* این عنوانها بادی به غبغبات نینداخته، کورش؟
** چرا اتفاقا! من به شدت مغرورم. بعضی اوقات غرورم حسابی دیگران را کلافه میکند. این غرور باعث میشود آدمها از من متنفر هم بشوند. من در همین 16 سال زندگیام، به دیدگاهی رسیدهام که برای خیلیها یک عمر طول میکشد تا به آن برسند. غرور من خیلی وقتها به ضررم تمام میشود، اما کاریاش نمیشود کرد. این غرور باعث میشود تا غیر از خدا، هیچ وقت و در مقابل هیچ کس احساس عجز نکنم. در دنیای امروز که دنیای رقابت است، شکستهنفسی و تواضع شماری بیش نیست. البته این به آن معنا نیست که من خودم را خیلی دست بالا بگیرم و فکر کنم چه تحفهای هستم. نه، من هم یک آدمام مثل تمام آدمهای دیگر.
* داستان این که به عنوان جوانترین خبرنگار جهان انتخاب شدهای چیست؟
** من اصلا به فکر چنین رکودی نبودم. دبیر سومین جشنواره مطبوعات استان گیلان پیشنهاد داد رکورد جوانترین خبرنگاران ایران را ثبت کنم. من هم جوگیر شدم و با فدراسیون جهانی مکاتبه کردم و این رکود را در سطح دنیا ثبت کردم. فکر میکردم کسب چنین رکودی در سطح دنیا، میتواند به افتخار ایرانیها اضافه کند. در آن برهه اصلاً به نفع شخصی خودم توجهی نداشتم اما اولین و آخرین کسی که برای تبریک و ابراز خوشحالی بابت ثبت این عنوان با من تماس گرفت، فریدون نوزاد بود؛ پیر مطبوعات گیلان و نخستین خبرنگار رسمی استان که از دوره رضاشاه تا امروز در حال فعالیت مستمر مطبوعاتی است.
* کار مطبوعاتی را از کجا شروع کردی؟ چه کسی راهنمایت بود؟
** از هفتهنامه هاتف، یکی از قدیمیترین نشریات شمال ایران که الان در شانزدهمین سال فعالیتش به سر میبرد و یکی از ثابتترین هیاتهای تحریریه را داشته است. راهنمای اصلیام در کار مطبوعاتی، پدرم بوده که مدیر مسئول هفتهنامه هاتف است. دقیقاً از سال 1376 با یادداشتی به عنوان «خیابانهایی درخور رشت ایجاد کنید» شروع کردم که در نوع خودش بازتاب خوبی داشت. آن موقع 8 سالم بود. بقیه کارهایم از یادگیری زبان و طراحی و چاپ کتاب را هم از همان حوالی آغاز کردم. نتیجهاش هم این شد که نخستین نوجوانی بودم که در گیلان کتاب چاپ کرده است. البته نتیجهاش خیلی برای خودم راضیکننده نبوده شاید به دلیل زیادهطلبی افراطی و خاصی که در خود احساس میکنم هرگز نمیتوانم از کارهای خودم راضی باشم.
* چه طور در این چند سال فعالیت توانستهای این همه عنوان و افتخار به دست بیاوری؟
** من همیشه با خودم فکر میکنم هر لحظه امکان دارد حضرت عزراییل تشریف بیاورند و کار را تمام کنند! در نتیجه سعی میکنم تا حد توان آنقدر سریع کار کنم که هیچ وقت افسوس دقیقهها و لحظههایم را نخورم. وقت را دوست دارم. البته چون ارزش طلا را زیاد نمیدانم و غیر از تعدادی سکه که این طرف و آن طرف گرفتهام خیلی طلا ندیدهام، میدانم که ارزش وقت را شاید نشود با طلا مقایسه کرد اما میتوان با ارزش عمر و جان آدمی برابر قرار داد.
* فکر نمیکنی این طوری داری از جمع همسن و سالان و هم نسلهایت جدا میافتی؟
** خب، بچههای هم سن و سالم دارند روی اساس طبیعیشان رشد و پیشرفت میکنند. بینشان من ناخلف درآمدم و غیرطبیعی شدم.
* نزدیکترین دوستهایت چند ساله هستند؟
** نزدیکترین دوستهایم هزاران سال سن دارند و فعلاً در آن دنیا به سر میبرند؛ یعنی متاسفانه چهره در نقاب خاک کشیدهاند. حضرت شیخشمسالدین حافظ شیرازی، مشرفالدین مصلحابن عبداله ملقبه سعدی شیرازی و حکیم ابوالقاسمبنحسن اسحاق شرف شاه فردوسی... در دنیا امروز قدرت پیاده کردن دوستی که بتواند درکم کند و مرا بفهمد، نداشتهام. شاید چون ایدهالهایی که من برای دوست تعریف میکنم را به سختی میتوان در کسی پیدا کرد. راستش با هیچ کس مثل خدا نمیتوانم در دل کنم، صمیمانه و بیغل و غش.... او دوست واقعی من است!
* یعنی فعالیت حرفهایات در رابطهات با هم سن و سالهایت تاثیر منفی داشته است؟
** فکر نمیکنم. کاری کردهام که بچههای دوروبرم و هم سن و سالهایم، این لقبها و عنوانها را لقبها و عنوانهای خودشان بدانند و صفایی ببرند. نه این که از هم کلاسی بودن یا چه میدانم هم محلی بودن با من به خودشان افتخار کنند، اما خب شاید توانسته باشم تصور و نگرش جدیدی در آنها ایجاد کنم. به عنوان یک خبرنگار و یک شهروند رابطهام با همه مردم برابر است؛ محترمانه، توام با حفظ حریمهای اجتماعی و البته سعی میکنم تا حدی که بلد باشم آدم اهل شوخی و مفرحی هم باشم. خنداندن بقیه از ته دل، کار هر کسی نیست. البته این را با دلقک بودن اشتباه نگیریها!
* نوجوانی کردن و جوانی کردن را به چه میدانی؟
** ببین، نمیخواهم جوابی بدهم که خودم را متفاوت از دیگران جلوه دهم. اما به نظرم نوجوانی کردن یعنی آن کاری که آدم در دوره نوجوانی با آن حال کند، احساس طراوت کند. من با شنیدن صدای سماوری که دارد غلغل میکند و ساعتها گوش دادن به کارهای شهرام ناظری، شجریان و علیرضا افتخاری و البته خواندن چند غزل بکر از حافظ، جوان میشوم، تا جایی که احساس میکنم دوباره به دنیا آمدهام. با این اوصاف، خیلی نوجوانی کردهام. اما اگر تعریفتان از نوجوانی کردن، همان بازی با برو بچههای توی کوچه و شکست شیشه همسایه است متاسفانه لیاقتش را نداشتهام. چون بچهها مرا میشناسند و در جمع خودشان راه نمی دهند!
* تازه 16-15 سال از زندگیات گذشته است. چه عجلهای داری که از نوجوانیات و جوانیات صرفنظر میکنی؟
** من تصمیمم را گرفتهام. باید خدمتی ماندگار به جامعه بشری ارائه دهم. راه و روشش را هم یاد گرفتهام. برایم ملتها و کشورها و مرزبندیهای زمانی و مکانی هم اهمیت ندارند. ممکن است از نتایج کارهایم یک فلسطینی سود ببرد، یا یک سوئدی یا یک هموطن ایرانی. مهم این است که وظیفهای که بر دوش خود احساس میکنم را به خوبی انجام دهم و نگذارم فاجعهای که در ذهنم میچرخد و وقوعش را برای این کره خاکی قریبالوقوع میدانم، اتفاق بیفتد. در نتیجه به افسوس و آه و حسرت فکر نمیکنم. هر چند بعضی اوقات دلم برای خودم خیلی میسوزد و احساس میکنم خیلی دارم سختی میکشم، اما هدفی که من در نظر گرفتهام و شاید نتیجهاش را نوادگانمان صدها سال بعد ببینند و برای همیشه بر ما درود بفرستند، خستگی و از پای افتادگی و این قضایا را نمیشناسد.
* دوست داری وقتی 25 سالت شد کجا باشی؟
** در سن 25 سالگی را نمیتوانم بگویم. اما بگذارید بجویم اگر دوام آوردم، دوست دارم در سن 50 سالگیام در سازمان ملل متحد جای کوفی عنان یا در آکادمی نوبل در حال گرفت جایزه نوبل ادبی باشم. میتوانید اسمش را غرور، خودپرستی، خوشبینی مفرط با خود بزرگبینی بگذارید. فقط کاش همه کسانی که امروز این گفتههای مرا میخوانند و در دلشان و شاید هم با صدای بلند بهام میخندند، تا آن روز زنده باشند و هموطن خودشان را ببینند. آن روز برای خیلی عیان و واضح است و در نتیجه نیازی به غرور یا بزرگنمایی در این مورد نمیبینم. این هدف، هدفی نیست که خودش باید دو دستی تسلیم من بشود؛ هدفی است که به چنگش میآورم. به خاطر عهدی که با خودم بستهام.
* این طور که داری پیش میروی، فکر میکنی وقتی 25 سالت شد و به خودت و گذشته کوتاه خودت نگاه کردی، خودت را سرزنش کنی یا تحسین؟
** کجای کاری؟! من همین امروز هم خودم را سرزنش میکنم که چرا بیشتر از این کار نکردهام و موفق نبودهام. امروز شاید خیلی بیشتر خودم را سرزنش کنم چون شاید در 25 سالگی راحتتر بتوانم با اشتباهات یا سهلانگاریهایی که در مورد زمانم به خرج دادهام، کنار بیایم. خودم را تحسین نمیکنم، هیچ وقت. چون دیگران این زحمت را برای من میکشند و لطف دارند. فقط همیشه به پشتکار خودم آفرین میگویم تا روحیه بیشتری برای کار کردن پیدا کنم همین!
* نظرت راجع به این مثل چیست که میگویند فلانی غوره نشده، مویز شده است؟!
** روزی ملکالشعرای بهار در جمعی نشسته بود. حاضران 4 کلمه میگفتند و او فیالبداهه، یک دوبیتی میگفت شامل همان 4 کلمه. ناگهان جوانی از میان مجلس برخاست و گفت که من قبول ندارم. کلمهها از قبل با ملک الشعرا هماهنگ شده است. اگر با کلماتی که من میگویم یعنی «غوره، اره، آینه و کفش» بتوانی دوبیتی بگویی، آن وقت قبول است. ملکالشعرا بعد از دقایقی درنگ گفت: «چون آینه نورخیز گشتی، احسنت/ چون اره به خلق تیز گشتی، احسنت/ در کفش ادبیان جهان کردی پای/ غوره نشده مویز گشتی، احسنت» خب مویز همان انگوری است که خشکیده میشود و خیلی هم از نظر غذای باارزش است. اما اگر منظورت این است که من نمونه این مثل هستم، باید بگویم که هیچ وقت سعی نکردهام مصداق آن باشم. فکر کنم غوره بودن و کشمش شدن را هم پشتسر گذاشتهام. راستش فکر میکنم اگر مردم بلد باشند، از مویز استفاده میکنند. اگر هم نه، که خوب مویز را باید دور انداخت دیگر.
* خودت فکر میکنی ره صد ساله را یک شبه رفتهای؟!
** شکرشکن شوند همه طوطیان هند/ زین قند پارسی که به بیگانه میرود/ طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر/ کاین طفل، یک شبه ره صد ساله میرود! اگر منظورت این بود، بله! آرزو داشتهام مصداق این یکی باشم ... تا چه پیش آمده باشد!
* درسات را چه میکنی؟! وضعیت کلی درسهات چطور است؟!
** دوست ندارم زیاد از وضعیت درسیام تعریف کنم، اما الزام است به سوالتان جواب دهم که یک وقت کسی فکر نکند از درسم زدهام تا شدهام جوانترین روزنامه نگار جهان! در حال حاضر دانشآموز سال دوم دبیرستان هستم در رشته ریاضی فیزیک و اصلاً به امید این که بتوانم در گرایش هوش مصنوعی در دانشگاه مورد علاقهام یعنی دانشگاه صنعتی اصفهان تحصیل کنم به رشته ریاضی فیزیک آمدهام. اگر برای برآورد وضع درسیام بنا را بر نمرههایم بگذارید، در این سالها کمترین معدلم 88/18 بوده است. میبینید که فعالیتهای جانبیام چندان تاثیر منفیای در درسم نگذاشته است.
* با معلمها و همکلاسیهایت دقیقاً چه جور رابطهای داری؟ آیا این موفقیتهای تو باعث نشده که آنها خود را از تو دور ببینند؟
** سعی کردهام با آنها رابطه مفیدی داشته باشم که اگر دست کم به نفع دو طرفمان نیست، به نفع آنها باشد و اغلب همین طور بوده است! در دوره راهنمایی که معلمان محترم امان نمیدادند و اصولاً من به عنوان اپراتور کامپیوتر معلمها، هر هفته منزل یکی از آنها مشغول بودم و در حال جمع و جور کردن برنامههاشان بودم. یک معلم زبان انگلیسی هم داشتیم که بنده خدا در حال ادامه دادن تحصیلات تکمیلیاش بود و خیلی به من لطف داشت و همیشه مشغول ترجمه کردن جزوهها و تکلیفهای دانشگاهیاش بودم! البته برایم معلم عزیزی بود پایه خیلی از معرفتهای زندگیام را گذاشت. یکی دیگر از معلمهایم هم بود که یک بار گوش یکی از بچههای کلاس را منگنه کرد! دست همهشان بابت چیزهایی که بهام یاد دادند درد نکند. در حال حاضر اما معلمها به اندازه دوره راهنمایی با من آشنا نیستند. چند نفری از آنها هستند که رابطه خوبی با هم داریم. درباره رابطهام با بچههای مدرسه هم باید بگویم من از ابتدای دوره راهنمای تا امروز، عضو شورای دانشآموزی مدرسه و چند سال رئیس شورا بودهام. امسال هم عضو شورای دانشآموزی شهر رشت هستم. خدا را شکر میکنم که بچهها به من بیش از اندازه لطف و اعتماد دارند و بسیاری از مشکلات خود را برای حل و فصل به دست من میسپارند. نعمت بزرگی است. خدا را شکر!
* عدهای معتقدند رشد و پیشرفت زود هنگام و سریع میتواند افت نابغهها باشد و آنها را از طی کردن مسیر طبیعی خلاقیت دور کند. تو چه فکر میکنی؟
** اصلاً موافق نیستم! نابغه بودن یعنی سریع رشد کردن، یعنی بستها را شکستن و غیر از روال طبیعی و معمول بزرگ شدن! نابغه بودن یعنی این که طوری جلو بروی که طبیعی نباشد و همه را تعجب وادارد اگر نابغهها هم مثل بقیه، رشد طبیعی و سیر تکاملی فکریشان را عادی طی میکردند، دیگر اسمشان نابغه نمیشد که! خلاقیت زمانی بروز میکند که تو در تنگنا باشی؛ تنگنا از لحاظ اجتماعی، مادی، معنوی و شخصی! زمانی که احساس کنی وقت نداری، زمانی که احساس کنی درها دارند یکی یکی به رویت بسته میشوند. آن زمان است که افکار و داستانهای گوناگون یکی یکی به ذهنت میرسند و در تو ایجاد آفرینش میکنند و را از لحاظ فکری و معنوی، آب دیده و آمادهات میکنند.
* سن کم چه قدر تو را از پیشرفت بازداشته و مثلاً باعث شده دیگران نگاه تحقیرآمیزی نسبت به تو داشته باشند؟
** خوشبختانه این یکی را دیگر نداشتهام. حتی میخواهم بگویم سن کمم شاید خیلی جاها به کمکم آمده باشد. تا به حال نه بابت افکارم، نه بابت سنم و نه بابت حرفهایم، هیچ گاه تحقیر نشدم. مثل بقیهی آدمها تعامل میکنم، نظر میدهم، نقد میشوم، و جواب میدهم. سعی کردهام شخصیتی از خودم نشان دهم که کسی اجازه تحقیر یا توهین آن را به خود ندهد، مگر آنها که به طور کلی به خرد کردن دیگران علاقه دارند. برای اینها هم کوچک و بزرگ فرق نمیکند. با این آدمها هیچ طوره نمیتوانم کنار بیایم!
* پس از بابت سن کم احساس شرمندگی هم نمیکنی؟
** معلوم است که نه! اتفاقاً امروز خیلی زیاد هم به این سن و سال کم افتخار کردهام. شاید هم اگر تفاوتی بین من و دیگر همسالانم وجود داشته باشد، در همین استفاده بهینهام از زمان بوده باشد. اصلاً سن و سال و عمر یعنی چه؟ مگر نه آن که ما به عنوان ثانیه و دقیقه و ساعت برای ذهنهای کوچک و محدود خود تعریف کردهایم تا بلکه بتوانیم وجود لایزال خداوند را درک کنیم؟ شاید اگر روزی به جای این که مقیاس ساعت را ثانیه قرار میدادند، واحدهای چندین برابر کوچکتر از آن در نظر میگرفتند، آن وقت یک شبانهروز که میگذرد و با حساب کردن و حساب نکردن ما هم تفاوتی در سرعت گذر آن ایجاد نمیشود- برای ما که فهم محدودی داریم. 35 ساعت میشد. شاید آن وقت اصلاً مقیاس زمان، دیگر ثانیه و دقیقه و ساعت نبود. مثلاً...کیلوگرم بود! این گذر زمان، بحثی است خیلی پیچیده و عمیق که ترجیح میدهم همینجا کوتاهش کنم.
* ارزش یک زندگی به عمق آن است یا طول آن؟ به بیان دیگر، ترجیح میدهی یک زندگی آرام و طولانی داشته باشی یا یک زندگی کوتاه و پرمشغله و البته هیجانانگیز؟
** راستش هنوز به آن اندازه از جهانبینی نرسیدم که در این مورد نظری بدهم. اما همیشه با خودم فکر میکردم که کاش خدا به من اجازه دهد تا روزی که آخرین ثمراتم را برای جامعه بشریت به جا میگذارم، روی این کره خاکی باقی بمانم، کرهای که البته زیاد هم دل خوشی از آن ندارم و از آدمهایش راضی نیستم. اما هدفم بلندتر از این حرفهاست. آرزو دارم خدا تا زمانی که عهدم را تمام و کمال به جای نیاوردم فرصتم دهد.
* برای این که آن وعدهات را به سرانجام برسانی، از خدا چند سال وقت میخواهی؟ همانی را بگو که اگر محقق شود، راضی میشوی!
** نمیتوانم زمان دقیقی مشخص کنم. چون هنوز برای نامعلوم است که آدمی چه طور میتواند کنترل زمان و مکان را در دست بگیرد. هنوز برایم بیجواب مانده که خداوند، غیر از قدرتهای طبیعی برای گذران زندگی روزمره، چه قدرتهای نامکشوف دیگری در وجود آدمی قرار داده، این قدرتها به چه صورت در ما ذخیره شدند و اگر انرژیهایی مهار شده هستند تا چه زمان میتوانند به این سکون ادامه دهند. از آن جایی که اهل شعار دادن نیستم، حرفهایم را در خلوت دل که جای صحبت اغیار هم نیست، با خدا در میان میگذارم. امیدوارم آن قدر لیاقت داشته باشم که بتوانم زمان به دست بیاورم و فقط کار کنم. هنوز خیلی زود است. فقط میتوانیم امیدوار باشم به آیندهای که انگار پیشترها تصاویری گنگ و مهآلود از آن دیدهام. آیندهای که شاید روزی در کنترل و اختیار من و تو باشد!
* اگر روزی بچهای داشته باشی، آیا به او اجازه میدهی مثل خودت دوران کودکی و نوجوانیاش را نادیده بگیرد و بزرگسالی کند از همان اول؟
** سوال خیلی سختی است. نمیدانم چه خواهم کرد. از طرفی با خودم فکر میکنم روزی فرزندم باید جایم را بگیرد و بلکه نه جای من، که جای آن تکرار ناشدنی نسبی یا دنیایی نسبیای که میبیند، یعنی پروفسور آلبرت اینشتین را! البته برایم روشن است که او در این راه از نظر روحی ضربه خواهد خورد، کما این که من خوردم. از سوی دیگر نمیتوام اجازه دهم که او متفاوت نباشد. بگذار خودم را در این مورد به دست باد بسپارم تا هر جا که مرا میبرد. به هر حال جایی کنار ساحل یا درهای پرتم میکند. آنگاه میتوان بنا به شرایط تصمیم را در این مورد بگیرم.
* و حرف آخر؟
** فکر میکنم ارزشش را داشته باشد که در جواب این سوالت، تفألی بزنم به دیوان حافظ شیراز: «هر که شد محرم دل، در حرم یار بماند/ وان که این کار ندانست، در انکار بماند/ اگر از پرده برون شد دل من، عیب مکن!/ شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند.»
نمیدانم گفت یا نه که به گونهای شاید افراطی رکگو و صریحام. اهل هندوانه زیر بغل گذاشتن و نان قرض دادن هم نیستم. اما جداً فکر میکنم این گفتوگو میتواند نقش خوبی در آشنایی نسل سومیها داشته باشد با افکار عجیب و غریب کسی که خودش را نسل سومی میداند و درباره نسل سومیها بار سنگینی روی دوشش احساس میکند.