* آقای طالقانی چه شد که به جرگه مبارزان انقلابی پیوستید؟
** من ورزشکار بودم و بچه پاچنار؛ محله ای آشنا در جنوب شهر تهران. در بازار تهران، جایی که گروهی از مخالفان مبارز رژیم شاه حضور داشتند، شاگرد فرش فروش بودم و همزمان ورزش می کردم و درس می خواندم.
آن روزها یعنی دو سه ماه قبل از پیروزی انقلاب در آبان و آذر سال 57، قرار بود مسابقاتی بین المللی با عنوان جام آریامهردر تهران برگزار شود. بدون تردید برپایی بی دردسر این دوره از مسابقات اهمیت زیادی برای رژیم داشت. من هم از جمله افرادی بودم که برای حضور در این دوره از مسابقات انتخاب شده بودم و باید روزهایی را که مردم در تظاهرات حضور می یافتند، در اردو در دانشکده عالی ورزش سپری می کردم. حضور نیافتن ما در اجتماعات ضد رژیم، واکنش آنها را بر انگیخت و این موضوع در شعارهایی که از سوی آنها خطاب به ما داده می شد، قابل لمس بود.
طی چند نوبت که از اردو به منزل می آمدم، در طول مسیر، مردم از من سؤال می کردند چرا مسابقات را تعطیل نمی کنید. یکی از روزهایی که به اردو رفته بودم، با دانشجویان مدرسه عالی ورزش مشورت کردیم و همه به اتفاق یکدیگر تصمیم گرفتیم کشتی گیران را تشویق کنیم تا از حضور در مسابقات به دلیل آنچه در کشور می گذشت، انصراف بدهند. اکثر دوستان از این تصمیم استقبال کردند. روز بعد که از خواب بیدار شدیم تا برای صبحانه بروم، متوجه نوشته ای با این مضمون بر روی دیوار شدم که : «طالقانی: کشتی گیران کشتی نمی گیرند».
بعد از بازگشت از سالن غذاخوری، مسؤولان فدراسیون و اردو جلوی من را گرفتند و گفتند تو نظم اردو را برهم زده ای و باید از اردو خارج شوی. من هم این موضوع را به سایر دوستان گفتم. 45 کشتی گیر برای شرکت در این دوره از مسابقات انتخاب شده بودند که غیر از 5 - 6 نفر سایر ورزشکاران به عنوان اعتراض من را در این حرکت همراهی کردند. آن روز، بیشتر بچه ها اتومبیل نداشتند، همه در یک ماشین بودیم و از همانجا همگی با هم به امامزاده ای در آن نزدیکی رفتیم وپس از اقامه نماز هم قسم شدیم که در این مسابقات شرکت نکنیم. در یکی از روزنامه ها تصمیم خود را برای کشتی نگرفتن اعلام کردیم. فردای آن روز، بسیاری از روزنامه ها این خبر را اعلام کردند و عکس مرا به صورت نامشخص، چاپ کرده و تیتر زده بودند: «قهرمانان به صف مخالفان پیوستند» پس از این حرکت تاریخی و سرنوشت ساز بود که محبت مردم به ما بیش از پیش افزایش یافت.
همین مسأله باعث شد پس از گذشت دو - سه روز، مرا بازداشت کردند. ابتدا به کلانتری و سپس به باغ شاه سابق در میدان حر فعلی انتقال دادند و یکی دو هفته ای را در بازداشت به سر می بردم. اما این اتفاق باعث دلسردی و نا امیدی ما نشد. آنجا هم بساط کشتی را راه می انداختیم و به اتفاق زندانیان صبحها ورزش می کردیم و در همان چند روز فضای حاکم بر آنجا را چنان بر هم زدیم که سرانجام مجبور شدند از آنجا هم بیرونمان کنند.
* ظاهرا خطبه عقد شما را هم امام جاری کرده اند؟
** بله، عصر یکی از روزهایی که در خدمت آقای دعایی بودم، به ایشان گفتم از امام چه خبر؟ ایشان من را دعوت کرد تا به اتفاق یکدیگر به خدمت امام برسیم. نزد امام رفتیم. چند نفری برای جاری کردن خطبه عقد آمده بودند. آقای دعایی پس از اینکه متوجه شد من هم در شرف ازدواج هستم، همانجا پیشنهاد کرد تا خطبه عقد من و همسرم را نیز امام بخوانند. این طور شد که یکی از همان روزها دوباره خدمت امام رسیدیم و امام خطبه ما را خواندند. بعد از آن، به بهانه های مختلف در قم و یا جماران بیشتر به حضور ایشان می رسیدیم.
* چه شد که راهی پاریس شدید؟
** در محله ای که من در آن زندگی می کردم، بسیاری از بزرگان و مبارزان سیاسی از جمله حاج مهدی عراقی نیززندگی می کردند. ایشان رئیس و قهوه چی هیاتی بود که شبهای پنجشنبه برگزار می شد! روزی پس از تصمیم ما برای حضور نیافتن در مسابقات، مرا در آغوش گرفت و با خوشحالی گفت: احسنت! کاری کردی کارستان، امام از این کارت خیلی خوشحال شده اند. می خواهی با هم به پاریس برویم. من هم قبول کردم وچند روز بعد همراه با تعدادی از بازاریان، راهی پاریس شدم. امام در آنجا برخورد بسیار گرم و «ورزشکارانه ای» با من داشتند. در حقیقت، یکی از بهترین خاطرات من همان زمانی بود که به فرانسه رفتم و در آنجا متوجه شدم که باید جامعه ورزشی کشور هم حرکت مهمی در این زمینه انجام دهد.
چند روزی را در پاریس بودم و دوباره به ایران برگشتم و همانجا قرار شد تا درروز 12 بهمن به عنوان اولین محافظ شخصی امام، از مقابل دانشگاه که ایشان برای تحصن کنندگان صحبت می کنند، به سمت بهشت زهرا حرکت کنیم که این تصمیم به دلیل ازدحام بسیار مردم لغو شد.
* بعد از تصمیمتان برای حضور نیافتن در مسابقات، دوباره دعوت نشدید؟
** دیگر وقتی باقی نمانده بود و فردای همان روز اعلام شد مسابقات برگزار نمی شود. البته من را دعوت کردند و گفتند در مسابقات آسیایی شرکت کن. آنها حتی چکی را هم با خود آورده بودند تا بدین وسیله بتوانند من را برای حضور در این مسابقات تطمیع کنند.
* با حاج احمد آقا هم در همان سفر پاریس آشنا شدید؟
** با حاج احمد آقا از مدتها قبل در تهران و قم آشنا بودم. ایشان هم خیلی از ورزشکاران را می شناخت.
* در کمیته استقبال از امام مسؤولیتتان چه بود؟
** در کمیته استقبال مسؤولیت خاصی نداشتم؛ چون کار کمیته یک کار مردمی بود، من هم در آن شرکت کردم. اما روز ورود امام دایما به تأخیر می افتاد. به همین دلیل، گروهی از روحانیان مثل آیة الله خامنه ای، شهید مطهری و آقای هاشمی رفسنجانی در دانشگاه تحصن کرده بودند و بعد از چند روز اعلام شد حضرت امام(ره) به ایران تشریف می آورند.
12 بهمن که امام تشریف آوردند، به فرودگاه رفتم و خودم را با موتور به دانشگاه تهران رساندم، چون قرار بود امام از فرودگاه به دانشگاه بیایند و سخنرانی کوتاهی برای روحانیان انجام دهند و به آنها بگویند تحصن را تمام کنند و همراه ایشان به بهشت زهرا(س) بروند. اما به دلیل شلوغی بیش از حد و حضور جمعیت روحانیون امکان سخنرانی فراهم نشد. بنابراین از امام خواهش کردیم مستقیماً به بهشت زهرا(س) بروند. ایشان نیز این پیشنهاد را پذیرفتند و به اتفاق مردم به بهشت زهرا(س) رفتیم. درمقابل در سازمان بهشت زهرا ماشین حامل امام خراب شد و ناچار شدیم ماشین را تا پارکینگ هل بدهیم. در پارکینگ با زحمت زیاد سوار یک بالگرد شدیم. جلو بالگرد خلبان و کمک او و پشت سر آنها مرحوم حاج احمد خمینی، حضرت امام (ره)، آقای ناطق نوری و در عقب، من و اکبر کریمی نشسته بودیم. بالگرد اوج می گرفت،اما مردم پایه های آن را رها نمی کردند. ما ده - بیست دقیقه در آسمان بودیم و سپس در قطعه 17 فرود آمدیم و امام را تا محل سخنرانی بدرقه کردیم.
من باید به مسؤولان استقبال از حضرت امام(ره) خبر می دادم که ایشان تشریف آورده اند. به آقای مطهری که مسؤول آن جا بود گفتم با حضرت امام آمده ایم، اما نه با ماشین بلکه با بالگرد. بعد از پایان سخنرانی، حاج احمد آقا به من گفت به خلبان بالگرد بگو آن را آماده پرواز کند. به محض اینکه خواستم پیغام را به خلبان بدهم، خلبان گفت: زودترسوار شو، نمی شود اینجا منتظر ماند. سوار شدم و بالگرد از زمین بلند شد تا مردم قدری متفرق شوند. چند دقیقه بعد دوباره فرود آمد. حاج احمد آقا و حاج آقای ناطق نوری در محل سخنرانی امام ایستاده و مردم هم پراکنده شده بودند. با تعجب از آنها سؤال کردم: امام کجاست؟ گفتند: همراه مردم رفتند.
همگی سوار بالگرد شدیم و دنبال امام می گشتیم تا این که در حوالی شاه عبدالعظیم در محلی به نام باقرآباد به گروهی از مردم برخورد کردیم که به دنبال خودرویی متعلق به اورژانس هلال احمر می دوند. از بالگرد پایین آمدیم و در آن را باز کردیم. امام در انتهای ماشین نشسته و عمامه از سرشان افتاده بود. ایشان را از ماشین خارج کردم و به اتفاق یکدیگر سوار بالگرد شدیم. دقایقی نگذشته بود که در بیمارستان هزار تختخوابی فرود آمدیم. من پیاده شدم و به رئیس بیمارستان اطلاع دادم ماشینش را بیاورد تا امام را از آنجا منتقل کنیم. من هم ماموریت داشتم به مدرسه علوی بروم و آمدن امام را اطلاع دهم. پولی برای رفتن به مدرسه علوی نداشتم، اما مردم کمک کردند و من را تا آن جا رساندند. کوچه را آب پاشی و اسپند دود کردیم و همه چیز برای حضور امام در مدرسه آماده شد. امام که به مدرسه آمدند، نبض انقلاب هم ازآنجا شروع به تپیدن کرد. از آن زمان به بعد، طی سفرهایم به تهران و قم هر هفته به حضور امام(ره) می رسیدم. آنچه در آن زمان برای من جالب بود، حضور پررنگ ورزشکاران و قهرمانان در کنار توده های مردم بود. در واقع، نبض انقلاب هم از همانجا با شدت بیشتری شروع به زدن کرد. چند روزی را در خدمت امام در مدرسه بودم تا اینکه از امام اجازه گرفتم و دوباره تمرینهای کشتی را آغاز کردم. خلاصه آن روز یکی از بزرگترین روزهای زندگی من بود، چون مسؤولیت بسیار سنگینی را برعهده گرفته بودم.
* وحرف آخر
** همه دوست دارند در هرجایی که هستند، از این صحنه ها زیاد ببینند و روحیه ورزشکاری من این ذوق را برایم بیش از پیش کرده بود. دو سه ماه مانده به پیروزی انقلاب اسلامی، صحنه هایی را در میان مردم شاهد بودم که سنخیت بسیاری با روحیه پهلوانی داشت. در آن روزها، همه چیز بوی پهلوانی می داد. اما متاسفانه امروز این روحیه کمی کمرنگ شده است. قبل از حضور پلیس، مردم سراغ پهلوانها می رفتند و از آنها می خواستند تا از جان و مال آنها دفاع کنند. امروز هم باید دوباره این روحیه را احیا کرد تا شاهد حضور پهلوانانی باشیم که امین مردم کشورشان هستند.