تاریخ انتشار : ۱۳ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۹:۰۳  ، 
شناسه خبر : ۷۵۰۴۰
وقایع اتفاقیه

جعفر مدرس‌صادقی: هر چه به این دوست عزیزم گفتم جلسه‌ی سهامداران شرکت فلان و بهمان به درد من نمی‌خورد به خرجش نرفت. گفت تو باید همه جا را ببینی، تو باید توی هر سوراخی سر کنی... از بس که اصرار کرد گفتم باشه، ‌بیا، ‌آمد دنبالم. توی ماشین هم که بودیم، جر و بحث ما ادامه داشت. گفتم آخه تو اقتصاد خوندی، به این مقولات علاقه‌مندی. من باور کن پول شمردن بلد نیستم. تعریف کردم که یک زمانی یک جایی کار می‌کردم، پشت دخل، وقتی می‌خواستم بقیه‌ی پول مشتری را بدهم آن قدر لفتش می‌دادم که داد همه در می‌آمد. رئیس می‌گفت اون قدر سرتو پایین می‌گیری که اگه همه‌ی مغازه را هم خالی کنند، نمی‌فهمی .دوست عزیزم خندید. گفت پول شمردن و بقیه‌ی پول داده چه ربطی به اقتصاد داره؟ اقتصاد اساس و بنیاد هر جامعه‌ای‌ست. اقتصاد و جدّی بگیر. همین طور که داشت درباره‌ی اهمیّت اقتصاد در جامعه‌ی بشری حرف می‌زد، دنبال جای پارک‌ هم می‌گشت. همه‌ی جای پارک‌هایی که خالی بود اختصاصی بود. توی خیابان‌های دور و بر هتلی که جلسه برگزار می‌شد جای پارک پیدا نکردیم. توی یک خیابان فرعی هشت تا چهارراه دورتر از هتل، یک جای پارک مشتی پیدا کردیم و خوشحال و خندان راه افتادیم به سمت هتل. باران تندی می‌بارید. دوست عزیزم چتر داشت و هی تعارف می‌کرد بیا زیر چتر و هی تیزی لب چترش می‌خورد به سر و کله‌ی من. گفتم قربان تو نگران من نباش. بدون چتر و با همین کلاه قزمیتی که می‌بینی، از صبح تا شب زیر باران می‌چرخم و عین خیالم نیست. همان طور که داشتیم می‌رفتیم به سمت هتل، به یاد سال‌های محصلی افتادیم و شروع کردیم به تعریف کردن خاطرات دبیرستان. سالهای اول دبیرستان، هر دو تا توی یک مدرسه درس می‌خواندیم، اما دوست عزیزم حافظه‌ی قوی‌تری داشت و چیزهایی یادش می‌آمد که من یادم نبود. آقای سمبات یادته؟ آره، یادم بود. معلم نقاشی ما بود. می‌آمد سر کلاس، یک نقاشی منظره می‌کشید، می‌چسباند به تخته سیاه و ما باید همه‌ی تلاش خودمان را به کار می‌بردیم تا یک نقاشی بکشیم که با آن مدل مو نزند. آقای معلم این نقاشی آبرنگ را سی ثانیه می‌کشید، اما ما بچه‌ها تا یک ساعت بعد که زنگ می‌خورد هنوز مشغول کار بودیم، اما هیچ کدام از نقاشی‌هایی که ما می‌کشیدیم مثل آن نقاشی آقای معلم از آب در نمی‌آمد. یک شباهت‌هایی داشت، اما نقاشی آقای معلم چیز دیگری بود: نهر آبی که از کنار درختی می‌گذشت، کوهی آن طرف نهر و خورشیدی که از پشت کوه داشت درمی‌آمد یا داشت فرو می‌رفت پشت کوه.
نگهبان دم در هتل با ما خوشامد گفت و در را باز نگه داشت تا ما به عادت ایرانی‌ها یک دقیقه‌ای به همدیگر تعارف کنیم که بفرمایید تو. توی لابی چند نفر راهنما ایستاده بودند رو به در ورودی تا تازه واردین را هدایت کنند به سمت سالن برگزاری مراسم. دم در سالن، چند نفر نشسته بودند پشت میزهای خیلی درازی تا اسم دعوت شدگان را توی لیست‌هایی که دم دستشان بود پیدا کنند. اول جلوی اسم دوست عزیزم و بعد جلوی اسم من که با خودکار ته لیست الفبایی دعوت شدگان اضافه کرده بودند علامت زدند و دختر خانمی که پشت میز نشسته بود لبخندی زد و شماره‌ی میز ما را گفت. تشکر کردیم و رفتیم تو. سالن پر از جمعیتی بود که گوش تا گوش سرمیزها نشسته بودند. درست رو به روی در، سکوی کوتاهی بود با یک میز خطابه و روی دیوارهای دو طرف سالن دو تا پرده ی عریض برای نمایش نمودارها و آمار و ارقام. هنوز چند دقیقه‌ای به شروع مراسم مانده بود، اما سر همه‌ی میزها پر بود و پیشخدمت‌ها با جامهای شیشه بی‌رنگ چای و قهوه در حال رفت و آمد بودند تا از حضار محترم پذیرایی کنند. میز ما نزدیک به پرده‌ی سمت چپ سالن بود. سر میز ما که یک میز گرد هشت نفره بود چهار نفر نشسته بودند و همگی رو به پرده. ما دو تا از صندلی‌های خالی را کمی کنارتر کشیدیم تا درست پشت به پرده‌ی سمت چپ و جلوی دید آنهایی که نشسته بودند سر میز نباشیم. وقتی که بالاپوش‌های خودمان را روی پشتی صندلی‌ها آویزان کردیم و سر جای خودمان نشستیم، پرده‌ی نمایش سمت راستمان بود و میز خطابه سمت چپمان و برای دیدن هر کدام از آنها باید سرمان را نمود درجه به راست یا به چپ بچرخانیم. دوست عزیزم بلافاصله بعد از مستقر شدن روی صندلی، دستمال سفره‌ی تا شده‌ای را که روی بشقاب دم دستش بود برداشت و شروع کرد به ناخنک زدن به تنقلاتی که روی میز بود. ساندویچ کالباس و سبزی خوردن، شیرینی خامه‌یی، آناناس،‌ و قهوه و چای هم پیشخدمت‌ها چپ و راست تعارف می‌کردند. یکی از پیشخدمت‌ها جام قهوه‌ای داغی را که دستش بود گذاشت سر میز ما و یکی دیگر هم یک جام چای داغ گذاشت سر میز ما و رفتند پی کارشان. مراسم داشت شروع می‌شد و در حین سخنرانی پیشخدمت‌ها دیگر نباید لابه‌لای میزها و ول می‌خورند. چهار نفر که سر میز ما نشسته بودند چینی بودند.
 دو تا خانم و دوتا آقا. یکی از آقاها تا مدتی بعد از شروع سخنرانی هنوز داشت از خودش پذیرایی می‌کرد و بعد از اینکه آخرین شیرینی روی میز را هم خورد و فنجان خالی‌اش را گذاشت روی میز، شروع کرد به چرت زدن. یکی از خانم‌ها از اول تا آخر سخنرانی مشغول بافتنی بافتن بود و فقط گاهی وقتها سرش را بلند می‌کرد و نگاهی به نمودارها و جدول‌هایی که می‌آمد روی پرده می‌انداخت. اما خانم و آقایی که بین آن دوتا و پهلوی همدیگر نشسته بودند،‌ با این که پشتشان به سخنوران بود، از اول تا آخر سخنرانی به دقت گوش می‌دادند و چشم از پرده‌ی نمایش برنمی‌داشتند. من با اینکه از حرفهای سخنران چیز زیادی دستگیرم نمی‌شد، یک چشمم با او بود و یک چشمم به پرده‌ی نمایش که دقیقه به دقیقه عوض می‌شد و نمودارها و جدول های جدیدی را نشان می‌داد. فقط می‌دانستم که این تصویرهایی که روی پرده می‌افتاد مال این بود که آنهایی که سر از حرفها سخنران در نمی‌آورند کم و بیش بفهمند که موضوع از چه قرار است. سخنران داشت گزارشی از رشد سهام شرکت و به آنهایی که هنوز تصمیم نگرفته بودند که سرمایه‌گذاری کنند تا نه اطمینان می‌داد که حتی در سخت‌ترین شرایط و وقتی که اوضاع و احوال اقتصادی در بدترین شرایط ممکن است هم خیالشان راحت باشد که پولشان محفوظ است و هیچ خطری سرمایه‌ای را که گذاشته‌اند تهدید نمی‌کند، فقط ممکن است میزان سودی که نصیبشان می‌شود کمی تا قسمتی بیابد پایین که آن هم در دوره‌ی رونق اقتصادی تلافی خواهد شد. دوست عزیزم که دیده بود من با چه علاقه‌‌ای به سخنرانی گوش می‌دهم و یادداشت برمی‌دارم، چند تا از اصطلاحاتی راه خیال می‌کرد لازم است بدانم بیخ گوشم توضیح داد و از جمله این که بازار خرس یعنی بازار کساد و بازار گاو یعنی بازار پررونق.... بعد، گفت آقای عید یادته؟ گفتم آره. ناظممون بود. گفت چه جور آدمی بود؟ گفتم آدم خوبی بود. گفتم این که گفتی چه جور آدمی بود،‌ منو به یاد یه چیزی انداخت. گفت چه چیزی؟ گفتم یادته وقتی مرده‌ها را می‌انداختند توی قبر؟ یک نفر می‌نشست بالای سر مرده و از همه‌ی آنهایی که سر قبر ایستاده بودند می‌پرسید حالا که گذشت، حالا که رفت، حالا که دستش از زندگی کوتاهه.... بگویید ببینم، چه جور می‌گفتند؟ گفت خیلی ببخشید. ولی این موضوع از بحث ما خارجه. آقای عبدی را می‌گفتم. گفتم بگو. گفت آقای عبدی هنوز زنده است. خبردارم که حالش که خیلی خوب است و سرحال است او هم بچه‌های تنبل که درسشان خوب نبود می‌گفت خرس و به بچه های شر که دائم چوب می‌خوردند و از کلاس در می‌رفتند می‌گفت گاو.... گفتم پس آقای عبدی ما هم یک پا اقتصاددان بود. گفت همان طور که بهت گفتم، اقتصاد توی خون همه‌ی ماست. اقتصاد و دست کم نگیر. اقتصاد پایه و اساس زندگی ماست.
سخنرانی تمام شده بود و سخنران از همه‌ی حضار خواهش کرد که اگر سوالی دارند بپرسند. چینی‌هایی که سر میز ما نشسته بودند صندلی‌هاشان را برگرداندند تا رو به سخنران باشند و یکی از آنها دستش را بلند کرد که برای سوال کردن نوبت بگیرد.