دکتر امیر دبیریمهر
با پیشرفتهای چشمگیر علوم اجتماعی و علوم انسانی، دیگر پیشبینی پدیدههای سیاسی خیلی سخت نیست. در ماههای گذشته، درباره انتخابات آمریکا، روشهای کمی و مطالعات میدانی، از قطعیت پیروزی باراک حسین اوباما خبر میدادند و تنها برخی ابهامات روششناختی از نوع کیفی آن محل شک و شبهه بود. به این معنا که آیا شهروندانی که در نظرسنجیها، اوباما را گزینه خود معرفی میکنند، در فرایند انتخابات حقیقی هم به این موضع پایبند خواهند بود یا خیر؟ آیا سیاه بودن، کنیایی تبار بودن، یدک کشیدن نام حسین، جوان بودن، تجربه کم اجرایی داشتن، میتوانست در فرایند تصمیمگیری شهروندان آمریکا دخالت داشته و اعتماد آنها را از اوباما به سوی مک کین سفید، پیر، باتجربه و انگلوساکسون بکشاند؟
این اطمینان با شیوههای کمی در مطالعات علوم اجتماعی به دست نمیآمد و تنها شیوههای کیفی به کار میآمد؛ شیوههایی که بتواند تغییرات رفتاری و ایستاری شهروندان آمریکایی را نشان دهد. به هر حال، پیروزی قاطع و با اختلاف بالای اوباما در انتخابات آمریکا و مشخص شدن چهل و چهارمین ساکن خانه شماره 1600 خیابان پنسیلوانیای واشنگتن، به نام کاخ سفید، نشان داد مردم آمریکا تغییر بسیاری کردند و به آموزههای اساسی لیبرالیسم و پراگماتیسم باور عمیق دارند.
«جان استوارت میل» و پدرش «جیمز میل» و «جان دیویی» و «ریچارد رورتی» الهامبخشهای حقیقی در آمریکا هستند. نژادپرستی دیگر توان خودنمایی در عرصه عمومی آمریکا را ندارند و باید در کوچهها و دانسینگهای پرت محلات هارلم خودنمایی کند و سوژه فیلمسازان منتقد ینگه دنیا باشد. از این روی، پیروزی اوباما بیشتر از هر چیز در حوزه اندیشه و نظریههای فلسفی و سیاسی تأثیرگذار خواهد بود و جانی دوباره به لیبرال دمکراسی داد؛ البته لیبرال دمکراسی به معنای آکادمیک و علمی آن، نه به معنای سیاسی و ژورنالیستی آن که بیشتر افاده کننده استکبار و فساد و تجاوز و پولپرستی و برهنگی است.
به یاد بیاورید سخنان سادهلوحان کتاب ناخوانده و دنیاندیدهای را که حضور اوباما به عنوان نامزد انتخابات آمریکا، خیمهشببازی و نمایشی میخواندند و احتمال پیروزی او را زیر صفر میدانستند.
اوباما سه گفتمان مؤثر بر رفتار و مشارکت سیاسی شهروندان آمریکایی را با عملکرد بسیار حرفهای کمپین خود از آن خویش کرد؛ اقتصاد و رفاه، سیاست خارجی و ارزشهای اخلاقی از نوع آمریکایی آن و این رمز پیروزی آن بود. در حوزه اقتصاد و رفاه، اوباما به خاطر پایگاه طبقاتی و حزبیاش، مخاطب خود را طبقه متوسطی قرار داد که کشور آمریکا روی دستان و تحرک و اندیشه این طبقه میچرخد؛ شهروندانی که بیشتر از اصل و نسب و ارث و میراث و سرمایه ملکی، به دانش و تلاش و آرزوها و امیدهای دور و نزدیک خود متکی هستند و این معیارها، آنها را از دایره محافظهکاری دور میکند، زیرا همواره آمادگی تطبیق خود با تغییرات را دارند، بر خلاف محافظهکاران اشرافی که خواهان حفظ وضع موجود هستند، چرا که به خاطر بیرون بودن سرمایهها از درون خویش، امکان سازگاری کمتری را با تغییرات دارند.
اوباما با عرضه خود و افکارش و با سحر کلام خود، توانست به خوبی نمونهای از طبقه متوسط آمریکایی را به نمایش بگذراد که حتی با وجود سفید نبودن و دورگه بودن، توانسته آمریکایی بماند و موفق باشد. او توانست ارزش ملیگرایی و آمریکایی بودن را برجستهتر از همه ارزشهایی که به آنها پایبند است، نشان دهد؛ این نمایش نوعی همذات پنداری در طبقه متوسط آمریکا پدید آورد و نگاهها به سوی اوباما دوخته شد.
در حوزه سیاست خارجی هم اوباما توانست سخنی را که سالها توسط ولکانها در گلو خفه شده بود، با شجاعت و آشکارا بگوید؛ چگونه است که افغانستان پایگاه تروریسم در خاورمیانه است و آمریکا باید چهار هزار سربازش را در عراق به کشتن بدهد و هزار میلیارد دلار در پنج سال را در عراق هزینه کند؟
این پارادوکس، کمر کمپین مک کین جمهوریخواه را شکست. اوباما با این پاد گفتمان علیه گفتمان نومحافظهکاران مانند روشنفکری جسور، اذهان آمریکاییان را با پرسش جدی روبهرو کرد و طبیعی است حال که رأی آورده، باید به این شعار اصلی پایبند و ملتزم باشد، چراکه این التزام، سرچشمه تغییرات محسوسی در سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه خواهد شد.
درباره ایران باید گفت که وضعیت، بسیار پیچیده خواهد شد. اگر سیاست خارجی جمهوری اسلامی به گونه کنونی باقی بماند، میتوان آْن را نوعی انفعال اصولگرایانه در قبال آمریکا خواند. پیروزی اوباما، نه تنها به سود ما نخواهد بود، بلکه تیغ دو دم لیبرالیسم و صهیونیسم، گردن ایران را آرام آرام خواهد برید و روزی صد بار دعا خواهیم کرد که ای کاش، ژنرال مک کین، رئیسجمهور میشد، ولی این که گفتم، نیمه خالی لیوان بود. نیمه پر لیوان در پیش گرفتن سیاست فعال اصولگرایانه در قبال آمریکا و هیأت حاکمه جدید آمریکاست.
در اینجا، میتوان از گزارههای لیبرالیسم و پراگماتیسم که در قاموس دمکراتها جای دارد، به سود نظام و ملت بهره گرفت و با طرح مطالبات انضمامی (نه انتزاعی) و ممکن (نه بلند پروازانه و خیالی و آرمانی) از واشنگتن و فضاسازی رسانهای و تبلیغاتی در مناسبات دو کشور، تغییرات تدریجی، اما کارساز ایجاد کرد. بدیهی است باز هم صهیونیستها، اعراب، اروپاییان و اپوزیسیون ضد انقلاب خارج نشین بیکار نخواهند نشست و خواهان حفظ وضع موجود و ادامه تنشها و تحریمها و دلنگرانیها خواهند بود، اما آنچه باید معیار عمل باشد، منافع ملی ایران است که تشخیص آن نیز بر عهده نخبگان ملی و اعمال آن بر عهده سیاستمداران فهیم و دوراندیش است. به هر حال میتوان گفت که اوباما، حدود هفتاد روز دیگر و پس از نشست پانزدهم دسامبر در واشنگتن و قرائت و تنفیذ نهایی آرای الکترال، ساکن کاخ سفید خواهد شد و خبرنگاران و رسانهها و سیاستمداران، او را به موضعگیری درباره بسیاری از مسائل در مقام ریاستجمهوری واخواهند داشت.
چه بهتر اکنون که نوبت ریختن تاس این نرد پیچیده را به ما دادهاند، ما کنشگر باشیم و اوبامای جوان ولی در محاصره پیران و کارکشتگان سیاست را به واکنش دعوت کنیم، به گونهای که در هر کنش و واکنشی از اول ژانویه 2009 یک گام منافع ملی ما تأمین شود و یک سهم به توان و قدرت و اقتدار ملی ایران افزوده شود.
به نظر میرسد، اینگونه بهتر خواهیم توانست در جهان امروز، تعامل مؤثر داشته و رسالتهای دینی و انسانی و اخلاقی خود را نیز ایفا نماییم و شاید اگر چنین کنیم، دو سال بعد در مجمع عمومی سازمان ملل این جمهوری اسلامی ایران باشد که 158 رأی برای عضویت غیردایم در شورای امنیت به دست آورد و ژاپن 32 رأی بیاورد! و شاید بتوانیم حقوق هستهای کشور را نه با فریاد و خشم آمریکا و هم پیمانان او که با سکوت رضایتآمیز آنها تأمین کنیم. این تصورات ذهنی مبتنی بر ایدهآلیسم سیاسی و خوش باوری خیالبافانه نیست، بلکه مبتنی بر واقعگرایی عملگرایانه است که پای در دانش و پژوهش دارد؛ همان دانشی که قابلیت پیشبینی را افزایش داده است.