تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۳۸۸ - ۰۸:۳۲  ، 
شناسه خبر : ۷۶۰۴۲

آبتین امیری
سقوط طلیطله

سقوط طلیطله به دست آلفونس پادشاه مسیحی یکی از مهمترین وقایع در تاریخ مسلمانان اسپانیا است «طلیطله» شهری بود که قریب به 370 سال مسلمانان بر آن حاکمیت داشتند و عظمت و شکوه این شهر نمادی از تمدن اسلامی ‌در اروپا وقلب اسپانیا محسوب می‌شد اما هنگامی‌ که وحدت جای خود را به تفرقه داد و حکومت یکپارچه اسلامی در اسپانیا از هم پاشید وبه جای دولت نیرومند اسلامی‌ ملوک‌الطوایفی ظهور کردند که بیشتر اوقات خود را صرف جنگ با یکدیگر و فتح شهرها و ابادی‌های هم می‌کردند، این زمینه فراهم شد تا «آلفونس» پادشاه قدرتمند اسپانیای مسیحی فتوحات خود را درسرزمین‌های اسلامی اسپانیا گسترش دهد و شهرهای بزرگ این سرزمین را یکی پس از دیگری فتح کند. اما در میان تمامی ‌فتوحات که توسط پادشاه مسیحی اسپانیا صورت می‌گرفت، فتح طلیطله برای مسلمانان بسیار گران آمد زیرا این شهر به مرکزی برای تمدن اسلامی ‌و پایتخت علمی و فرهنگی اسلام در اسپانیا تبدیل شده بود که خطی حائل بین اسپانیای مسیحی، موازنه سیاسی و نظامی را در جهت خلاف مصالح مسلمانان به هم زد و آنها را در موقعیتی از ضعف و سقوط قرار داد.
در پاییز سال 447 ه آلفونس با نیروی خود به نزدیکی طلیطله رسید ودر محله «المینه» که منطقه‌ای آباد ودارای کاخ‌ها وباغ‌های فراوان وزیبا بود اردو زد. در آن زمان حکومت طلیطله به دست«القادر» بود. با حمله آلفونس ، القادر از دیگر امرای مسلمان درخواست کمک کرده بود، اما تلاش او برای جلب حمایت امرای مسلمان وایجاد یک سپاه نیرومند در برابر آلفونس بی نتیجه مانده بود. از میان حکام مختلف سرزمین‌های اسلامی تنها «متوکل بن افطس» حکمران «بطلیموس» برای نجات «القادر» و طلیطله به انجا نیرو اعزام کرد.
«آلفونس» که از قدرت خود برای پیروزی مطمئن بود، بلافاصله طلیطله را محاصره کرد و چون زمستان فرا رسید کمبود ارزاق بر ساکنان شهر گران آمد و آنها تحت فشار شدیدی قرار گرفتند.
در این میان «القادر» با سپاه اندکش ناامیدانه به مقاومت ادامه میداد شاید که گذشت زمان وطولانی شدن مدت جنگ سبب خسته شدن سپاه آلفونس ودر نتیجه انصراف او از ادامه محاصره شود. اما سیاست القادر کارساز واقع نشد واو زیر فشار فرماندهان و معتمدین شهر برای تسلیم شدن، یقینش برای مقاومت تبدیل به تردید شد. محاصره طلیطله9 ماه طول کشید. القادر امیدوار بود از امرای مسلمان کمکی به او برسد، اما هنگامی که هیاتی از جانب او برای مذاکره به اردوگاه آلفونس رفت، در آنجا دیدند که سفرا ونمایندگان امرای مسلمان برای جلب دوستی در دربار آلفونس حاضر هستند. هنگامی که این خبر به القادر رسید او از رسیدن هر گونه کمکی از جانب هم کیشان خود ناامید شد. مردم گرسنه طلیطله نیز سر به ناله برداشتند وبرای نجات جان خود به القادر فشار آوردند، سرانجام القادر تسلیم شد و شهر را به آلفونس تقدیم کرد. سقوط طلیطله زنگ خطر را برای تمامی سرزمین‌های اسلامی در اسپانیا به صدا درآورد و آنها را در موقیعت خطرناکی قرار داد. «کندی» مورخ اسپانیایی در خصوص سقوط طلیطله می‌نویسد: « این شهر کیان مسلمانان مانع عبور مسیحیان از رود «تاجه» بود. فتح این شهر به واسطه ضعف مسلمانان، نیروی تازه‌ای به پادشاه کاستیل (آلفونس) بخشید، به طوری که مسلمانان بعد از قرن‌ها عظمت و شرف، خود را در معرض سقوط و نابودی دیدند.»
سقوط طلیطله تبعات فراوان مادی و فرهنگی در اسپانیا به همراه داشت، زیرا این شهر در گذشته پایتخت قدیم «گت‌ها» بود و پس از فتح آن توسط پادشاه کاستیل به مرکز مذهبی اسپانیای مسیحی تبدیل شد.
به همان اندازه شعرا و ادبای اسلامی در اندلس در سقوط طلیطله که در هنگام تسلیم شدن ذخایری از فرهنگ وتمدن اسلامی را با خود همراه داشت مرثیه خواندند. به هر حال فاجعه سقوط طلیطله خود به نقطه تحول عظیمی در طرز و سیاستگزاری امرای اسلامی در اسپانیا تبدیل شد و به ظهور حوادثی جدید در این سرزمین ختم شد.
تلاش اسپانیای اسلامی برای ماندگاری
سقوط طلیطله به دست آلفونس پادشاه کاستیل ملوک الطوایف مسلمان را در اسپانیا سخت تکان داد و آنها را از خوابی که در آن فرو رفته بودند بیدار کرد. آنها به خوبی این خطر را درک کردند که سقوط طلیطله خود مقدمه‌ای برای سقوط دیگر سرزمین‌های اسلامی است و اگر به فکر وحدت و یکپارچگی خود نباشند، اسپانیای مسیحی تمام شهر‌ها و آبادی‌های آنها را خواهد بلعید.
آلفونس بعد از فتح طلیطله نامه‌های تهدید آمیزی برای «معتمد بن عباد» حکمران اشبیلیه و «متوکل بن افطس» حاکم بطلیوس نوشت و از آنها خواست که قلعه‌ها واملاک خود را تسلیم وی کنند.
روحیه تهاجمی آلفونس وتهدیدهای وی علیه امرای مسلمان فکر وحدت را در ذهن آنها زنده کرد. سقوط طلیطله زنگ بیداری این امرا بود تا از اختلاف و تفرقه و عیش ونوش دست بردارند وبرای دفاع از میراث و تمدن خود به اقدامات عملی روی آورند. با این حال توازن قدرت هرگز به نفع مسلمانان نبود و امرای اسلامی در شرایطی نبودند که بتوانند با جنبش پر قدرت مسیحی به رهبری آلفونس مقاومت کنند. خصوصا اینکه در پشت سر اسپانیای مسیحی دولت‌های مسیحی دیگری قرار داشتند. به طوری که پادشاه کاستیل می‌توانست در شرایط دشوار بر آنها تکیه کند و از آنها درخواست کمک کند، ولی مسلمانان در این شبه جزیره از هرسو در محاصره بودند.
همین دشواری‌ها و سختی‌ها در قالب وحدت نظر امرای اسلامی برای ایستادگی در برابر پادشاه کاستیل و درخواست کمک از مسلمانان آن سوی آب ها، یعنی مرابطین در شمال آفریقا تجسم یافت، تا آنها راه‌های تازه‌ای برای حفظ و دفاع از میراث اسلامی خود در اسپانیا جست و جو کنند.
امرای اسلامی اسپانیا، سفرای خود را نزد پادشاه مرابطین «یوسف بن تاشفین»در مغرب (مراکش )اعزام داشتند و با تشریح شرایط سخت و دردآور خود از او طلب یاری کردند.
«مرابطین» در اصل قبیله «لمتونه» یکی از ریشه‌های قبیله بزرگ بربرهای «صفاجه»در شمال آفریقا بودند که 50 سال از ظهور قدرت آنها در این سرزمین می‌گذشت. آنها تحت فرماندهی رهبر روحانی خود به نام «عبدالله بن یاسین» قدرت را در بخش عظیمی از شمال آفریقا به دست گرفته و با شکست دادن قبایل بت‌پرست سراسر مغرب آفریقا را فتح کرده بودند. فرماندهی آنها را در آغاز کار «عمر بن یحیی لحتونی» به عهده داشت و بعد از او برادرش ابوبکر عهده‌دار آن شد. ابوبکر نیز پسر عم خود «یوسف بن تاشفین» را به فرماندهی برگزید و یوسف بن تاشفین با فتوحات خود زمینه را برای وحدت مرابطین از شمال آفریقای شرقی گرفته تا اقیانوس اطلس در غرب فراهم کرد و همه این مناطق وسیع زیر سلطه مرابطین قرار گرفت. یوسف شهر مراکش را به وجود آورد و آن را به عنوان پایتخت خود برگزید(454هـ)و با تشکیل سپاه نیرومندی از تیراندازان و شمشیر زنان زبردست مرکب از قبایل مختلف بربر، پایه‌های دولت جدید را مستحکم ساخت.
هنگامی که سفرای امرای اسلامی اسپانیا به آن سوی آبها و نزد یوسف بن تاشفین آمدند، او موضوع گرفتاری و درخواست مسلمانان اسپانیا را با معتمدین و علمای مراکش در میان گدشت و با آنها مشورت کرد و همه آنها مشورت کرد و همه آنها بر حمایت مسلمانان اسپانیا اتفاق نظر کردند. بدین ترتیب زمینه برای دخالت نظامی مرابطین در جنگ‌های داخلی اسپانیا فراهم شد.
یوسف بن تاشفین به تمامی نیروهای خود که اکثرا از صحرانشینان سلحشور تشکیل بودند دستور آماده باش داد و به پیشنهاد وزیرش، «عبدالرحمن بن اسباط» از «معتمد بن عباد» حکمران اشبیلیه در اندلس خواست که مرز اسپانیا در تنگه جبل الطارق را در اختیار او قرار دهد، تا از آنجا برای پیاده کردن شپاهش در اسپانیا استفاده کند. بدین ترتیب بود که زمینه برای حضور «یوسف بن تاشفین» و نیروهای تازه نفس در اسپانیا فراهم شد. در حالی که او به سوی اسپانیا راهی بود، دسته دسته سربازان مجاهد از تمامی نواحی مغرب به وی می‌پیوستند و کشتی‌ها را برای عبور سپاهیانش مهیا می‌ساختند.
نخستین دسته‌ای که از تنگه جبل الطارق گذشت و قدم به خاک اسپانیا نهاد، گروهی جنگجو به فرماندهی «داوود بن عاشیه» بود. این دسته وقتی که به مرز جزیره خضرا رسید آن را محاصره و اشغال کرد.
یوسف بن تاشفین با سپاه انبوهش از راه دریا در ساحل جزیره خضرا فرود آمد و هنگامی که قدم به خاک اندلس گذاشت، به خاک افتاد و پس از شکر خدا دست به ساخت برج و استحکامات در آن سرزمین زد و نگهبانان مخصوصی بر آن گماشت، سپس با نیروهای خود راهی اشبیلیه شد. «معتمد بن عباد» امیر اشبیلیه و مردم این شهر استقبال باشکوهی از سپاه یوسف بن تاشفین کردند. یوسف سه روز در اشبیلیه ماند و در آنجا به سایر امرای مسلمان در اسپانیا نامه نوشت و از آنها خواست تا به وی بپیوندند. اکثر امرای مسلمان دعوت او را اجابت گفته و برای هم پیمانی با او نیرو یا سفیر فرستادند. (479ه) یوسف بن تاشفین پا از آن آهنگ بطلیوس را کرد تا هیات‌های نمایندگی امرای مسلمان از سایر نقاط اندلس به او بپیوندند، اما او متوجه شد که سرزمین‌ها و حکومت‌های اسلامی در اسپانیا در آستانه انحطاط و سقوط قرار دارند و در ضعف و تفرقه دست و پا می‌زنند. او از درک وضع موجود بسیار اندوهگین شد با این حال مرزهای سرزمین‌های اسلامی را آنجا به شکل یکپارچه درآورد و خود در نزدیکی مرز کنونی پرتقال که در موازات شهر «قوریه» قرار داشت و به دشت« زلاقه» معروف بود اردو زد. اخبار ورود سپاه مرابطین به شبه جزیره اسپانیا به آلفونس ششم پادشاه کاستیل رسید. او در حال محاصره شهر «سرقسطه» بود تا این شهر را به فتوحات خود اضافه کند اما با شنیدن این خبر بلافاصله از محاصره آن شهر دست کشید و از آنجا عقب نشینی کرد.
آلفونس از «سانشورا امبرز» پادشاده مسیحی «آراگون» که آن موقع سرگرم محاصره شهر اسلامی «طرطوشه» بود درخواست کمک کرد. به علاوه از امرای مسیحی آن سوی کوه‌های پیرنه نیز کمک خواست و شخصا به میزانی که می‌توانست از نیروهای گالیسیا و آستوریا و ناوار قوا جمع آوری کرد. سپس فرمانده خود «بارهانس» را با نیروی تحت فرماندهی وی از «والنسیا» فراخواند. همچینین سیل داوطلبان از جنوب فرانسه و ایتالیا به آن سوی سرازیر شدند تا سپاه قدرتمندی را برای رویارویی با یوسف تدارک بیند. آلفونس در نظر داشت تا سپاه یوسف را در سرزمین خودش ملاقات کند. تا اگر در نبرد با او شکست خود قلمرو او از ویرانی در امان بماند. آلفونس با این تفکر به سوی جنوب اسپانیا حرکت کرد تا در حمله پیش دستی کند ولی وضع او با پیروزی و حالتی ااز تردید همراه بود. او به تجهیزات و نفرات سپاه خود مطمئن بود، ولی ار آمار سپاه یوسف و امکانات آن اطلاعاتی نداشت. در حقیقت هر دو نیرو برای یکدیگر ناشناخته بودند و از میزان قدرت هم آگاهی نداشتند.
مورخان درباره درباره تعداد نیروهای مسلمانان و اروپاییان اختلاف نظر دارند. بعضی از تواریخ مسلمین، سپاه اوروپایی را 80 هزار نفر و برخی 50 هزار نفر دانسته اند. آنها تعداد سپاه اسلامی را 48هزار و برخی 20 هزار نفر دانسته اند. اما آنچه مسلم است سپاه اروپاییان از نظر تعداد نیرو بر مسلمانان برتری داشته است.
نبردی برای تعیین سرنوشت
دو سپاه متخاصم در دو سوی رودخانه«وادی یانه» به مدت سه روز اقامت کردند و در این مدت فرستادگانی از دو طرف رفت و آمد داشتند. یوسف بن تاشفین طبق نامه‌ای از آلفونس خواسته بود که یا اسلام بیاورند یا جزیه بدهد یا آماده جنگ شود. در نامه او آمده بود:«ای آلفونس! به ما خبر داده اند که می‌خواستی برای ملاقلات ما به سوی دریا بیایی و آرزو می‌کرده بودی که ای کاش کشتی هایی می‌داشتی که با آن از تنگه عبور کرده به جنگ ما بشتابی واینک ما عبور کرده ایم وخداوند دراین دشت ما و تو را گرد آورده است. به زودی به آرزویت خواهی رسید چون درخواست کافران جزبدبختی نیست!» آلفونس از خواندن این نامه سخت آشفته شده ولی نامه‌ای تهدیدآمیز در جواب یوسف نوشت. یوسف نیز در پاسخ نامه او نوشت : همه چیز را به زودی خواهی دید!1 آلفونس قصد داشت درتعیین روز جنگ مسلمانان رافریب دهد. از این رو روز پنجشنبه نامه‌ای به «معتمد بن عباد» نوشت که فردا روز جمعه عید شما است وپس فردا روز شنبه عید یهودیان است که در قلمرو شما وما عده کثیری بدان مشغولند. بعد از آن روز یکشنبه وعید ماست. پس از برخورد ما و شما روز دوشنبه خواهد بود. «معتمد بن عماد» که از امرای مسلمان اسپانیا بود متوجه نیرنگ آلفونس شد از این رو پیشقراول خود را شبانه مامور تحقیق بیشتر درخصوص وضعیت سپاه دشمن کرد. آنها نیز گزارش دادند که سپاهان دشمن خود را مهیای جنگ می‌کنند. پیش بینی معتمد درست از آب درآمد، زیرا که صبح روز بعد هوا روشن شد. قوای مسیحی به حرکت در آمدند وبه سوی سپاه مسلمین تاختند. پیشقراولان کاستیل وآراگون به فرماندهی «باهانیس» به مقدمه سپاه مسلمانان که از قوای اندلس تشکیل شده بود و تحت فرماندهی معتمد بن عباد قرار داشت حمله بردند. تهاجم به قدری شدید بود که قوای مسلمین ازهم پاشید وبیشتر آنها به طرف بطلیموس عقب نشینی کردند وجز معتمد بن عماد و جنگجویان اشبلیه کسی درمقابل دشمن ثابت نماند. هجوم سپاهان آلفونس بسیار ویرانگر و وحشت انگیز بود. اما معتمد بن عباد باسربازان اندکش به سختی می‌جنگیدند تا اینکه این فرمانده شجاع مجروع شد و بیشتر جنگجویان از اطراف او پراکنده شدند. سپاه اسپانیای اسلامی کشنه‌های زیادی داد وچیزی نمانده بود که بازماندگان به محاصره بیفتند، بدون اینکه کسی برای نجات آنها قدم جلو بگذارد.
در همین لحظات آلفونس، شوک دوم خود را وارد کرد. سربازان او به صف مقدم سپاه مرابطین به فرماندهی «داود بن عایشه» حمله برده و او را وادار به عقب نشینی کردند. موقعیت جنگ به نفع آلفونس بود وسپاه اسلامی در آستانه فرو پاشی قرار داشت.
دراین لحظات سختی،یوسف بن تاشفین که خود با نیروهای بربر درپشت سر نیروهای اسپانیای اسلامی قرار داشت برای نجات پیشقراولان سپاه مسلمین به حرکت در آمد.
فرمانده نیروهای یوسف بن تاشفین به نام «یسر بن ابی بکر کهتونی» با نیروهای خود با شدت هرچه بیشتر به قلب سپاه دشمن حمله برد. نیروهای بربر از مهارت بالا و روحیه سلحشوری فراوانی در جنگ برخوردار بودند. آنها در خونین ترین لحظات با بی‌باکی تمام می‌جنگیدند. ورود آنها به میدان چهره جنگ را عوض کرد. بازماندگان سپاه اندلس (اسپانیای اسلامی) متشکل شدند وفراریان به سپاه خود بازگشتند وکفه پیکار خونین به نفع مسلمانان سنگینی کرد. دراین هنگام آلفونس با یک حمله غافلگیرانه خود را در مقابل خیمه‌های مرابطین رسانید وخندقی که آنها را در بر گرفته بود اشغال کرد. ولی یوسف بن تاشفین با نیروهای احتیاط خود که از قبایل لمستونه و صنهاجه به او حمله کرد و تجاوز او را عقب زد و با شدت به لشگر گاه اروپاییان تاخت. سپس به قوای کاستیل حمله برد و در حالی که طبل‌ها در اطراف سپاهیانش به صدا در آمده بودند از پشت سر به آنها حمله کرد و کشتار سختی به راه انداخت.
در هجوم مرابطین صدای طبل صدای طبل‌ها نقش مهمی در تجدید قوا و وحدت نیرو‌های اسلامی و فرو پاشی روحیه دشمن داشت. صدای طبل فضا را می‌شکافت و صفوف دشمن را دچار هراس شدیدی می‌کرد. عده زیادی از سربازان مرابطین مشغول کوبیدن بر طبل‌ها بودند و هنگامی که آنها قصد نزدیکی به دشمن را می‌نمودند از فاصله دور صدای طبل‌ها بر وحشت سربازانم دشمن می‌افزود. خصوصا اینکه سربازان مسیحی با این صدا واین تاکتیک جنگی بیگانه بودند.
یوسف بن تاشفین جایگاه سپاه کاستیل را دچار حریق ساخت. آلفونس با دیدن وضع جنگ و وخامت اوضاع قصد نجات خود را نموده و به دنبال راه فراری گشت، اما در ادامه راه با دنباله قوای مرابطین تصادم کرد و میان دو سردار بزرگ نبرد سختی در گرفت که طی آن قوای کاستیل از هم پاشید و آلفونس به سختی توانست خود را از معرکه برهاند. یوسف بن تاشفین سواره و در حالی که میان سپاه می‌گردید نعره می‌زد و سربازان خود را به ثبات و شهادت تشویق می‌کرد و در همان حال صدای طبل‌ها در اطراف سربازان گوش‌ها را کر می‌کرد. پیدال از مورخین اروپایی تاثیر صدای طبل‌ها را در پریشانی سربازان کاستیل یادآور شده و می‌نویسد تا آن روز سپاهیان اسپانیا آنچنان صدای وحشتناک که زمین را به لرزه می‌آورد نشنیده بودند. از طرف دیگر مرابطین حملات خود را با صفوف فشرده هماهنگ می‌نمودند و این روش جدیدی در جنگ بود و با روحیه سربازان مسیحی همخوانی نداشت زیرا آنها به جنگ‌های تن به تن عادت کرده بودند از این رو آنها با وجود برتری در اسلحه نمی‌توانستند بر دشمن پیروز شوند.»2
در همان موقع سربازان مرابطین به فرماندهی «یسر بن ابو بکر» حملات خود را به ستون مقدم کاستیل‌ها که «بارهانیس» فرماندهی آن را بر عهده داشت شدت بخشیدند. سپاهیان اندلس (اسپانیای اسلامی) نیز منتهای تهور و دلیری از خود نشان دادند. پیشروی مسلمانان به سوی اردوگاه دشمن سریع بود و این وضع میزان تلفات کاستل‌ها را بالا می‌برد. ضربه کاری را یوسف بن تاشفین با افراد یسر بن ابو بکر به همراه گارد مخصوص خود که تعداد آنها به چهار هزار نفر می‌رسید وارد ساخت، زیرا او سربازان دشمن را تار و مار کرده، تا قلب سپاه دشمن پیش رفت. تا آنجا که یکی از سربازان خود را به آلفونس پادشاه کاستیل رسانید و خنجری را در پای فرو برد و آن را شکافت! چون غروب آفتاب نزدیک شد آلفونس و سربازانش متوجه شدند که اگر همچنان به جنگ ادامه دهند، همگی کشته خواهند شد. از این رو او با جمعی از اشراف و فرماندهانش به آبادی که در نزدیکی میدان جنگ بود عقب نشینی کرد و چون شب فرا رسید از آنجا گریخت.
افرادی که همرا آلفونس پادشاه کاستیل فرار کردند و در این فرار او را همراهی نمودند چهارصد یا پانصد نفر بیشتر نبودند که تعداد زیادی از آنها مجروع شده بودند. در میدان جنگ صف‌های سپاه مسیحی کاملا از هم پاشیده بود و سربازان برای نجات جان خود دسته دسته فرار کردند. میدان جنگ نیز از کشته و زخمی پر بود. با این حال یوسف بن تاشفین دستور داد که به علت فرا رسیدن شب فراریان را تعقیب نکنند و بیشتر مواظب تحریکات دشمن باشند. صبح روز بعد جنگجویان مسلمان تعقیب فراریان را از سر گرفتند و دسته‌ای از آنها به جمع آوری غنائم عظیم بود پرداختند. تواریخ اسلامی می‌نویسند که از سپاه انبوه اروپائیان جز پانصد نفریا کمتر کسی باقی نماند واین پانصد نفر کسانی بودند که همراه آلفونس فرار کردند. پادشاه کاستیل نیز با شکست خوردگان به سرعت فرار کرد در حالی که اکثر همراهان مجروحش در اثنای راه مردند وآنها که با او به طلیطله رسیدند فقط صد نفر بودند. (479.ه)
اهمیت جنگ «زلاقه»
جنگ زلاقه از جنگ‌های بزرگ اسلام و مسیحیت در اروپا است. پیروزی مسلمانان در این جنگ سبب شد که سیل بنیانکن مسیحیت که از شمال به سوی سرزمین‌های اسلامی در اسپانیا سرازیر بود و می‌رفت که تمدن اسلامی را در این شبه جزیره نابود کند جانی دوباره بخشید. مسلمانان هنگامی که قدم به اسپانیا گذاشتند از چنان قدرت و صلابتی برخوردار بودند که هدف آنها فتح سراسر اروپا بود. اما بعد از سقوط امویان و ظهور عباسیان در صحنه سیاست جهان اسلام، مسلمانان اسپانیا تنها و ضعیف شدند. زیرا از یک سو آنها با مسیحیان هم مرز بودند که به جز به نابودی اسلام و تمدن آن نمی‌اندیشیدند و در آن سوی مرزهای سرزمین‌های اسلامی نیز حکومتی روی کار آمده بود که از نظر سیاسی با حکومت مسلمانان در اسپانیا (که وابسته به خاندان اموی بودند) سرناسازگاری نهاده بود. در این شرایط مسلمانان اسپانیا چاره‌ای جز اتخاذ سیاست‌های دفاعی نداشتند و جنگ و تلاش آنها برای بقا و زنده ماندن بود. چون با گذشت زمان خلافت عباسی کوچک و تضعیف شد، دولت‌های جدید اسلامی در آفریقا و آسیا ظهور کردند که بسیاری از موارد سیاست‌های آنها با اهداف دستگاه خلافت عباسی همخوانی نداشت.
هجوم مرابطین از شمال آفریقا به شبه جزیره اسپانیا برای نجات یافتن مسلمانان آن سرزمین در همین تحول معنا می‌یافت. مرابطین که دولتی نوپا و قدرتمند بودند با حضور خود در اسپانیا و شکست دادن آلفونس پادشاه کاستیل که می‌رفت تمامی شهرهای اسلامی را در شهرهای اسلامی را در اسپانیا فتح کند و میراث اسلام را درآن سرزمین به نابودی کشاند سبب عقب نشینی قوای مسیحی و تجدید قوای اسپانیای اسلامی شدند. جنگ «زلاقه» میان مسیحیان و مرابطین به تداوم حیات سیاسی مسلمانان در اسپانیا منجر شد تا آنجا که این حیات تا چهار قرن دیگر ادامه یافت.
یوسف بن تاشفین بعد از شکست دادن آلفونس و نابودی سپاه او، نامه‌ای به «المعزبن بادیس» فرمانروای کل قوا در آفریقا نوشت و ماجرای جنگ زلاقه را برای او شرح داد. اخبار این پیروزی سبب تجدید روحیه مسلمانان اسپانیا و شادمانی مردم شمال آفریقا گشت، به طوری که در شکرگزاری این پیروزی صدقات زیادی به مستمندان داده شدو بردگان زیادی آزاد شدند.
سوالی که همواره در تاریخ اندلس مطرح است، این است که چرا یوسف بن تاشفین بعد از شکست دادن قوای دشمن، او را در قلمروش دنبال نکرد و طلیطله را که انگیزه اصلی این جنگ بود آزاد نساخت، با اینکه از فرصت مناسبی برای این اقدامات برخوردار بود؟
می گویند معتمدبن عباد به یوسف بن تاشفین پیشنهاد کرد که دشمن شکست خورده را تعقیب نموده و باقیمانده سپاه دشمن را نابود کند، ولی یوسف با این بهانه که باید صبر کرد تا فراریان سپاه مسلمان برگردند که مبادا مسیحیان آن‌ها را به قتل رسانند، از دنبال کردن آن شکست خوردگان خودداری نمود. کوتاهی در این امر را بعضی به معتمد و بعضی به یوسف نسبت می‌دهند.4
بعد از پایان جنگ زلاقه فاتحان بدون اینکه برنامه ای برای ادامه کار خود داشته باشند، از یکدیگر جدا شدند،از یکدیگر جدا شدند و هر یک از امرا به قلمرو خود بازگشتند، به طوری که پیروزی مسلمانان در همان لحظه متوقف شد. چیزی که در اوج پیروزی افق‌ها را تیره و تار می‌ساخت، رسیدن خبر ابوبکر پسر بزرگ یوسف بن تاشفین بود که به جای یوسف به عنوان حاکم مراکش گمارده شده بود. یوسف در هنگام حرکت به سوی اندلس در «بستر» او را به حال بیماری رها کرده بود.
وصول این خبر موجب شده که یوسف بن تاشفین بدون درنگ عازم مغرب شود. برخی از مورخین دیگر علت بازگشت سریع یوسف بن تاشفین به مغرب را اختلاف امرای اندلس و چند دستگی مردم آنجا دانشته اند.
جنگ «زلاقه» به رغم اینکه با پیروزی مسلمانان همراه بود اما سبب پایان آتش جنگ میان آنها و مسحیان در اروپا نشد. آلفونس بعد از این شکست از پادشاه فرانسه و امرای مسیحی آن سوی کوه‌های پیرنه یاری طلبید و تنها خبر خروج یوسف بن تاشفین از اندلس او را از حمله مجدد منصرف ساخت.
تبعات جنگ رلاقه تا سال‌ها و حتی قرن‌ها بر حیات و کشمکش مسلمانان و مسیحیان در اسپانیا سایه افکند. این جنگ نقطه توقف پیشروی مسیحیان و نقطه توقف جهش و بازیابی اعتماد مسلمانان بود تا آنجا که اختلاف‌های خود را حداقل در مدتی که خطر دشمن مشترک آنها را تهدید می‌کرد، کنار نهادند و برای ادامه حیات و حفظ میراث چهارصد ساله خود در اسپانیا تجدید قوا نمودند هر چند که اسپانیا در آن زمان همچنان صحنه کشمکش و نبرد دائمی مسلمانان و مسیحیان بود.