تاریخ انتشار : ۰۱ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۸:۱۸  ، 
شناسه خبر : ۷۴۲۱۷

حنیف غفاری
گروه بین‌الملل:
“تغییر دکترین”همواره تابعی از “تغییر رئیس جمهور”در آمریکا بوده است.به عبارت بهتر،پس از جنگ جهانی دوم بیشتر از آنکه “دکترینها”به افراد اصالت دهند،این افراد بوده اند که به دکترینها اصالت داده اند.اما در اروپای پس از “آدلف هیتلر”و”موسولینی”،دکترینها و طرحها سیاستمداران را در خود هضم می نمودند.به عنوان مثال طرح گوام و ناتویی شدن حیاط خلوت کاخ کرملین ، افرادی مانند “خاویر سولانا”،”باروسو”و”تونی بلر”را بیش از یک دهه در گیر خود ساخته است.در اینجا قصد تحلیل رابطه معکوس و غیر عادی دکترینها و سیاستمداران در آمریکا و مقایسه آن با اروپا و دیگر نقاط جهان را ندارم،اما می خواهم مسئله تازه ای را طرح کنم.مسئله ای که گویا تحت تاثیر فضاهای تبلیغاتی متاثر از تشکیل کابینه اوباما و بحران اقتصادی آمریکا مورد غفلت واقع شده است.
حضور اولین رئیس جمهور سیاهپوست تاریخ آمریکا در کاخ سفید هرگز نیاز واشنگتن در خصوص “تدوین دکترین جدید”را برطرف نمی سازد. پس از پایان ریاست جمهوری بوش پسر ،قهرا آمریکا باید به دنبال نوعی “دکترین احیا کننده”یا “دکترین نجات از بحران”باشد.اما چه کسی یا به عبارت بهتر چه تفکری می خواهداین دکترین را طراحی نماید؟ آمریکا امروزه نسبت به تدوین دکترینی تازه محتاج است و دموکراتها نمی توانند این “احساس نیاز”را منکر شوند.از سوی دیگر،امروزه واشنگتن از دو نقطه حساس،یعنی “اقتصاد کاپیتالیستی”و”سیاست خارجی میلیتاریستی”سخت ترین ضربات ممکن را دریافت نموده است.در چنین شرایطی رئیس جمهور 47 ساله ای در انتخاب کابینه خود به طور مستقیم از بیل کلینتون تاثیر پذیرفته چه راه چاره ای اندیشیده است؟
قدرت انتخاب اوباما در خصوص دکترینهای موجود بسیار محدود است.این محدودیت معلول شرایط سخت و بحرانی پیش روی آمریکاست.سه دکترین آزمایش شده ای که به لحاظ ظاهری می توانند گذار آمریکا از شرایط موجود را هدایت نمایند به ترتیب”دکترین مونروئه”،”دکترین آیزنهاور”و”دکترین جیمی کارتر”هستند.اما دو خصلت بازدارنده در بین این دکترینها مستتر است،یکی اینکه هیچ یک از آنها به تنهایی نمی توانند مبنای رفتار بین المللی آمریکا قرار گیرند و ناچارا نیاز به یک مکمل تئوریک دارند.این مکمل تئوریک؛هر چه باشد،در اصل دکترین خلل وارد می کند.خصلت دوم این دکترینها این است که آمریکا را به سمت مطلوب نمی برند.در خوشبینانه ترین حالت ممکن ،”دکترینهای کارتر”و”مونروئه”تنها بار شکست استراتژیک کاخ سفید در ابتدای هزاره سوم را کاهش می دهند و “دکترین آیزنهاور”که عملگرایانه تر می باشد ،آمریکا را به سوی نقطه صفر و حالت خنثی رهنون می سازد.
در این میان به نظر می رسد “جیمی کارتر”،رئیس جمهور اسبق ایالات متحده که وجهه مثبتی در میان دموکراتها دارد،سعی داشته باشد “دکترین حقوق بشر”را با نظارت مستقیم خود در مناسبات خاورمیانه ای واشنگتن احیا نماید.اما “تاریخ روابط خارجی آمریکا”موفقیت دکترین کارتر را تائید نمی کند.طی سالهای 1977 تا 1981 میلادی،دکترین کارتر مانند جان .اف .کندی برای بالابردن حیثیت جهانی آمریکا، واکسینه کردن حکومتهای دیکتاتوری از بروز انقلاب و حفظ آنان در برابر فروپاشی و ایجاد تزلزل در کشورهای اقمار شوروی و تلاش برای فروپاشی آنها با مدعای حقوق بشربود.به عبارت بهتر،کارتر در دوران چهارساله ریاست جمهوری خود استفاده ابزاری از حقوق بشر را به عنوان یک اصل آشکار در قاموس سیاسی غرب وارد نمود.
دکترین مونروئه (Monroe Doctorine)  نیز یک دکترین سیاسی آمریکایی بود که در دسامبر 1823 توسط مونروئه، رئیس جمهور وقت آمریکا اعلام شد. بر پایه این دکترین،، دولت ایالات متحده آمریکا تصمیم گرفت که از دخالت در جنگ های بین قدرت های اروپایی و مستعمرات آنها خودداری و از سوی دیگر وقوع جنگ در قاره آمریکا را به عنوان حرکتی خصمانه تلقی کند.دکترین مونروئه تا حدود یک قرن جایگاه ویژه ای در سیاست خارجی آمریکا داشت،تا اینکه “ویلسون “با وارد کردن آمریکا به جنگ جهانی اول خط بطلانی بر این دکترین کشید.در هر حال،جهان امروز با جهان سال 1823 بسیار متفاوت است.امروزه آمریکا در مقامی قرار ندارد که بخواهد میان “کنش خود”و”واکنش دیگران”نوعی توازن ایجاد نموده و این توازن را مبنای نگاه و عمل خود در نظام بین الملل قرار دهد.در قالب یک نتیجه گیری کلی می توان گفت که دکترین مونروئه در “آمریکای محدود شده”نمودی ندارد.
دکترین “دیوید آیزنهاور”دکترین دیگری است که اوباما می تواند نقش آن را در سیاست خارجی آمریکا پررنگ نماید.آیزنهاور علی رغم اینکه یک جمهوریخواه بود، طی دو دوره تصدی اش در پست ریاست جمهوری سیاست های داخلی را تعدیل کرد. او درصدد بود تا اتحاد آمریکا را با کشورهای هم پیمان تقویت کرده و واشنگتن را برای مقاومت در برابر تهاجم «سرخ» به اروپا، آسیا و آمریکای لاتین مهیا نگه دارد. حتی دکترین آیزنهاور در سال 1957 سطح تعهدات کشورش را به خاورمیانه افزایش داد.اما امروزه “تهاجم سرخی”وجود ندارد که آمریکا بخواهد دکترین آیزنهاور را در خصوص آن اعمال نماید.امروزه واشنگتن و اتحادیه اروپا با روسیه ای محتاط و البته بعضا غیر قابل پیش بینی مواجه هستند.از سوی دیگر،خاورمیانه سال 1957 با خاورمیانه سال 2009 بسیار متفاوت است!ازاین حیث افزایش یا حتی کاهش تعهدات آمریکا در خاورمیانه باید با صرف هزینه ای سنگین صورت پذیرد.آیا دموکراتها می توانند این هزینه را بپردازند؟
دوباره به صورت مسئله باز می گردیم.اینکه باراک اوباما ناچار است میان “سه دکترین کهنه”و”یک دکترین تدوین نشده”دست به انتخابی محدود بزند.رئیس جمهور آمریکا یا باید قدرت ریسک پذیرش دکترینهای قبلی آمریکا،بدون هرگونه دخل و تصرف را داشته باشد و یا اینکه بهای سنگین تدوین دکترینی اساسی و مدت دار را بپردازد.اما چه کسی می خواهد این دکترین تاثیرگذار را در آشفته بازار سیاست خارجی آمریکا عرضه نماید؟باید پاسخ داد:”هیچ کس”!
هم اکنون “اوباما”،”برژینسکی”،”جوزف بایدن”،هیلاری کلینتون”و”جیمی کارتر”پنچ فرد تاثیرگذار(به صورت آشکار و پنهان) در سیاست خارجی آمریکا محسوب می شوند.اما این پنج نفر به صورت خودکار و ناآگاهانه نیروهای یکدیگر را خنثی می کنند.میان پنج فرد مذکور تنها سنخیت حزبی حاکم است نه سنخیت فکری و استراتژیکی که پیش شرط تدوین دکترینهای تاثیرگذار باشد.در این میان ممکن است قدرت تحلیلی “برژینسکی”از دیگران بالاتر باشد اما در صورت محوریت یافتن تفکرات وی در کاخ سفید،جمهوریخواهان غیر سنتی و حتی بسیاری از دموکراتها جهت مهار رئالیسم پیچیده ای که برژینسکی به آن معتقد است بسیج خواهد شد.
باید اذعان نماییم که اوباما در وضعیت سختی قرار دارد!فقدان دکترینی که بتواند سیاست خارجی کاخ سفید را سامان دهد همان نقطه آسیبی است که مناسبات داخلی کبوترها و بازهای آمریکا را دچار تنشی مزمن خواهد کرد.تنشی که با شعار “تغییر” نیز نمی توان آن را مهار نمود!