تاریخ انتشار : ۰۱ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۸:۴۲  ، 
شناسه خبر : ۷۴۳۶۶
گفت‌وگوى «ایران» با حبیب‌الله عسگراولادى
اشاره: سه بار دستگیرى، ۱۳ سال حضور در زندان، ارتباط تنگاتنگ با امام(ره) در آغاز نهضت و. .. از یک سو و مسئولیت هایى همچون نمایندگى امام(ره) در برخى نهادهاى انقلابى، وزارت بازرگانى، نمایندگى مجلس و نائب رئیسى و.‎/‎/ از سوى دیگر اگر در کارنامه کسى جمع باشد؛ بى شک او یکى از مناسب ترین چهره ها براى مرور خاطراتش در پایان سومین دهه استقرار نظام جمهورى اسلامى است. مصاحبه ذیل با حبیب الله عسگراولادى، به دلیل اشتغالات فراوان و وقت محدودش همگى در یک جلسه فراهم نشد، گفت وگوى ذیل خلاصه چند جلسه مصاحبه با اوست.

* شاید در این ایام مناسب ترین شروع با نام امام خمینى(ره) باشد، آشنایى سیاسى شما با امام(ره) از چه زمانى رقم خورد؟
** مجموعه ما از سال ۱۳۳۳ و ۱۳۳۴ از کارهاى سیاسى مأیوس شده و در کنار بود. وقتى تصویب نامه انجمن هاى ولایتى و ایالتى را شاه ملعون به وسیله علم ملعون که نخست وزیر بود، اعلام کرد حاج آقا روح الله و مراجع دیگر قم تلگراف زده و اعتراض کردند. ما از میان تلگراف هایى که خواندیم، تلگراف حاج آقا روح الله را تلگرافى یافتیم که استحکام داشت و ما را به تدریج امیدوار کرد که سبب شد ما آن را منتشر کنیم و براى توضیح بیشتر به خدمت ایشان برسیم. در یکى از نشست ها ایشان فرمودند؛ چون اساس اسلام در معرض خطر است، تقیه حرام است و اظهار حقایق واجب.بعد از آن جلسه، ما که حدود ۲۶ نفر بودیم، جلسه اى تشکیل دادیم. ما هیأتى داشتیم با عنوان هیأت مؤید. در این جلسه درباره حرف هایى که ایشان مطرح کردند بحث کردیم. پیدا بود کارهایى که تا به حال انجام داده بودیم براى اسلام نبوده است، چون نه در مسیر عظمت اسلام بود و نه در مسیر عزت مسلمین. آن شب دو نفر توسط برادران انتخاب شدند، مرحوم حبیب الله شفیق و بنده که رابط امام(ره) باشیم. خدمت امام(ره) عرض کردیم که ما در جلسه هفتگى خود به این نتیجه رسیدیم که برادران چه مقدار پول مى توانند بدهند و اینکه چقدر مى توانند فرصت بگذارند. شماره تلفن هاى خود را در اختیارشان قرار دادیم و از این به بعد بود که ارتباط رسمى ما با امام(ره) شروع شد.
* چگونه هیأت هاى اسلامى با هم متحد شدند؟
** ما جلسه اى نگذاشتیم بلکه به طور عادى روزهاى جمعه و گاهى اوقات هم وسط هفته به قم مى رفتیم. این بار خود امام(ره) دعوت کرده بودند که ما به قم برویم که من بودم و مرحوم شفیق و آقاى توکلى بینا و شهید عراقى که به عنوان رابط عمل مى کرد و خدمت امام(ره) مى رفتیم. در این رفتن ها و آمدن ها، یک روز که مسائلى را خدمتشان عرض کردیم، فرمودند: «در آن اتاق بمانید و نروید.» ما رفتیم و دیدیم عده اى از برادرها آنجا هستند که ما آنها را مى شناسیم، اما نمى دانیم که جزو مجموعه ما هستند یا نه. امام(ره) تشریف آوردند و فرمودند:
«شما خدایتان یکى است، قرآن تان یکى است، چرا با هم کار نمى کنید از حالا با هم کار کنید.» قبل از این جلسه همانطور که گفتم، ما حداقل ۱۸ و حداکثر ۲۸ گروه بودیم، ولى هنوز نمى توانستیم نام خود را حزب بگذاریم. مى گفتیم باید مراحل را طى کنیم و لذا اولین نامى که روى خود گذاشتیم «جبهه مسلمانان آزاده» بود. ما فرمایشات امام(ره) را تکثیر مى کردیم و اعلامیه هایى هم مى دادیم.بعد از این جلسه ما به تهران آمدیم و مجدداً جلساتى در همان هسته خودمان(مؤید) و سپس در شوراى مرکزى جبهه مسلمانان آزاده برقرار و مسائل را مطرح کردیم و گفتیم که امام(ره) مجدداً ما را به گروه هاى جدیدى معرفى فرمودند و ما باید یک بازسازى جدید بکنیم. با نشست هایى با هم، توانستیم جبهه را به یک ائتلاف بزرگ تبدیل کنیم و سامان بدهیم. از اینجا «هیأت هاى مؤتلفه اسلامى» شکل گرفت. ما به یک شوراى ۱۲ نفره رسیدیم که از هرکدام از این مجموعه ها، چهار نفر در این شوراى مرکزى عضویت داشتند. با فاصله کمى خدمت امام(ره) رسیدیم و وضعیت خود را شرح دادیم. این شوراى ۱۲ نفره چهار نفر هم على البدل داشت و از مجموع خودش چهار نفر را هم براى ارتباط با امام(ره) انتخاب کرد که این چهار نفر باز تغییراتى کرد. شهید مهدى عراقى، شهید صادق امانى، شهید صادق اسلامى و بنده عضو اصلى بودیم و دو سه نفر هم به عنوان عضو على البدل انتخاب شدند که هر موقع لازم باشد خدمت امام(ره) برسند. ما چهار نفر خدمت امام(ره) رسیدیم و عرض کردیم ما اوضاع را خطرناک تشخیص مى دهیم و معتقدیم ممکن است شرایطى پیش آید که ما دستمان به شما نرسد. امام(ره) فرمودند شما خودتان چه پیشنهادى دارید عرض کردیم ما در جمع خودمان مشورت کردیم که تعدادى از علما را در نظر بگیرید و به ما معرفى کنید تا ما از میان آنها پنج نفر را انتخاب و به عرض شما برسانیم تا در نبود شما از اینها تبعیت کنیم. امام(ره) فرمودند خوب است و ۲۵نفر از علما را در نظر گرفتند. ما برگشتیم و روى این ۲۵ نفر تبادل نظر کردیم و پنج نفر از اینها را انتخاب کردیم و به محضر امام(ره) رفتیم. پنج نفر را گفتیم. از پنج نفر امام(ره) از دو نفر صحبتى به میان نیاوردند.
* آن پنج نفر چه کسانى بودند؟
** من ضرورتى نمى بینم که اسامى هر پنج نفر را ذکر کنم. پس از اینکه خدمت ایشان عرض کردیم، ایشان فرمودند من به آقاى مطهرى اعتماد دارم. من به آقاى بهشتى اطمینان دارم. آقاى انوارى هم خوب است. هر وقت به من دسترسى نداشتید با این آقایان در تماس باشید. خوب شوراى مرکزى در همین تأییدیه که حضرت امام(ره) فرمودند به این نتیجه رسید که از آقایان پنج نفر استدعا کنند که اینها به عنوان شوراى روحانیت، مجموعه ما را قبول کنند که ما با ایشان در ارتباط باشیم.
* رهبرى و دبیرکلى مؤتلفه پس از این ائتلاف بر عهده چه کسى بود؟
** ما به عنوان رسمى دبیرکل نداشتیم، چون کارمان مخفى بود نمى توانستیم روى کسى علامت گذارى کنیم و عنوان دبیرکل داشته باشد. مدتى واقعاً فرمان کار در اختیار شهید امانى بود، البته اجرائیات بیشتر با شهید عراقى بود اما اداره کلى در دست شهید امانى بود. پس از شهادت شهید امانى مدیریت با شهید عراقى بود، چه در زندان و چه بعد از زندان و تازمان پیروزى انقلاب فرمان مدیریت مؤتلفه به دست شهید عراقى بود. بعد از انقلاب هم که به دستور حضرت امام(ره) همه ما به عضویت شوراى مرکزى حزب جمهورى اسلامى درآمدیم.
* از فاجعه فیضیه چه خاطراتى دارید؟
** در روز مدرسه فیضیه که رژیم به گروه مهاجمى دستور داده بود که به طلاب و حتى به علما و مراجع هم حمله و تا جایى که ممکن است فیضیه را تخریب کند، شهید عراقى و یارانش جذب اعلامیه ها و تلگراف هاى علما شدند و نخستین بار در صحنه مدرسه فیضیه، آشکار شدند و حدس زدند که قرار است به طلاب حمله شود. در آنجا با وضع غیر قابل پیش بینى روبرو شدیم. تعدادى با لباسهاى مبدل و همه تقریباً متحدالشکل از نظر ظاهر دو صف درست کرده بودند و هر که مى خواست وارد فیضیه شود باید از وسط اینها مى گذشت. اینها کسانى را که مى خواستند وارد شوند را ور اندازى مى کردند و بعضى وقتها هم فحش و یا ناسزا مى گفتند و مى زدند. ما از وسط اینها گذشتیم. در راهروى مدرسه فیضیه که قرار گرفتیم بعضى از برادران گفتند اینها اکثرشان مست بودند و حتى بوى مشروبات الکلى از اینها استشمام مى شد. قابل قبول نبود که در قم عده اى مست باشند. برخى از آنها اشاره هایى مى کردند و ما هنوز متوجه نشده بودیم که تعدادى از همین دژخیمان در ورودى در وسط پاى منبر نشسته اند. ما اصلاً به این مسئله توجه نکردیم که اینها با هم با اشاره صحبت مى کنند. شهید عراقى و چند نفر از فدائیان اسلام کنار منبر و بلندگو رفتند تا آنجا را حفظ کنند. این مطلب را بعداً شهید عراقى گفت. آیت الله گلپایگانى براى این مجلس تشریف آوردند و شهید عراقى نوعى تقسیم کار کرده بود که بعضى متصدى تریبون باشند و منبر و بعضى از جمله خودش، از حجره اى که آیت الله گلپایگانى و عده اى از علماى معمر بودند، حفاظت کنند. ما به دستور حضرت امام(ره) در صحن مدرسه فیضیه بودیم و هرکدام وظایف خود را انجام مى دادیم. بعد که آن هجمه عظیم صورت گرفت، ما به تهران آمدیم و آقاى عراقى و یارانش براى محافظت از بیت امام(ره) به آنجا رفتند. تعبیرى که خود شهید عراقى درباره حادثه فیضیه دارد این است که وقتى ماموران رژیم حمله کردند و طلاب با آجر به آنها حمله کردند، یکى از فرماندهان اعلام کرد به خانه خمینى برویم. آقاى عراقى مى گفت به محض اینکه این حرف را شنیدیم، احساس کردیم بین حفاظت از فیضیه و منزل امام(ره)، باید حفاظت از خانه ایشان را انتخاب کنیم. آنها به منزل امام(ره) رفتند و ما طبق دستور حضرت امام(ره) به طرف تهران آمدیم.
* دستور امام(ره) چه بود؟
** امام(ره) فرمودند شما موظف هستید جریان مدرسه فیضیه را در تهران یا جاهاى دیگر منتشر کنید. درهرحال این سرنخ آشنایى و همکارى ما با شهید عراقى بود. شب حادثه فیضیه که ما به تهران آمدیم، شهید عراقى و عده اى از دوستانش براى حفاظت از امام(ره) رفتند خانه امام(ره)‎/ امام(ره) داشت سخنرانى مى کرد و آقاى عراقى در را پشت سرش بست، چون آنها داشتند مى آمدند، امام(ره) فرمودند این در را نبندید! شهید عراقى و همراهانشان با تعدادى چوب رفتند داخل زیرزمین. آسید محمد صادق لواسانى و آقاى غروى و چند نفر از شخصیت ها هم که وارد شدند، در را بستند. امام(ره) فرمود: «در را باز کنید. این همه جمعیت اینجا هستند، خطرناک است. این جمعیت را آزاد کنید بروند.» همه رفتند و امام(ره) آمدند و دیدند توى زیرزمین سروصداست. پرسیدند: «شما کى هستید » شهید عراقى گفت: «مهدى هستم.» امام(ره) فرمود: «چه مى کنید » شهید عراقى گفت: «شنیده ایم مى خواهند به اینجا حمله کنند ، آمده ایم از شما محافظت کنیم.» امام(ره) فرمودند: «ضرورتى ندارد.» عراقى و همراهانش به گریه افتادند و گفتند: «ما نمى توانیم شما را رها کنیم.» امام(ره) فرمودند: «اینجا نمانید.» اینها آمدند منزل آقاى خسروشاهى که بغل خانه امام(ره) بود و از آنجا از خانه امام(ره) مراقبت کردند. انصافاً شهید عراقى نسبت به حضرت امام(ره) و نهضت اسلامى ایثار عجیبى داشت.
* پس از حادثه فیضیه، پیرو فرمایش امام(ره) که فرموده بودند این جریان را به تهران و جاهاى دیگر بکشانید، چه اقدامى کردید؟
** شهید عراقى و دوستانش که در قم بودند. ما هنوز با اینها ارتباط تشکیلاتى نداشتیم. در راه دو سه اتفاق افتاد. همه بى روحیه و کسل و مأیوس در اتوبوس نشسته بودیم. یک اتوبوس شرکت واحد آمد از ماشین ما جلو بزند و راننده اتوبوس ما راه نمى داد. نگاه کردیم و دیدیم اینها خیلى درب و داغان هستند. اکثراً بدن هایشان خرد و خاکشیر بود. دیدیم مهاجمین به مدرسه فیضیه هستند. همین که اینها رد شدند، بچه ها یک کمى رمق پیدا کردند، چون قبلاً فکر مى کردند تعداد زیادى از طلاب کشته شده اند و اینها جان سالم به در برده اند. ماشین دوم آمد و سرنشینانش خیلى بدتر از ماشین اول بودند. ماشین سوم که آمد، راننده هم حالى پیدا کرده بود و تا مدت ها اجازه نداد که آنها عبور کنند. بچه ها از این طرف شعار مى دادند و این سه منظره از شکست دشمن و پیروزى ما، در ما روحیه آفرید. گفتیم چرا وقت را تلف کنیم همان جا در ماشین نشستیم و تقسیم وظایف کردیم که در تهران چه کنیم. قرار شد فردا به منزل علماى بزرگ و شخصیت ها و رجال برویم. ما یک گروهى بودیم که منزل آیت الله خوانسارى رفتیم و بنده آنجا روضه فیضیه را خواندم و آیت الله خوانسارى گریستند و فرمودند: «چه باید بکنیم » گفتیم: «حداقل این است که نماز جماعت ها باید تعطیل شوند.» فرمودند: «من صحبت مى کنم که این کار بشود.» برادران به جاهاى دیگر رفتند و در تهران، یک افشاگرى گسترده اى اتفاق افتاد و در همه جا براى مقابله با رژیم، آمادگى پیدا شد. شهید عراقى و دوستانش هم آمدند. نمى دانم از کجا شروع کردند، ولى فعالیت هایى کردند و بعد در ارتباط قرار گرفتیم.
* پس از این ماجرا، آیا اولین اقدام مشترک شما راه پیمایى عاشورا بود یا قبل از آن اقدام مشترک دیگرى هم داشتید؟
** راه پیمایى عاشورا محصول چند جلسه پى درپى است. امام(ره) در فروردین ماه به ما اجازه ندادند براى شهداى فیضیه برنامه اى داشته باشیم، بلکه در اردیبهشت ماه به عنوان چهلم شهداى فیضیه اجازه دادند که ما در تهران برنامه داشته باشیم. برنامه ها اول یکى در مسجد بازار دروازه حضرتى بود و به تعبیرى کوچه ارمنى ها، مسجد آسید على نقى بود که آمدند و جلوى آن را گرفتند. دیگر آنجا به ترتیب آشنا شدیم. فردا شب را اعلام کردیم مسجد امین الدوله، پس فردا شب را مسجد حمام گلشن آقاى غروى و همین طور گسترش پیدا کرد و بعضى شب ها تا ۲۰ جا براى مدرسه فیضیه برنامه برگزار مى شد. اداره کردن این مراسم، ما را به هم نزدیک کرد. خدا رحمت کند شهید صادق امانى را، روى بارهاى انبار آنها مى نشستیم و برنامه ریزى مى کردیم. انبارشان کنار سر قبر آقا بود و شاید صد تا کیسه بار روى هم مى چیدند و ما مى رفتیم آن بالا مى نشستیم که اصلاً کسى حدس هم نمى زد که آنجا دور هم جمع شده ایم! در آنجا برنامه ریزى کردیم که از امام(ره) درخواست کنیم به ما اجازه بدهند که ما دسته ممتازى در روز عاشورا داشته باشیم. آقاى توکلى و بنده و مرحوم شفیق رفتیم خدمت امام(ره) و شیوه راه پیمایى را که از جنوب تا شمال تهران آن روز، از مسجد حاج ابوالفتح به طرف دانشگاه و بازگشت به مدرسه صدر بود، براى امام(ره) گفتیم. ما گفتیم که علم و کتل نمى آوریم و با پلاکاردها و پرچم هاى بلند و با قرآن حرکت کنیم. امام(ره) فرمودند کار خوبى است و اجازه دادند.
* آیا امام(ره) براى راه پیمایى شرطى هم گذاشتند؟
** قبلاً! فرموده بودند باید در راه پیمایى ها شعارهایى داده شود که نشانه مصائبى باشد که اگر امام حسین (ع) هم تشریف داشتند، بر آن مصائب مى شوریدند. در همین جهت شهید صادق امانى شعرى گفته بود که در دسته خوانده مى شد و من یک رباعى از آن یادم هست: «گفت عزیز فاطمه، نیست ز مرگ واهمه‎/ تا به تنم روان بود، زیر ستم نمى روم» دسته این را مى خواند و مى رفت. قرار شد با شعارها و پلاکاردهایمان، خواست امام حسین (ع) را بازگو کنیم. بعد هم از حضرت امام(ره) استدعا کردیم وقتى این راه پیمایى را در تهران انجام دادیم، ایشان هم عصر آن روز سخنرانى کنند. فرمودند تصمیم دارم بیایم و عصر عاشورا هم اسباب این شد که ما به هم نزدیک تر شدیم.
به دوران زندان شما نگاهى بى اندازیم. شما چند بار دستگیر شدید و چند سال در زندان به سر بردید؟
** اولین دستگیرى من سال ۱۳۲۷ بود. مدت کوتاهى زندان بودم. دومین دستگیرى من در خردادماه سال ۱۳۴۲ (اطراف پانزده خرداد ۴۲ ) بود. در این دستگیرى هم چند روز بیشتر زندان نبودم. سومین دستگیرى من روز یازدهم بهمن ماه سال ۱۳۴۳ بود. به مناسبت اعدام انقلابى حسنعلى منصور که ریختند خانه ما و اسنادى از خانه ما به دست آوردند. دستگیرى سوم من ۱۲ سال و خرده اى طول کشید. یعنى از ۱۱ بهمن ۱۳۴۳ تا ۱۳۵۶ شمسى در زندان بودم.
* علت این دستگیرى ها چه بود؟
** دستگیرى اول در ارتباط با مسئله فلسطین بود. در ارتباط با غصب فلسطین توسط صهیونیست ها. آیت الله کاشانى دعوت به راه پیمایى علیه غاصبان فلسطین و قدس شریف کرد. راه پیمایى در میدان بهارستان روبه روى مدرسه مسجد سپهسالار (شهیدمطهرى فعلى) برگزار شد. نظامیان رژیم شاه مردم را مورد حمله قرار دادند. تعدادى از تظاهرکنندگان به نفع ملت فلسطین دستگیر شدند. تعدادى هم بعدها به عنوان محرک و گردانندگان راه پیمایى دستگیر شدند. از جمله افرادى که در این واقعه دستگیر شدند من بودم. 5 روز در زندان اطلاعات شهربانى بازداشت بودم. در محدوده میدان امام خمینى (ره) فعلى تهران.
در دستگیرى دوم چند زندان را دیدم. علتش هم این بود که اتهامى که به من نسبت داده بودند مبهم بود. قزل قلعه، زندان اطلاعات شهربانى و زندان موقت شهربانى و ساواک را هم دیدم. دستگیرى دوم من هم حدود ۵ روز بود. در دستگیرى سوم هم در زندان اطلاعات شهربانى زندانى بودیم. بعد در زندان موقت شهربانى در بخش بهدارى زندانى بودیم. در جایى زندانى بودیم که بعدها تبدیل به کمیته مشترک ضدخرابکارى ساواک و شهربانى شد و حالا موزه عبرت شده است. حدود ۱۱ بهمن تا ۲۶ خرداد ۱۳۴۴ شمسى در این زندان بودیم. دوران دادگاه و محاکمه هم از زندان اطلاعات شهربانى ما را به دادگاه مى بردند. حکم نهایى که براى ما صادر شد شب ۲۶ خردادماه سال ۱۳۴۴ شمسى شهدا را به شهادتگاه بردند و ما را هم همان صبح به زندان قصر تحویل دادند. در مرحله اول ما را به زندان عادى قصر بردند. هرکدام از ما ۹ نفر را که اعدام نشده بودیم به یک بند از بندهاى زندان عادى قصر فرستادند. من را به بند ۷ زندان عادى قصر تحویل دادند. شهیدعراقى را به بند یک زندان عادى قصر تحویل دادند. آیت الله انوارى را به زندان شماره ۲ عادى تحویل دادند. در آنجا اعتصاب غذا و درخواست انتقال به زندان سیاسى کردیم. مأمورین زندان قصر بر اثر اعتصاب غذاى ما با ما وارد مذاکره شدند و درخواست ما را براى انتقال به بند سیاسى زندان قصر پذیرفتند و ما منتقل به زندان سیاسى شدیم. یکى از درخواستهاى ما در این اعتصاب غذا ادامه تحصیل بود که این را هم پذیرفتند و قرار شد در زندان دبیرستان باز کنند. به هر حال به بند ۳ زندان سیاسى قصر رفتیم.
* تمام این دوران را در قصر بودید؟
** خیر، در دوران زندان ۱۲ سال و خرده اى خیلى تبعید شدم. یک دوره به زندان موقت قصر تبعید شدم. مجدداً بعد از اینکه به زندان سیاسى آمدم تبعید شدم به زندان عادى بند موقتى ها. یک دوره به زندان برازجان در سال ۴۸ و ۴۹ تبعید شدم و حدود یک سال زندان برازجان بودم. یک دوره هم سال حدود ۵۰ شمسى به مشهد تبعید شدم که ۳ سال و خرده اى هم در زندان مشهد زندانى شدم.
در زندان برازجان علاوه بر شما کدامیک از زندانیان سیاسى هم سلول شما بودند
من بودم آیت الله انوارى و شهیدعراقى هم بودند. آقایان سورکى و سرمدى و دو سه نفر از گروه جزنى بودند. افسران توده اى هم چند نفرى با ما هم سلول بودند.
* علت تبعید چه بود؟
** ما را موقعى تبعید کردند که چهار نفر از جمله سرمدى از زندان فرار کردند. این فرار یک مقدمه پلیسى داشت و اینها را بردند پشت بام و از آنجا سرازیر شدند توى باغ و آنها را داخل باغ گرفتند. بعد ریختند داخل زندان و همه چیز را از ما گرفتند و زندگى را بر ما بسیار سخت کردند. ما هم اعلام اعتصاب غذا کردیم. آقاى انوارى بیمار بودند و نمى توانستند اعتصاب کنند، ولى بقیه ما اعتصاب غذا کردیم. گروه جزنى که سرمدى و بقیه از آن گروه بودند، آنها هم اعتصاب کردند. یعنى هم مسلمان ها، هم بعضى از ملى گراها و هم کمونیست ها اعتصاب غذا کردند. ده روز از اعتصاب گذشت و در این فاصله فقط روزى یک لیوان چاى کم رنگ با کمى نبات مى خوردیم. البته بعضى از کمونیست ها یا ملى گراها مى رفتند و مخفیانه چیزى مى خوردند، ولى ما محکم روى حرف خودمان ایستاده بودیم.
روز دهم رئیس کل زندان ها با دو سه تا افسر آمدند و وارد اتاق ما شدند. شهید عراقى، حاج ابوالفضل حیدرى، عباس مدرسى فر و بنده و آقاى انوارى در اتاق بودیم. گمانم اسم رئیس زندان ها متین نژاد بود.گفت: «خواست شما چیست » گفتیم: «خواست ما زندگى انسانى است.» گفت: «بعد از اینکه مى خواستید فرار کنید، زندگى انسانى مى خواهید » گفتیم: «فرار به ما چه مربوط است فرارى ها را که گرفتید.» گفت: «این طور نیست. شما زندانى ها همه به هم کمک کردید.» گفتیم: «خلاف به شما گزارش کرده اند. خودشان بودند و خودشان هم پاى حرفشان ایستاده اند.» گفت: «اعتصابتان را بشکنید، خواسته هایتان را مى دهیم.» گفتیم: «ما که ده روز اعتصاب کرده ایم، چند روز دیگر هم ادامه مى دهیم، خواسته هایمان را که برآورده کردید، اعتصاب را مى شکنیم.» رو کرد به آقاى انوارى و گفت: «شما چرا اعتصاب نکردید » ایشان گفتند: «من مریض بودم و نمى توانستم.» گفت: «پس شما هم موافق اعتصاب بودید » گفتند: «بله.» گفت: «شما به عنوان یک روحانى نباید به اینها مى گفتید که اعتصاب حرام است و مقابل اینها مى ایستادید » شهید عراقى مى خواست جواب بدهد که آقاى انوارى مانع شدند و گفتند: «من اگر بخواهم خلاف ها را بشمرم که اول باید خلاف هاى شما را بگویم که چه کارهایى با مردم مى کنید.» گفت: «عجب! پس شما طرف اینها هستید!» آقاى انوارى گفتند: «اگر بخواهم حق را بگویم باید طرف زندانى باشم یا زندانبان » او پایش را با عصبانیت بر زمین کوبید و رفت.
دو سه روز بعد ما سه نفر را خواستند و به برازجان تبعید کردند و کمتر از یک سال آنجا بودیم. انصافاً شهید عراقى و آقاى انوارى روحیه بسیار خوبى داشتند. ما در این اعتصاب غذا کتاب و قرآن و سایر مایحتاج خودمان را مى خواستیم. همه کتابها از جمله قرآن ها و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و مفاتیح و سایر کتابها را از ما گرفته بودند. شرایط را به ما سخت کرده بودند. همه چیز را از ما گرفتند براثر این فرار. ما به نظامیان قصر گفتیم که فرارى ها دستگیر شده اند و در اختیار شما هستند چرا با ما این طور رفتار مى کنید افراد مختلفى از شهربانى شاه و ساواک شاه براى مذاکره آمدند. ما محکم ایستادیم و گفتیم شرایط اولیه ما در زندان باید به ما بازگردانده شود. ما با این شرایط نمى توانیم زندان ابد را بکشیم. قصد ساواک و شهربانى این بود که اختلافات داخلى بین ما مذهبى ها و کمونیستها و ملى گراها ایجاد کنند. ما زیر بار نرفتیم. به ما گفتند شما نامه بنویسید از کسانى که از زندان نقشه فرار ریختند تنفر بجوئید. گفتیم : براى چه این کار را بکنیم فرار کرده اند و دستگیرشان کرده اید. تنفر ما چه مشکلى را حل مى کند گفتند : اینها کمونیست بودند شما مذهبى هستید. ابراز تنفر بکنید. گفتیم : چه ربطى دارد.
* به روزهاى بعد از پیروزى انقلاب برویم؛ شما به عنوان یکى از شاگردان امام(ره) به مجلس راه یافته بودید و حتى نایب رئیس مجلس بودید، چرا وزارت بازرگانى را پذیرفتید و چرا استعفا کردید؟
** ورود من به وزارت بازرگانى به وسیله شهیدان رجایى و باهنر بود. من تازه نایب رئیس مجلس شده بودم که آن سوء قصد نسبت به من انجام شد. شهید دکتر باهنر به من گفتند که رجایى گفته تو باید وزیر بازرگانى شوى. در آن شرایط، من از ناحیه دست آسیب دیده بودم. به ایشان گفتم در حال حاضر، در حال وارد شدن به پست نایب رئیسى مجلسم. ولى ایشان گفت آقاى رجایى گفته که شما باید این مسئولیت (وزیر بازرگانى) را قبول کنید. گفتم در این شرایط، نماینده امامم و نمى توانم بدون اجازه ایشان کارى انجام دهم.
ما نزد شهید رجایى رفتیم. شهید رجایى گفت ما مى خواهیم خرمشهر را پس بگیریم، اگر شلیک کنیم با قحطى روبه رو مى شویم چون نه ارز و ریال و نه انبار کالا داریم. تو باید انبارهاى کالا را پر کنى تا ما بتوانیم خرمشهر را پس بگیریم. من در پاسخ جواب دادم که نماینده امامم و الان هم نایب رئیس مجلس (آقاى هاشمى) شده ام و نمى توانم این کار را انجام دهم. سپس من و آقاى رجایى نزد آقاى هاشمى رفتیم. بعد از توضیحات آقاى رجایى، آقاى هاشمى به من گفتند که چرا این مسئولیت (وزیر بازرگانى) را نمى پذیرى من همان پاسخى که به آقاى رجایى داده بودم را به آقاى هاشمى نیز دادم. آقاى هاشمى به آقاى رجایى گفت که به فکر یک نفر دیگر باشید.
رجایى گفت مى خواهیم بچه هایمان را جلوى توپ بفرستیم ولى ایشان مى خواهد در مجلس بماند؛ ما واقعاً به ایشان نیاز داریم. با این توضیح بود که آقاى هاشمى قانع شد و گفت حق با آقاى رجایى است، من امام(ره) را راضى مى کنم. من با این شرط رفتم که انبارها را پر کنم و تدارک مایحتاج را در وزارت بازرگانى ببینم؛ ۶ ماه به وزارت بازرگانى بروم.
متاسفانه این دو عزیزى که مرا به وزارت بازرگانى دعوت کرده بودند، یعنى شهید رجایى و باهنر، هر دو شهید شدند. دوره بعد، آیت الله مهدوى نخست وزیر شدند و ایشان هم وضعیت مرا مى دانستند. اما به فاصله اندکى آقاى موسوى نخست وزیر شدند. 6 ماه با آقاى موسوى، کارمان به خوبى پیش مى رفت، اما کسانى در اطراف ایشان بودند که مانع مى شدند ما دو نفر در کنار هم در صحنه حضور داشته باشیم. دوباره از آقاى موسوى وقت خواستم و مهندس آقازاده را هم دعوت کردم که حضور داشته باشد. در آنجا به حضور آقاى موسوى عرض کردم که من و شما، هدفمان یکى است منتها شکل برخوردمان با هم متفاوت است، بهتر است که شکل برخوردمان را اصلاح کنیم. اما این مسئله محقق نشد. بنده انبارهاى کالا را پر کرده بودم و کشتى هاى زیادى را در بندرعباس و بنادر کالا انباشته کرده بودم که برخى از مایحتاج را تا۳ سال بعد نیز تأمین کنند.
با این همه آقاى موسوى در همدان مصاحبه اى علیه من کردند و به نقد من مطالبى گفتند که ما چندین کشتى روى آب داریم و خسارت ناشى از تأخیر پیاده شدن کالاها را مى پردازیم و وزارت بازرگانى و وزیر آن در این زمینه هیچ کارى انجام نمى دهد. من خدمت مقام معظم رهبرى که در آن زمان، رئیس جمهور بودند، پیغام دادم که امکان اینکه من همکارى خود را در این زمینه با آقاى موسوى ادامه دهم برایم ممکن نیست. ایشان سفارش ها و نصیحت هایى فرمودند. بعد از آن هم جریانى پیش آمد که آقاى موسوى به دادستان دادگاه صنفى گفتند که شما مى توانید وزیر مرا هم تعقیب کنید و مورد بازخواست قرار دهید.
در آن زمان ما ۷ نفر در دولت بودیم که روش هاى ایشان را نمى پسندیدیم و تصمیم داشتیم هر ۷ نفر از دولت کناره گیرى کنیم. نامه اى به امام(ره) نوشتیم ولى امام(ره) این تصمیم ما را قبول نکردند و اجازه ندادند. بعد از یک مرحله، امام(ره) فرمودند هر کس مى داند استعفاى او ضررى نمى رساند، مجاز است استعفا کند و من استعفا دادم. حتى این بار دیگر مزاحم رئیس جمهور (که رهبر عزیزمان بودند)، نشدم. ایشان بعداً از من گله کردند که شما براى مشورت نزد من نیامدى و من هم گفتم چون نظرتان این بود که من استعفا ندهم ولى با اجازه امام(ره) این کار را انجام دادم. وقتى که تودیع و معارفه در وزارت بازرگانى بود، من در سخنرانى که در آنجا انجام دادم، چند نکته را متذکر شدم، از جمله اینکه گفتم من تا جایى که امکان داشت مقاومت کردم اما الان من را بکوبند. مدیریت در کشور در حال آسیب است. من براى شش ماه از امداد به بازرگانى آمده بودم و الان هم قصد دارم با مجوز به سربازخانه برگردم.
* واکنش حضرت امام(ره) به این استعفا چه بود؟
** این جریان با یک تعویضى در هفته دولت خدمت امام(ره) روبه رو شد. وزیر جدید بازرگانى را نزد امام(ره) بردند و چون هفته دولت بود ابتدا تجلیلى از مقام شهیدان رجایى و باهنر به عمل آمد و بعد هم امام(ره) در طى صحبت هایشان تجلیلى از شهید عراقى کردند. بعد گفتند: «آقاى عسگراولادى که ایشان هم نظیر آقاى مرحوم عراقى از اول نهضت همراه بود و زحمت کشید و من او را مرد بسیار صالحى، بسیار فداکار مى دانم». و این امضاى امام(ره) در پشت کارهاى من در وزارت بازرگانى بود. اما من کار سیاسى دیگرى در رابطه با دولت و نخست وزیرى انجام ندادم و من از آن موقع مشغول کار در سربازخانه امداد شدم.
همان وقتى که ما از وزارت بازرگانى و جاهاى مختلفى بیرون آمدیم، امام(ره) فرمودند شما مثل ریگ کف جوى براى تصفیه کردن آبید و اگر شما را از در بیرون کردند، از پنجره وارد شوید و اگر از پنجره وارد نشدید روزنه اى را پیدا کنید و حضور داشته باشید و فعالیت کنید و سفارش هایى در این باب فرمودند.