تاریخ انتشار : ۱۷ تير ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۹  ، 
شناسه خبر : ۷۶۲۶۹
در گفت‌وگو با حجت‌الاسلام والمسلمین حمید پارسانیا مورد بحث و برسی قرار گرفت

نسرین دمیرچی
*جامعه ایرانی چگونه و در چه شرایطی با فرهنگ و تمدن غربی آشنا شد؟
**غرب با استفاده از علم و عالمانی که نقش ابزاری مهمی در تکوین تمدن غربی داشتند، در قرن نوزدهم به قصد تسخیر زمین و بهره‌وری از امکانات موجود به سوی دیگر کشورها گام برداشت و بدین‌ترتیب اولین برخوردها و آشنایی‌های جدی و تعیین‌کننده ما با آن‌ها شکل گرفت.
مواجهه غرب با ما در حالی بود که اسلام با حضور پرسابقه خود خصوصا در مراکز علمی، مفاهیم دینی فراوانی را به محدوده زندگی و زیست مردم وارد ساخته بود. هر چند تشیع نتوانسته بود در رقابت با عصبیت و ایل و عشیره، نظام سیاسی مطلوب را ایجاد کند، اما با حضور در مراکز و نهادهای علمی جامعه،‌ هجوم‌های سیاسی و نظامی را تاب می‌آورد و با آموزش‌های فرهنگی و علمی خود، در گروه‌های حاکم اثرگذار بود و جامعه با اتکا به آنان در برابر نفوذهای استعماری غرب موضع می‌گرفت.
*کدام بعد از تمدن غربی بیش از دیگر ابعاد به جوامع از جمله ایران عرضه شد و واکنش ها در برابر این عرضه چه بود؟
**جنگ‌های سیزده ساله ایران و روس، رساله‌ها جهادیه عالمان دینی، قرارداد رویتر و مقاومت جامعه ایران، قرارداد رژی و جنبش تنباکو، نشانه‌های مستمری از حساسیت‌های نظامی، سیاسی و اقتصادی جامعه ما تحت نفوذ حرکت علمی غرب قرار گرفت.
آشنایی ما با غرب از نهایی‌ترین آثار، ظاهری‌ترین ابعاد و پایین‌ترین لایه‌های تمدن و فرهنگ آغاز شد. ابتدا قدرت نظامی، سیاسی، اقتصادی و مظاهر مادی نحوه زندگی آنان را دیدیم؛ در بعد علمی نیز ابتدا باقدرت مادی و ابعاد کاربردی دانش آنها آشنا شدیم و در بسیاری از موارد نیز با بلاهت کودکانه و سادگی ابلهانه، همان قدرت را دلیل بر کمال و بلکه تمامیت علم آن‌ها دانستیم.
*یعنی بعد علمی غرب به طور مستقیم به کشورها عرضه نشد؟
**غرب در بعد علمی، با نام علم وارد شد و چون در فرهنگ دینی ما، کلمه علم مفهومی مقدس و مبارک است و طلب آن بر هر مسلمان واجب است،‌ ورود آن حساسیتی ایجاد نکرد و بدین‌ترتیب بود که در تاسیس دارالفنون اعتراضی از ناحیه عالمان دینی واقع نشد و بلکه تاسیس آن را با دیده تحسین نگریستند.
البته جامعه ما گریزی از علم سکولار غرب نداشت؛ اما برخورد سالم این بود که آن علم با شناسنامه خود وارد شود و مبانی و مبادی متافیزیکی آن شناخته شود تا فرهنگی که برای خود فلسفه، عرفان و مبانی هستی‌شناسی دینی دارد، قدرت گزینش و مجال گفت‌وگو و مجادله داشته باشد، اما این مسیر طی نشد. ناقلان آن علم خود را مروج دانش و پیشتاز معرفت می‌دانستند، بدون آن که شناختی صحیح حتی از تعریف چیزی داشته باشند که به ترویج آن می‌پرداختند. اغلب آن چه را که تبلیغ می‌کردند، مصداق همان مفهومی از علم می‌دانستند که در فرهنگ دینی جامعه، مقدس و مبارک شمرده می‌شد.
*این نحوه آشنایی جامعه علمی ما با غرب، چه آسیب‌هایی در پی داشت؟
**این نحوه آشنایی، ضمن آن که مانع خلاقیت علمی می‌شود، مبادی فرهنگی و فلسفی علم غربی را در دراز مدت،‌ به گونه‌ای غیرنقادانه در ذهن نوآموزان رسوب می‌دهد، چون وقتی مبادی یک علم، آشکارا در معرض دید متعلم قرار گیرد، احتمال برخورد نقادانه با آن علم و در برخی موارد ایجاد تغییر و تحول در آن علم می‌رود، اما اگر از مبادی و مبانی فرهنگی و فلسفی، علم با سکوت گذر شود، آن مبادی ناخودآگاه و به تدریج، همراه با آموختن و حفظ کردن علم،‌ در ذهن متعلم وارد می‌شوند و این نحوه از ورود که با نوعی خواب مغناطیسی انجام می‌شود، زمینه هر نوع مقاومت محتمل را از بین می‌برد.
حضور غیر نقادانه علم غربی، موجب رسوب مبانی فرهنگی و معرفتی غرب در ذهن و رفتار متعلمین می‌شد، از این طریق جامعه تنش های رفتاری و تحولات اعتقادی نوآموزان را احساس می‌کرد و بدین ترتیب اولین تردیدها نسبت به مراکز تعلیمی این علوم در جامعه به وجود آمد؛ اما تردید کنندگان بر این گمان بودند که مشکلات فرنگی و یا اخلاقی نوآموزان دارالفنون و دیگر مدارس مشابه به خصوصیات اخلاقی مدیران و نحوه گزینش دانش‌آموزان مربوط است و به همین دلیل به قصد بدل‌سازی، مراکز تعلیمی مشابهی را با مراقبت‌های اخلاقی ویژه و نیز گزینش افرادی که تربیت دینی یا حساسیت‌ها اسلامی داشتند، تاسیس کردند. این شیوه از برخورد، تا مدت‌ها تنش‌های اخلاقی آن را به تاخیر می‌انداخت.
آشنایی ما با فلسفه غرب با بیش از نیم سده تاخیر آغاز شد. کتاب «سیر حکمت در اروپا» برای اولین بار در سال 1320 به فرنگ مکتوب جامعه ما وارد شد. این آشنایی نیز یک آشنایی تحقیقی نبود، بلکه تقلیدی که در انتقال علم تجربی رخ می‌داد، اینک در سطح علوم انسانی و فلسفه به وقوع پیوست.
*مواجهه ما با غرب چه تاثیری در شکل‌گیری نظام دانشگاهی ما داشت؟
**با حاکمیت منورالفکران و تشکیل استبداد رضاخانی، زاویه‌ای که با تاسیس دارالفنون ایجاد شده بود، به صورت نهاد رسمی علمی، در سطح مراکز علمی دانشگاهی شکل گرفت.
نظام آموزشی دانشگاه به گونه‌ای نبود که به قصد حفظ و نگهداری سنت فلسفی جامعه و حراست از مرزهای دینی علم عمل کند. دانشگاه اگر با این قصد سازمان می‌یافت، می‌توانست با استفاده از اساتیدی که میراث‌دار فرهنگ عقلی و فلسفی تشیع و اسلام بودند، در نخستین گام به پرورش نسلی آشنا با مفاهیم و فرهنگ جامعه خود بپردازد تا بدین وسیله زمینه ورود سالم و گفت‌وگوی مفید با مبانی فلسفی غرب را پدید آورد.
نظام آموزشی جدید که به عنوان تنها سازمان رسمی علم در کشور بود، با شیوه آموزش واحدی، به هدف کسب مدرک و مسایل بعدی‌ای که در محدوده ساختار سیاسی و اقتصادی آن معنا می‌یافت، شکل گرفت و این نظام زندان علم و عالمانی بود که محیط اصلی تعلیم و تعلم خود، یعنی نظام آموزش حوزوی را در شرایط فرهنگی بعد از مشروطه و خصوصا با قدرت گرفتن استبداد منورالفکری از دست داده بودند.
اگر در نسل بعد افرادی توانستند نام حکمت و فلسفه اسلامی را در این محیط زنده نگه دارند و مانع از فاجعه فرهنگی‌ای شوند که به سرعت در حال وقوع بود، افرادی بودند که خارج از نظام دانشگاهی،‌ در دوره عسرت و فشاری که بر حوزه‌های علمی وارد می‌آمد، با تحمل همه سختی‌ها، دیگر بار حضور در محیط دانشگاهی را پذیرا شدند؛ اشخاص اندکی که نام هر یک از آن‌ها،‌ حاکی از استمرار سلسله تعلیم و تعلم دینی جامعه است، نظیر شهید مطهری و استاد سیدجلال‌الدین آشتیانی.
*علوم حوزوی چه تاثیری بر رفع مشکلات علمی محیط دانشگاهی داشت؟
**حضور ناقص این علوم مانع از آن بود تا علوم انسانی و فرهنگی غرب بتواند به سرعت در نظام دانشگاهی کشور جای‌گیر شود و پشتوانه فلسفی سایر علوم را نیز آن گونه که خود می‌طلبد فراهم آورد و همین مساله موجب خشم و اندوه کسانی را که قصد تصرف کامل محیط دانشگاهی را به نفع علوم دنیوی غرب داشتند، فراهم می‌آورد.
این خشم چنان واضح و آشکار بود که گاه به صورت برخوردهای فیزیکی درمی‌آمد. برخورد فیزیکی برخی از تئوریسن‌های چپ باشهید مطهری در دانشکده الهیات، چیزی نیست که از خاطره جامعه علمی ما حذف شود.
اساتید حزوی، مانع تسخیر کامل محیط دانشگاهی به دست عناصری شدند که تسلیم تمام آن را در برابر علوم فرهنگی غرب خواستار بودند و این امر موجب شد تا علوم تجربی،‌ همچنان بی‌هویت و بدون شناسنامه، در نظام آموزش کشور باقی بمانند.
*چرا علوم بومی به سرعت جای خود را به علوم وارداتی دادند؟
**اگر علوم تجربی که به دلیل آشفتگی‌های اجتماعی صدر مشروطه در پناه یک حرکت سیاسی استعماری و به مقتضای آن وارد جامعه شدند، در یک شرایط متعادل اجتماعی، با اعلام هویت فرهنگی و فلسفی خود وارد جامعه می‌شدند و نهاد علمی جامعه دینی نیز و موضع اقتدار و موقعیت رسمی خود، به استقبال هیات تازه وارد می‌رفت و در این حال هر یک از رشته‌ها علمی در گفت‌وگو با بخشی از پیشینه‌ها علمی جامعه که با آن سنخیت داشت پیوند می‌خورد و علم دینی که هویتدینی و فرهنگی خود را داشت، ‌با گزینش عناصر مناسب، رشد و تحول شایسته و سالم را می‌یافت و در این صورت طب و پزشکی جامعه با سنت هزار ساله خود بی‌خبر از ورود مهمان جدید، راه زوال و نیستی را نمی‌پیمود و گیاه درمانی قبل از آن که متوجه شود، جای خود را به شیمی درمانی نمی‌سپرد و هنر و ادبیات دینیف ماده خام برای صورت تقلیدی ادبیات و هنر دنیوی غرب نمی‌شد.
*پیروزی انقلاب اسلامی، چه تاثیری بر فرهنگ و علوم غربی در کشور ما داشت؟
**انقلاب اسلامی ایران، موانع سیاسی را که مانع از رشد و گسترش علمی دینی شده بود، در هم شکست، نیروهای مسلمانی که در نظام دانشگاهی حضور داشتند و کارکرد استعماری و همچنین بیگانگی آن را با فرهنگ دینی جامعه به صورت‌های مختلف احساس می‌کردند، از اولین گروه‌هایی بودند که برای درهم شکستن سدهای یاد شده به امواج خروشان انقلاب پیوستند.
انقلاب گرچه بندها و موانع سیاسی تکوین یک نهاد مستقل علمی را از دست و پای سازمان‌های علمی گشود، اما توان رنجو این سازمان‌ها به گونه‌ای نبود که حتی وضعیت مطلوب را ترسیم کند و حرکتی منظم و جهت‌دار به سوی آن آغاز نماید.
در دوره‌های دبیرستانی، کتاب‌های تعلیمات دینی که در کنار دیگر کتب علمی تدریس می‌شد، به نام بینش دینی و از آن پس به نام بینش اسلامی تغییر نام یافت،‌ تا بدین وسیله جدایی دانش از ارزش را ناخودآگاه در ذهن متعلمین تلقین کند.
در بینش اسلامی که باید جدی‌ترین مدافع علم دینی باشد، سکولارترین و غیردینی‌ترین تعریف از علم به دانش‌آموزان تعلیم شداده شد و در این تعریف کار پیامبران به اندازه کار رمالان، ساحران، جن‌گیران و بالاخره کذابان غیرعلمی معرفی شد. (بینش اسلامی سال چهارم دبیرستان صفحات 77 و 78)
پس از انقلاب فرهنگی تلاش شد تا دو واحد فلسفه علم برای همه رشته‌ها تدریس شود. فلسفه علم که پس از غیبت متافیزیک و هستی‌شناسی جایگزین آن شده است، به صورت درسی عمومی در نظام علمی غرب تدریس می‌شود. این درس با آموزش تعالیم کانتی و نوکانتی، نقش متافیزیک کاذب را برای علم سکولار غرب ایفا می‌کند. این درس همان حلقه مفقوده‌ای بود که نسب دنیوی و غیر دینی علم دانشگاهی از کاستی آن احساس شرم می‌کرد و آنچه مانع از عملی شدن این طرح شد، کمبود نیرو و بلکه نبودن استاد برای تدریس این درس بود. البته بعید نیست با تاسیس رشته فلسفه علم در برخی از دانشگاه‌ها و تدریس این رشته به دانشجویانی که توان لازم برای دفاع از متافیزیک و فلسفه را ندارند، این کمبودنیز دیر یا زود جبران شود!
الحاق واحدهای معارف اسلامی به دروس عمومی که در آغاز شش واحد و پس از آن به چهار واحد تقلیل یافت، جدی‌ترین کاری بود که برای تزریق دیانت به نظام علمی دانشگاه انجام شد؛ نظام ‌دانشگاهی توان تامین نیرو برای این دروس را نیز نداشت و نظام علمی حوزوی توانست با استفاده از این فرصت، در محیط دانشگاهی حاضر شود و این حضور که با حمایت و اقتدار فرهنگی جامعه انجام شد، به دلیل این که با تحولی بنیادین نسبت به مبادی علم دنیوی همراه نبود، به صورت حضوری مکانیکی باقی ماند. دانشجو در این درس با مفاهیمی برخورد می‌کند که گرچه با مفاهیم فرهنگی جامعه او مأنوس است، لکن پیوند و انسجامی ارگانیک با مفاهیم دیگری که مفاهیم علمی می‌خواند، ندارد.