تاریخ انتشار : ۱۳ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۷:۱۰  ، 
شناسه خبر : ۷۵۵۱۵

گروه اندیشه
1- با توجه به این که از دیدگاه اسلام، منشأ همه حقوق، حقایق و ارزش‌های والا ذات پاک خداوندی است و تنها آن معبود یگانه است که به انسان حق انتخاب و تعیین سرنوشت خویش را داده و با تشریع قوانین مترقی و ارسال آن از طریق وحی آسمانی در قالب «دین»، در عین این که پذیرش دین حق را به انتخاب انسان واگذار کرده و اجبار و اکراهی را در آن روا نداشته، ولی اعلام داشته که تنها راه سعادتمندی و رسیدن به کمالات مطلوب انسانی، پذیرش دین و گرویدن به آن در عرصه عقیده و عمل و نیز گردن نهادن به حاکمیت دینی است؛
و این را جزو وظایف حتمی و لازم‌الاجرای دینداران اعلام داشته است ـ البته تکالیف دینی نه به معنای تحمیل و تکلف که برخی دگراندیشان چنین برداشت ناروایی از آن داشته و آن را در مقابل حق و حقوق قرار داده‌اند! بلکه به معنای الزامات پس از تعهدات که کاملاً با عقل و منطق سازگار بوده و هماهنگ و همسو با خواست فطری انسان است که خود نوعی لطف الهی به بندگان می‌باشد.
این گونه الزامات پس از تعهدات در عرف حقوق بین‌المللی نیز پذیرفته شده است ـ اکنون پرسش این است که اگر انسان مسلمان در راستای پایبندی به تعهدات پذیرفته شده و انجام تکالیف دینی، به این تکلیف دینی خود که پذیرش حاکمیت دینی و رای مثبت دادن به آن می‌باشد، عمل کرده است،‌ آیا به حکومت دینی و ولایت فقیه ـ آن هم به عنوان شخصیت حقوقی نه شخصیت حقیقی ـ مشروعیت دینی بخشیده یا بالعکس، با این عمل خود در راستای تحقق هویت ایمانی و مشروعیت انسانی ـ الهی خویش گام برداشته و به بیان روشن‌تر، با این گزینش و پذیرش، اعلام وفاداری نموده و پایبندی عملی به آن تعهدات دینی را ابراز داشته است؟ به نظر می‌رسد که اقتضای بینش توحیدی و«خدامحوری» نه «انسان‌محوری»، دومی باشد نه اولی.
2- ولایت انتخابی و مشروعیت مردمی که از پیامدهای نظریه انتخاب است،‌ با اعتقاد شیعه در باب امامت و ولایت همسویی ندارد. زیرا شیعه در برابر اهل سنت که امامت و ولایت را امری انتخابی و نیز فرعی فقهی می‌داند،‌ معتقد است که امامت، منصبی الهی و مجعول به جهل الهی است که توسط پیامبر(ص) اعلام می‌شود. و اصلی از اصول دینی ـ مذهبی است؛ و ولایت فقیه تداوم امامت ائمه(ع) و پیامبر(ص) میباشد و ادله اثبات امامت شامل ولایت فقیه نیز می‌شود.
بر این اساس بود که امام خمینی تصریح کرده و تأکید ورزیدند که زیادی فضای معنوی پیامبر(ص) و امام علی(ع) هیچ تأثیری در کم و یا زیاد شدن اختیارات نداشته و همان اختیارات و ولایت مطلقه معصومین در حوزه زعامت و ولایت سیاسی‌شان به ولایت فقیه هم منتقل می‌شود.
3- با فرض این که حداقل مشروعیت سیاسی ـ مردمی ولایت فقیه با رای مردم تامین شود،‌با توجه به این همه همیشه در انتخاب‌ها و رای‌گیری‌ها درصد بالایی از مردم به علل مختلف از رای دادن امتناع می‌کنند و مخالف انتخاب و گزینش فرد مورد انتخاب اکثریت هستند، این مستلزم این است که پیوسته ولایت فقیه منتخب اکثریت، با ضریبی از عدم مشروعیت همراه باشد و در نتیجه به همان نسبت از مشروعیت دینی ولایت او و نفوذ شرعی ـ مردمی گفتارهایش کاسته می‌شود!
4- با این که فقیهان بزرگی چون میرزای شیرازی اول و دوم و نیز سیدمحمد مجاهد و غیر آنان از سوی مردم زمان خویش به منصب حکومت و ولایت برگزیده نشده‌اند ولی احکام حکومتی مهم و سرنوشت‌سازی نظیر فتوای تحریم استعمال تنباکو و اعلام جهاد علیه دشمنان دین را صادر کردند. در حالی که براساس نظریه انتخاب و مبتنی کردن مشروعیت حکومت به انتخاب و رای مردم، آن فقیهان بزرگ از سوی مردم برای حکومت و اعمال ولایت برگزیده نشده بودند تا بتوانند چنین احکام حکومتی را صادر کنند. چگونه می‌توان این عمل آنان را بر مبنای انتخاب توجیه کرد؟
5- ولایت و حکومت فقیه از ولایت و حکومت تشریعی خداوند سرچشمه می‌گیرد و نیز ولایت فقیه در واقع ولایت و حاکمیت قوانین دینی ـ الهی است. با مبنای مشروعیت مردمی حکومت و ولایت، مستلزم این است که آرای مردم سلطه و سیطره بر ولایت تشریعی الهی و قوانین دینی داشته باشد. چون ولایت فقیه از سوی مردم به او تفویض شده است ـ حداقل ولایت و مشروعیت سیاسی ـ در حالی که برای هیچ موجودی حتی پیامبر (ص) چنین ولایتی نخواهد بود.
6- حضرت امام و بسیاری از فقیهان دیگر، حکومت ولایت را از احکام اولیه و برتر از همه احکام فروع دینی حتی نماز، روزه و حج می‌دانند. آنگاه چگونه می‌توان به این تفکیک غیر قابل توجیه تن داد و گفت مشروعیت دینی ولایت فقیه از دین است ولی مشروعیت سیاسی آن برخاسته از انتخاب و آرای مردم، یعنی مشروعیت دینی غیر از مشروعیت سیاسی است.
در حالی که این از ضروریات و مسلمان اسلام و اندیشه سیاسی آن است که تفکیکی میان دیانت و سیاست آن نیست و اساساً این دو جنبه اسلام مانند دیگر جنبه‌های معارف دینی در هم تنیده و به هم وابسته است. آیا این تفکیک، تن دادن به این شعار استعماری «جدایی دین از سیاست» نیست؟ و یا در نهایت به آن جا منتهی نخواهد شد؟ به بیان دیگر، آیا این دیدگاه، این پیامد تلخ را به دنبال نخواهد داشت که سیاست بخشی جدا شده از اسلام است و در اختیار مردم قرار دارد و آن‌ها با رأی خود به حاکمیت دینی، این بخش بیرون دینی را به درون نظام سیاسی اسلام وارد خواهند کرد؟!
7- آیا این که امام خمینی مردم را به شرکت در انتخابات دعوت می‌کرد، برای این بود که مشروعیت ولایت خویش را از این طریق به دست آورد؟ اگر چنین است پس از این که امام در آغاز و در دورانی که مردم در صحنه نبودند دست به قیام زد، بدون داشتن ـ حداقل ـ مشروعیت سیاسی اقدام به انقلاب و قیام کرد!
8- تفکیک دیانت از سیاست پیامد دیگری نیز دارد و آن عرفی دانستن امر حکومت است و در نتیجه تفکیک امور قدسی از امور عرفی است که بنیاد تفکر سکولاریستی می‌باشد،‌ و این تفکیک نظریه‌‌پردازان ولایت انتخابی و مشروعیت مردمی، در واقع تن دادن به نوعی سکولاریسم و عرفی کردن مسایل دینی و اسلامی است که در نتیجه، موجب کمرنگ شدن قداست احکام دینی و ارزش‌های اسلامی و یا به تعبیر برخی از روشنفکران «تفکیک دانش از ارزش است»، که بعید است آقایان به این تفکیک تن دهند!