در سده شانزدهم شاهد یک تکانه عظیم تمدنی در دو کانون شرق اسلامی و غرب مسیحی هستیم. این تکانه در کانون شرق اسلامی سه دولت مقتدر هند، ایران و عثمانی را پدید ساخت و در کانون اروپای غربی امپراتوریهای مستعمراتی اسپانیا، پرتغال، انگلستان، هلند و فرانسه را. کانون اسلامی پس از یک دوران شکوفایی در سده هیجدهم رو به افول نهاد، کانون اروپای غربی استوار و استوارتر شد و سرانجام سلطه جهانی خویش را تأمین نمود.
پژوهشگران در کاوش برای دریافت "راز" سلطه غرب عوامل متعددی را ذکر میکنند که مهمترین و پذیرفتنیترین آن فرادستی دریایی غرب اروپاست. از سده پانزدهم میلادی تا به امروز "غرب" سلطان بلامنازع دریاها بوده است و این فرادستی نه مولود "یکتایی" نژادی یا فرهنگی اروپاییان که محصول ویژگیهای زیست- محیطی غرب اروپاست. موقع اقلیمی سرزمینهای بهمپیوسته و غنی آسیا و آفریقا هیچگاه نیاز جدی به نیروی دریایی اقیانوسپیما را در مردم این سامان برنینگیخت. مردم این سرزمینها تجارت خود را بطور عمده از طریق راههای زمینی انجام میدادند و تکاپوی دریایی آنان محدود به تجارت بندر به بندر و سفرهای سالیانه حج بود. به نیروی رزمی دریایی نیز تنها برای مقابله با دزدان و حفاظت از سواحل و جزایر خود در برابر مهاجمانی همسنگ خویش نیاز بود نه بیش. در این میان ژاپن یک استثنا است.
از سوی دیگر، نیاز شدید مادی سرزمینهای غرب قاره اروپا، که از دیرباز راه طبیعی ارتباطاتشان دریاها بود نه خشکی، ایشان را به تکاپویی جدی در اقیانوسها واداشت و درست در این زمان به "کشف" قاره آمریکا نائل شدند. معادنی بیپایان از ثروت بیهیچ مدافع جدی در انتظار اروپاییان بود. اینک غرب با پشتوانه سلطه خویش بر قاره آمریکا، و در پرتو ثروت عظیمی که از معادن طلا و نقره این قاره و از اقتصاد پلانتکاری به دست میآورد، میتوانست تهاجم جدی را برای سلطه بر شرق و غارت ثروتهای آن آغاز کند.
ولی این توصیف "راز سلطه غرب" را بطور کامل بازگو نمیکند. ابهامها فراوان است. به راستی چرا تمدنهای بومی قاره آمریکا در زمان ورود اروپاییان تنها در انتظار تلنگری بودند تا فروپاشند و سلطه اروپا بر قاره آمریکا به این سادگی ممکن شود؟ چرا تکانه تمدنی سدههای شانزدهم و هفدهم میلادی در شرق اسلامی در سده هیجدهم منقطع شد؟ و چرا سایر دولتهای مقتدر و شکوفای جهان غیراروپایی، چون چین، در زمان تهاجم دریایی غرب در حال افول بودند؟ در اینجاست که پژوهشگران نقش "تصادف تاریخی" را به جدّ میگیرند.
جامعه انسانی در تاریخ طولانی خود ظهور و افول تمدنها فراوان دیده است و این دگرگونیها معلول هزاران عامل بوده است تا بدانجا که توضیحی جامع برای آن نمیتوان یافت. چرا هخامنشیان به مدت 218 سال ( 549- 331 پیش از میلاد) در قله تمدن جهانی جای داشتند نه دیگری؟ چرا تمدن مسیحی از درون سرزمین فلسطین، نه جای دیگر، سربرکشید و تمامی شبه قاره اروپا را مسخر ساخت؟ چرا تمدن اسلامی از درون شبه جزیره عربستان سربرکشید و دو امپراتوری عظیم جهان آن روز، ایران ساسانی و روم، را مقهور خود ساخت؟ چرا اقوام شبان استپهای آسیای مرکزی سرزمینهایی چون چین و ایران و اروپا را درنوردیدند؟ یافتن "راز" این جابجاییها و استقرار این یا آن قوم، ایرانی و عرب و مغول نه دیگران، در رأس این تکانههای تمدنی غیرممکن است. ظهور تمدن جدید غرب نیز چنین است. دیوید فیلدهاوس،[1] استاد دانشگاه آکسفورد، در مقاله "استعمار"، که برای دایرةالمعارف آمریکانا نگاشته، در جستجوی توضیح این "راز" بوده و سرانجام به عامل "تصادف" توسل جسته است. او مینویسد:
ارائه یک ارزیابی عینی از پدیده استعمار غیرممکن است، زیرا این ارزیابی به آن ملاکی وابسته است که پذیرفته میشود. براساس معیارهای امروزین، که بر تقدس حق تعیین سرنوشت [ملتها] مبتنی است، استعمار از نظر اخلاقی پدیدهای است غیرقابل دفاع؛ زیرا جامعهای جامعه دیگر را زیر سلطه خود گرفته است... ولی این ملاک از نظر تاریخ نامعتبر است زیرا بر این فرض مبتنی است که در مقابل استعمار شقّ دیگری نیز وجود داشت؛ جهانی مرکب از دولتهای مستقل که در چارچوب یک نظم بینالمللی مفروض هر یک راه تأمین منافع خود را به بهترین شکل دنبال مینمودند. حال آنکه هیچگاه چنین نبود. همه نظامهای استعماری در اثر جبر فرایند تاریخ و بدون طراحی پیشین پدید شدند. استعمار به عنوان یک واقعیت تاریخی را باید از دیدگاه اخلاقی به عنوان بخشی از یک نظم جهانی ارزیابی نمود؛ نظمی که هر چند قرن یک بار دگرگون میشود.[2]
"ارزیابی اخلاقی" دکتر فیلدهاوس از پدیده استعمار قابل قبول نیست ولی توجه او به "تصادف" و "نظم دگرگون شونده تاریخ" حائز اهمیت است. در نقد "معصومیت تاریخی" که فیلدهاوس برای استعمار غرب قایل است باید گفت که نقش "تصادف" تنها تا سده هفدهم پذیرفتنی و معقول است. در سده هیجدهم، که فرادستی غرب تأمین شده بود، باید از نقش موثر عامل "برنامهریزی سنجیده" در تهاجم به شرق سخن گفت؛ عاملی که دکتر اوانسون به آن اشاره کرده است. از این زمان است که غرب از فرایند افول دولتها در شرق سود میجوید و سلطه خود را تأمین میکند. این افول، چنانکه در نمونه طلوع دولتهای اود و حیدرآباد دکن دیدیم، به معنای مرگ جامعه هند نبود. پس از غروب دولت صفوی شاهد فرایند نوزایی در جامعه ایرانی هستیم که این نیز به دست استعمار غرب پایمال شد. بیشک، اتکاء غرب بر پشتوانه ذخایر عظیم قاره آمریکا سهمی مهم در فرادستی و تهاجم آن در سده هیجدهم داشت. و بیشک، از این زمان غرب با اتکاء بر فرادستی خود از روند متناوب و طبیعی ظهور و افول دولتهای شرقی به سود سلطه نهایی خویش بهره جست. در این مرحله، نگرش غرب به شرق مبتنی بر "طراحی" و "مداخله" است نه "تصادف"؛ ما با مهاجمینی سلطهگر و قویدست سروکار داریم نه با انسانهای آرامی که بیطرفانه نظارهگر حوادث پیرامون خویشاند تا در زمان مناسب شانس و اقبال خود را بیازمایند. این مرحله یک سده به طول کشید و سرانجام در نیمه نخست سده نوزدهم به زایش پدیدهای انجامید که "تمدن جدید غرب" نام گرفته است.
تاریخ هند آکسفورد نقش "تصادف" را در استقرار سلطه پرتغالیها چنین مورد توجه قرار داده است:
در زمان ورود پرتغالیها [به شرق] بخت یار آنها بود. در مصر حکومت ممالیک مورد تهدید ترکها قرار گرفته بود، در ایران یک سلسله جدید [صفویه] هنوز در حال استقرار حاکمیت خود بود. شمال هند نیز میان حکومتهای محلی تقسیم شده بود و لذا تنها گجرات بود که در دستهای قدرتمند سلطان محمود بیگده قرار داشت و این در زمانی بود که حکومت سلاطین بهمنی در دکن در حال فروپاشی بود. هیچ یک از قدرتهای بزرگ [منطقه] نیروی دریایی، به معنای نیروی دریایی مقتدر، نداشتند. در خاوردور به فرمان امپراتور نیروی دریایی چین محدود شده بود. کشتیداران و تجار عرب، که بر تجارت اقیانوس هند تسلط داشتند، فاقد توان لازم برای مقابله با انگیزه نیرومند و اتحاد پرتغالیها بودند.[3]
این تحلیل کاملا درست است. در این زمان، در اثر یک "تصادف تاریخی" عجیب، در شرق اسلامی خلاء سیاسی آشکاری پدید شد و هیچ دولت مقتدری، جز حکومت سلطان محمود بیگده در گجرات، حضور نداشت که مانعی جدی در برابر تهاجم پرتغالیها بهشمار رود. سه قدرت اسلامی هند، ایران و عثمانی زمانی سربرکشیدند که غرب با بهرهگیری از یک فرصت تاریخی استثنایی پایههای نفوذ خود را در آسیا و آفریقا استوار ساخته بود:
حکومت صفوی ایران در سال 1501 میلادی، چهار سال پس از آغاز ماموریت واسکو داگاما و درست در زمان جنگهای سلطان محمود بیگده با پرتغالیها، به وسیله شاه اسماعیل بنیان نهاده شد.[4] ولی تا تبدیل دولت صفوی به یک قدرت منطقهای سالها به درازا کشید و در این دوران پرتغالیها سلطه خود را بر بنادر منطقه استوار ساخته بودند. شاه عباس در سال 1587 به قدرت رسید و در سال 1622 پرتغالیها را از هرمز اخراج کرد.
دولت بابر در سال 1526 میلادی، شانزده سال پس از اشغال بندر گوا به وسیله پرتغالیها، در دهلی تأسیس شد ولی تنها در دوران اکبر و با تصرف گجرات (1573م.) بود که دامنه اقتدار آن به سواحل غربی هند کشیده شد.
دولت عثمانی در نیمه دوم سده پانزدهم دوران اقتدار خود را آغاز کرد. ولی توجه سلطان محمد دوم، معروف به سلطان محمد فاتح (1451 - 1481م.)، به تحکیم پایههای دولت عثمانی و توسعه در حوزه مدیترانه، آناتولی و سرزمینهای ممالیک مصر معطوف بود.
در زمان ورود پرتغالیها، دولت مقتدر ممالیک مصر (1250-1517) رو به افول بود و درگیر جنگ با دولت نوپدید عثمانی که سرانجام به سقوط آن انجامید. معهذا، دولت ممالیک مصر تنها قدرت اسلامی بود که در حمایت از دولت گجرات به تلاشی بیحاصل دست زد.
"غارت" و "توسعهیافتگی"
پژوهشگران در نقش غارتگری ماوراء بحار در پیدایش تمدن جدید غرب تردید ندارند؛ ولی به راستی این "غارت" تا چه حد در تحول فوق نقش تعیینکننده داشت؟ به عبارت دیگر، اگر تاراج قارههای آمریکا، آفریقا و آسیا نبود، آیا تمدن جدید صنعتی غرب در سده نوزدهم پدید میشد؟
پیشتر درباره اقتصاد پلانتکاری، تجارت برده و تجارت ماوراء بحار و سهم آن در اقتصاد اروپا تا آستانه سده نوزدهم سخن گفتهایم. معهذا، به نظر میرسد که شاید توصیفی از ثروت هند، و تنها هند، در دوران تهاجم استعماری غرب ضرور باشد.
رالف فیچ،[5] نخستین فرستاده الیگارشی تجاری انگلستان به هند که در واپسین سالهای سلطنت اکبر وارد این سرزمین شد، به شدت تحت تأثیر عظمت شهرها و زندگی مرفه مردم قرار گرفت و در مقایسه با آن کشور خویش را فقیر و عقبمانده یافت.[6] و سِر توماس رو، نخستین سفیر انگلستان در دربار هند، خود را در میان اعیان دربار جهانگیر حقیر میدید. بهنوشته موریس کالیس، مورخ انگلیسی، حقوق سالیانه رو 600 پوند استرلینگ در سال بود حال آنکه رجال هند هر یک سالیانه دهها هزار و حتی صدها هزار پوند درآمد داشتند. رو در دفتر خاطراتش مینویسد که از وضع لباس خود شرمسار است. او میافزاید حتی درآمد پنج سالهام نیز کفاف آن را نمیدهد که لباسی در شأن آنان تهیه کنم.[7] حضور توماس رو در دربار جهانگیر همزمان است با ورود محمدرضا بیگ، سفیر شاه عباس صفوی. جهانگیر در خاطراتش ورود سفیر ایران را شرح داده و متن نامه شاه عباس به خود را ذکر کرده، ولی هیچ اشارهای به سفارت سِرتوماس رو انگلیسی ننموده است.[8] این نشان میدهد که پادشاه هند اهمیتی فراوان برای ایران قایل بود و در مقابل ورود نماینده پادشاه انگلیس برایش اهمیت و ارجی نداشت.
رابرت کلایو، که پس از شکست سراجالدوله برای نخستین بار مرشدآباد را دید، این شهر را «از نظر وسعت، جمعیت و ثروت» با لندن زمان خود برابر یافته است؛ با کاخهایی بزرگتر از کاخهای اروپا، و مردانی که از هر فردی در لندن ثروتمندتر بودند. کلایو میافزاید هند «کشوری است که ثروت بیپایان دارد.» پارلمان بریتانیا کلایو را به اختلاس و ارتشا متهم کرد. او در برابر دادگاه قرار گرفت ولی تبرئه شد. وی در دفاع زیرکانهاش، نخست ثروتهایی را که پیرامون خود در هند دیده بود وصف کرد، و توضیح داد که چه شهرهای ثروتمندی حاضر بودند به او رشوه دهند تا از تاراج حتمی در امان بمانند؛ چه صرافانی که در دخمههای انباشته از جواهر و طلای خود را گشودند و در اختیارش گذاشتند؛ و آنگاه به سخنان خود چنین پایان داد: «من در این لحظه از قناعت خود در شگفتم!»[9]
در این زمان بود که کلایو خزانه مرشدآباد را به تاراج برد. اهمیت این حادثه چنان است که جان کی تاراج خزانه مرشدآباد به وسیله کلایو و همدستانش را با تاراج معادن الماس آفریقای جنوبی بهوسیله سِر سیسیل رودز مقایسه میکند.[10]
درباره ارزش واقعی این خزانه گزارشها سخت آشفته است. سراجالدوله ارزش آن را معادل 85 میلیون پوند استرلینگ میدانست و فاتحان انگلیسی 40 میلیون پوند استرلینگ بر آن قیمت نهادهاند. بهرروی هرچه بود، بخش مهمی از آن به تاراج رفت. آنچه رسماً اعلام شد این است که کلایو از این خزانه، معادل 5/ 2 میلیون پوند استرلینگ برداشت کرد که نیمی از آن بابت غرامت سقوط "قلعه ویلیام" به کمپانی هند شرقی پرداخت شد و نیم دیگر خرج توطئهگران محلی و نظامیانی شد که به او در شکست سراجالدوله یاری رسانیده بودند. سهم رسمی خود کلایو از این غارت تنها 234 هزار پوند ذکر شده است.[11]
تفحصهایی که پس از اعتراضات فوکس و ادموند برک توسط پارلمان انگلیس صورت گرفت، نشان داد که در سالهای 1757 تا 1766، یعنی از جنگ پلاسی تا پایان حضور کلایو در هند، کارگزاران کمپانی در بنگال جمعاً مبلغ 169/2 میلیون پوند استرلینگ به عنوان "هدیه" دریافت کردهاند (بجز "جاگیر" کلایو که 30 هزار پوند درآمد سالیانه داشت) و 7/3 میلیون پوند استرلینگ به عنوان "غرامت" به کمپانی پرداخت شده است.[12] باید بپذیریم که این ارقام بسیار کمتر از میزان واقعی غارت کلایو است؛ زیرا نه کارگزاران کمپانی حاضر به ارائه گزارش واقعی چپاول خود بودند و نه پارلمان انگلیس از شبکهای جدی برای تفحص دقیق برخوردار بود. معهذا، همین ارقام به روشنی گویای ابعاد عظیم غارتی است که به وسیله کلایو در هند صورت گرفت. بهنوشته جان کی، در آن زمان یک خانه در میدان برکلی لندن (محله اعیانی شهر) ده هزار پوند قیمت داشت و ده مایل مربع اراضی املاک شراپشایر[13] انگلیس 70 هزار پوند.[14]
ویل دورانت ثروت هند در زمان تصرف این سرزمین توسط کمپانی هند شرقی بریتانیا را چنین توصیف میکند:
در عهد سلسله تیموریان هند وضع مردم نسبتاً بهتر شده بود. دستمزدها ناچیز بود. در عهد اکبر دستمزد کارگران از روزی سه سنت تا 9 سنت نوسان داشت؛ در مقابل قیمتها هم به همین نسبت پایین بود. در سال 1600 در مقابل پرداخت یک روپیه (که بطور عادی 5/ 32 سنت است) 88 کیلو گندم یا 126 کیلو جو خریداری میشد. در سال 1901 همان یک روپیه بهای 13 کیلو گندم یا 20 کیلو جو بود. یکی از انگلیسیهای مقیم هند در سال 1616 "وفور آذوقه" را "در سراسر مملکت بسیار عظیم" توصیف میکند و میافزاید که "در آنجا هر کس، بی آنکه کمیابی یا قحط و غلایی باشد نان میخورد." انگلیسی دیگری که در قرن هفدهم در هند سیاحت میکرد، متوجه شد که متوسط مخارج روزانهاش چهار سنت است.
ثروت این کشور در عهد چندره گوپته، ماوریا و شاه جهان به اوج خود رسیده بود. ثروت هند در عهد شاهان سلسله گوپته در تمام جهان ضربالمثل شده بود. یوان چونگ در توصیف یکی از شهرهای هند میگوید که با باغها و استخرها جمالی یافته بود، و به نهادهای ادب و هنر آراسته بود؛ "ساکنانش در آسایش بودند و خاندانهایی در آن بودند پرخواسته، میوه و گل در آن فراوان بود... مردم سیمایی ظریف داشتند و جامههایشان از حریر رخشان بود، گفتارشان... روشن و بامعنا بود..." نیکولو کونتی سراسر سواحل گنگ را [در حدود سال 1420م.] پر از شهرهای آباد میبیند؛ "همه خوشساخت، و دارای بوستانها و باغستانهای فراوان، زر و سیم، بازرگانی و صنعت." خزانه شاه جهان چنان سرشار بود که او دو اطاق محکم زیرزمینی داشت که گنجایش هر یک 4250 متر مکعب بود، تقریباً سرشار از سیم و زر. وینست اسمیت میگوید: "مدارک آن زمان جای هیچگونه شکی باقی نمیگذارد که جمعیت شهرهای مهمتر وضع مرفهی داشتند." جهانگردان هر یک از شهرهای آگره و فتحپور سیکری را بزرگتر از لندن توصیف کردهاند/ آنکتیل دوپرون، که در سال 1760 در مناطق مهراته سفر میکرد، خود را "در میان سادگی و سعادت عصر طلایی" یافته است؛ "مردم شاد، پر نیرو، و در سلامت کامل بودند."[15]
ورا آنتستی[16] انگلیسی مینویسد:
در هند تا قرن هیجدهم شرایط اقتصادی نسبتاً پیشرفتهای وجود داشت و روشهای تولیدی، صنعتی و سازمان تجاری آن کشور با سایر بخشهای جهان قابل قیاس بود... این کشور موسلینهای زیبا و سایر ساختهها و مصنوعات نفیسی را میساخت و صادر میکرد، در حالیکه نیاکان ما بریتانیاییها در همان هنگام زندگانی بدویان را داشتند. اما هند نتوانست در انقلاب اقتصادی که به دست نوادگان همان نیمه وحشیها صورت گرفت شرکت کند.
پل باران، پس از ذکر این گفته آنتستی، میافزاید:
این "قصور" نه تصادفی بود و نه ناشی از بیلیاقتی "نژاد" هندی؛ بلکه ثمره تاراج حساب شده، بیرحمانه و منظم هندوستان به دست سرمایههای انگلیسی بود. این برنامه از آغاز حکمرانی بریتانیا آغاز شد. میزان تاراج و آنچه از هندوستان به یغما برده شد چنان اعجابآور است که مارکیز سالیسبوری، وزیر وقت امور هند، در سال 1875 هشدار داد "اگر قرار است هندوستان چاپیده شود باید این چاپیدن بنحوی عاقلانه صورت گیرد."[17]
پل باران میزان ثروتی را که در فاصله جنگ پلاسی (1757) تا جنگ واترلو (1815) از هند به وسیله انگلیسیها به غارت رفت بین 500 الی هزار میلیون پوند استرلینگ برآورد میکند. این دوران تاریخی بسیار مهمی است و انباشت سرمایه انگلستان در این زمان بیشک در پیدایش انقلاب صنعتی نقش تعیینکننده داشت. در نتیجه این سیل طلا بود که انگلستان موفق به انقلاب صنعتی شد وگرنه پیش از سال 1760 دستگاههای نخریسی لانکشایر با دستگاههای مشابه در هند و ایران و چین تفاوتی نداشت.[18]
در کاوش برای شناخت علل "توسعهیافتگی" ژاپن نیز نباید در جستجوی موهومات بود. یکی از رازهای ترقی ژاپن این است که به مدت دو سده (1640-1867) هیچ مداخله خارجی فرایند رشد طبیعی آن را منقطع نساخت. در این جزایر زلزلهخیز معادنی غنی که طمع اروپاییان را جلب کند وجود نداشت؛ و حتی امروزه، بهرغم پیشرفتهای عظیم دانش کانشناسی، منابع کانی ژاپن بسیار اندک است. پل باران مینویسد:
ژاپن تنها کشور در آسیا [و آفریقا و آمریکای لاتین] است که از استعمار و وابستگی به سرمایهداری اروپای غربی و آمریکا جان سالم به در برد و فرصتی برای توسعه مستقل ملی به دست آورد.
او میافزاید:
ژاپن نه چنان بازاری داشت که ساختههای خارجی را جلب کند و نه میتوانست برای صنایع غرب سیلوی مواد خام باشد. بنابراین، فریبندگی ژاپن برای سرمایهداران و دولتهای اروپای غربی هیچگاه به اندازه طلای آمریکای لاتین و محصولات گیاهی و حیوانی و کانی آفریقا، ثروتهای شگفت جزایر هند، یا بازارهای بیکران چین جذابیت نداشت.[19]
در بررسی "مدل توسعه" ژاپن نیز آنچه ناگفته میماند این حقیقت بارز تاریخی است که ژاپنیها خود قدرت متجاوز و استعمارگر خاوردور بودند و در این عرصه پا به پای اروپاییان پیش میتاختند. اشغال فرمز (1895)، اشغال کره (1910)، اشغال منچوری (1937) و اشغال چین (1938) بخشی از کارنامه استعماری ژاپن است. داستان فجایع ژاپنیها در چین در رمانهای خانم پرل س. باک آمریکایی، نسل اژدها و خاک خوب، به روشنی توصیف شده است. به یاد داشته باشیم که پس از اشغال کره، ژاپنیها حدود دو میلیون کرهای را به عنوان برده به سرزمین خود منتقل کردند و آنان را به کار شاق استخراج معادن و قطع جنگلها واداشتند. نود سال پس از حادثه موحش فوق، اخلاف این کرهایها، که امروزه حدود 680 هزار نفرند، شهروندان درجه دو ژاپن بهشمار میروند و بهرغم گذشت سه نسل از داشتن گذرنامه ژاپنی و حق رأی دادن محروماند.[20] ارنست ماندل مینویسد: «تنها در ژاپن که بازرگانان راهزنش از سده چهاردهم دریای چین و جزایر فیلیپین را آشفته ساخته و سرمایهای در خور اعتنا گرد آورده بودند» تکرار تجربه اروپایی ممکن شد.[21] او میافزاید:
بنا به قول پروفسور تاکه کوشی، نخستین سیلان سرمایه پولی به ژاپن [در سدههای پانزدهم و شانزدهم] به دست راهزنان دریایی انجام شد که در سواحل چین و کره به تبهکاریهایشان ادامه میدادند.[22]
طبق تحلیل آرنولد توینبی، مورخ نامدار انگلیسی، توسعه ژاپن نیز یک "تصادف تاریخی" بود. چین در سده دوازدهم میلادی در اوج تمدن خود بود، ولی سپس در اثر مقابله با یورش مغول و جنگهای داخلی به تحلیل رفت و از سده شانزدهم در سراشیب سقوط قرار گرفت. درست در همین زمان، ژاپن جنگهای داخلی خونین خود را، که از 1281 آغاز شده بود، به پایان برد و بر پرهرج و مرجترین دوران تاریخ خویش نقطه پایان نهاد. در سال 1590 این سرزمین توسط هیدیوشی[23] (1538-1598) یکپارچه شد و سپس به مدت 264 سال (1603-1867) در زیر سیطره مقتدرانه خاندان توکوگاوا[24] قرار گرفت. بدینسان، تصادفاً آغاز تمرکز و آرامش و "صلح بزرگ" در درون ژاپن با سده هفدهم میلادی مصادف شد و "تجار" ژاپنی توانستند از طریق ماجراجوییهای دریایی و غارت سواحل چین و کره و غیره راه کسب و انباشت ثروتهای انبوه را بپیمایند.[25] تنها پس از آن و بر این شالوده بود که دوران امپراتور میجی[26] (1868-1912) آغاز شد.
تا سده پانزدهم میلادی چین قدرت دریایی برتر منطقه بود ولی در سده شانزدهم این قدرت را از دست داد. آرنولد توینبی مینویسد اگر چینیها این قدرت دریایی را حفظ کرده بودند به کانون اصلی تمدن جهانی بدل میشدند. معهذا، پیشرفت دریایی چین از سال 1433 متوقف شد به دو دلیل: نخست، توجه امپراتور مینگ به مرزهای شمالی و دوم وسعت سرزمین چین و فراوانی نعم در آن.
احتمالا فراوانی نعمت چین سبب شد که حکمرانان به فکر اکتشافات دریایی و فتوحات خارج از چین نیفتند. چه این لونگ، امپراتور سلسله چینگ، در سال 1793... به یک فرستاده انگلیسی گفته بود که چین از نظر اقتصادی خودکفا [و بینیاز از ارتباط با اروپاییان] است.[27]
توین بی میافزاید: «فقر کشورهای اروپای غربی حکام آنها را وادار ساخت تا از فتوحات ماوراء بحار حمایت و تشویق به عمل آورند.»[28] و این سخن ماست.
تأسیس دولت مقتدر ملی در ژاپن با تأسیس دولت مقتدر ملی شاه عباس بزرگ در ایران همزمان است. ایرانیان به دلیل موقع جغرافیایی سرزمین خود و منابع انسانی و مادی غنی آن نیازی به غارت دیگران نداشتند ولی همین ثروت چشم دیگران را گرفت و دخالت کانونهای متجاوز خارجی را سبب شد. این فرایند درخشان فرجامی هولناک یافت. با سقوط دولت سامانمند صفویه، سرزمین پهناور ایران دیگر حفاظی جدی در برابر دخالت و دسیسه های خارجی نداشت. درمقابل، تجاوز خارجی و طمع بیگانگان آرامش ژاپن را برنیاشفت. ثبات ژاپن و نیز انباشت ثروت در این سرزمین از طریق غارت سرزمینهای مجاور پایههای "عصر میجی" را بنا نهاد و سرانجام ژاپن جدید را آفرید. نماد این ثبات را در تاریخ کمپانی میتسویی[29] میتوان یافت که در سال 1691 به عنوان بانکدار رسمی خاندان توکوگاوا تأسیس شد و امروزه بیش از سه سده قدمت دارد.