امین بزرگیان – بهنام امینی
در این نوشته ما قصد داریم نقدی مختصر بر مقاله دکتر حمیدرضا جلاییپور تحت عنوان «افسانه انقلابهای رنگی و کیمیای انتخابات آزاد» که در سمینار «گذار به دموکراسی» ایراد و تاریخ 29 اردیبهشت ماه در روزنامه اقبال منتشر گردید، انجام دهیم. قبل از آن لازم است به چند نکته مهم اشاره نماییم.
1- دکتر حمیدرضا جلاییپور معلم علوم اجتماعی و ما دانشآموز این معلم و البته ایشان هستیم. آقای دکتر از پرتلاشترین و فعالترین معلمین در این حوزه میباشد و نوشته ما تنها در حکم پرسشی کلاسی از ایشان است.
2- نویسندگان مقاله به هیچ عنوان از تئوریهای انقلابی دفاع نکرده و راه خروج از وضعیت فعلی را انقلاب و کنشهایی شبیه به آن نمیدانند . به تعبیر «لوی استروس» ساختارگرای برجسته، با وجود محدودیتهای ساختاری نیرومند، اندیشه انقلاب منتفی است و اساساً نمیتوان آن را تئوریزه کرد. نوشته ما تنها به دنبال ایجاد دریچه جدید نظری برای اصلاحات است.
3- نویسندگان، از منتقدان طرح متأخر «رفراندوم» هستند اما ایده نظری رفراندوم را موقعیتسنجی میکنند.
الف) نگارنده مقاله افسانه انقلابهای رنگی در بخش توضیح مفهومی مینویسد: «اگر کسانی مشتاق انقلاب کردن باشند و بخواهند انقلاب را بیاورند به معنای آن نیست که حتماً انقلاب میآید. زیرا وقوع انقلابها به فراهم شدن علل شناخته شده (و ناشناخته) آن بستگی دارد و صرف خواست انقلابیون یا صرف تعهد به رویکرد انقلابی هواداران انقلاب، وقوع انقلاب ممکن نیست.» سخن ایشان کاملاً درست است نکتهای که ایشان به آن اشاره کردند در تئوریهای کلاسیک جامعهشناسی بدان توجه زیادی شده است و از آن به عنوان «نتایج ناخواسته کنش» تعبیر شده است، از دیگر سو روش انقلاب نسبت به روشهای دیگر تغییرات اجتماعی، شیوهای است که از تاریخی و انضمامی دارای نتایج ناخواستههای به مراتب بزرگتر از نتایج خواسته است. انقلابها هرچند با شعار «عدالت» و «آزادی» به وقوع پیوستهاند اما عموماً موجبات رهایی را فراهم نکردهاند حتی در مورد پروسه ایجاد انقلابها هم همین طور است، همانگونه که خود ایشان اشاره کردهاند، تعداد محدودی از خواستهای انقلابی منجر به انقلاب میشود اما اصلاحات امری است در دسترستر و تحلیل تاریخی نیز نشان میدهد. که مثمرثمرتر اما طولانی مدت آلتوسر در نقد دیدگاههای انقلابی مارکسیسم ارتدوکس بر این اعتقاد است که تحول و تکامل اجتماعی که در پسزمینه اندیشههای یوتوبیاگرایانه، انقلابی وجود دارد، اساساً بلا دلیل است زیرا که ممکن است فرآیند تکامل اجتماعی اشکال متفاوت و متضادی به خود بگیرد و با پیچ و تابهای فراوانی که در نظریه نمیگنجد. در واقع منجر به نتایج دیگری شود که برخلاف خواست تکاملگرایان است. حال سعی کنید بار دیگر جمله دکتر جلاییپور را بازخوانی کنید و این بار به جای واژه انقلاب واژه اصلاحات را قرار دهید: «اگر کسانی مشتاق (اصلاحات) باشند و بخواهند (اصلاحات) را بیاورند به معنی این نیست که حتماً ( اصلاحات) میآید زیرا وقوع (اصلاحات) به فراهم شدن علل شناخته شده (و ناشناخته) آن بستگی دارد و صرف خواست (اصلاحطلبان) یا صرف تعهد به رویکرد (اصلاحی) هواداران (اصلاحات) وقوع (اصلاحات) ممکن نیست این ایده که اصلاحات هم در نظریه و هم در عینیت تاریخی مثمرتمرتر و پرفایدهتر بوده است (که ما نیز قبول داریم مجوز این را به ما نمیدهد که با نگاهی تکاملی به اصلاحات را در مقام یک یوتوپیا بنشانیم و آن را در همه حال معطوف به خواست کنشگر نماییم. جمله بازخوانی شده ما از نوشته دکتر جلاییپور نیز درست به نظر میآید و اینجا دقیقاً نقد ماست. چرا میباید سخنی ابطالناپذیر گفت که در هر حال درست به نظر بیاید. با نگاهی آلتوسوی اصلاحات موجود نیز میتواند اشکال متفاوت و متضادی به خود بگیرد و از دل آن فاشیسم یا بناپارتیسم در بیاید. هرچند که امکان آن به مراتب کمتر از انقلابهای کلاسیک یا رنگی است به نظر ما از دموکراسی و اصلاحات تنها میتوان دفاعی پراتیک و معطوف به تجربه تاریخی انجام داد. دفاع نظری از این دو با صورتبندیهای نظری دیگری قابل انتقاد و هجمه است.
ب) در بخش ارزیابی رویکرد انقلاب رنگی در ایران ایشان میگوید (در ایران نارضایتیهای اجتماعی متکثر و در عین حال متخالف است. بدین معنا که عدهای از تریاکی شدن جامعه، عدهای از کمرنگ شدن ارزشهای اسلامی، عدهای از بیاعتمادی موجود در روابط اجتماعی، عدهای از رشد شهروندان بیحس و بیمسوولیت، عدهای از فساد حکومتی عدهای تبعیض حقوقی علیه زنان، عدهای از تحمیل یک سبک زندگی به جوانان، عدهای از بیبند و بار شدن آنها ( ...) مینالند، به بیان دیگر برخلاف سه کشور مذکور (که در آنها انقلاب رنگی رخ داد) مردم همه از یک چیز نمینالند که همه حول و حوش آن جمع شوند. گروهای سیاسی حاکم در کشورهایی که در آنها اخیر انقلابهای رنگی رخ داده را اگر نخواهیم شاهد مثال بیاوریم. حتی جنایتکارترین حاکمیتهای سیاسی، بخشی از بدنه اجتماعی را به دنبال خود دارند که در ادبیات سیاسی از آنها به عنوان اقلیت حاکم تعبیر میشود. این اقلیت در برابر اکثریت جامعه ایستاده و از سبک زندگی و افکار آنها به شدت ناراضی است و آنها را سرکوب مینماید. به جرأت میتوان گفت هیچ جامعه سیاسی در جهان را نمیتوان یافت که نارضایتیهای متکثر و متخالف در آن وجود نداشته باشد. ایران هم از این مسأله مستثنی نیست. اساساً هیچ جامعهای (در مفهوم جامعه) نمیتواند به یک امر واحد تقلیل پیدا کند، چه درخواستهها چه در خرسندیها و چه در نارضایتیها، جامعه اساساً متکثر است. ما جوامعی که در آنها انقلاب رنگی رخ داده را، ندیده و نرفته، بر اساس مفهوم جامعه نمیتوانیم فارغ از تکثر و چند گانگی ارزیابی کنیم. نکته بعد اینکه ویژگی محوری تغییرات اجتماعی «نارضایتی» است نه شکل و تنوع «نارضایتی، آنچه که در تغییرات مهم و اساسی است همیشه شدن نارضایتیها است، نه همیشه شدن نوع نارضایتیها. مثلا در جریان انقلاب 57 ایران، خواستها و مطالبات به هیچ عنوان همیشه نبوده و بالطبع نوع نارضایتیها نیز متفاوت و حتی متضاد بوده است چپها حکومت کارگری میخواستند، لیبرالها حکومت دموکراسی و مذهبیون حکومت دینی، نمونه دیگر اصلاحی در این زمینه، رای به خاتمی در خرداد 76 است که شامل گروههای اجتماعی متعدد و متنوع با خواستهای متعدد و نارضایتیهای متنوع بود. در مجموع میتوان گفت که کنشهای یکسان اساساً نیت یا نظریه یکسان نمیخواهند.
ج) نویسنده مطالعه کیمیایی انتخابات آزاد در پاره دیگری از بخش سوم نوشته خود میگوید: برخلاف سه کشور مذکور، مخالفان اصولگرای حاضر در حکومت ( یا همان محافظهکاران) فرمان به راه انداختن ماشین یک جنبش مردمی اسلامی را در اختیار دارند. آنها حتی قادرند در فاصله چند ساعت دهها هزار نفر از مردم مسلمان را به نام دفاع از اسلام و نظام و به نام خنثی کردن توطئه آمریکای جنایتکار به خیابانها بکشانند. سخن ایشان انضمامی و درست است. جریان محافظهکار در ایران از ابزار قدرتمندی به نام توانایی به خیابان کشاندن طرفداران هرچند کم خود بهرهمند است میتواند خیابانها را با اقلیت تصرف و قدرت خود را به رخ اکثریت بکشاند. اما سوالی که در اینجا مطرح میشود این است که آیا این توانایی ذاتی محافظهکاران است؟ آیا اصلاحطلبان اساساً نمیتوانید چنین توانایی داشته باشند؟ مسألهای که آقای دکتر اشاره کردهاند اتفاقاً یکی از نقدهای جدی به اصلاحطلبان پوزیسیون ایرانی است. چه گروهی نماینده خواست اکثریت بوده است و اصلاحطلبان یا محافظهکاران؟ چرا کار باید به جایی برسد که گروهی که اساساً هیچ پشتوانهای به جز بدنه اجتماعی ندارد با قدرت نمایشی تسخیر خیابان منکوب شود؟ اگر چنانچه آقای دکتر واقعیت انضمامی مورد نظر خودشان را (یعنی بسیح نیروهای محافظهکار) با انتقاد از جریان اصلاحطلبی در استفاده از پتانسیلهای اجتماعی آغاز میکردند. منطقیتر مینمود. نکته بعدی اینکه بسیاری از تحلیلگران سیاسی از جمله خود اصلاحطلبان در بررسیهای خود بر این مسأله تأکید کردهاند که آنچه ما به اسم گروههای «فشار» میشناسیم نیروهای خودسر نبودهاند بلکه اتفاقاً کاملاً برنامهریزی شده و هماهنگ عمل مینمایند و وابستگی آنان به بعضی از محافل رسمی مشخص است و اینان به دلیل برخورداری از 1- آزادی عمل و امنیت خاطر و 2- تغذیه و حمایت مالی – تشکیلاتی دست به فعالیتهای سرکوبگرایانه میزنند. حال اگر تئوریای برای فروپاشی «مرکز» برنامهریزی کرده باشد، بخشهای پیرامونی که از مرکز تغذیه میکنند نیز بالطبع پاشیده خواهند شد و اساساً نمیتواند خطر یا مانع جدی به حساب بیایند. نمونه بحث فوق نیز اتفاقاً گروههای فشار حامی حکومتهای پیشین گرجستان، اوکراین و قرقیزستان هستند که با وجود قدرتنماییهای پیشینی، بعد از فروپاشی مرکز، مجال حضور نیافتند.
د) استدلال نهایی ایشان به علاوه پاورقی که به این بخش از سخنانشان زدهاند، به نظر میرسد پیشداورانه است و البته غیر راهبردی. «از کجا میتوان اطمینان داشت که رهبران سیاسی انقلاب آرام پس از پیروزی قادر خواهند بود ساز و کار دموکراسی را در عرصه عمومی ایران تضمین کنند» و پاورقی آن: «اختلاف و خصومتهای شدید در میان اپوزیسیون مخالف حکومت که در روزنتهای اینترنتی منعکس میشود و نگاهی سطحی به رفتار گردانندگان تلویزیون ماهوارهای علائمی است که خبر از منشها و رفتارهای دموکراتیک در میان مخالفان وضع موجود نمیدهد. وقتی قبل از پیروزی، خبری از رویههای دموکراتیک نیست وای به حال بعد از پیروزی». ابتدائاً اینکه با توضیحی که در قسمت اول رفت، عدم اطمینان از برقراری دموکراسی بعد از پیروزی در مورد همه گروههای سیاسی وجود دارد و این مسأله تماماً نسبی است نکته بعد اینکه تقلیل فعالان سیاسی خارج از محدود گفتمان اصلاحطلبی داخل حاکمیت به گردانندگان شبکههای ماهوارهای لسآنجلسی غیر انضمامی است. تعداد زیادی از «رفراندوم» خواهان و طرفداران «انقلاب رنگی» را میتوان برشمرد که اساساً با رویههای موجود در تلویزیونهای لسآنجلسی در تضاد و تناقض هستند. نکته اینکه یکی از اولیترین اصول تشکیل جبهه دموکراسیخواهی دست گذاردن بر اشتراکات و تقویت آنهاست و نه مخالفسازی. اگر آقای دکتر، طرفداران دموکراتیک «رفراندوم» را با یک تحلیل نظری از اپوزیسیون خارجنشینی تلویزیون گردان جدا میکردند، بیشک نتایج درخشانتری برای اصلاحات و تقویت جبهه دموکراسیخواهی داشت.