گروه سیاسی: عبدالکریم سروش، در گفتوگو با شبکه هما، انتقادهای خود از رواج خشونتگرایی و دیدگاههایی که سمت و سوی تحجر دارند را مطرح کرد. او در این گفتوگو همچنین درباره انتقادات خود از محمد خاتمی و اصلاحطلبان گفته است: «اینکه من در باب آقای خاتمی پارهای سخنان صریح و احیاناً گزنده گفتم انکار نمیکنم. اما آنها همه از سر دوستی بود. به دلیل این بود که با آقای خاتمی امکان ارتباط و همسخنی بود. در حال حاضر با رئیسجمهور متاسفانه باب این همسخنی بسته شده است. گذشته از آن آقای خاتمی تکیه بر مسندی زده و در موقعیتی قرار داشتند که با ایشان سخن شخصی نمیگفتیم.
سخن و خطاب ما با موضع و موقعیتی بود که ایشان در آن قرار داشت. به همین سبب هم برای روشن کردن نسلهای حاضر و آینده باید صریح میبودیم. من در جناب آقای خاتمی این مشکل را دیده بودم، مشکلی که قبلاً هم از آن به طور کلیتر سخن گفته بودم و آن اینکه عدم بصیرت در نظر موجب عدم شجاعت در عمل میشود. اگر شما به اندیشهای به نحو روشن و قطعی پایبند باشید، در عمل هم شجاعت پیدا میکنید. اما اگر اندیشه ناروشن بوده و بصیرت نظری کافی حاصل نباشد، البته در مقام عمل هم دچار سستی و تزلزل خواهید شد.
من گمان میکنم و همچنان بر این گمان هستم که جناب آقای خاتمی علاوه بر موانع بیرونی که ایشان را احاطه کرده بود و مانع از اجرای افکار و برنامههای او و یارانش میشد و من در آن هیچ تردیدی ندارم، ایشان پارهای موانع درونی هم داشت. یعنی مفهومهایی که از آنها دم میزد مانند آزادی، حقوق بشر و جامعه مدنی که شعار اصلیاش بود، ظاهراً حد و مرز این مفاهیم برای ایشان کاملاً روشن نبود. ایشان گواهی به این سو میرفت و گاه به آن سو و ایدهای را مطرح میکرد و دیگران هم دنبال او را میگرفتند ولی ناگهان ترمز میکرد، عقب میکشید و بازمیایستاد و همه را متحیر میگذاشت. این قصه خصوصاً در جامعه مدنی از همه جا مشهودتر بود. ایشان جامعه مدنی را مطرح کرد.
من به یاد دارم چقدر در باب تحلیل و توضیح جامعه مدنی مقاله نوشته شد. روشنگریهای بسیار خوبی شد و مفهومی که تا آن موقع نسبتاً غریب و ناآشنا بود، آشنا شد و جامعه علمی و دانشگاهی ما، فرهیختگان و تحصیلکردگان ما آشنایی خوبی با آن پیدا کردند. من خودم به یاد دارم چند سخنرانی در این باب کردم و از من چند یادداشت و نوشت در این خصوص چاپ شد و دیگران هم هر کدام به نوبه خود جهدی در این راه کردند.
اما ناگهان مواجه شدیم با اینکه آقای خاتمی گفتند مراد من از جامعه مدنی، مدینهالنبی است. این آب سردی بود که بر مغز و ملاج همه ریخته شد. ایشان یا از ابتدا چنین درکی از جامعه مدنی داشت یا بعداً به دلایل خاص سیاسی و فکری نظرشان را عوض کرده و مدینهالنبی را به جای جامعه مدنی نهاد و این تذبذبی آشکار در فکر ایشان بود. شاهد همین تذبذب آنگاه که ایشان در باب آزادی سخن میگفت هم بودیم. البته اگر بخواهم جناب آقای خاتمی را با دیگر سیاستمداران و مردان سیاستپیشهمان مقایسه کنم خواهم گفت که اصلاً جای مقایسه نیست.
به هر حال من در آقای خاتمی چنین مشکلی را میدیدم و آن را منشا پارهای از مشکلات عملی ایشان میشمردم و معتقدم همین باعث شد تا ما به پارهای از ناکامیها برسیم که اکنون گناهش را به پای روشنفکری دینی یا مردمسالاری اسلامی و غیره مینویسند.