دکتر عباس میلانی / استاد علوم سیاسی و رئیس بخش ایرانشناسی دانشگاه استانفورد
در درون چون هملت، روحیه ای متزلزل داشت. در برون اغلب چون هرود (HEROD) خودکامه، لاف قدر قدرتی میزد. عزلتگزین بود و خلوت تنهایی را بر جنجال جلوت سیاسی رجحان میگذاشت، اما بخش اعظم زندگیاش را ناچار، زیر نور اغلب گزنده رسانههای عمومی گذراند. از سویی زمانی که دوروبرش را موجی از مداحان داخلی و خارجی گرفته بودند- و یکی چون علم او را همسنگ ناپلئون میدانست و آن دیگری آرزو میکرد که چند صباحی بر آمریکا هم حکومت کند- با کبر و کبریا، حکم میراند، اما شگفت آنکه به محض آنکه زره قدرتش ترک برداشت، ناگهان توان تصمیمگیری هم یکسره از او زایل شد.
مدافعانش گاه برآنند که وحشتزدگی و گریزپایی، بیتصمیمی و تزلزل چند ماه آخر سلطنتش را به 6 میلیگرم کلورامبوسیل (CHLORAMBUCILE) تاویل کنند که در آن سالها برای مداوای سرطانش مصرف میکرد. میگویید- درست هم میگویید- که در آن روزگار پرمخاطره، درعینحال هر روز برای تسکین اعصاب خستهاش، مقداری معتنابه والیوم (VALIUM) مصرف میکرد. شکی نیست که کلورامبوسیل، همانطور که تولیدکنندگانش فاش میگویند، در مصرفکننده دلهره و اضطراب، افسردگی و اضطرار، وهم و وحشت و بالاخره بیتصمیمی و تزلزل میآفریند. اما شاه سالها پیشتر از آنکه به استفاده از این دارو ناچار شود، در لحظههای بحرانی زندگی سیاسیاش، مضطرب و افسرده میشد. دودلی و تردید نشان میداد نهتنها از تصمیمگیری قاطع عاجز میماند، بلکه در اساس اضطراب بحران را برنمیتابید. اغلب فرار را بر قرار ترجیح میداد. برای مثال، بین سال 1320 که بر تخت سلطنت نشست، تا زمان کودتای 28 مرداد شاه دستکم پنج بار، به روایت اسناد سفارت آمریکا و انگلیس و راویان موثق دیگر، در آستانه خروج از ایران بود. انگار بهرغم حکومت سیوهفت سالهاش به کار سلطنت رغبت چندانی نداشت و ابعاد این بیرغبتی را میتوان در داستانی سراغ کرد که چند منبع موثق صحتش را تاکید کردهاند.
میگویند روزی شاه با عدهای محدود از نزدیکترین دوستانش ورقبازی میکرد، گویا بلوت میزدند. در سالهای اول سلطنتش، شاه گاه قمار میکرد، اما پس از چندی از این کار یکسره دست شست و تنها به بازیهایی میپرداخت که شرطبندی و برد و باخت نقدی در آن نبود. در عین حال، شاه همه عمر به بازیهای دستهجمعی و محفلی علاقه فراوان داشت. آن روز به دوستانش از بازی تازهای صحبت میکرد. میگفت در این بازی هرکس حرفهای را که برای خود و دیگر بازیگران مناسب تشخیص میدهد، یعنی حرفهای مرجح به آنچه در زندگی واقعی دارند، باز میگوید. یکی از حضار انگار حرف دل همه را زد وقتی گفت، هیچکدام از ما جرات این کار را نداریم. مگر آنکه خود شما پیشقدم شوید.
شاه هم پیشقدم شد. نهتنها حرفههای مطلوب و مناسب یکی از برادران و یکی از خواهرانش را بازگفت، بلکه در مورد خودش هم صحبت کرد. میگفت دلم میخواست رئیس یک اداره دولتی باشم. از صبح تا عصر کار کنم. بعد مدتی فراغت ورزش داشته باشم. بعد هم به منزل بروم و اندکی تلویزیون تماشا کنم و اول شب هم بخوابم.
در کودکی، فرزند سربازی سختگیر بود. در جوانی به پادشاهی گریزپا بدل شد و در واپسین ماههای عمرش، به آوارهای دربهدر تبدیل شده بود. غربیها او را نخست بسان جوانی خوشگذران و سپس بهعنوان پادشاهی خودکامه میشناختند. میگفتند مملکتش را با سرعتی سریعتر از آنچه عقل و اعتدال است به سوی ارزشهای غربی سوق میدهد.
منتقدانش، درمقابل، او را انسانی خوشگذران میدانستند، میگفتند ترقیخواهیاش صوری است. مدعی بودند مستبد است و نوکر غربیها است و نسبت به فساد مالی گسترده خاندان سلطنتی و دوستانش بیاعتنا است. میگفتند عبارت فارسیاش اغلب نامفهوم و به فعلی یا فاعلی سرگردان دچارند. در دورانی که در سوئیس دبیرستان میرفت، رضاخان دستور داده بود که هفتهای دستکم یک نامه و یک انشای فارسی بنویسد. نامهها و انشاهایش هر هفته سهشنبهها به تهران میرسید. رضاخان آن روزها کار خود را تنها زمانی میآغازید که نامه فرزند رسیده باشد. در مقابل نوشتن این نامهها و انشاها- که رضاخان مدتها آنها را خود به دقت میخواند بلکه گاه درباره چندوچون املا و انشا و خطش با ذکاءالملک فروغی مشورت میکرد- برای شاه، به گفته خودش، چون برزخی بود. درعینحال، قاعدتاً به اعتبار همین مشق مرتب بود که شاه خطی خوش پیدا کرده بود و قوام و زیبایی خطش، اغلب با خامی و بافت ناهمگون گفتارش در فارسی ناهمخوانی داشت.
هرچه درآمد نفت ایران فزونی گرفت، کیش شخصیت شاه هم تقویت شد. پس از مدتی بهراستی باور داشت که همهدانی خطاناپذیر است و همهچیز را بهتر از همهکس میداند. درحالیکه در سال 1959، در سخنرانیای در جمع اقتصاددانان، اذعان کرد که از اقتصاد و قوانین سخت و پیچیدهاش چیزی نمیداند و اهل خبرت را تشویق کرد که او و دولت را از فیض راهنماییهای فنی و علمی خود محروم ندارند. در سال 1975 آرا و نظرات اقتصاددانان را اغلب به سخره میگرفت. به هشدارشان که هزینه کردن همه درآمد نفت به انقلاب خواهد انجامید وقعی نگذاشت. بهراستی گمان پیدا کرده بود که قوانین اقتصادی را هم میتوان منقاد و مطیع فرامین سلطنتی کرد. در آن زمان دیگر نظرات مشورتی هیچکس را به جد نمیگرفت. درحالیکه در سالها پیش از بالا رفتن درآمد نفت، عدهای نسبتاً کثیر- از حسین علاء و عبدالله انتظام تا امام جمعه و سید ضیاء- مرتب با شاه دیدار و رایزنی میکردند، در دهه واپسین سلطنتش، دیگر رأی و نظر اینگونه مشاوران را نهتنها نمیجست که برنمیتابید.
در آن سالها دیگر حتی با روزنامهنگاران و دولتمردان غربی هم رفتاری آمرانه و گاه تحقیرآمیز پیدا کرده بود. بارها به تحقیر از دموکراسی ورشکسته دنیای «چشم آبیها» سخن میگفت. در گفتوگویی با اوریانا فالاچی حتی ادعا کرد که با خدا رابطهای مستقیم دارد! آنروز در مورد زنان هم نظر داد. شاه انگار در خلوت، به ضعف طبیعی زنان، بهخصوص در قیاس با مردان، باور داشت. میگفت حتی در آشپزی هم دستی توانا ندارند و بهترین آشپزهای دنیا کماکان مردانند. آنچه در خلوت با اسدالله علم در این باب میگفت و میشنید حتی تحقیرآمیزتر بود. در یک کلام، در طول زندگی پرفرازونشیب شصت سالهاش، ما نه با یک شاه که با چندین شاه روبهروییم و در درون همه آنها هم به قول حافظ، «فغان و غوغا» بود. ریشه این «فغان و غوغا» را در شاه، مانند هر انسان دیگر، باید در سالهای نخست عمرش سراغ کرد. امروزه دیگر روانشناسان متفقالقولند که شش یا هفت سال اول عمر، شخصیت انسان را رقم میزنند و شخصیت شاه هم از این قاعده مستثنی نبود.
کودکی شاه کممحبت بود. پدرش اغلب غایب بود و به کار سیاست و نبرد با نیروهای گریز از مرکز- از خزعل نوکر انگلیسی تا میرزاکوچکخان متحد شوروی- مشغول بود. وقتی هم که حاضر بود فرزندانش را تختهبند نظم و نسق نظامی مالوف خود میکرد. محمدرضا شش ساله بود که زندگیاش یکباره دگرگون شد. تا آن زمان با مادر و خواهرش زندگی میکرد. اشرف به او عشقی گاه خفقانآور نشان میداد. شمس هم محبوب مادر و پدر و کژتاب بود. مادرش که پسرش را سخت دوست میداشت. وی را به نظر قربانی و سفره و نذر آمیخته بود، حال آنکه رضاخان اینگونه باورها را به سخره میگرفت. هنوز محمدرضا هفت سالش نشده بود که ادعا کرد دستکم سه بار در خواب امامان را دیده است و از مرگ قطعی نجاتش دادند! مادرش طبعاً این دیدارها را نشانی از نظرکردگی فرزندش میدانست و آنان را میپسندید. پدر، درمقابل آنها را مهمیاتی «زنانه» میدانست. گرچه در کودکی و جوانی به اعتبار سایه خوفانگیز رضاخان، ولیعهد جوانش از تکرار شرح این خوابها امتناع میکرد، اما بههنگام سلطنت، در نخستین کتابش، مأموریت برای وطنم، شاه از این عوالم به تصریح و تفصیل یاد کرد. [چون به حکومت رسید] خطر عمده و خصم اصلی سلطنت خود را در کمونیستها و پس از چندی، به همراه آنها در جبهه ملی سراغ میکرد و گمان داشت که در تقابل با ایندو خطر عمده، مذهب یار و مددکار او است. بهمحض آنکه رضاخان تاج سلطنت را بر سر گذاشت، فرزند شش سالهاش، محمدرضا را نهتنها به ولیعهدی منصوب کرد بلکه بیتاخیر او را از «دامن زنان» که تا آن زمان مامن محمدرضای جوان بود بیرون کشید و او را در کاخی مستقل، مستقر کرد و مشتی محافظ و معلم مرد را مسئول تعلیم و تربیتش ساخت. به امر رضاخان، از آن پس همه، از اعضای خاندان سلطنتی تا امرای ارتش و وزرای دولت، محمدرضای جوان را باید ولیعهد میخواندند. حتی مادرش که بهرغم جدایی از رضاشاه، لقب ملکه گرفته بود، فرزند شش سالهاش را ولیعهد میخواند و هرگاه کودک وارد اتاق میشد، مادر پیش پایش، بر سبیل احترام، برمیخاست. حتی رضاخان هم ولیعهد را صرفاً شما خطاب میکرد و با او رفتاری متفاوت از دیگران داشت. اگر لحظهای به واقعیت اهمیت شش سال اول عمر انسانها بیندیشیم، آنگاه به گمانم چارهای جز اذعان این واقعیت نداریم که درست در سالهایی که شاه به مهر پدری نیاز داشت، پدرش در صحنهای سوای زندگی فرزندش مشغول بود. حتی وقتی که در صحنه خانوادگی حضور داشت، به سیاق سلوک قزاقیاش، از نشان دادن محبت و ابراز علاقه به فرزندانش، بهخصوص به پسرها، عاجز بود. چنین عملی را نه شایسته خود، نه برازنده پسرانش میدانست. میگفت در آنها سلوک زنانه میآفریند. فرح پهلوی ناتوانی شاه در ابراز محبت بهویژه از طریق بوسه و نوازش پدرانه به فرزندانش را به همین بیمهری رضاخان تاویل میکند.
بهعلاوه، سالهای آغازین زندگی نهتنها برای شخصیت یکیک انسانها که برای سرنوشت و سلوک شاهان نیز نقشی تعیینکننده دارد. به قول شکسپیر، شاهان «برای حکمرانی، نه حکمبری» زاده شدهاند، اما شاه برای حکمبری زاده و تربیت شد و آنگاه از او انتظار حکمرانی شاهانه میرفت. مهمتر اینکه برخی سیاستمداران، چون قوامالسلطنه، نخست شاه را بهعنوان فرزند رضاخان دیده بودند و آنگاه بیست سال بعد میبایست همان کودک دیروز را بهعنوان پادشاه ارج بگذارند و اطاعت کنند. میگویند قوام که زخمزبانش شهرتی تمام داشت، در نخستین دیدارش با شاه در مقام شاهی به او گفته بود، «ماشاءالله اعلیحضرت خوب بزرگ شدهاید.» حتی اگر این ماجرا را قوام- چون دهها داستان دیگر مربوط به حاضرجوابی و درایت خود- خود آفریده باشد و حقیقت تاریخی نداشته باشد، باز هم گویای نکته تاریخی مهمی است. جبروت حکومتی عاریتی به دشواری تحققپذیر است. خانوادههای سلطنتی برای احتراز از این معضل، شاهزادگان را حتیالامکان از انظار عمومی دور نگه میدارند، زندگی شاهزادگان را در پردهای از رمز و راز درمیپیچند و نمیگذارند رعیت دولت، حاکم قدرقدرت آینده را در حالتی عاری از هاله قدرت و جلال درباری رویت کند. به همین خاطر است که اصولاً پدیده سلطنت با عصر تجدد که در آن شفافیت در بیشتر عرصهها بهخصوص عرصه سیاسی نهتنها فضیلت که ضرورت است و نیز با اصول دموکراسی و سماجت عکاسان و خبرنگاران و محققان و وجود آرشیو و دوربینهایی که لحظهبهلحظه زندگی افراد را ثبت و ضبط و بازیافتنی میکنند و عرصه خصوصی شاهان را مورد حمله و نظارت دائمی قرار میدهند، منافات دارد. سلطنت هاله ای رازگونه برای قدرت میطلبد و تجدد عصر پردهدری است و شفافیت و رمززدایی.
وقتی به زندگی پنج سال اول شاه مینگریم، میبینیم که حال و هوایی یکسره متفاوت از شکوه ملازم با حکومت داشت. به همین خاطر بسیاری از کسانی که او را در این حالت دیده بودند، بعداً به دشواری بیشتری میتوانستند او را در مقام شاه به جد بگیرند. بهعلاوه واقعیت بارز دیگر در چند سال آغازین زندگی محمدرضا این بود که در طلب مهر پدری و در سایه وجود پرتحکم او بود. همه [اطرافیان] ازجمله خود او از پدر میترسیدند. حتی پس از آنکه ولیعهد شده بود بیش از پیش طرف توجه پدر قرار گرفت، آشکارا جثه نحیف خود را در برابر قد بلند پدر خوار و خفیف میدانست. بارها به تصریح نوشته بود که میدیدیم اطرافیان و همه کسانی که در حضور پدرم ظاهر میشدند از قد بلند و چشمان او میهراسیدند. درعینحال در دوران سلطنتش هم میدید که قد و قواره تاریخی پدر بر او و دستاوردهایش سایه انداختهاند. همه [برخلاف پدر] برای پسر چیزی جز تنفیذ یا تمجید کمرنگ و کمسنگ در چنته نداشتند. دیری نپایید که درباریان و نزدیکان شاه دریافتند که پیش پسر مدح پدر را نباید گفت. تمجید کارهای پدر را در حکم تعطیل ضمنی کارهای پسر میدانست. سه کتاب شاه در این زمینه نکاتی بهراستی شگفتانگیز دربردارند و آنها هر یک مصداق بارز رابطه سخت پیچیده پدر و پسر هستند. مأموریت برای وطنم از سویی یکسره در سایه پدر نوشته شده است. همین بس که در متن سیصدوهشتادوپنج صفحهای کتاب نزدیک به پانصد بار از رضاخان یاد شده. درمقابل تنها شش اشاره مجمل به ملکه مادر در کتاب راه یافته است. درعینحال در همان چند صفحه اول کتاب محمدرضا بر برتری خود بر پدرش اصرار میورزد. باید به یاد داشت که محمدرضا این کتاب را در سال 1340/ 1961 نوشته بود و به تحقیق میتوان گفت که در دوره او هنوز کاری انجام نشده بود. دو کتاب بعدی شاه به «انقلاب سفید» و «بهسوی تمدن بزرگ» کمتر به مسائل فردی میپردازند و بیشتر در حکم گزارشهایی آماری از چندوچون تحولات مملکت هستند. با این حال غیبت رضاخان در صفحات آن دو کتاب و چند مورد تذکر این ادعا که در دوران رضاشاه صرفاً در برخی زمینهها کارهایی مقدماتی و تدارکاتی انجام شد، همه گویای پیچیدگی این رابطه پدر و پسریاند. شگفت اینکه در یکی از کتابها شاه حتی زمانی که از چندوچون به سلطنت رسیدن خود یاد میکند، از زمین و زمان میگوید و خدا را بهخاطر قرار دادن سکان کشتی سرنوشت ایران در دست خود شکر میگزارد، اما از پدرش ذکر نمیکند.
حتی شگفتانگیزتر از این غیبت پدر در دو کتاب شاه- به سوی تمدن بزرگ و انقلاب سفید- چندوچون حضورش در مأموریت برای وطنم است که بعدهای مهمی از این رابطه پیچیده را برملا میکند.
در آنجا شاه از روزی میگوید که دیگر جوانی کامل و بالغ و ولیعهدی مصدر برخی کارهای آزمایشی (چون ریاست جلسات پیشاهنگی) بود. روزی در کلاردشت با پدر بود. کلاردشت از مناطق محبوب پدر بود و بعدها به منطقه محبوب پسر بدل شده بود. بهعلاوه شاه ساعات بلند برای شنیدن نتایج کودتای 25 مرداد را در همانجا در کنار چند نفر از دوستان نزدیکش گذراند. آنروز در کلاردشت از پدر میپرسد که این روزها محرک و هدف اصلی او کدام است. به دیگر سخن از رضاخان میپرسد که مهمترین آرزوی سیاسی او این روزها چیست؟ جواب پدر آماده بود. بدون تاخیر و تامل گفت میخواهد چنان دستگاه دولتیای مستقر کند که پس از خروج او از صحنه هم بتواند به کارش ادامه دهد. او که همه عمر نسبت به زخمزبانها و ایرادات واقعی دیگران و حتی نسبت به نیشهایی که یکسره ساخته ذهن خودش بود، حساسیت فراوان نشان میداد، اینبار نیز حرف پدر را به دل گرفت. با خود چنین استدلال کرد که انگار پدر در توان پسر در حفظ تخت سلطنت و تداوم بخشیدن به دودمان تازه برپا شده پهلوی شک دارد.
گفته رضاخان بهویژه از دو جنبه جالب توجه است. گرچه آن روز این چند کلمه بر پسری که تشنه مهر و اعتماد پدر بود، گران آمده اما امروز در چشمانداز تاریخ آن را باید بیان زاویه دید پدر دانست. انگار رضاشاه میدانست که فرزندش ساخته این کار نیست. شواهد مهم دیگری هم از این بیاعتمادی سراغ میتوان کرد. طرفه آنکه شاه بهرغم رنجی که همه عمر از این کلام صریح و گزنده پدر برد، خود بیش و کم عین همین عبارات را بارها در باب ولیعهد خود با دیگران مطرح کرد. آیا به پسرش هم عین این عبارات را تکرار کرد؟
نقل گفته گزنده پدر توسط پسر در مأموریت برای وطنم از جنبهای دیگر نیز امروزه شگفتانگیز مینماید. آیا نباید پرسید که ذکر این ماجرا در خاطراتش در سال 1961 نوعی هشدار نبود؟ آیا مستتر در آن عبارات کتاب این نبود که مردم بدانید که پدرم مرا قادر به حفظ سلطنت نمیدانست؟
البته درعینحال اگر کسی در آن روزها چنین استنباطی از پیام مستتر کتاب هم پیدا میکرد، قاعدتاً جرات بیان علنیاش را نمیداشت. با ریشه گرفتن انقلاب سفید کیش شخصیت شاه هم در آستانه نضج گرفتن بود و قاعدتاً حتی بازگو کردن آنچه به تلویح در لابهلای خود کتاب شاه نهفته بود کیفر میدید.
در هر حال محمدرضا، جوان دوازده ساله بود که یکباره به تصمیم پدر عازم اروپا شد. تازه در مدرسهای که در کاخ برایش ترتیب داده بودند خو کرده بود که ناگهان به حکم پدر از آن فضای مالوف و البته پرانضباط دور میشد. به سوئیس میرفت تا تحصیلات اروپایی پیدا کند. او خود میدانست که بیسوادیاش و بیاطلاعیاش از فرهنگ و زبانهای خارج- بهجز اندکی روسی که در میان قزاقها فراگرفته بود- برای او بهویژه در مقابل اشرافیت پرمدعای اغلب فریفته فرهنگ ایران نکتهای منفی و موقعیتی زیانبار بود. نمیخواست پسرش هم به درد پدر دچار باشد.
همراه گروهی کوچک که مودب نفیسی و تیمورتاش از سرپرستانش بود و پسر تیمورتاش و پسر دیگری به نام حسین فردوست از جمله همراهانش در سال 1931 به سوئیس رسید. آن روزها بین تهران و مرکز اروپا خط مستقیمی در کار نبود. سفر پنجساعته امروز دستکم یک هفته به درازا میکشید. ولیعهد هم از این قاعده مستثنی نبود. به بندرانزلی رفت که بعدها به بندر پهلوی تغییر نام داده شد. از انزلی به شوروی و از شوروی به اروپا راهی بود که ناچار پشتسر گذاشت.
در سوئیس نخست در مدرسهای در شهر لوزان ثبتنام کرد. در عینحال در منزل معلمی زندگی میکرد که در تدارک آمدن اجارهنشین جدید، منزلش را اندکی گستردهتر کرده بود. همه شواهد- از گزارشهای کنسولگریهای انگلستان در سوئیس تا خاطرات فردوست- حاکی از آن است که محیط مدرسه اول به طبع او نمیساخت. با همکلاسیهایش در جدال و تنش بود و بالاخره مدیران مدرسه از رفتارش به ستوه آمدند و خواستار خروجش از مدرسه شدند. گویا آخرین خلافی که اخراج محمدرضای جوان را سبب شد زدوخوردش با جوانی مصری بود.
از سال تحصیلی بعد محمدرضا در مدرسه لاروزه به تحصیل مشغول شد. در همان روز اول ورودش به مدرسه بود که «واقعه پهلوی» رخ داد. سوار ماشینی زردرنگ از نوع هسپانو سوئزا (Hispana-Suiza) بود. تنها سفر نمیکرد. راننده و خدمتکار و پیشکاری همراهش بودند. از ماشین که پیاده شد به اطرافش نظری انداخت. پسران اشراف و سیاستمداران و سرمایهگذاران اروپا و آمریکا اینجا و آنجا در حیاط حلقه زده بودند. هیچکس به او توجهی نداشت اما اتومبیلش توجه همه هممدرسهایها را جلب کرد. گروهی از آنان ماشین را حلقه کردند. یکی لولههای کرم پیچدرپیچ برآمده از سر خودرو را نظاره میکرد و آن دیگری گوشهای دیگر از این دستگاه شگفتانگیز را به دقت مینگریست.
وی به ساختمان خوابگاه وارد شد. رئیس مدرسه و همسر آمریکاییاش تا نزدیک اتومبیل به استقبال آمده بودند. هممدرسهایها بهرغم آنکه خود از خانوادههای نخبه غرب و شرق بودند، این همه احترام را از سوی مدیران مدرسه هرگز ندیده بودند.
میگویند محمدرضا مجموعهای سخت سنگینی از چمدانها و ساکدستیها و جعبههای گونهگون را همراه آورده بود. دقایقی را در اتاق خود گذراند که از قضا بزرگترین اتاق خوابگاه دانشآموزان بود. برخلاف رسم رایج مدرسه قرار بود وی در آن به تنهایی زندگی کند. چمدانها را باز کرد و پس از لحظاتی به صحن مدرسه گام گذاشت.
میتوان تصور کرد که در آن دقایقی که در آستانه ورود به حیاط مدرسه بود ذهن او سخت مضطرب و پرآشوب بود. از لحظهای که پدرش تاج سلطنت را بر سر خود گذاشت و پسر ارشدش را ولیعهد کرد محمدرضا هم جمله آزادیها و دلخوشیهای مالوف کودکانه را واگذاشت و در عوض امنیت محصوری را که همزاد مقام سلطنت است برگرفت. تجربه مدرسه اولش نشانش داده بود که دیگر بدون منزلت و حمایت و قدرت برخاسته از مقام خود نمیتواند در شرایط عادی کودکی و جوانی با دیگران بهراحتی سر کند. قدرت و منزلت معمولاً همزاد انزوا و بیگانگی از فراز و فرودهای زندگی روزمرهاند. جلال و جبروت سلطنت نهتنها هالهای از قدرت میآفریند، بلکه سلطان را ناچار از کشوقوس تلاش معاش مالوف مردم بیگانه میکند. هرچه بر قدرت شاه افزوده شد، جداییاش از این کشوقوس روزانه فزونی گرفت. در آن لحظاتی که شاه در آستانه ورود به حیاط مدرسه بود چهبسا که از واگذاشتن قدرت و امنیت برخاسته از مقامش مضطرب بود. میدانست که با گام گذاشتن در حیاط به عرصه زندگی روزمره و جمله ناامنیهایش وارد خواهد شد. آنچه در چند دقیقه بعد گذشت و همان «واقعه پهلوی» نام گرفت مؤید این اضطراب و نگرانیهای همزاد زندگی عادیاش بود.
ضربالمثلی است در فارسی که میگوید گربه را باید دم حجله کشت. به دیگر سخن قدرت «مردانه» را باید در همان اوان کار تثبیت کرد. گویا محمدرضا هم در دقایق اول ورودش به حیاط لاروزه همین سودا را در سر داشت.
مشتی از پسران گرد درخت ستبری که در مرکز حیاط مدرسه بود گرد آمده بودند. از ورزش سخن میگفتند چنان که رسم پسران است. توجهی هم به همکلاسی تازهشان نداشتند. وقتی متوجه حضورش شدند که دیگر عصبانی شده بود و «چون ببری خشمگین اینسو و آنسو میرفت» و دستهایش را به خطاب و عتاب بالا و پایین میبرد. درعینحال به زبانی که به گمان پسران آمریکایی «ترکیبی از فرانسه و انگلیسی گانگسترهای هالیوودی» بود چیزی میگفت. پسران گمان کردند که گوشهای از نیمکتی را که کنار درخت قرار داشت میخواهد. لاجرم نزدیکتر به هم نشستند و جایی برای تازهوارد باز کردند. اما زود دریافتند که او در طلب جایی در نیمکت نیست. خشمگین بود چون گمان داشت «مردم باید پیش پای ولیعهد ایران به پا خیزند.»
اما بچهها این رسم و رسوم را برنمیتابیدند. یکی به تمسخر خندهای به لب آورد و آن دیگر به زخمزبان چیزی گفت. به هیبت سلطانی پهلوی برخورد. به نزدیکترین پسر درآویخت و ازقضا او جوانی آمریکایی به نام چارلی چایلدز (CHARLIE CHILDS) بود. پهلوی گریبان چارلی را گرفته بود. دیری نپایید که ولیعهد به نفسنفس افتاده بود و چارلی بر سینه سلطانی نشسته بود و صورت سلطنتی را به ضربات مشت بسته بود. لحظاتی طول کشید تا دو طرف را از هم جدا کردند. موی سیاهش در گوشهای از چهره بر ابرو افتاده بود و در گوشه دیگر صورتش خراش دیده بود و پیراهنش پاره بود. به آرامی برپاخاست و حرکت بعدیاش به اندازه حرکات پیشیناش همکلاسیهایش را تعجبزده کرد. لبخندی زد و آنگاه با چارلی به گرمی دوبار دست داد و به محبت دستی بر پشتش کشید. پهلوی گربه را دم حجله نکشته بود اما از همان لحظه جایی در میان دانشآموزان دیگر پیدا کرد. از آن زمان به بعد او را بسان شاگردان مثل شاگردان دیگر میدانستند درواقع هردو روی سکه شخصیت شاه یعنی هم سویه هملت مردد و مضطربش و هم سویه هرود خودکامهاش در این رخداد بهظاهر بیاهمیت مشهود بود.
کنسول انگلیس در ادامه گزارشش میگوید: «ولیعهد را همکلاسیهایش مثل شاگردی معملوی میدانند و حتی گاه به او «تو» میگویند (Tutoyer) و تنها امتیازش بر شاگردان دیگر این است که اتاقی از آن خود دارد و هنگام غذاخوردن در صف نمیایستد و با بچههای دیگر غذا نمیخورد.» به روایت کنسول «ولیعهد بهنظر نزد همکلاسیها از محبوبیت برخوردار است و از آنجا که هر کدام از پسرها فرزند اشراف و سیاستمداران بزرگند هیچکدام امکانات جزئی ولیعهد را به دل نمیگیرند.»
این گزارش کنسول انگلیس از یک جهت دیگر نیز سخت پراهمیت است. آنجا میتوان قاعدتاً نخستین اشاره به پدیدهای را که ارنست پرون نام داشت سراغ گرفت. پرون را بهراحتی میتوان از جنجالیترین شخصیتهای زندگی شاه دانست. گرچه بسیاری از ایرانیان پرون را جاسوس انگلیس میدانند، اما گزارش کنسول انگلیس حکایت از واهمه انگلیسیها از این دوستی نوپا دارد. کنسول او را «عجیبترین مرد جوان» میخواند. میگوید شهروند سوئیس است و به ظاهر «راهنما، فیلسوف و دوست اصلی محمدرضا است. ظاهراً در سوئیس چون ابر- نوکر (Super- Servant) محمدرضا عمل میکرد.»
پرون فرزند یکی از کارگران مدرسه لاروزه بود. سنش ده سال از محمدرضا بیشتر بود و این تفاوت سن در زمان آغاز آشناییشان عجیبتر مینمود. درعینحال، همجنسباز بود و نه در سوئیس و نه بعدها در تهران تلاشی در پنهان کردن این جنبه از سلوک و شخصیتش نمیکرد. بهعلاوه به شعر و رمان علاقهمند بود. شعر هم میگفت. قاعدتاً بهراحتی میتوان تصور کرد که در لاروزه، که شاگردان همه از طبقات فرادست بودند و فرودستان را اغلب به دیده تحقیر مینگریستند و بهعلاوه، به اقتضای فرهنگ حاکم که همجنسبازان را تمسخر و تخفیف میکردند، روزگار بر کسی چون پرون سخت میگذشت. کنسول انگلیس در وصف پرون میگوید: «آدم عجیبی است ... اغلب مثل دلقک یک کمدی موزیکال لباس میپوشد و درعینحال کفبین هم هست و با نگاهی به کفدست دوستانش، شگفتانگیزترین مطالب را بهخصوص در مورد زندگی جنسی آنها به زبان میآورد.» به همین خاطر پرون پیوسته مورد طعن و ضرب شاگردان مدرسه بود و حتی میگویند در یکی از مواردی که پرون تحت ضربوشتم کلامی و جسمانی بود، محمدرضا به دفاعش آمد و از آن پس او را در کنف حمایت خود قرار داد.
زیر نظر پرون بود که او در آن سالها به شعر فرانسوی دلبستگی پیدا کرد. در لاروزه هر شب پرون به اتاق او میرفت و برایش شعر یا رمان میخواند. شاه بعدها ادعا کرد که در این دوران از شاعران محبوبش یکی هم بودلر بود. برای حدود بیست سال پرون که سخت منفور بسیاری از درباریان بهخصوص ملکه ثریا بود، نزدیکترین یار و یاور شاه شد. در حساسترین مذاکرات شاه از پرون استفاده میکرد. آنگاه که میخواست با سفارتی خارجی مذاکره کند، چه زمانی که لازم بود به یکی از بستگانش پیامی بفرستد یا حکمی صادر کند، پرون برای شاه مرد این واسطهها بود. با اینحال، در اواخر سال 1953 در یک مورد نقش پرون باعث دردسر و جنجال سیاسی شد و شاه ناگهان او را از دربار راند و دیگر هرگز، حتی یکبار، با او دیدار یا گفتوگو هم نکرد. شمس پهلوی که همکیش مذهبی پرون (کاتولیک) بود، به او مأمنی و مأوایی داد و چند سال بعد، شخصی که روزگاری مشیر و مشار شاه بود، در تنهایی و دلشکستگی درگذشت. اسباب سقوطش را دنیس رایت انگلیسی فراهم کرد.
شبی که دنیس رایت بعد از کودتای 28 مرداد به تهران رسید دو نفر بیدعوت قبلی، در سفارت به دیدنش آمدند. هر دو میگفتند از طرف شاه آمدهاند. هر دو بالاخره برای اثبات مدعای خود دستخطی از شاه نشان دادند اولی پرون بود و دومی شاهرخ که روزگاری گوینده رادیو نازیها بود. میگفتند از شاه پیامی ساده و مهم دارند. میگفتند در مسائل نفتی، دنیس رایت باید مستقیم با شخص شاه مذاکره کند و از تماس با تیمسار زاهدی و عبدالله انتظام- که یکی نخستوزیر بود و آن دیگری وزیر امورخارجه بود- احتراز جوید.
دنیس رایت از اینکار سخت برآشفت. با وزارت خارجه انگلستان تماس گرفت و اجازه خواست با نخستوزیر ایران دیدار کند و چندوچون پیام پرون را با او درمیان بگذارد. وزارت امورخارجه هم، با علم به اینکه چنین دیداری، روابط شاه و زاهدی را حتی تیرهتر خواهد کرد، با درخواست رایت موافقت کرد.
زاهدی طبعاً از این حرکت شاه نخست عصبانی شد. بیدرنگ به دیدن شاه رفت که آنروزها در سواحل دریای خزر تعطیلات تابستانی خود را میگذراند. زاهدی بر سبیل گلایه از دیدار پرون با سفارت انگلیس و از تلاش او برای تضعیف و حتی حذف نقش دولت در مذاکرات نفتی گفت. شاه البته منکر دخالت در اینکار شد. میگفت پرون و شاهرخ خودسرانه به چنین عملی دست زدهاند. میگفت پرون نماینده یا واسطه او نبوده و برای اثبات مدعای خود، بلافاصله پرون را از دربار اخراج کرد و دیگر هرگز او را ندید.