تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۳۸۹ - ۰۹:۰۷  ، 
شناسه خبر : ۷۵۱۸۸

فریبرز رییس‌دانا
«در دوره‌ی پیروزی واپسگرایی، جنابان دموکرات، سوسیال دموکرات، آنارشیست و دیگر نمایندگان اردوگاه «چپ» تراوش‌های اخلاقی خود را به دو برابر حد عادی آن می‌رسانند، همان‌گونه که آدم‌های ترس خورده دو برابر عرق می‌کنند. روی سخن این اخلاق‌مندان، که به روش متداول خود از «بالای کوه موعظه» می‌کنند و «ده فرمان» خود را بلند می‌خوانند، بیش از آن که به واپسگرایی پیروز باشد، متوجه انقلابی‌هایی است که تحت پی‌گرد واپسگرایان قرار دارند، زیرا که گویا با «زیاده‌روی» و اصولا «نااخلاقی» خود باعث تحریک واپسگرایی شده، بهانه لازم را برای توجیه اخلاقی کارشان به آن‌ها داده‌اند».
لئون تروتسکی. اخلاق آن‌ها و اخلاق ما

درباره‌ی دو نوع خدشه در نتایج رای‌گیری نهمین دوره‌ی ریاست‌جمهوری در فرصت دیگری می‌نویسم، زیرا باید اطلاعات و استدلال‌هایم کامل شوند. در این برکه اصلاً بی‌گذار نمی‌شود به آب زد. اما من وقتی رسیدم به آن نقطه‌ای که سرآغاز حقیقت است، به رغم آن که باید هنوز شنوای دیگر نظرها باشم، حرفم را می‌زنم و پی‌آمدهایش را تحمل می‌کنم. یکی از این دو نوع خدشه افزایش شمار رای‌دهندگان معادل 80 تا 120 درصد است و دیگری جابه‌جایی آمارها. اولی برحسب رشکایت‌ها و مقایسه‌ی سهم نامزدها در استان‌ها. این دو کار را در متن تحلیل آماری انتخابات انجام می‌دهم تا به واقعیت نیروهای اجتماعی معطوف به تعیین انتخابات نهایی برسم. گمان می‌کنم تاکنون در حدود شش یا هفت بررسی از این دست انجام داده‌ام. این بار نیز برخی از نتایج بررسی خود را در مصاحبه‌های پیش و پس از انتخابات در هر دو مرحله به زبان آورده‌ام که از آن‌ها کمک می‌گیرم و اشتباه‌های خود را تذکر می‌دهم و اصلاح می‌کنم.
و اما خدشه‌ی نوع اول یا افزایش نتایج مربوط به شمار رأی‌دهندگان ربط چندانی به بحث من در این جا ندارد. اما خدشه‌ی نوع دوم دست‌کم به صورت پیش فرض به کار این مقاله می‌آید. گفته شده است و به ویژه در اعتراض‌های مستند و مکتوب یکی از نامزدها آمده است که آرای احمدی‌نژاد به زیان دو تن از کاندیداها افزایش یافته است.
این ادعاها مربوط به مرحله‌ی اول بود. هاشمی رفسنجانی منتخب اعلام شده‌ی نفر اول هرگز چنین ادعایی نکرد و بعداً هم اعتراضی به نتایج مرحله‌ی دوم نداشت. تا این جا او و طرفداران پرشورش، اصلاح‌طلبان حکومتی و ملی – مذهبی‌ها که از چند ماه پیش از انتخابات در واقع در اصل خود، نهضت آزادی، مستحیل شده بودند، باید نتایج مرحله‌ی دوم را اگرنه از حیث شمار آرا بلکه از حیث سهم هر یک از دو کاندیدا بپذیرند. ملی – مذهبی‌ها منطقاً نمی‌توانند چنین نکنند؛ زیرا نامزد مورد علاقه‌ی ایشان که تمامی اعتبار سیاسی آنان را از آن خود کرد، اعتراضی به نتایج ندارد. شماری از ملی – مذهبی‌ها مرحله‌ی اول را به زیان نامزد اصلی اصلاح‌طلبان یعنی معین مخدوش دانسته‌اند، اما این حرف نیز از اعتبار منطقی ایشان می‌کاهد و نمی‌گذارد کسی آنان را جدی بگیرد؛ زیرا بلافاصله این پرسش مطرح می‌شود که اگر می‌دانسته‌اید انتخابات این چنین مخدوش است چرا در آن غوطه‌ور شدید، آن هم به نفع کسی که به هزاران دلیل و تجربه باید از او پرهیز می‌کردید.
بازی اگر پیش فرض من درباره‌ی تغییر مهم کاندیداها در مرحله‌ی اول درست باشد معنایش این است که نیروها و تصمیم‌گیرندگانی، ماهرانه او را برای هماوردی مرحله‌ی دوم به بالا کشانده‌اند و چنین کرده‌اند؛ زیرا می‌خواسته‌اند تمامیت دستگاه دولتی را در اختیار داشته باشند. و چنین می‌خواهند؛ زیرا منافع و حیاتشان چنین اقتضا می‌کند. اما اگر چنین باشد، آیا نباید آن‌ها در مرحله‌ی دوم هم به این افزایش مهم دست زده باشند. در پاسخ دست کم تا آن جا که به واکنش هاشمی مربوط می‌شود، منفی است. اگر پاسخ منفی باشد، یعنی این که سهم احمد‌نژاد به رغم آن که بخش عظیمی از مردم در انتخابات شرکت نکرده‌اند بیش‌تر از سهم هاشمی بوده است (سه پنجم برابر دو پنجم). پس لابد در مرحله‌ی اول نیز این سهم چندان اندک نبوده است (حتی اگر بپذیریم به مرحله‌ی دوم ارتقاء داده شده است)
همین نتیجه‌گیری، یعنی این که سهم احمدی‌نژاد در آرای مأخوذه بالا و بالاتر از آن مقداری است که متحدان هاشمی و اصلاح‌طلبان می‌پندارند و پیش از انتخابات از سوی من چند بار در رادیوهای بین‌المللی و محلی بیان شد. اما به جز آن، نکته‌ی اصلی که بیان کرده‌ام و اکنون آن را باز می‌کنم، این است که بالا بودن سهم احمدی‌نژاد برای ما غیرقابل انتظار نیست؛ زیرا به تحلیل مادی، واقعی و طبقاتی مجهزیم، اما برای اصلاح‌طلبان و دیگر متحدان هاشمی باورکردنی نیست زیرا آن‌ها نه نتایج کار خود و نه توان واقعی خود را نمی‌توانند ارزیابی کنند. روش اندیشه و آبشخور اجتماعی نظریه‌ها و تحلیل‌های این گروه آن چنان با بافت قدرت گره خورده است و آن چنان خیال‌پرورانه و به دور از خواست و مسایل توده‌هاست که آن‌ها را قادر به تمیز و حداقل شناخت نمی‌کند. شماری از آن‌ها مدت‌هاست به تحقیر یا ناامیدی از توده‌ها، جنبش‌های مردمی، خواست محرومان و تشکل‌های کارگری دچار شده‌اند.
نیازی به ارجاع به منابع بسیاری که در اختیارمان است نیست تا ثابت کنم که از مدت‌ها پیش ناامیدی روزافزون قربانیان سیاست‌های اقتصادی تعدیل ساختاری، نولیبرالی وطن، کارگزاری، بورس‌گرایی، بازارزدگی افراطی را از اصلاح‌طلبان و کارگزاران پیش‌بینی و تحلیل کرده بودم و تحلیل‌های بهتری نیز خوانده بودم. سیاست‌های اقتصادی که نرخ‌های رشد اقتصادی را، حتی اگر درست بداند، صرفاً‌ به نفع بزرگ بساز بفروش‌ها، پیمان‌کاران، رانت‌خواران، اصل فساد، سوداگران و انحصاردار و دسته‌ای و خانوادگی هدایت می‌کردند و از درآمدهای عظیم نفت (به ویژه در سه سال اخیر) مردم را بی‌نصیب‌تر و خانواده‌های بالایی را شادکام‌تر می‌ساختند، آن چنان روی گردانی از اصلاح‌طلب – کارگزار و مدافعان ملی – مذهبی آنان ایجاد کردند، که دیگر هچ وعده‌ای برای بهسازی امور، آن هم با آن پیشینه‌ی بسیار ناموفق و کارنامه‌ی منفی، نمی‌توانست به افزایش جدی سهم رأی بینجامد.
مهلک‌ترین اشتباه برای کارگزاران و اصلاح‌طلبان حکومتی و متحدان، پناه بردن به چهره‌ای بود که خود اصلی‌ترین نقش را در بی‌عدالتی، ناکارآمدی و اختلال‌های ماندگار اقتصادی داشته، و در میان اکثریت عظیم مردم به ثروت‌اندوزی خانوادگی و دوری از سلامت کارکرد سیاسی و بی‌اعتنایی به آزادی‌ها و تشکل‌های آزاد و رفاه عام اشتهار داشته است. آن تفاوت چهره‌ای که یاران و متحدان هاشمی می‌خواستند میان او و احمدی‌نژاد برقرار کنند، با خرسندی تمام و پاسخ‌گویی‌های ساده از سوی این نامزد دوم نقش بر آب می‌شد. مثلاً وقتی احمدی‌نژاد به اعمال خشونت و مسئولیت‌های تیر خلاصی متهم می‌شد، او خیلی راحت و نا مستقیم اذهان را متوجه فرماندهی این اعمال و برخوردها و کارنامه‌ی قتل‌های زنجیره‌ای و زندان‌ها و اعدام‌ها می‌کرد. وقتی به تروریسم متهم می‌شد، به سادگی دادگاه میکونوس را به یاد همگان می‌آورد، و وقتی از بی‌تجربگی و بی‌سلیقگی او سخن به میان می‌آمد، او مخاطبان را به یاد تجربه‌های فساد و اعمال سلیقه‌های موقتی و مصنوعی می‌انداخت و بالاخره وقتی بی‌تدبیری دیپلماتیکش به رخ کشیده می‌شد، او داوری‌ها را نامستقیم به سمت زد و بندهای پشت‌پرده و همیشه ناموفق می‌کشانید. در چنین شرایطی حمایت گروه‌های خارج از طیف کارگزار و اصلاح‌طلب از هاشمی آثاری دوجانبه بر جای می‌گذاشت: از یک سو، جمع جبری آرای هاشمی را کاهش می‌داد برای آن که درست یا نادرست، مردم را متوجه بازی‌گری مقطعی این ماندگاری و سهم‌گیری می‌کرد و از سوی دیگر، متحدان سریع‌السیر هاشمی را از اعتماد عمومی تهی می‌ساخت. تکلیف اصلاح‌طلبان نیز از حیث اقبال عمومی از مدت‌ها پیش، شاید از اواخر سال 1380 به این سو روشن شده بود: اصلاح‌طلبان پا را از خط بیرون نمی‌گذارند و نمی‌توانند بگذارند و بنابراین صداقت و کارآرایی ندارند و این ربطی هم به دو سه تصمیم خوب آن‌ها در سال‌های نخست حکومت خاتمی ندارد.
این که برنامه‌های اقتصادی کارگزاران – اصلاح‌طلبان این همه شکست‌آمیز بوده و نتایج به دست آمده در زیرساخت‌ها و ریشه‌ها به مراتب از هزینه‌ها و فرصت‌های به کار رفته بالاتر بوده است، تنها عامل رویگردانی رأی‌دهندگان نبود. اصلاح‌طلبان و کارگزاران در بی هم کارکردهای اجتماعی بسیار نامطلوبی هم داشته‌اند. مسایل و آسیب‌های اجتماعی ناشی از سیاست‌های نامتعادل اقتصادی (و شگفتا که هاشمی راه و روش خود را اعتدال‌گرا می‌نامید) در ایران دامن بخش‌های زیادی از جامعه را گرفت: فقر و بیکاری به گسترش اختیار دامن زد؛ اختلاف سطح زندگی و مصرف‌زدگی افراطی لایه‌های بالایی جامعه، مردم طبقه‌ی متوسط و فرودست را افسرده و خشمگین کرده است؛ بزه‌کاری‌ها و جنایت‌های سرپایی و سازمان یافته روبه افزایش است؛ ناامنی همه‌گیر شده است و در مجموع خانواده‌ها نگران امنیت خود هستند. اگر بگوییم این عامل به تنهایی در تصمیم یک جانبه مردم مؤثر افتاد، باید راه یافتن قالیباف به دور دوم را نتیجه‌گیری می‌کردیم که چنین نشد. به این ترتیب می‌بینیم نارضایتی مردم با ابعادی گسترده به سمت و سوی آنان در رأی دادن منجر شد.
من این تصویرسازی از مردم را که می‌خواهد آنان را عقب مانده و کودن سیاسی جلوه دهد به نحوی که تفاوت جنس مرغوب (هاشمی) و جنس خطرناک (احمدی‌نژاد) را نمی‌دانند، قبول ندارم. مردم با روی برگرداندن از کسی که بیست و هفت سال در صحنه است و اصلاً کارنامه‌ای در دفاع از آزادی اندیشه و بیان و اجتماعات به دست ندارد، اساسی‌ترین درخواست‌ها و تحولات اجتماعی را نادیده گرفته، انحراف و دروغ را امری عادی توصیف کرده است (مثلاً در سناریوی پرتاب اتوبوس روشن‌فکران به دره، در برنامه‌سازی‌های تلویزیونی مانند هویت که اثرش را لاریجانی هم دید، در قتل‌های زنجیره‌ای، به قتل رسیدن زهرا کاظمی، زندانی بودن ناصر زرافشان و اکبر گنجی) درک عالی سیاسی خود را نمایش داده‌اند و نه کندذهنی خود را. مردم یکی از عوامل اصلی در بند شدن آزادی را شناسایی کرده‌اند و نه این که تسلیم او شوند. رأی‌دهندگان به فراست دریافته‌اند که احمدی‌نژاد عضو، بلکه فرزند همان سیستمی است که هاشمی رفسنجانی سال‌هاست آن را هدایت می‌کند. اتفاقاً حمایت‌های ناگهانی و کلیشه‌ای چند هنرمند و نویسنده و چند ورزشکار، مردم را هیجان‌زده نکرد برای آن که اساساً یا مانند آن نویسنده با آن‌ها ارتباطی نداشته، آثارشان را به حق جدی تلقی نکرده‌اند یا این که به آن‌ها برای سرگرمی‌های خاص روی می‌آورند نه برای سرنوشت‌سازی. آخر چه طور ممکن است کسانی که از وحشت فراگیری مواد مخدر و این خبر که کسانی از حامیان رفسنجانی مدت‌هاست به دنبال آزاد کردن کشت خشخاش و توزیع قانونی مواد هستند به یک آلترناتیو، هر چند ناحقیقی، پناه می‌برند بتوانند از حمایت چند چهره که اشتهار به مصرف مواد دارند، قوت قلب بیابند. یا آنان که فرزندان خود را محروم از خدمات ورزشی و رفاهی می‌بینند، به چند چهره‌ی ورزشی و هنری نظر کرده دل ببندند. این را می‌گویند نوعی شعور، همراه با زیرکی خاص مردم عادی.
چه چیزی واقعاً دلسردی‌های مردم را به دلگرمی به نامزدی که مشخصات و عزم و نیروی لازم را برای به کارگیری رأی مردم ندارد، سوق داده است. تمام جوهره‌ی بحث من در این جا این است که نبودن آلترناتیو مترقی، رادیکال، مبتنی بر اراده و خواست اندامواره‌ی مردمی و سازمان یافته موجب شد که رأی‌دهندگان (همان 30 تا 35 درصد به گمان من) به سمت آلترناتیو ممکن، آن هم با زیرکی خاص حرکت کنند. وقتی امکان ایجاد تشکل‌ها و جریان‌های مستقل مردمی و آگاه – از کانون نویسندگان بگیریم تا اتحادیه‌های کارگری و تشکل‌های حزبی و سیاسی – در دو دوره ریاست‌جمهوری هاشمی و نیز در دو دوره اصلاح‌طلبان، چه با اراده آنان و چه با موافقت ضمنی و چشم‌بستن و بی‌اعتنا ماندن، وجود ندارد و وقتی آگاهی‌های مستقل و رادیکال به دست محافظه‌کاران و نولیبرال‌های وطنی مبتنی بر سود و سلطه و سرکوب و حضور زندانی سیاسی به نوعی به رسمین شناخته می‌شود، نیمه‌ی همان حرکت توده‌وار بی‌شکل اما، قابل فهم و زیرکانه‌ی مردم است که بهترین راه را گریز از سرمنشاهای ممکن می‌دانند و به دستاویز موجود متوسل می‌شوند. بنابراین نابجا نیست که گفته شود احمدی‌نژاد فرزند خلف و بلافصل اولیای آن کارگزاران از یک طرف و اصلاح‌طلبان حکومتی و متحدان از طرف دیگر است که به جز ایجاد بستری برای چنین فرزندزدایی، راه را برای تولد طبیعی فرزندان آگاه و کاردان مردم بستند و این کار را نیز در همان حصارسازی با برنامه‌های سازندگی، اصلاحات، روشن‌فکری دینی و جز آن کردند. با این وصف، به رغم تولد خلف ناقص‌الخلقه، برومندان در راهند؛ زیرا آگاهی‌های نو، جامعه‌ای بارورتر می‌سازد.
پایان بحث من دفاع و تقدیر از کسانی است که در انتخابات‌های این چنین ناگزیر شده، گام ننهادند و راه را بر انفعال خود و مردم بستند. اینان نشان دادند که راه رهایی، آگاهی است که از پس سالوسی و ناگزیری برآمد – حتی اگر آمار و ارقام درست باشند، به طور متوسط 27 میلیون نفر در انتخابات شرکت کردند (بی در نظر گرفتن رأی‌های سفید) اما آمار واجدان شرایط 48 تا 49 میلیون نفر است. به این ترتیب باید آگاهی‌های بالا را در میان 5/21 میلیون تا 22 میلیون ایرانی جست‌وجو کرد که سهم و رقم مطلقشان از همه‌ی نامزدهای طول تاریخ جمهوری اسلامی، به ویژه انتخابات اخیر، بیش‌تر بوده است. بررسی‌های آماری می‌گویند که در حدود 10 درصد از واجدان شرایط را به خاطر انواع اضطرار نباید در میان واجدان شرایط واقعی جای داد. به این ترتیب از آن 5/21 تا 22 میلیون نفر در حدود 5 میلیون نفر کم می‌شود. اما همین بررسی‌ها می‌گویند 20 درصد از شرکت‌کنندگان معمولاً تحت تأثیر جو و هیجان‌ها هستند و به سرعت تغییر رأی می‌دهند (از جمله نوجوانان 15 تا 16 ساله و خانم‌های خانه‌داری که از وحشت حجاب افراطی به خاطر ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد افتاده‌اند) اگر چنین باشد، تقریباً همان 5 میلیون نفر به آمارها افزوده می‌شود. به حدود 000/000/2 رأی سفید نیز در مرحله اول توجه داشته باشیم. بیایید در یک جمع‌بندی بگوییم، در صورت صحت آمار رأی‌گیری 20 میلیون و در صورت عدم صحت آن (که بحث را در جای دیگری خواهم داشت) در حدود 35 میلیون نفر نیروی آگاه ناخشنود از وضع در جامعه موجود است. در آگاهی آن‌ها همان بس که زیر تأثیر بمباران‌های تبلیغاتی و جبهه‌سازی‌های شتاب‌زده و فریبنده و مهندسی شده، قرار نگرفتند. بخش مهمی از اینان کارگران، معلمان، پرستاران، کارکنان خدماتی دولتی و خصوصی میانی و رده‌های پایین و دانشجویان و تحصیلکردگانند. فردا که طرح‌های اقتصادی سطحی و نامؤثر و پرهزینه و نیز وابستگی طبقاتی از نوع دیگر دوباره سر برمی‌آوردند و جلوه‌های تازه‌ای از بحران را به نمایش گذاشتند، نوبت به اثرگذاری این نیروی بالقوه می‌رسد. گرچه تحقق بالفعل، کارآمد و به دور از اشتباه آن امور، دشواری دیگری است که در پیش‌رو داریم.
فعلاً پنبه این داستان نخ‌نما و تکراری که خیال تکرارکنندگانش آن بود که مردم بی‌خبرانند، یعنی داستان تهوع‌آور «بد و بدتر» زده شد. سناریوی الگوی فرانسوی که از ترس لوپن به شیراک پناه ببرید که در اصل هم‌الگویی انگلیسی بود که در زمان تاچر با ایجاد یک فاشیسم دست‌ساز انجام شد تا فاشیست واقعی درون جامعه مدنی، یعنی خود تاچر به قدرت برسد، نقش بر آب شد. آن که مایه وحشت شده بود فرزند واقعی وحشت راستین بود که باز خنده بر لب با هزاران چهره‌سازی و تبلیغ تحت عنوان مدرنیسم ظاهر می‌شد. باری مردم میان بد و بدتر، آن‌چنان بد را انتخاب کردند که دیگر این حرف مبتنی بر تسلیم و تحمیق از فرهنگ سیاسی کشور رخت بربندد. مردم با شناخت گسترده‌شان پرهیز کردند و با شناخت محدودتر و زیرکانه‌شان «بدتر» را رد کردند. تا ببینیم فردا درخواست‌ها چگونه متوجه «بد» می‌شود. اما پیش از آن نوبت پاسخ‌گویی فریبکاران است تا بگویند بر چه اساسی در برابر فاشیسم، آن یکی را نماینده‌ی آزادی جازده بودند و حال چگونه انتخاب مردم را توجیه می‌کنند. آنان که از درافتادن به این تله‌ها پرهیز کردند، پس از این نیز نیروی خود را برای گسترش آگاهی و هدایت درخواست‌ها و رد قطعی آنان که صدای الرحمن سیاسی‌شان را شنیدیم، به کار می‌گیرند.