تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۳۸۹ - ۰۹:۳۴  ، 
شناسه خبر : ۷۵۶۰۱
نامه سرگشاده یک مدرس دانشگاه ایرانی

آقای کوفی عنان! تروریست‌های واقعی کسانی هستند که به شکل سازمانی یا دولتی، اعلام شده یا نشده، آشکار یا پنهان رهبران و فعالان فلسطینی را ترور می‌کنند و هیچ نهادی آنها را بازخواست نمی‌کند. در جریان انتفاضه اول و دوم تاکنون چند هزار فلسطینی کشته شده‌اند، چه تعداد از رهبران طراز اول و دوم فلسطین و عرب تاکنون ترور شده‌اند؟ در حالی که در سالهای اخیر تنها یک مقام طراز اول اسرائیلی (وزیر امور جهانگردی) از سوی فلسطینی‌ها ترور شده است و آن همه جار و جنجال‌های تبلیغاتی به پا شد. اصولاً ترور و کشتن مداوم رهبران و مردم عادی فلسطین در راستای چه اهدافی انجام می‌گیرد؟ باید تأکید کنم که حتی جنگ اسرائیل علیه فلسطینی‌ها اصولاً یک جنگ نابرابر و ناجوانمردانه بوده و در واقع یک اقدام تروریستی صرف است، زیرا که جنگ میان انواع سلاحهای پیشرفته و مدرن با سنگ یا حداکثر تفنگ و مسلسل دستی فلسطینی هاست.
جنگ راکت‌ها و هلی کوپترهای پیشرفته «آپاچی» ساخت آمریکا علیه حتی افراد پیاده با اتومبیل‌های شخصی بدون دفاع و بعضاً غیر مسلح فلسطینی هاست. جنگ موشکهای پیشرفته هوا به زمین شلیک شده از سوی هواپیماهای جنگی «اف ـ 15» ، «اف ـ 16» و «اف ـ 18» هدیه آمریکایی‌ها به اسرائیلی هاست که خانه‌های بی دفاع فلسطینی‌ها را بر سرشان خراب می‌کند. جنگ بولدوزرهای غول پیکر آمریکایی «کاتر پیلار» و غیره است که خانه‌های فلسطینی‌ها را به بهانه‌های مختلف یکی پس از دیگری بر سرشان خراب می‌کنند. در چنین شرایطی، ظاهراً فلسطینی‌ها نمی‌بایستی دست به هیچ گونه اقدامی علیه اسرائیلی‌ها بزنند، بلکه باید از آنان نیز شاکر باشند.
جدا از فلسطینی ها، امروزه آمریکا و کشورهای اروپایی گروه «القاعده» به رهبری بن لادن را گسترده‌ترین و خطرناک ترین گروه تروریستی جهان می‌دانند، اما واقعاً اشخاصی نظیر بن لادن‌ها و ملا محمدعمرها و غیره را چه کشورهایی در آستین و دامان خود پرورش دادند که اکنون مانند یک مار از آستین آنان بیرون آمده و به خودشان نیش می‌زنند. آقای عنان! بیاییم واقع بین باشیم، مگر خود آمریکا و انگلیس در زمان تهاجم نظامی شوروی به افغانستان، شخص بن لادن را به عنوان رابط خود و مجاهدین افغان به وجود نیاوردند و از او حمایت همه جانبه نکردند. مگر او دوره‌های ویژه جاسوسی و رهبری عملیات چریکی را در سازمان سیا و احتمالاً سازمانهای جاسوسی دیگر (مثلاً MI6 انگلستان) نگذراند؟ مگر او، ملا محمدعمر، بیشتر وزرای حکومت طالبان و بسیاری دیگر از رهبران گروه طالبان از جمله تحصیل کرده‌های مدرسه و حوزه‌ای در کویت پاکستان نبودندکه منابع مالی آن را سازمان سیا و MI6 تأمین می‌کردند؟ مگر بنا به گفته خانم «بی نظیر بوتو» نخست وزیر اسبق پاکستان (و کاملاً مطلع به مسائل امنیتی منطقه) طراح اصلی شکل گیری گروه طالبان همان انگلیسی‌ها نبودند. گروهی طلبه مذهبی ساده و غیرنظامی که به زودی با کمک‌های نظامی، اطلاعاتی و اقتصادی آمریکا، پاکستان و عربستان سعودی و غیره ظرف تنها دو روز کابل پایتخت افغانستان را تصرف کردند و پس از سرنگونی حکومت قانونی افغانستان یک حکومت اسلامی شدیداً بنیادگرا و افراطی را در آنجا بنیان نهادند. حکومتی که تنها چند کشور معدود جهان(پاکستان، عربستان سعودی، امارات عربی متحده و قطر) آن را مورد شناسایی رسمی قرار دارند. پس از آن شاهد عملکردهای شدیداً افراطی و تروریستی آن گروه و حکومت بودیم، از جمله اینکه تعداد 9 نفر از دیپلمات‌های ایرانی مستقر در افغانستان ترور شدند.
اگر گروه طالبان یک گروه اسلامی بنیادگرای افراطی و تروریستی بود (که البته چنین بود) چرا آمریکا و انگلستان مستقیم و غیرمستقیم از ابتدا با آنان تماس و حشر و نشر داشتند؟ پس چرا در همان اوایل به قدرت رسیدن آنان، براساس اعلام بعدی منابع خبری موثق، یک گروه ویژه سیاسی ـ امنیتی اسرائیلی مسافرت محرمانه‌ای به کابل کرد و طی مذاکرات و توافق هایی با آنان، چند ده میلیون دلار(حدود 150 میلیون دلار) نیز به آنان کمک مالی کرد! این مذاکرات و کمک‌ها در راستای چه هدف‌های شوم و تروریستی در سطح منطقه انچام گرفت؟ مگر کشودهای آمریکا، انگلستان و اسرائیل ماهیت اصلی گروه طالبان و بن لادن و غیره را نمی‌دانستند که از اولین روزهای فعالیت‌های آنان، میانشان تماس‌های دو طرفه برقرار شده بود؟ سؤال این است که چرا پی از رخداد اسفناک 11 سپتامبر 2001 آمریکا، یک باره گروه‌های طالبان و القاعده تبدیل به گروه‌های تروریستی خطرناکی شدندکه می‌بایستی با تمام توان با آنها مقابله کرده که البته بحران اففانستان و طرح حمله به آن کشور و بلاخره سقوط حکومت طالبان نیز از همین جا شکل گرفت، یعنی سناریویی که ما قبلا از آن یاد کردیم و بعداً به نوعی دیگر در «بحران عراق» شکل گرفت و تحقق یافت و اکنون ظاهراً نوبت ایران است که زمینه تحقق یابد!
آقای دبیرکل! در اینجا قصد ندارم که به ماهیت و واقعیت شکل گیری رخداد 11 سپتامبر بپردازم، که خود مسأله‌ای بسیار مشکوک و قابل تأمل است! فقط با توجه به اهمیت وافر آن حادثه، ذکر چند نکته ضروری به نظر می‌رسد. اینجانب مدت کوتاهی پس از واقعه مذکور و در خلال یک سمینار علمی ـ بین المللی به روشنی اعلام کردم که: پیرو بسترسازی علمی و نظریه پردازی «ساموئل هانتینگتون» آمریکایی درباره «برخورد تمدن ها» و با تأکید بر برخورد و تمدن«اسلامی و غربی» از دیدگاه وی، پس قاعدتاً می‌بایستی در آینده حادثه‌ای عملی و ترجیحاً در حد یک فاجعه اسفناک ودر یک کشور مهم و نمادین غربی شکل بگیرد. بدین وسیله، تحق عینی و عملی «نظریه برخورد تمدنها» ی هانتینگتون برای آمریکاییان و جهانیان به اثبات می‌رسید. پس از آن بود که قدرت زورمدار و سلطه گر آمریکا می‌توانست بدون هیچ گونه مانع و انتقادی از سوی دیگران، برنامه‌های توسعه و قدرت طلبانه خود را در «خاورمیانه جدید» (با مفهومی وسیع تر پس از فروپاشی شوروی و تجزیه جمهوری‌های آن) و «خاورمیانه بزرگ» (در حداکثر مفهوم سابق آن شامل خاورمیانه و شمال آفریقا) پیاده کرده و پیش ببرد. چنانکه اخیرا به شکل عینی آن، شاهد اعلام «طرح خاورمیانه بزرگ» از سوی آمریکا با هدف هایی سیاسی، اقتصادی، امنیتی و فرهنگی در همان راستا هستیم.
در همان زمان، آقای «لا روش» از جمله فعالان سیاسی آمریکا و چند پژوهشگر و نویسنده و فیلم ساز دیگر غربی (از جمله یک نویسنده فرانسوی با انتشار کتابی در این رابطه) نیز همان فرضیه مربوط به سازماندهی و برنامه ریزی قبلی حادثه 11 سپتامبر و نیز اطلاع پیشین مسوولان سیاسی و امنیتی رده بالای حکومت امریکه از آن واقعه را مطرح کردند. حتی آقای لاروش آمریکایی از آن واقعه با عنوان یک «کودتای اقتصادی» سرمانه داران بحران زده آمریکایی علیه سیاستمداران کشور نام برد و آن را در مجامع گوناگون مورد بررسی و تجریه و تحلیل مستند قرار داد. جدا از آن اخیرا نیز آقای «باب ووداورد» (نویسنده سیاسی روزنامه واشنگتن پست و یکی از دو خبرنگار افشاگر مسأله واترگیت ریچارد نیکسون) کتابی به نام «نقشه حمله» منتشر کرد که در آن بسیاری از ناگفته‌های واقعه 11 سپتامبر و حمله آمریکا به عراق بازگو شده است. از جمله اینکه، جرج بوش پسر دقیقاً کمتر از دو ماه پس از حمله به افغانستان، به طور محرمانه دستور داد که طرح جنگ علیه عراق ترسیم شود (وی پیشتر کتابی درباره مبارزه علیه تروریسم بوش نوشته است). ضمناً اینکه کمیسیون ویژه تحقیق پیرامون واقعه 11 سپتامبر، متشکل از نمایندگان قوه مقننه آمریکا، ناشناخته‌ها و حقایق بسیار دیگری را فاش کرده‌اند!
آثار و عوارض بعید دو بحران قبلی
آقای دبیر کل! اینجانب قبلا ماهیت و اهداف واقعی شکل‌گیری بحران‌های افغانستان و عراق را برشمردم، ولی «به ظاهر» چرا آمریکا و انگلستان به افغانستان و عراق حمله کردند و هدفهای اعلام شده آنان چه بود؟ آنان در افغانستان علی الظاهر برای مبارزه با تروریسم و سرنگونی یک حکومت غیردموکراتیک و مطلقه وارد عمل شدند. در عراق نیز به ظاهر برای مبارزه با حکومتی که دارای سلاح‌های هسته‌ای و کشتار جمعی خطرناک بوده، رئیس حکومتش دیکتاتور و مستبد است، و یک از حامیان اصلی تروریسم منطقه‌ای و مرتبط با گروه القاعده می‌باشد، وارد مبارزه شده و حکومت آنجا را نیز واژگون ساختند. نیاز به تأکید زیاد ندارد که سقوط دو حکومت خودرأی و ضد مردمی و خشونت‌طلب افغانستان و عراق به نفع مردم آن کشورها و بشریت تمام شد، ولی آیا آثار و عوارض اینگونه دخالتهای مستقیم بیگانگان در امور داخلی کشورها نیز به نفع آنها تمام شده است یا خیر؟ چرا افغانی‌ها و عراقی‌ها که در روزها و یکی دو ماه اول سرنگونی رهبران مستبد خود از نیروهای خارجی استقبال می‌کردند، ولی اکنون برعکس، اینگونه با آنان به مبارزه و مقابله خشونت بار پرداختند؟ مگر نیروهای خارجی در نقش ناجی و فرشته کمک به مردم وارد آن کشورها نشدند؟ چرا روز به روز حجم و تعداد حملات مسلحانه و یا برخوردهای فیزیکی و مبتنی بر خشم و خشونت مردم نسبت به نیروهای خارجی در عراق و افغانستان تشدید گردید؟
البته در اینجا باید به این نکته تعجب آور و قابل تأمل نیز اشاره کردکه در مورد حمله به نیروهای مهاجم خارجی، به نظر می‌رسد که انگلیسی‌ها کاملاً از آن مستثنی هستند. آمار حملات و تلفات متوجه نیروهای خارجی نشان میدهد با اینکه نیروهای انگلیسی مستقر در افغانستان و عراق از نظر تعداد پس از آمریکایی‌ها دومین رتبه را دارند، ولی درصد تلفات آنان به نسبت تعدادشان بسیار پایین و تقریباً در حد چشم پوشی از آن می‌باشد. در حالی که برعکس، درصد حمله و تلفات وارده بر نیروهای اقلیت اسپانیایی، کانادایی، لهستانی، آلمانی و غیره در حد بالایی بوده است. شاید همگان به خاطر دارند که وقتی چندی پیش ظاهراً گروهی ضد خارجی و شاید مستقل، به تعدادی از سربازان انگلیسی مستقر در بصره حمله کرده و باعث کشته و مجروح شدن شش نفر از آنان شدند، بلافاصله رهبر یکی از بزرگ‌ترین گروه‌های مذهبی - مبارزاتی عراق از این واقعه اظهار تأسف بسیار و در واقع معذرت خواهی کرد! یکی از جوابهای ممکن به مورد بالا شاید این باشد که نیروهای مهاجم انگلیسی به افغانستان و عراق اصولاً «خودی» محسوب می‌شوند و بقیه نیروها «غیر خودی» و مهاجم هستند. چرا که افغانستان و عراق به گواه مستندات تاریخی به ترتیب برای چند قرن و دیگری برای حدود یک قرن جزء مناطق حساس و تحت نفوذ و سلطه کامل استعمار انگلیس بوده است!
البته پاسخ‌های دگری نیز دارد که فعلا جای بحث آن در اینجا نیست.
نیروهای مهاجم خارجی به افغانستان و عراق به یک رشته واقعیت‌های تاریخی، سیاسی و جامعه‌شناسی موجود در منطقه توجه نکرده‌اند. شاید آمریکایی‌ها و حتی انگلیسی‌ها فراموش کرده‌اند که افغان‌ها از قرن‌ها قبل دشمن حضور نیروهای خارجی در کشورشان بوده‌اند. آنان در طول تاریخ تاکنون با نیروهای مهاجم اسکندر بزرگ، مغول ها، ناپلئون بناپارت، انگلیسی‌ها و بلاخره اخیرا روس‌ها جنگیده و غالباً پیروز شده‌اند، اکنون نیز با نیروهای آمریکایی در حال مبارزه و چالش هستند. عراقی‌ها نیز سابقه حضور و نفوذ استعمار یانگلستان را در کشورشان و نیز منطقه خاورمیانه خوب به خاطر دارند. هنوز خاطره انقلاب 1920 عراق علیه انگلیسی‌ها در حافظه تاریخی عراقی‌ها وجود دارد. نیروهای مهاجم آمریکایی و انگلیسی در بدو امر با وعده کمک به مردم افغانستان و عراق در سرنگونی نظام استبدادی و غیر مردمی‌شان به آن کشورها وارد شدند. با این وعده که به زودی کنترل و اختیار واقعی قدرت و حکومت را به خود افغان‌ها و عراقی‌ها واگذار خواهند کرد و خود خارج خواهند شد. اینکه برای خواست و اراده منطقی و به حق آن مردمان احترام قائل شده و در نهایت آنان را در انتخاب نوع حکومت و رهبرانشان کاملا آزاد خواهند گذاشت.
ولی عملاً عکس وعده‌های داده شده اتفاق افتاده است، نیروهای آمریکایی و انگلیسی از همان ابتدا در کوچکترین مسائل داخلی و خارجی آنان دخالت کرده و همه امور را تحت کمترل و نظارت خود گرفته و برای آنان تعیین تکلیف می‌کنند. به جای طرح و اجرای نهادها و روندهای واقعی دموکراتیک در کشورشان، با آنان با صفیر گلوله‌ها، نارنجک‌ها و شلیک انواع موشک‌ها و بمب‌ای پیشرفته و قدرتمند سخن می‌گویند چنانکه در افغانستان بارها شاهد بودیم که چه تعداد روستا و روستاییان بی‌دفاع به بهانه مبارزه با اعضای پنهان شده گروه القاعده یا طالبانی‌ها به خاک و خون کشیده شدند، چه تعداد مراسم عروسی یا ماشین‌های بستگان عروس و داماد که بنا به شادی و یک رسم و سنت محلی چند تیر هوایی شلیک کرده‌اند، مورد حملات هوایی سنگین هواپیماهای آمریکایی و انگلیسی قرار گرفته‌اند، تنها با این تصور ساده‌اندیشانه و کودکانه که آنان به سوی هواپیماهای بلندپرواز خارجی شلیک می‌کنند و قصد سرنگونی آنها را دارند.
در روزهای اخیر نیز شاهد حمله هوایی به یک روستای پاکستانی نزدیک مرز با افغانستان بودیم که به کشته شدن 18 نفر از روستاییان پاکستانی انجامید.
ضمناً چندی قبل نیز شاهد بودیم که چگونه با شورش مردم عادی و شبه نظامیان عراقی در مناطق فلوجه، کربلا و نجف و بصره برخوردهای غیرانسانی، خشن و خونین شد. کدام قانون بین المللی اجازه می‌دهد که برای مقابله با شلیک گلوله تفنگ و مسلسل سبک، از پرتاب بمب‌های 500 و 1000 کیلویی (یک تنی) بر سر مردم عادی استفاده کرد و در عرض تنها چند روز بیش از 60 نفر از آنها را به بهانه مبارزه با شورشیان و سرکوب آنها به خاک و خون کشید؟ همین طرز برخوردهای غیردموکراتیک، خشن و غیرانسانی در عراق باعث شد که تعدادی از اعضای شورای حکومتی، وزرای کابینه، اعضای پلیس و ارتش جدید عراق به اعتراض به رفتارهای غیردموکراتیک، خودسرانه و خشونت بار« پل برمر» حاکم وقت آمریکایی و نظامیان آمریکایی و انگلیسی از سمت خود استعفا بدهند.
واقعاً آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها را چه می‌شود؟ قدرت تا چه‌اندازه به آنها پروبال داده که تا دوردست‌ها و بلندای آسمان پرواز کنند، آیا آنان به توفان‌هایی که ممکن است در راه رسیدن به منطقه باشد‌اندیشیده‌اند، که به ناچار آنها را به زیر خواهد کشید؟
جناب آقای دبیرکل! قدری تأمل کنید، در حالی که سفارت خانه‌ها و تکنسولگری‌های آمریکا در همه دنیا به سختی و تحت شرایطی خاص و طی دورانی طولانی به ایرانیان، ویزای ورود به آمریکا می‌دهند، آنگاه نیروهای آمریکایی مستقر در مرزهای غربی کشور با همکاری نیروهای انگلیسی مستقر در مرزهای جنوب شرقی، در ماه‌ها و روزهای قبل از فرا رسیدن ماه محرم و روز عاشورای سال 1382 همه مرزهای مشترک ایران و عراق را باز می‌گذارند، و گروه گروه از ایرانی‌ها به راحتی و بدون هیچگونه مانعی وارد کربلا و دیگر شهرهای مقدس عراق می‌شوند. چنانکه تعداد ایرانیان رائر در روز عاشورا در کربلا و دیگر شهرهای مقدس به صدها هزار نفر بالغ می‌شود. تنها در روز عاشورا حدود یک میلیون نفر ایرانی و شیعیان دیگر عراقی و غیره در مراسم روز عاشورا حضور مستقیم داشتند، اما در همان روز در چند مرکز مذهبی برگزاری مراسم عاشورا ی حسینی انفجارهای انتحاری صورت می‌گیرد،گلوله‌های خمپاره به میان جمعیت شلیک می‌شود و صدها ایرانی(400 نفر)، عراقی و ملیت‌های دیگر کشته و مجروح می‌شوند. تنتها پس از آن فاجعه بزرگ است که پل برمر حاکم وقت آمریکایی عراق اعلام می‌کند که پس از آن واقعه، از چندین مرز مشترک دو کشور، تنها سه مرز را برای ورود و خروج قانونی زائران ایرانی بازخواهد گذاشت و بهیه بسته و ممنوع خواهد شد!
ولی سؤال این است که آیا اینجا پایان اجرای سناریوی نوشته شده آمریکا و انگلیس برای عراق است؟ باید گفت خیر، هنوز در میانه راه است. چنانکه بعد از آن شاهدیم به یک باره، مبارزات چریکی شبه نظامیان وابسته به «مقتدا صدر» به نام «جیش المهدی» با نیروهای آمریکایی (و نه انگلیسی ها!) اوج پیدا می‌کند و چند شهر عراق را در برمی گیرد تا اینکه حتی شهر مقدس نجف اشرف در محاصره کامل نیروهای آمریکایی قرار می‌گیرد. آشکارترین استفاده تهینه از فرصت مناسب توسط آمریکا در حوادث و شورش‌های شهر فلوجه و چند نقطه دیگر، عبارت از سخنان صریح «پل برمر» حاکم وقت آمریکایی عراق پس از آن حادثه بود. برمر رسماً اعلام کرد که : حتی پس از تشکیل دولت قانونی در عراق، نیروهای نظامی آمریکا در این کشور باقی خواهند ماند.
او تأکید کرد: پس از واگذاری حاکمیت به دولت انتقالی عراق، چون نیروهای امنیتی و نظامی عراق به تنهایی قادر نخاهند بود امنیت این کشور را تأمین کنند، لذا نیروهای مسلح نشان دادکه عراق همچنان به کمک خارجی برای مقابله با تهدیدهای امنیتی نیاز دارد. این بهانه و دستاویز آمریکا وانگلستان برای ادامه حضور در عراق (به دنبال ادامه حضور و گسترش نیروهایشان در افغانستان)، چه هدف‌های ویژه‌ای را درمنطقه دنبال می‌کند. جواب در سه هدف اصلی خلاصه می‌شود: 1ـ تثبیت و توسعه نفوذ و قدرت آمریکا و انگلستان در منطقه و کشورهای همجوار آن. 2ـ ادامه و تکمیل محاصره کامل نظامی ـ سیاسی ایران و 3ـ احتمالا تهیه و تدارک و کسب آمادگی‌های لازم نظامی برای تکمیل و اجرای سناریوی «بحران هسته‌ای ایران» همانند آنچه که قبلا در مورد «بحران افغانستان» و «بحران عراق» اتفاق افتاد!
نتیجه‌گیری و پیشنهادها
جناب آقای دبیرکل! اینجانب به عنوان یک ایرانی و تحلیل گر تلاش کردم تحلیل‌ها و نظراتی را درباره مسائل حاد و حساس منطقه به نحوی مستدل و تحلیلی در قالب این نامه سرگشاده (هر چند قدری مفصل) به اطلاع حضرتعالی برسانم. در پایان این نامه اجازه می‌خواهم به عنوان یک عضو جامعه جهانی نکاتی را به شرح زیر متذکر شده و بر آنها تأکید کنم:
1) منطقه خاورمیانه و به ویژه برخی کشورهای آن ـ از جمله ایران ـ از نظر موقعیت جغرافیایی و استراتژیک از اهمیت و حساسیت ویژه‌ای برخوردار است، بنابراین ایجاد هر گونه بی ثباتی، ناامنی، بحران سازی و ایجاد مسأله و مشکل باری آن، نه فقط برای منطقه، بلکه برای کل جهان و غرب نیز خطرناک و تنش آفرین خواهد بود.
2) دورنمای صنعت نفت آمریکا حداقل از دو دهه پیش تاکنون چندان روشن و امیدبخش نبوده است. ذخایر نفتی آن کشور در حال پایان است و ناقوس مرگ آن به گوش می‌رسد، ولی ضمنا میزان مصرفش رو به افزایش است واز طرف دیگر میزان وابستگی آن کشور به نقت وارداتی از خارج ت و به ویژه از خاورمیانه ـ شدیداً رو به افزایش گذاشته است. از سوی دیگر اقتصاد آمریکا از اواخر دهه 1980 به این طرف، با مسائل و مشکلاتی قابل توجه و مواج رو به رو بوده است و به نظر می‌رسد که روند رشد اقتصادی آمریکا نیز حالتی مواج و کاهشی و سؤال برانگیز پیدا کرده است. چنانکه «صندوق بین المللی پول» نیز اخیرا در گزارش خود با نام «چشم‌انداز اقتصاد جهان» هشدار داده است که کسری تودجه شدید آمریکا می‌توان حتی زمینه ساز افزایش میزان بهره و مشکلات اقتصادی در سراسر جهان شود. بنابراین، آمریکا برای حل مسأله تأمین ارژی مورد نیاز، و نیز بخشی از مشکلات اقتصادی خود رو به منطقه خاورمیانه آورده است، چرا که هم می‌تواند انرژی مورد نیاز خود را در دهه‌های آتی به نحوی مطمئن و با قیمت ارزان و قابل کنترل در اختیار داشته باشد واز طرف دیگر با ایجاد بحران، درگیری و جنگ در منطقه(جدا از سایر نقاط جهان)، کارخانجات تسلیحاتی و فروش تسلیحات آمریکایی را رونق بخشد. صنعتی که مالکیت و اداره آنها غالبا در اختیار صهیونیست‌ها قرار دارد. بنابراین، جواب چرایی بحران سازی‌های آمریکا در منطقه با تحلیل مذکور کاملاً پاسخ لازم را می‌گیرد. به اضافه اینکه اسرائیل و انگلستان نیز هر یک به نوبه خود از این جریان سود می‌برند.
3) مسأله عدم رعایت حقوق بشر، به نحو مطلوب روندهای غیردموکراتیک و ضد مردمی از جمله مسائل مبتلا به غالب کشودهای خاورمیانه است، به نحوی که تبدیل به یک مسأله پیچیده در منطقه شده است.
برای برخورد با این مسأله تنها دو راه وجود دارد: الف) آگاهی واشراف مردم منطقه به حقوق اجتاعی و سیاسی شان و تلاش برای تحقق روندهای دموکراتیک در کشور خود حتی الامکان با استفاده از روشهای سیاسی و مسالمت آمیز.ب) هدایت و کمک سازنان ملل متحد به مردم منطقه در این راستا به استناد مفاد اعلامیه حقوق بشد. بنابرانی دخالت نظامی قدرت‌های خارجی به عنوان ناجی و کمک به مردم منطقه امری غیر قابل قبول و همراه با تجربه‌های بد و نامطلوب در گذشته است. تجربه حمایت آمریکا از حکومت مردمی و دموکراتیک دکتر مصدق در ایران با همکاری مشترک آمریکا و انگلیس از جمله تجربه‌های عیتی گذشته است.
4) نویسنده معتقد است که زنگ خطر سقوط امپراتوری آمریکا پس از واقعه 11 سپتامبر به صدا در آمده است. همان گونه که این زنگ خطر برای امپراتوری انگلیس نیز پس از رخداد استقلال هندوستان پس از جنگ جهانی دوم(1947) به صدا درآمد و آفتاب در امپراتوری گسترده اش شروع به غروب کرد و اکنون زیر بال و پر و حمایت آمریکا به حیات سیاسی خود ادامه میدهد. بنابراین تمدن و قدرت آمریکا نیز خواه ناخواه براساس نظریه ثابت شده و قدیمی مربوط به ایجاد و سقوط تمدن‌های «ابن خلدون» ـ پدر فلسفه تارخ ـ رو به افول و کاهش گذاشته است. به عبارت روشن تر، دیریا زود همان سیر نزولی را طی خواهدکرد که بسیاری از تمدن‌های بزرگ و پر رونق دوران‌های سابق طی کردند. نتیجه اینکه، این گونه بحران سازی‌ها و تشنج آفرینی‌های آمریکا برای جلوگیری از تعویق روند مذکور، تنها به مثابه یک قرص مسکن موقت و نه درمان ریشه‌ای عمل خواهد کرد. به اضافه اینکه ممکن است بر اثر رخدادها و آثار و عوارض پیش بینی نشده و غیر قابل کنترلی در این راه، حتی روند مذکود را نیز تسریع نماید. تجربه‌های تاریخی نشان میدهدکه دیگر تمدن‌ها و امپراطوری‌ها نیز هرگز نتوانستند دوباره به مرحله اوج قدرت و شکوه سابق و دوران جوانی شان بازگشت مجدد نمایند.
5) به رغم اینکه انگلستان، درخاورمیانه و در جریان دخدادها بحران‌های اخیر منطقه پابه پا و به عنوان شریک و یار آمریکا در کنارش حرکت و اقدام کرده است، ولی در واقع به خاطر اینکه به طور سنتی و تاریخی کشورهای خاورمیانه را جرء منطقه نفوذ همیشگی و غیرقابل رقابت برای دیگر رقیبان می‌داند، لذا در پنهان به اشکال مختلف با آنها رقابت کرده و با تمهیدات گوناگون برای آنان ایجاد مانع و دردسر تراشی می‌کند. طبعاً آثار و عوارض نامطلوب اینگونه سیاست‌ها متوجه مردم منطقه شده و خطراتی جدی را متوجه مناقع ملی و امنیت ملی آنان کرده است . تحرکات و تشنج آفرینی‌های ماه‌های اخیر در عراق بخشی از این گونه سیاست هاست.
6) سازمان ملل متحد در برخورد با مسأله سلاح‌های هسته‌ای و کشتار جمعی در خاورمیانه، می‌بایستی قبل از هر چیز اسرائیل را وادار به امضای تعهدنامه‌ها و موافقتنامه‌های مربوط به نظارت و کمترل، تحدید و منع تولید و تکثیر سلاح‌های هسته‌ای (NPT) نموده و آن کشور را مجبور به از بین بردن تمامی کلاهک‌های هسته‌ای اش نماید. برعکس، اعمال فشارهای زیاد برکشورهای دیگر منطقه، تنها یک راه انحرافی بوده و فقط در جهت خواسته‌های اسرائیل و آمریکا قرار دارد و نه تأمین امنیت ملی واقعی مردم خاورمیانه.
7) برای مبارزه با مسأله تروریسم منطقه‌ای و بین المللی می‌بایستی به شکل ریشه‌ای و شناخت عوامل و علت‌های اصلی پیدایی آن برخورد شود و نه معلول‌های آن. کنترل و نظارت و آگاهی بر تحرکات و اقدامات قدرت‌های بزرگ ـ به ویژه آمریکا و انگلستان ـ در سطح جهانی، از طریق اعمال اختیارات و مسوولیت‌های موظف سازمان ملل از جمله آنهاست. تجربه‌های عینی و تاریخی همواره گویای این واقعیت است که قدرت‌های بزرگ و زورمدار تنها به دنبال توسعه قدرت و نفوذ منافع اقتصادی و تجاری خود در سطح جهان هستند و لاغیر. بنابراین، این گونه قدرت‌های سلطه گر و منفعت طلب از همان زمان تشکیل جامعه ملل و سپس سازمان ملل متحد، به دنبال قانونی کردن و مشروعیت بخشی به هدف‌های زورمدارانه و قدرت طلبانه خود از طریق طرح و تصویب تصمیمات، مصوبات و قطعنامه‌های صادره از سوی آن نهادهای بین المللی بوده‌اند که به برخی از آنها قبلا در متن نامه اشاره شد. اکنون برعهده سازمان ملل متحد است که با شناخت شرایط بحرانی منطقه خاورمیانه و هدف‌های پنهانی قدرت‌ای بزرگ، حتی الامکان در برابر تحقق این گونه تحران سازی‌های مکرر و ایجاد تشنج‌ها ی ساختگی در سطح منطقه و سایر نقاط جهان ایستادگی کرده و آنها را خنثی نماید.
8) بهترین و آخرین راه حل مسأله فلسطین و اعراب و اسرائیل و نیز «تروریسم سازمانی» وابسته به آن ـ که البته مورد ادعای غربی‌ها و اسرائیل می‌باشدـ عبارت از اجرای بی کم و کاست و بدون قید و شرط مفاد همه قطعنامه‌های صادره از سوی سازمان ملل در مورد مسأله اعراب و اسرائیل است. در این راستا، می‌بایستی آن سازمان با همکاری کشودهای عضو ـ همان گونه که در مورد عراق انجام داد ـ اسرائیل را نیز وادار به اجرای بی کم و کاست قطعنامه‌های مذکور و شناخت حقوق کامل فلسطینی‌ها و آوارگان فلسطینی نماید.
9) کشورهایی که نفت بیشتر و ارزان تر می‌خواهند، به دنبال بازارهای تجاری پر رونق منطقه هستند، زمین و آب بیشتری می‌خواهند و به دنبال توسعه طلبی و توسعه و تحکیم نفوذ هر چه بیشتر خود هستند، منطقه خاورمیانه را صحنه رقابت‌ها و ترکتازی خود قرار داده و مرتبا در خاورمیانه بحران سازی و تشنج آفرینی می‌کنند تا بدین وسیله هدف‌های خود را محقق سازند.
10) و بالاخره اینکه جناب آقای کوفی عنان توصیه می‌شود مراقب باشید که همان اشتباه قبلی همکارتان آقای «پطرس غالی» دبیرکل سابق سازمان ملل را در همکاری و تأیید همه جانبه و قانونی اجرای طرح‌ها و سناریوهای از پیش نوشته شده قدرت‌های بزرگ بین المللی و منطقه‌ای را در جریان بحران 1991ـ1990 خلیج فارس مرتکب نشوید و اجازه ندهید ماجرای بحران 2003 عراق در مورد ایران نیز تکرار شود!