تاریخ انتشار : ۱۳ مهر ۱۳۹۱ - ۰۸:۲۱  ، 
شناسه خبر : ۷۵۹۸۹

ثالثاً: اگر قریش باید مقدم شود فقط بنی هاشم مراد است که ما این را قبول داریم، چرا که قریش رسول خدا(ص) را آزار دادند و اخراج کردند و با او جنگیدند و چگونه است که مقدم شوند و معلم همگان شوند و کسی معلم آن‌ها نشود!؟ رابعا: از همه که بگذریم دلالت آن مقابل فرمایش رسول خدا(ص) است که فرمود: (لاحسب لقرشی و لا عربی الا بالتواضع). و نیز با آیه سیزدهم سوره حجرات و خطبه پیامبر(ص) در مکه که به همه آنها اشاره رفت تعارض دارد.
در مجموع این قبیل روایات عاجزند از اثبات تقدم قریش مگر در بنی‌هاشم و آن چه در بحث حیض در جوامع فقهی ما آمده است که زنان قرشیه ده سال دیرتر به یائسگی می‌رسند امری تعبدی یا تکوینی است و بعید است کسی آن را امتیازی برای قریش حساب کند، زیرا در این صورت باید برای (نبطیه) هم امتیاز قائل شود که در روایات هم دوش قرشیه است. شیخ مفید در کتاب (مقنعه) می‌گوید: (قد روی ان القرشیه من النساء و النبطیه تریان الدم الی ستین سنه).
و در نبطیه اصولا تردید هست که عرب مستعجم هستند یا عجم مستعرب. هر چند از ابن عباس نقل شده است که: (نحن معاشر قریش حی من النبط). ولی وضوحی ندارد و در نهایت این که در زمان ما شناخته شده نیست، هر چند صاحب جواهر از قبیله معروف به قریش در زمان ما نام می‌برد که برای ما شناخته شده نیست. لذا راهی برای برتری قریش وجود ندارد نه آن روایات اهل سنت و نه این مسئله یائسگی قرشیه و نه اموری از این قبیل قادر به اولویت دادن به قریش نیستند و قریش‌گرایی به حکم کتاب و سنت مطلوب نیست.
اما آن چه در بحث ما مفید است این که (قبیله‌گرایی) که در خصوص رسول خدا(ص) به شک (قریش‌گرایی) تبلور داشت، یک معیار منفی است؛ یعنی حاکم یا مدیر اسلامی در عضویابی نمی‌تواند به قبیله خویش به عنوان یک منبع اولویت‌دار بنگرد. البته تشخیص قبیله در صدر اسلام بسیار آسان می‌نمود، زیرا نظام قبائلی حاکم آن چنان دقیق بود که به قول قرآن یک عامل شناسایی و تعارف، قبایل بودند و هر کس را به قبیله‌اش می‌شناختند و از امام صادق(ع) آموختیم که قبایل، کسانی‌اند که منسوب به آبا هستند که در زبان ما چنین نسبتی را در یک خاندان یا دودمان می‌توان یافت یا آن چه که به (آل) معروف است؛
شبیه آن چه در کشورهای خلیج فارس متعارف و متداول است مانند آل سعود، آل نهیان، آل صباح و... هر چند طبق فرهنگ قرآن، آل ابراهیم و آل عمران معنایی اعم دارد، زیرا (آل ابراهیم) به بنی‌اسحاق و بنی‌اسماعیل تقسیم می‌شود که اولی یهود و دومی عرب را می‌سازد. پس (آل) حتی معنایی فوق نژاد می‌یابد و اما آن چه در زمان ما از آل فهمیده می‌شود معنایی بسیار محدودتر است و شاید بهترین ترجمان آن (خاندان) یا (دودمان) باشد وگرنه مصداقی برای قبیله نخواهیم یافت.
بر این اساس وقتی قریش‌گرایی و قبیله‌گرایی در زمان رسول خدا(ص) مطرود شد معیاری که متناسب با همه زمان‌ها به دست می‌آید (عدم دودمان‌گرایی) و (عدم خاندان‌گرایی) است؛ به عبارت دیگر، دودمان و خاندان هیچ اولویتی به عنوان نیروی انسانی ندارند.
4 منابع ارزشی
الف ـ مهاجرین
مراد از مهاجرین نیروهای فداکاری هستند که در صدر اسلام با پیامبر اکرم(ص) و یا بدون ایشان از مکه به مدینه یا به شعب ابی‌طالب یا به حبشه مهاجرت کردند و خود و فعلشان در قرآن کریم ممدوح شمرده شده‌اند.
در ارزش هجرت همین بس که امیرالمومنین(ع) در نامه‌های متعدد به معاویه و دیگران، (هجرت را از ارزش‌های اصلی خویش، ذکر می‌کند، مثلا می‌فرماید: (سبقت الی الایمان و الهجره)، یا می‌فرماید: (لیس المهاجر کالطلیق). بخش عظیمی از کادر رسول خدا(ص) بلکه حواریون و ربیون او را مهاجرین تشکیل می‌دادند. در جنگ بدر ـ طبق آماری که ابن هشام می‌دهد ـ 87 نفر از مهاجرین بوده‌اند. قبل از جنگ بدر هم مراحل شناسایی و اطلاعات عملیات را مهاجرین انجام می‌دادند، چون انصار فقط پیمان حفاظت از پیامبر(ص) را در داخل مدینه داشتند نه خارج آن.
بیش‌تر مسئولیتی که از طرف پیامبر با عنوان مکی یا قریشی یا بنی هاشم یا ذی القربی مسئولیت گرفتند هجرت هم کرده‌اند مگر موفه قلوبهم که بعد از فتح مکه اسلام آوردند و یا برخی مثل عباس عموی پیامبر (ص) که عذر از هجرت داشت. لذا هجرت هم از لحاظ قرآن و هم از نظر رسول خدا (ص) یک ارزش و یک اولویت قطعی است؛ یعنی مهاجرین در عضویابی دارای اولویت هستند. اما در این خصوص که عنوان مهاجر اکنون چه مصداقی دارد. بین مفسران و فقها اختلاف است و دو قول وجود دارد:
قول اول: انقطاع هجرت بعد از فتح مکه و قول دوم: اتصال هجرت و تداوم آن تا مادامی که کفر باقی است. دلیل قول اول این سخن پیامبر (ص) است که فرمود: (لاهجره بعد الفتح )و این که بعد از فتح مکه از دارالکفر تبدیل به دارالایمان شده است و آمدن از مکه به مدینه معنای هجرت ندارد. دلیل دسته دوم آن است که مراد هجرت از دارالکفر به دارالایمان است نه فقط ازمکه به مدینه.
صاحب جواهر ادعای لاخلاف می‌کند. ما می‌گوییم هجرت از قبیل حقیقت و مجاز نیست که از مکه به مدینه را حقیقی و باقی را مجازی بدانیم کما این که صاحب جواهر چنین تصور کرده است، بلکه هجرت یک معنای کلی و جامع است به معنای دوری از بدی‌ها به سمت خوبی‌ها و دارای مصادیقی است، مصداق بارز آن، همان هجرت از مکه به مدینه است ولی تنها مصداق نیست، هم چنان که در روایتی آمده است: (المهاجر من هجر نفسه) ویکی از گناهان کبیره را (تعرب بعد الهجره) می‌دانند که شاید عبارت آخری از ارتداد و مصادیقی که صاحب (تذکره) و محقق کرکی و دیگران آوردند و شهید هم در روضه به آن اشاره دارد 52 که یکی از آن‌ها را ما در معیار (شهرنشین گرایی) اشاره کردیم. ولذا هر نوع دوری از گناه و جهل و آمدن به سمت تعالی و تمدن می‌تواند بدون مسامحه و مجاز، هجرت تلقی شود.          ادامه دارد...