*انتخابات نهمین ریاست جمهوری از این بابت سوالبرانگیز بود که با پیشبینیها و نظرخواهیهای علمی برخی مغایرت داشت. گروهی آن را عمدتاً یک پدیده تشکیلات نوین و برخی یک پدیده طبقاتی و بعضی آن را هدایت سازمان یافته آرا و تخلفات تلقی کردهاند و برخی این تخلفات را بدرفتاری نامیدند و برخی گفتند ترکیبی بود از پدیده تشکیلاتی، طبقاتی و تخلف. در وجه طبقاتی، کاخ را در برابر کوخ، ثروت را در برابر فقر، کهنه را در برابر نو و روحانی را در برابر غیرروحانی قرار دارند که همراه با شعار مبارزه با فقر و فساد و تبعیض مطرح میشد. معمولا هر کسی این واقعه را از منظر خودش تحلیل میکند و ممکن است به نظر واحدی در این مقطع نرسیم، باید پرونده باز باشد و تحلیلهای مستمری درباره این واقعه صورت بگیرد؟
**از نگاه من انتخابات نهمین دوره ریاست جمهور قابل بحث و بررسیهای مداوم و مستمر است. یعنی پرونده انتخابات را نمیتوان با یک تحلیل محدود و مختصر بست. در حقیقت برای تحلیل این انتخابات نیاز به شتابزدگی نیست و میتوانیم پرتوهایی را بر این اتفاقی که افتاده بیفکنیم. به تدریج در طی زمان خواهیم دید که لایههای دیگر این واقعه بر ما مکشوف خواهد شد، برای نمونه وقتی صادقانه ببینیم، همان داستان مثنوی مولوی، فیل در خانه تاریک است به اعتقاد من، هر کدام از آن سخنها، پرتویی از حقیقت بود و این نکته مهمی است. به چند نکته اشاره میکنم: آیا در این انتخابات سازماندهی و پول قابل توجه از منابع خاص نقشی داشته است؟ بله، نقش داشت. آیا همه چیز انتخابات در پرتو این مسأله قابل تحلیل است؟ نه آیا در این انتخابات، لشکر فقرا و طبقات محرم در جامعه نقش جدی بازی کردهاند؟ بله آیا همه چیز انتخابات این مسأله بود؟ نه وقتی میبینیم شعار آقا کروبی، هر ایرانی 50 هزار تومان جواب میدهد، میتوانیم به سرعت به این نتیجه برسیم که این مظهری از گستردگی فقر در جامعه و لبیک به شعارهایی است که مدعی رفع حداقل گوشهای از این فقر فراگیر است.
از سوی دیگر ملاحظه میکنیم که به این پدیده در سراسر ایران پاسخ یکسان داده نشده است و هستند مناطق محروم دیگری که به گونهای دیگر آرایش یافتهاند. برای نمونه دکتر معین در سیستان و بلوچستان یعنی آن استان محروم رأی اول میآورد. بنابراین تا حدی ویژگی نقش جنگ فقر و رعنا مخدوش میگردد، یا آقای قالیباف در خراسان و آقای لاریجانی که در مازندران رأی اول را دارد . از اینجا نقبی به مقوله قومیتها زده میشود. بنابراین متوجه میشویم قومیتها در انتخابات نقش بازی کردهاند. پس آیا تعیینکننده قومیتها بودهاند؟ نه. آیا مؤثر بودهاند؟ آری آیا این که اصلاحطلبان در طول هشت سال گذشته نتوانستهاند پاسخ مساعدی به خواستههای مردم بدهند و به نوعی یاس و دلزدگی در جامعه فراهم شده بود، نشان از حقیقتی دارد؟ آری، ولی آیا نتیجه انتخابات نشان میدهد که این دلزدگی فراگیر بوده و نتیجه انتخابات را این دلزدگی رقم زده است؟ جای تأمل دارد، چرا که دکتر معین بیش از 4 میلیون رأی میآورد که در مدت کمی این مسأله صورت گرفته است. در واقع بخش عمده آرای آقای هاشمی رفسنجانی متعلق به اقشار روشنفکر و آگاه و تحصیل کرده و یا غیر محروم است. کافی بود- همان طور که آقای کروبی همچنان به نتیجه شمارش آرا معترض است - آقای کروبی 500 هزار بیشتر رأی میآورد، شاهد رقابت آقای هاشمی و آقای کروبی در دور دوم بودیم و پیروزی هر کدام از آنها تحلیلها را متفاوت میکرد کسانی که انتخابات را تحریم کردند و حاضر به شرکت در انتخابات نبودند، آیا نقش بازی کردهاند و مؤثر بودند؟ آری و آیا همه مسأله همین بود؟ نه شاید تمام آن کسانی که روز اول محکم ایستادند و گفتند که ما در انتخابات شرکت نمیکنیم، در انتخابات شرکت میکردند، قاعدتاً به نظر میرسید که آن آرا به دکتر معین تعلق میگرفت. چنانچه دکتر معین هم در مصاحبه اخیر خود به این مسأله اشاره کرده است و ما پیشتر هم بارها گفته بودیم رقیب اصلی دکتر معین، عدم مشارکت است، چرا که اگر مشارکت بالا برود آرای دکتر معین بالا میرود. بنابراین آیا اگر آن کسانی که در دور دوم احساس خطر کردند و آمدند به آقای هاشمی رأی دادند، از ابتدای کار تحریم نمیکردند و به دکتر معین رأی میدادند، لزوماً نتیجه انتخابات همین میشد که رخ داد؟ نمیدانیم، بنابراین کار سادهای نیست که نتیجه بگیریم جز این که بگوییم تقدیر این مرحله از تاریخ ایران این بود که این اتفاق روی دهد. شاید با تغییر برخی از پارامترها، وقایع به گونهای دیگر رقم میخورد و اینجا تحلیلی دیگر را ارایه میدادیم، باید ابعاد و اجزای مسأله را بدون شتابزدگی ارزیابی کرد، حقیقتا اگر اطلاعات ما از آنچه که اتفاق افتاده بیشتر میشد و امکان دسترسی به اطلاعات بیشتری پیدا میکردیم، شاید بهتر میتوانستیم شرایط حال را تحلیل کنیم. در مقوله سازماندهی و تشکیلات حرفهای متعددی زده شده و تقریبا مسائلی آشکار شده است، اما این که چه میزان سازماندهی و تشکیلات و چه میزان این پولهای خرج شده تأثیر خود را گذاشته است، به راستی نمیتوانیم ارزیابی کنیم. پس میتوانیم نتیجه بگیریم که به یک معنا اگر از موضع تک عاملی به آن نگاه کنیم آیا هیچ کدام از این عوامل، عامل اصلی سرنوشت انتخابات بوده است؟ باید پاسخ منفی به آن بدهیم. آیا هر کدام از اینها تأثیر خاص خودش را داشته است؟ پاسخ مثبت است. هر کدام از اینها تأثیر خودش را داشته است. گفتوگویی با عنوان دو منفعت اصلاحطلبان در 29 تیر 84 در روزنامه شرق داشتهایم و دیدگاههای خودم را از منظر سیاسی درباره انتخابات نهم مطرح کردهام. از آنجا که چشمانداز ایران همیشه تلاش میکند نگاهی دقیق و عمیق به مباحث داشته باشد و از منظر تاریخی به موضوعات نگاه کند، بنابراین من خودم را با این روش پسندیده تطبیق میدهم.
همانطور که میدانیم آقای احمدینژاد با موضع طبقاتی وارد صحنه انتخابات شد، شعار اصلی او این بود که معیشت مردم باید تأمین باشد و مردم باید ثروت و امکاناتی داشته باشند که عمدتاً ناشی از فروش نفت ایران است و گفت باید مردم درآمد نفت را در سفره خودشان احساس بکنند و این درآمد در زندگی مردم ملموس بشود و این شعار جذابیت خاصی برای تودههای مردم داشته است.
من به نکتهای اشاره میکنم، بیش از 100 سال است که مردم ایران تمایل به آزمون و خطا دارند به همین دلیل گفته میشود که رفتار مردم ایران غیر قابل پیشبینی است. در همان مصاحبه (با روزنامه شرق) به طنز گفتم واقعاً ما باید چه کسی را ببینیم که مردم ایران حماسه نیافرینند و شگفتآفرین نباشند. این سخن ممکن است باعث دلآزردگی خیلی از مردم و خوانندگان و کسانی که اصولاً طرفدار مشی مردم در مقابل حاکمان هستند قرار گیرد، اگر ما تأملی داشته باشیم و به نقد از خود بپردازیم و عاقلانه بیندیشیم، رفتارمان قابل پیشبینی خواهد بود. معمولاً انسانها و در نتیجه جوامعی که عاقلانه حرکت میکنند، رفتارشان قابل پیشبینی است. انسانهایی که در حقیقت احساسات بر عقلشان غلبه دارد، پیشبینیپذیر نیستند. یکبار دیگر مردم ایران در انتخابات نهم نشان دادند که دوباره به آزمون جدیدی پناه بردند – انشاءالله عملکرد آقای احمدینژاد به گونهای باشد که نتیجهاش خطا نباشد- یعنی دوباره یک قدم دیگر در جهت یک آزمون دیگر برداشتند. ظریفی حرف خوبی زد که در آن نکته جالبی نهفته است؛ مردم راه میروند و میگویند که آقای خاتمی آمد، یکسری شعار داد و حرف زد، ولی عمل نکرد. گر چه ما به این قضاوت اعتقاد نداریم و معتقدیم که صمیمانه و منصفانه نیست. اما میگوییم بسیار خوب، شما مردمی که چنین اعتقادی نسبت به خاتمی دارید، دوباره به شخصی پناه میبرید که او را اصلاً نمیشناسید و فقط با شما یکسری حرف و شعار را مطرح نموده است! چگونه رفتار این مردم برایتان قابل توجیه است؟ البته مردم نظرشان این است که میخواهیم ببینیم این دفعه چه میشود.
یک فاصله تاریخی دولت – ملت در ایران است که اصولاً ملت خودش را جدا از دولت میداند و یک جور بدبینی مفرط است که تلاش شد در دوره آقای خاتمی اصلاح شود و ترمیم پیدا بکند و متأسفانه از دور دوم انتخابات آقای خاتمی از سال 1380 به بعد دوباره بخشی از این روحیه بازگشت و فاصله دولت و ملت همچنان ادامه پیدا کرد و محصول آن این میشود که مردم معمولا سعی میکنند از حاکم فرا کنند و به غیر حاکم متوسل بشوند تا ببینند چه خواهد شد؟
*آیا این ویژگی مردم، روانشناسی اجتماعی مردم ایران است؟ آیا اجماعی انجام گرفته که مردم ایران به ناشناخته بیشتر رأی میدهند؟ آیا ممکن است به دلیل دانش طبقاتی باشد؟ مارکسیستها میگویند حاکمیت یعنی طبقه و تاریخ به سمت جامعه بیطبقه بدون حاکمیت میرود و هر حاکمیتی ناپسند است و تاریخ هم نشان داده است که مارکسیستها دولت دکتر مصدق را معادل طبقه میدانستند و لذا او را نمیکردند . آیا این احتمال هم هست؟
**پرسش مناسبی مطرح کردید، شاید من بتوانم بگویم که اولین نسیمهای اندیشه و تفکر مارکسیستی که در اوایل قرن بیستم خصوصاً بعد از انقلاب اکتبر وزیدن گرفت، در ایران طرفدارانی پیدا کرد و این مسئله همراه بود با پس زمینه تفکر شیعی در ایران و مسئله عتدالتخواهی عمیق همراه با الگوی علی (ع) و داستانها و اسطورههایی که از رفتار پیامبر در ایران مطرح شد. تفکر حاکم بر جامعه ایران، خیلی ایدهآلگرایانه است و اصولاً مردم ایران یک جور بدبینی بنیادی نسبت به حاکمیت دارند.
من از دو منظر به این پدیده نگاه میکنم. یکی از منظر مردم، یعنی میخواهم به مردم درباره این انتظار اقتصادی که دارند هشدار بدهم و یکی هم به حکومت و خصوصاً دولت جدید. ما چه در دوران قبل از انقلاب – آن الگوی توسعهای را که شاه دنبال میکرد -
و چه بعد از پیروزی انقلاب، گرفتار مسائل اولیه انقلاب، مسئله جنگ و بعد هم ناتوانی مدیریتهای دولتی بودیم و اصلاً سردرگم بودیم که دنبال چه هستیم، تا زمانی که بحث برنامه پیش آمد و برنامه اول و دوم مطرح شد؛ تا امروز که برنامه سوم و چهارم مطرح شده است. اعتقادم این است که ما راه غلطی را دنبال کردیم و آن این که برمبنای بررسیهای علمی، مزیتهای نسبی کشورمان را برای الگوی توسعه انتخاب نکردیم و من معتقد هستم که همه چیز مساوی با هیچ است. وقتی شما همه چیز را با هم خواستید، هیچ چیز به دست نمیآورید. به این معنا که اگر از روز اول در الگوی توسعه خودمان میآمدیم مزیتهای نسبی را انتخاب میکردیم و در آن مزیتهای نسبی متمرکز میشدیم و سرمایهگذاری میکردیم و نمیخواستیم در همه چیز – به رغم خودمان – خودکفا بشویم و صاحب رأی و نظر و فن بشویم، وضعیت ما بسیار بهتر از الان بود. اگر ما یک ارزیابی دقیق به کشور ایران و وضعیت سرزمینی و موقعیت اقتصادی و اجتماعی و زیرساختها و منابع نیروی انسانیمان میکردیم. باید چند عامل را از دیر باز تقویت میکردیم: 1)صنعت نفت و کلیه صنایع وابسته به نفت و گاز باید در اولویت ما قرار میگرفت، زیرا نفت، گاز یکی از مزیتهای نسبی کشورمان است. 2) کشاورزی و صنایع وابسته به کشاورزی. ایران از نظر آب و هوا سرزمین متنوعی است مانند چین و آمریکا که چهار فصل دارد. آن تجربه تاریخی کشاورزی در ایران این مزیت را برای کشور روشن میکرد که کشاورزی و دامپروری و کلیه صنایع وابسته آن اولویت دوم ما باشد. 3) از دیرباز ایرانیان تاجر پیشه بودند، در حقیقت ناسزاگویی و بدگویی نسبت به مقوله تجارت و بازار و... یک فکر انحرافی بوده است و یکی از کارهای اساسی که باید به آن اولویت داده میشد و جزء مزیتهای نسبی ما بود، مسئله تجارت است . ایران موقعیتی در منطقه داشت که میتوانست به صورت قطب تجاری منطقه تلقی شود. جاده ابریشم، خودش نشان دهنده این است که در روزگارانی که جوامع بشری طبیعیتر از شرایط کنونی میزیستند، این رشته در کشور ما تقویت میشد و میپذیرفتیم که این یک مزیت نسبی برای این سرزمین است. 4) مسأله ترانزیت و راه است. ما باید شبکه ترانزیت و راه را در ایران اولویت میدادیم و سرمایهگذاری دو دهه را روی گسترش ترانزیت و راه میگذاشتیم با توجه به موقعیت جغرافیایی ایران که نقطه پیوند شرق و غرب در عالم است و چهار راه دنیا تلقی میشود، چنانچه ما این مقوله را با شریانهای حیاتی خودمان به صورت جدی تقویت میکردیم موقعیت بسیار خوب جزء مزیت نسبی ما میشد. 5) به لطف خداوند، ما یکی از پنج قطب باستانی جهان هستیم. بنابراین از موقعیت برجستهای به لحاظ توریسم و جهانگردی برخورداریم خصلت نیروی کار ایرانی با مقوله جهانگردی سازگاری دارد و هزاران شغل وابسته به صنعت توریسم – که منبع اصلی درآمد بسیاری از کشورهاست- میتوان ایجاد کرد و میتوان پول و درآمد اوقات فراغت کشورهای بزرگ و ثروتمند را به صنعت گردشگری ایران جذب کرد. ما باید این صنعت را تقویت میکردیم . به این پنج نکته دقت کنید. اگر دولتها و حکومتها این مسئله را فهم میکردند و تمام نیرو و سرمایهشان را حتی نظام آموزشی، نظام مهارتآموزی، رشتههای دانشگاهی ما، بر روی این پنج مقوله متمرکز میشد و از این تخیلات که ما در تلویزیونسازی و در اتومبیلسازی و... هم باید خودکفا شویم دست برمیداشتیم، بدون تردید، نتیجه این میشد که ما امروز یک کشور موفق و سربلند بودیم و میتوانستیم در صحنه جهانی حرفی برای گفتن داشته باشیم. به راستی چرا ایران در یک محصول هم در سراسر جهان نمیتواند حرف اول را بزند. بارها گفتهام که سالیان سال است زنان ما چادر مشکی به سر میکنند، قاعدتاً باید صنایع نساجی ما به سمتی میرفت که امروز در دنیا بگویند اگر پارچه مشکی میخواهید در ایران تولید میشود، در حالی که هر چه چادر مشکی سر زن ایران است، تولید ژاپن یا متعلق به کشورهای دیگر است که تازه وارد این عرصه شدهاند. چرا ما نتوانستیم در یکی از این موارد حرف اول را بزنیم؟ برای این که ما در الگوی توسعه سردرگم بودیم. نمیدانیم دنبال چه هستیم و چه میخواهید؟ اگر برنامهریزان اقتصادی ما و دولت باز هم به دنبال این اندیشههای انحرافی بروند و سر نخ قضیه را دنبال نکنند، باز دوباره ما کم و بیش در جهان کنونی که کشورها با سرعت و شتاب غیر قابل باوری در حال پیشرفت و توسعه است دست و پا خواهیم زد. نکته دیگر این که من در مقالهها و در مصاحبههای مختلف گفتهام، یک اتفاق عجیب بعد از جنگ ایران و عراق افتاد که منشأ یک انحراف بزرگ در ایران شد و آن این که جامعه – بعد از یک جنگ فراگیر و طولانی که از جنگ جهانی دوم هم طولانیتر بود- بیاید و به رفاه دعوت بشود، کشورهای پیشرفته با دو بال رستاخیزی کاری ملی و قناعت ملی به توسعه رسیدند و متأسفانه در جامعه ایران این روند به اشتباه برگزیده شد و بعد از جنگ، مردم به رفاه دعوت شدند. من معتقدم واضع این دعوت، نظر خیرخواهانه داشته است و تلقی آقای هاشمی رفسنجانی این بود که مردم رنج کشیدند واقعاً کمرشان زیر بارجنگ خم شده است و اکنون نیاز به شادابی دارند. من این مسأله را قبول دارم اما هم مردم و هم آقای هاشمی و تیم ایشان در این مورد اشتباه کردند. در دهه 70، الگوی مصرف چنان جهشی پیدا کرد که دیگر قابل کنترل برای حکومت و دولت نبود و به جایی رسید که دولت ناگریز شد تمامی سازمانهای دولتی را کاسب کند.
و این مسأله غیر اقتصاد دولتی است و به این چیزی که میگویم اعتقاد دارم که برای اولین بار در تاریخ ایران اتفاق افتاد که یک وزارتخانه وارد کار کسب و درآمدزایی شد. برای نمونه فلان وزارتخانه برای تأمین بخشی از منابع مورد نیازش، وارد کننده گوشت شدو... بنابراین چنان ارتقای سطح الگوی مصرف شتاب گرفت که قابل کنترل نبود. در حقیقت اقتصاد ایران به گونهای غیر قابل مهار بود و حتی وضعیت بازار ارز و دلار هم به گونهای بود که مردم در بانکها صف میکشیدند، دلار دولتی میخریدند و در بازار آزاد میفروختند.
*در اوایل ریاست جمهور آقای خاتمی، کنفرانس سرمایهگذاری در انگلستان تشکیل شد و رئیس این کنفرانس،همه سرمایهگذاران دنیا را دعوت کرد که به این که در ایران سرمایهگذاری کنند و استدلالش هم این بود که ایران دومین تولیدکننده گاز، چهارمین تولیدکننده نفت دنیا را داراست و از همه مهمتر 70 میلیون جمعیت با الگوی مصرف دارد و این الگوی مصرف است که ثبات را برای سرمایهگذاری تأمین میکند.
**نکته بسیار جالبی است. بعد از آن اشتباه انتخاب غلط الگوی توسعه، اشتباه دیگر همانطور که در پیشتر هم اشاره شد، دعوت مردم بعد از یک جنگ ویرانگر، به رفاه بود.
در حالی که مردم باید به رستاخیزی از کار ملی و قناعت ملی دعوت میشدند. در اینجا یک انتقاد دو جانبه هم به حکومت و هم به مردم دارم. درست است که این شعار از جانب حکومت بیان شد اما این تمایل و گرایش تاریخی ملت ایران هم هست. در حقیقت شاید ما تفاوتهای روان شناختی اساسی با مردم شرق آسیا داریم، یعنی خیلی نمیتوان به این اندیشید که آیا میشد مردم ایران را بعد از یک جنگ فراگیر، باز به دو دهه کار سخت و توانفرسا و قناعت دائمی دعوت کرد؟ نمیدانم، نسبت به این قضیه تردید دارم. این اتفاق افتاده است و این وضعیتی است که ما امروز در آن قرار داریم و با آن درگیریم. در انتخابات شعاری مطرح شد که مردم باید پول نفت را در سفرهشان حس کنند و عدالت برقرار شود و مردم از درآمدشان برخوردار باشند. به اعتقاد من این شعار هیچ تفاوتی با شعارهای قبلی ندارد. هرچند که کسانی مثل آقای احمد توکلی ادعا میکنند ما میخواهیم خرابیهای 16 سال گذشته را بازسازی کنیم. آقای احمد توکلی میگفت من همه اصرارم بر این است که باید در این انتخابات از کسی که اقبال بیشتری در جبهه اصولگرایان دارد حمایت کرد؛ بنابراین دور اول ایشان از مدافعان آقای قالیباف بودند، زیرا به قول خودشان نمیخواستند اتفاقاتی که در 16 سال گذشته افتاده دوباره تکرار شود، در حالی که شنیدیم باز گفتند ای مردم پول و ثروتی در جایی هست و عدهای نمیگذارند به شما بدهند و ما میخواهیم آن را دو دستی تقدیم شما بکنیم. این دعوت و این شعار، بحرانآفرین و خطرناک اسّّّّت و دنباله همان دعوت به رفاه و دور افتادن از عوامل است که سبب توسعه و پیشرفت کشور ما شده است.
* در انتخابات اخیر، آقای هاشمی مواضع خود را در صدا و سیما مطرح میکرد که همان چشمانداز 20 ساله است و شعار هر نفر 120 هزار تومان را داد، اما چطور شد که طبقات محروم به این مسأله اقبالی نشان ندادند؟
** این مسأله روشن است. مردم محروم یک گونه بدبینی به آقای هاشمی و خاندان آقای هاشمی داشتهاند و معتقدند این شعار، شعار انتخاباتی است و قصد خیری در آن نیست؛ این که تودههای مردم نسبت به این شعار بدبین بودند، حتی گفت به همه مردم 10 میلیون تومان سهام واگذار میکند بدون این که پولی بپردازند، ولی این مسأله هم نتوانست جذابیت لازم را داشته باشد. البته موضوع سازماندهی و تشکیلات هم نباید فراموش شود. در ابتدای بحث، عرض کردم که همه این عوامل دست به دست هم دادهاند تا یک دفعه به یک تحلیل صرفاً اجتماعی و جامعهشناسی تن ندهیم و دخالت یک متغیر بیرونی در بازی دموکراسی را فراموش بکنیم و این که این متغیر شرایط و بازی را به گونهای بر هم زده است!
* شعار آقای کروبی که 50 هزار تومان بود، چگونه به آن اعتماد کردند؟ آیا به صداقت، مبارزات، صراحت و رکگویی و یا به موضع وی درباره هاشم آقای جری و به پیگیریهای او اعتماد کردند؟
** بله،آقای کروبی در طول این هشت سال نشان داده بود که شجاعتهای ویژهای از خودش بروز داده و تقریباً زبانزد مردم عادی تا فرهیختگان جامعه بود که آقای کروبی خیلی خوی و به موقع نسبت به مسائل برخورد نشان میدهد و خیلی شجاعانه در صحنه حاضر میشود. تردیدهایی درباره پیشنهاد 50 هزار تومانی آقای کروبی شد که آقای کروبی آمد و تکرار کرد که خیر من درست گفتم و اشتباه نکردم و این کار را خواهم کرد و فکر آن هم شده و منبع آن هم معین است. شمار قابل توجهی از اساتید دانشگاه هم آن را تأیید کردند. برای نمونه آقای دکتر صحراییان به صراحت از ایشان و طرحشان حمایت کردند و گفتند که آقای کروبی درست میگوید و برای اولین بار در تاریخ ایران کسی خواسته پول ملت را به خود ملت برگرداند، حرف من این است که شعار آقای احمدینژاد نیز متضمن همین نکته است. نکتهای دیگر این که قبل از انقلاب تلقی ما این بود که دستاندرکاران رژیم شاه، از صدر تا ذیل از صبح تا شب مشغول چپاول، فساد اخلاقی، خیانت به کشور، خوشگارانی و خوردن و بردن هستند، بنابراین اگر این مجموعه رژیم را سرنگون و برکنار کنیم و آدمهای خوب را به جای آنها بنشانیم، وضع درست خواهد شد. در این تفکر دو توهم وجود داشت؛ یک توهم این بود، حالا که سالها میگذارد و برنامهریزیها، طراحیها و وقایع داخلی سیستم را در رژیم شاه ارزیابی میکنیم، به نتیجه میرسیم که همه دستاندرکاران رژیم شاه خائن نبودند و همه نمیبردند و نمیخوردند و بسیاری از آن مجموعه هم کارهای طاقتفرسا میکردند و حتی عدهای با شانزده ساعت کار برای پیشرفت و توسعه ایران برنامهریزی میکردند و همه غارتگر و فاسدالاخلاق و جنایتکار نبودند.
البته در آن زمان امکان نداشت کسی بتواند تفکر امروز را در مغزها وارد کند، تا آنجا که در اوایل انقلاب، افراطکاریهایی در تصفیه افراد شد و ردههای بسیار پایین که هیچ گناه و خطایی نداشتند از کار برکنار شدند. به قول محسن مخملباف گناهشان این بود که سن آنها بیشتر از ما بود و 10 سال از ما زودتر بر سر کار رفته بودند و مثل ما هنوز دانشجو نبودند و به صرف این که این آقایان مشغول به کار هستند، محکوم به این بودند که باید تصفیه شوند و کنار بروند، با اتهام این که طاغوتی هستند. توهم دیگر این که ممکن است آدمی واقعاً خوب باشد، ولی اصلاً نتواند حتی یک اتاق کار را اداره کند و به آن شیوههای طنزآمیزی که طنزی تلخ هم بود پستها و مقامهایی در اوایل انقلاب واگذار شد که فلان آدم در حداقل توان به استانداردی و به وزارت و معاونت وزارت و رئیس سازمانهای بزرگ در کشور منصوب شود. و حداقل تجربه را هم در این زمینه نداشته باشد و نتیجه چنین انتصاباتی باعث شد که سازمان اداری و اجتماعی کشور به هم بریزد و مدیریتها افت کند و کشوری خسارتهای جدی ببیند یا این که خیلی آدمها تا یک مرحلهای خوب هستند که هنوز دستشان به جایی نرسیده است و آزمایش نشدهاند و مزه امکانات، رانت، روابط دولتی، اتومبیل دولتی، مستخدم و برو و بیا را نچشیدهاند و هنوز نمیدانند که اختیار میلیاردها پول را داشتن یعنی چه؟ آهسته آهسته این آدمهای خوب و آدمهای بد تبدیل میشوند و برای نمونه، شما فرض کنید یک آدم، معطل هزار تومان به معنای واقعی آن است یعنی اگر 1000 تومان به او بدهیم خیلی شاد میشود. اگر شما 20 میلیون تومان دست این آدم بدهید، سازمان روانی این آدم به هم میریزد و فردا صبح 500 هزار تومان تخمه، یک میلیون تومان بادکنک و 100 هزار تومان آبنباتکشی میخرد، برای این که ساختار روانی این آدم بیست میلیون تومان ساخته نشده است. درست همین بلا را ما بر سر یک عده تازه به دوران رسیده در اوایل انقلاب آوردیم که اصلاً آنها برای این مناصب ساخته نشده بودند و ما شاهد خسارتهای فراوانی بر کشور شدیم. حیرتآور است که بعد از گذشت بیش از ربع قرن از انقلاب در ذهن عدهای از محافظهکاران این پندار نقش میبندد که عدهای میآیند تا کاری بکنند کارستان.
البته من حساب آن کسانی که مغرضانه و خود را آماده بردن و خوردن کردند جدا کردهام. من به آدمهای صادق فکر میکنم؛ آنهایی که تصور میکنند که یک عده غربزده خودباخته روشنفکر اتو کشیده در این سالها نمیگذارند به معنای واقعی اسلام را اجرا بکنند و به رغم خودشان پیاده کنند و حقوق و ثروت ملت را به آنها بپردازند و عدالت برقرار بکنند. به نظر من این دیدگاه یک توهم بزرگ است. نه چنین چیزی وجود خارجی دارد، نه کسانی در جبهه اصلاحطلبان و یا روشنفکران و یا تکنوکراتهایی که در این سالها کم و بیش کشور را اداره کردهاند، چنین مواضعی دارند. اینها دو راه بیشتر ندارند؛ یا آقای احمدینژاد و تیم او میآید و با واقعیتها برخورد میکند؛ با قانون، برنامه توسعه چهارم و چشمانداز بیست ساله که مورد تأیید جدی رهبری است – و نیز با بودجه جاری که 70 درصد بودجه کشور را میبلعد روبهرو میشوند. بنابراین میبینید که با همین ساختار با برخی از ابتکارات – گاه غلط و گاه هم ابتکارات پیشرو – کشور را به پیش میبرند، در این وضعیت آن اتفاقی که به مردم وعده دادند قطعاً رخ نخواهد داد و از سال آینده نارضایتیها خودش را در جامعه بروز میدهد. مردم ایران در ابتدا به هر مسألهای بدبینانه نگاه میکنند و شروع به حرف و حدیثهایی میکنند که اینها هم مثل قبلیها بودند و اینها هم دروغ میگویند و دارند میبرند و میخورند و مردم هم برای آنها هیچ اهمیتی ندارند. راه دیگری که ممکن است در پیش بگیرند این است که بخواهند دست به تغییر چنین ترکیبی بزنند و واقعیت این ترکیب را نادیده بگیرند. از نگاه من با وجود مجلس و دولت و قانون و برنامه چهارم و چشمانداز 20 ساله و... نشدنی است و نمیدانم که چه کار خواهند کرد. اگر به فرض آمدند و ناگهان یکباره دست به اقتصاد پوپولیستی و تودهوار زدند، با مشکلاتی روبهرو میشوند. به خاطرم میآید که هویدا بعد از گران شدن نفت گفت هر کس که نمیتواند وضعیت رفاه ما را ببیند، هر کاری دلش میخواهد بکند، پول داریم و خرج میکنیم. در نتیجه، سازمان اجتماعی ایران در سال 1353 به هم ریخت و از دوران این اتفاق بود که بخشی از زمینههای انقلاب سال 1357 را فراهم آورد. به اعتقاد من اشتباه است اگر آقایان پولهایی را به گونهای تودهوار و با شیوههای هیئتی خرج کنند. بعضیها فکر میکنند کشور، یک هیئت بزرگ است،اگر به شیوه اقتصاد چلوقیمهای بخواهند مشکل کشور را حل کنند، بدون تردید سازمان اجتماعی را به هم خواهند ریخت و اتفاقاتی در کشور میافتد که اتفاقاً زیان آن را طبقات محروم خواهند دید. بعد از گذشت مدتی بیکاری و نارضایتیها افزون خواهد شد و علاوه بر این، از روند توسعه 16 سال که مورد انتقاد هم هست محروم میشویم. در این 16 سال زیرساختهایی در کشور ساخته شده است؛ چنانچه این زیرساختها مستحکمتر بشود، به اشتغالزایی و افزایش سطح درآمدی کشور میانجامد و همه از آن برخوردار خواهند شد و چنانچه این بودجهها در کارهایی استفاده شود که نتیجه آن خوردن، مصرف کردن و کار نکردن است، خطری ایجاد میشود که شعار اقتصادی دولت جدید هم بر سر راه دارد. به ویژه بارها خودشان و دیگر وابستگان و جریان محافظهکار اعلام کردند. که همه اجزای حکومت با هم سازگاری دارند و هماهنگ هستند و هیچ بهانهای برای خدمت نکردن وجود ندارد، بنابراین سطح انتظارات مردم را برای رفع مشکلات معیشتی بالا بردهاند چگونه میخواهند پاسخگوی این وضعیت باشند؟ آینده نشان میدهد. من شخصاً خوشبین نیستم و نگران هستم. دولت نمیتواند از پس این مشکلات برآید و من این موضوع را از منظر مخالف نمیگویم و بارها گفتهام که بنده نه دارای پست و مقامی در این دوران بودهام که دلگیر باشم و الان پست و مقام خود را از دست داده باشم و نه قرار بوده است که در شرایط دیگری غیر از آمدن آقای احمدینژاد به بنده پست و مقامی پیشنهاد بشود، بلکه بنده شهروندی هستم که اگر این دولت بتواند حرکتهای رفاهی بکند، من هم به عنوان یک شهروند از آن برخوردار خواهم شد. ما با کسی نه برادرخواندگی تاریخی داریم و نه دشمنی تاریخی. ما حاضریم مدافع کسی باشیم که بدانیم برای ملت کاری میکند. اما به شدت نگرانم زیرا بنیادهای تئوریک شعارهای مطرح شده را خطا میدانم.
*آنچه من در سخن شما دریافتم این بود که عمدتاً روی الگوی مصرف قبل و بعد از انقلاب و بخصوص پایان جنگ دست گذاشتهاید و معتقدید روند کنونی هم ادامه همان روند است. بنابراین تغییر چشمگیری پیش نخواهد آمد، حال این سوال پیش میآید که چگونه با این روند برخورد کنیم؟ شاید انحرافی در فهم ما از اسلام وجود داشته باشد. در صدر اسلام هر که ایمانش بیشتر بود، خطر بیشتری را تقبل میکرد و ایثار بیشتری میکرد. اما حالا بر عکس شده، هر کس به ظاهر مؤمنتر است، امتیازات اقتصاد بیشتری نصیبش میشود.
**بله مسلم است که آلودگی به دنیا و فراموش کردن سر نخ قضایا این مسأله را در پی دارد در اوایل انقلاب بنده مسئول روابط عمومی شورای انقلاب بودم. در دبیرخانه شورا، روش پرداخت حقوق را طراحی کردم و مطرح کردم که دلیلی ندارد که چون فلانی رئیس دبیرخانه است و یا بنده رئیس روابط عمومی هستم و آن دیگری مستخدم است، میزان حقوق ما رتبهبندی شود، بلکه باید ببینیم چه کسی زن و بچه دارد و چه کسی اجارهخانه میدهد و بر اساس نیازها حقوق بدهیم. در این طراحی، حقوق رئیس دبیرخانه، دوستمان آقای سید همایون امیر خلیلی، که مجرد بود 2000 تومان شد و حقوق مستخدم 7000 تومان شد این طراحی آنقدر جذابیت داشت که یک روز آقای دکتر حبیبی که سخنگوی شورای انقلاب و همزمان وزیر علوم بود.،در جمع خبرنگاران به من گفت ماجرا این سیستم پرداخت حقوق چگونه بود؟ من گفتم شما از کجا میدانید؟ گفت امروز دکتر بهشتی در جلسه روسای دانشگاههای سراسر کشور گفتند که انقلاب این گونه تحول ایجاد میکند، جوانان عضو دبیرخانه شورای انقلاب چنین طراحی کردند. میخواهم بگویم ما از کجا به کجا آمدیم و چه تفکر و اندیشهای داشتیم. البته اندیشه ما هم آن زمان افراطی بود و با واقعیات دنیای امروز سازگاری نداشت. اما میخواهم بگویم نگاهها به بهرهمندی از مواهب و امکانات تفاوت اساسی کرده بنابراین به نظر میرسد در مبارزه قدرت بیشتر دعوا این است که تو نباش تا من باشم، تا این که بخواهند الگوی توسعه را برپایی نیازهای واقعی کشور در موقعیت کنونی جهان اصلاح کنند.