یک سال روی کتابم کار کنم. کلبه ای در یک باغ سیب اجاره کردم. و شروع به کار کردم. درست بخاطر ندارم نوشتنش چقدر طول کشید. اما بنظرم چیزی حدود یک سال به طول انجامید.
* تابحال شده است که به مفهومی بیاندیشید و آنگاه آن مفهوم و یا تاثیر آن در دنیای خارج عینیت پیدا کند؟ آیا به مردمی که کتاب را برایشان می نوشتید فکر می کردید؟
** مسلم است که به آنها فکر می کردم. مردمی که من این کتاب را برایشان نوشتم دقیقا همان شخصیتهای درون کتاب هستند. اینها کسانی بودند که من برایشان می نوشتم. همه تلاشم بر این بود که شخصیتهای کتاب را عینت ببخشم و در آنها روح زندگی بدمم. حالا بسیار خوشحالم که در کارم موفق بودم و خوانندگان زیادی با شخصیتهای کتاب ارتباط برقرار کرده و از خواندن آن لذت برده اند. این تجربه برای من بسیار ارزشمند بود. تجربه زندگی بخشیدن به شخصیتهای یک کتاب تجربه ای بسیار ارزشمند و قیمتی است. وقتی صفحه پایانی کتاب را می نوشتم از شدت عشق به آنها بغض کرده و گریستم. نمی دانم آیا "ژان تومر" نویسنده را می شناسید و یا با کارهایش آشنایی دارید یا خیر. تومر نویسنده ی توانایی است. او معتقد است که هر نسلی به مانند یک درخت است که میوه هایی دارد. و تنها و تنها یک میوه است که بر روی درخت باقی خواهد ماند. باقی میوه ها با وزش باد می افتند. و آن میوه باقی مانده با تنها دانه ای که در درون خود نگه داشته است همه سرمایه آن درخت است. و همان هم برای درخت کافیست. همان یک میوه برای امیدوار بودن درخت به ادامه زندگی اش کفایت می کند. انسانها نیز همانند میوه ها هستند و تنها یک انسان است که می تواند با همه ویژگی هایی که در خود دارد، چراغ امید به زندگی را در درون افراد دیگر روشن کند. زمانی که این کتاب را می نوشتم احساس می کردم همان میوه هستم و دانه ای در درون خود دارم. چراکه از دیدگاه من هیچ کس بجز من نمی توانست عشقی را که من نسبت به شخصیتهای داستانم داشتم در خود داشته باشد و خود را مانند من در برابر تصوراتی که در پیش چشمشان تصویر می کردم، مسئول بداند. بنابراین حس می کردم که گویی از سوی کسی برای نوشتن چنین داستانی انتخاب شده ام و در تمام مدتی که در حال نوشتن بودم حضور ارواح اجدادم را در کنار خود حس می کردم. آنها همیشه در کنارم بودند. حضورشان را حس می کردم. و هیچگاه احساس تنهایی نمی کردم.
* ممکن است برای کسانی که کتاب را نخوانده اند و یا برای جوانانی که از خود می پرسند چرا باید این کتاب را برای خواندن انتخاب کنند، توضیح دهید که داستان کتاب درباره چیست؟
** هفته پیش به "مولوکای" سفر کرده بودم و چند روزی می شود که از آنجا بازگشته ام. "مولوکای" جزیره ایست که در میان جزایر دیگر نامی ناشناخته تر است. دیلیش هم اینست که از گذشته، همیشه ساکنان این جزیره گروهی جذامی بوده اند. آنها هنوز هم در این جزیره زندگی می کنند. در کتابی در باره جزیره "مولوکای" و " کالوپاپا" می خواندم که محلی است که جذامیان در آن زندگی می کنند. تصویری از یک مرد در این کتاب ارایه می شد که جذام بخش اعظمی از صورتش را خورده بود. حتی بینی و دهان و گوشش نیز نیز از این بیماری در امان نمانده بود. اما در عین حال نور شادی در صورت او به وضوح دیده می شد.آن مرد می گفت که از زندگی در میان این جذامیان آموخته است حتی زمانیکه بدترین اتفاق ها برای مردم اتفاق می افتد، باز هم آنها می توانند خوشحال باشند. فکر می کنم وقتی " به رنگ ارغوان" را می خوانید، بدون اینکه به این بیاندیشید که در زندگیتان چه اتفاقی می افتد و یا اینکه نگران این باشید که چگونه باید غم و غصه زندگی را که مدام در حال افزایش است، تحمل کنید؛ راه دیگری نیز وجود دارد که آنرا به وضوح در زندگی " سلی" می توانید مشاهده کنید. و آن راه اینست که اگر ارتباط خود را با طبیعت و شعور والای خود در مواجهه با خود درونیتان حفظ کنید، آنگاه موفق خواهید همه مشکلات را از سر راه بردارید. آنچه که با خواندن " به رنگ ارغوان" یاد میگیرید اینست که علی رغم اینکه زندگی حقیقتا سخت است و مردم به طرق مختلف و شرم آوری از یکدیگر سوء استفاده می کنند اما همیشه راهی برای مقابله با همه این مشکلات وجود دارد و آن راه در روح انسانها نهفته است. " به رنگ ارغوان" پی گرفتن این راه را به شما می آموزد.
* کمی درباره چگونگی تبدیل شدن کتاب به فیلم برایمان صحبت کنید؟
** هیچ چیزی درباره اسپیلبرگ نمی دانستم. حتی نمی دانستم او تا چه اندازه شهرت دارد. فکر میکنم بد نباشد نکته مهمی را برایتان بگویم. و آن اینکه زمانیکه دارید روی پروژه ای کار می کنید هیچ مجبور نیستید بدانید دیگران در حال انجام چه کاری انجام هستند. تعبیری وجود دارد که می گوید: هر چیزی که ظهور می کند، باید مخفی شود. بعضی مواقع اگر کاری که در حال انجامش هستید حقیقتا ارزشمند است. هیچ نیازی نیست که برایش تبلیغ کنید. زیرا آن کار، خودش خودش را تبلیغ می کند. و به طرز غیرقابل اجتنابی باعث می شود که از آن پس مردم به شما و کار شما روی آورده و علاقه بیشتری از خود نشان بدهند. وقتی اسپیلبرگ پیشنهاد ساخت فیلم را مطرح کرد که البته فیلم خوبی هم از آب درآمد مردم فکر می کردند که من در انتخاب اسپیلبرگ و پذیرفتن پیشنهاد او مرتکب اشتباه شدم. اما من یک ویژگی مهم را در اسپیلبرگ دیدم و او را مناسب تشخیص دادم. اسپیلبرگ فیلمسازی است که با اشتیاق تمام گوش می دهد، یاد می گیرد و پیشرفت می کند. من همه این ویژگی ها را در او یافتم و او را مناسب تشخیص دادم.
* سوال آخر من درباره انجمن خیریه زنان است. این انجمن از گروهی از نویسندگان زن تشکیل شده بود. شما این انجمن را تشکیل دادید. ممکن است درباره این انجمن کمی توضیح دهید؟
** شکل دهی این انجمن ایده من و "جون جوردن" بود. ما با هم دوست بودیم. یکروز به این فکر افتادیم که چقدر خوب می شد اگر نویسنده گان زن سیاهپوست یکدیگر را بشناسند. هدفمان از این آشنایی این بود که بدانیم با یکدیگر رقیب نبوده و هیچ کداممان به دنبال مقام و رتبه نیستیم. بعضی از کسانی که به ما پیوستند عبارتند از؛ "ورتامه گراسونر" ، "نوزاکی شانگی" و "تونی موریسون". گمان می کنم " اودری بالارد" هم بود. البته زنان دیگری نیز بودند که حالا اسمشان را بخاطر ندارم. و اولین جلسه ما در آپارتمان جون برگزار شد.