تاریخ انتشار : ۲۲ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۸:۲۲  ، 
شناسه خبر : ۷۶۹۳۳

اسد‌الله افشار
صاحبنظران و تحلیل‌گران منصف معتقدند بحث پیرامون استراتژی اسرائیل از حساسیت و اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، چرا که، موفقیت این رژیم اشغالگر، در قلب کشورهای عربی نه بر حسب تصادف، که نتیجه طرحهایی از پیش تعیین شده است. از دیدگاه ایشان، طرحهای مزبور عبارتند از: استراتژی صهیونیسم مبتنی بر عقاید جدید با پشتیبانی بی‌حد و حصر استعمار، و همچنین عدم وجود یک استراتژی عربی با اهداف روشن. از این منظر، استراتژی اسرائیل بر پایه اصولی واضح و قابل انعطاف، که در مراحل گوناگون و مختلف زمان، در خدمت مقاصد او قرار می‌گیرد، بنا شده است. با عنایت به آنچه که بیان شد، ضروری است اعراب، به منظور برخورداری از شیوه‌های مقابله با آن با بهره‌گیری از یک استراتژی واحد عربی که توان مقاومت و آزادسازی اراضی اشغالی را داشته باشد، بر ابعاد گوناگون استراتژی مزبور وقوف کامل یابند.
در بحث پیرامون استراتژی اسرائیل، شناخت اجمالی مفهوم «استراتژی» ضروری به نظر می‌رسد! مفهوم مزبور در طور تاریخ نظامی، همچون مفهوم کلمه «فلسفه» شاهد دگرگونیهای بسیاری بوده است. به طوری که تعریف اصطلاح استراتژی در تمدنها، جوامع و حتی عصرهای مختلف، متفاوت به نظر می‌رسد! هر متفکر و هر رهبری، براساس مکتب فکری و فلسفی خاص خود یکی از این تعاریف را پسندیده و برگزیده است. با درک چنین مفهومی، استراتژی موردنظر در نزد اسرائیلیان عبارت است از: «فن به کارگیری مجموعه‌ای از وسائل سیاسی و نظامی‌در جهت تحقق اهداف شوم و پلید صهیونیسم براساس طرحهای از پیش تعیین شده» و لذا آنچه امروز در فلسطین رخ می‌دهد و صهیونیسم با دیوار حائل و ترور رهبران مبارز فلسطینی، سعی در محو کردن آرمانهای مقدس مردم آن سرزمین دارد، بخشی از همان استراتژی بیان شده است که از پیش طرح‌ریزی نموده است!
با گذشت بیش از نیم قرن، از اعلام تشکیل رژیم اشغالگر قدس، شاهد رشد و توسعه این رژیم فاسد تروریستی در اراضی اشغالی هستیم. این پدیده بیش از هر چیز، نشانگر سهل‌انگاری و سستی دولتهای اسلامی‌در قبال سرنوشت اسلام و مسلمین می‌باشد. تحلیلگران در مواجهه با چنین روندی دو سئوال مطرح نموده‌اند: نخست آنکه، نحوه رشد و سیطره دولت اشغالگر قدس، نیات و مقاصد او و همچنین شیوه‌های متخذه از جانب این رژیم در طی این دوره تاریخی چگونه بوده است و نهایتا راه صحیح و اصولی مقابله با آن چه خواهد بود؟ این تحلیلگر در پاسخ دو سئوال مطرح شده عنوان کرده‌اند: مطلب نخست را باید در سیر رویدادهای تاریخی و با بهره‌گیری از اطلاعات موجود و بررسیهای انجام شده توسط محققین و پژوهشگران جست و جو نمود. در این زمینه چه در جهان اسلام و چه در غرب مطالعات فراوانی صورت گرفته است که هر یک حاوی نوعی از دیدگاههای موجود پیرامون این مساله می‌باشد. در مجموع، این تلاشها ما را در شناخت روند تاریخی حرکت اسرائیل یاری می‌دهد.
در زمینه شیوه مواجهه با رژیم اشغالگر قدس که محور اصلی تلاشهای ما را به خود اختصاص می‌دهد، شاهد برخوردهای گوناگونی از جانب کشورهای اسلامی‌و گروههای مبارز می‌باشیم. برخی با پذیرفتن موجودیت اسرائیل از صف مبارزین خارج شده و برخی نیز با تکیه بر اصول اصیل و اسلامی‌کمر به نابودی رژیم مزبور بسته‌اند. در این خصوص باید به این نکته اشاره شود که پس از انقلاب اسلامی‌ایران و احیای مجدد افکار مترقی و اصیل اسلامی‌توسط رهبر فرزانه فقیدمان حضرت امام خمینی(ره)، شاهد تحولات اساسی در حرکت مسلمانان جهان بوده‌ایم به گونه‌ای که استراتژی امت اسلام در مقابله با اسرائیل به صراحت از جانب ایشان تبیین شده است و آن نابودی و محو اسرائیل می‌باشد و بر این اساس از اهم فرائض مسلمانان بوده و باید که توان و نیروی خودش را در بالاترین حد امکان مصروف رهایی مسلمانان در بند فلسطین نماید. در روند این مبارزه نیروهای موجود در جهان اسلام یعنی تمام کشورهای اسلامی‌و بیش از یک میلیارد مسلمان جهان، با تمامی‌توان مادی و معنوی تاثیرگذار تعیین‌کننده نهایی هستند.
مجمع عمومی‌سازمان ملل متحد، در یکی از حساسترین مواضع تصمیم‌گیری تاریخی خود، در نوامبر 1975، صهیونیسم را به عنوان شکلی از اشکال نژادپرستی و تبعیض نژادی معرفی نمود. تاکید‌کنندگان این تصمیم (دول عربی، کمونیسم و بسیاری از ملل جهان سوم) بر این عقیده بوده و هستند که صهیونیسم، عقیده سیاسی دولت یهود بوده و به دین یهود مربوط نمی‌شود. البته یونسکو نیز در همان سال، تصمیم مشابهی اتخاذ نمود. آن اتفاق‌نظر جهانی مبنی بر محکومیت صهیونیسم، باعث برانگیختن خشم و عصبانیت اسرائیل،‌ آمریکا و برخی دولتهای دوست اسرائیل شد. به این ترتیب خطر و توان جنبش صهیونیسم بر علیه صلح و امنیت جهانی و دفاع همه‌جانبه اسرائیل و آمریکا از آن، به عنوان سرنیزه مطامع استعمار،‌ بالاخص در خاورمیانه، بر همگان آشکار شد.
در میان تحلیلگران و صاحبنظران، همچنان در خصوص چگونگی پیدایش صهیونیسم، ‌ابهام و اختلاف نظر وجود دارد. دسته‌ای اعتقاد دارند این مساله به زمانی مربوط می‌شود که رژیم اشغالگر اسرائیل فروپاشیده و آوارگی گریبانگیر یهود شد و اندیشه بازگشت و تسلط بر فلسطین روز به روز قوت یافت. گروه دیگر معتقدند که یهود، در توصیف رنج و محنت خویش بسیار مبالغه نموده است. در واقع بلائی که از جانب رومی‌ها و بابلی‌ها بر سر آنان آورد، بیشتر از سایر اقدامات مشابه در آن زمان نبود. رومی‌ها در این نوع اعمال شهرت فراوان داشتند و اقدامات بی‌ر‌حمانه آنها باعث شد که شهرهای بسیاری چون، قاطاجنه و کونشیوس از صفحه روزگار محو گردند. بعضی دیگر عقیده دارند تا 30 سال پیش، بسیاری از مسلمانان و مسیحیان، به مشکل صهیونیسم با دیده ترحم می‌نگریستند. آنها اعتقاد داشتند که یهودیان در برخی از کشورهای اروپایی، از ظلم و آزار فراوان در رنج بوده‌اند. در مجامع این گروه کلماتی همچون مساوات و انسانیت، بسیار طنین‌انداز بود. برای نشر چنین اندیشه‌ای، تشکیلا‌ت وسیعی چون فراماسونری به وجود آمد. این شعار نیز از همان آغاز شکل گرفت که «دین برای خدا، وطن برای همه.» به طوری که گویی آیه‌ای از آیات و آن و یا فرمانی از فرامین انجیل است و هر که آن را نپذیرد، مستحق طرد و نکوهش خواهد بود!
اندیشه «رهایی و بازگشت» در عمل از نخستین پراکندگی یهود در قرن ششم پیش از میلا‌د مطرح شد. در آن زمان یهود، در نماز خود، خواهان تجدید بنای قدس، از خداوند می‌شدند. کاهنان یهود نیز موعظه‌های خود را که با این عبارات ختم می‌کردند: «خداوندا، منجی صهیون را برسان» این اندیشه، باعث ایجاد احساس و حالتی شگرف در قلوب یهود آنها بود. تهاجم اسرائیل،‌ روح و نیروی برانگیزاننده خود را از همان رویای انسانهای رنج کشیده در محبس‌های اروپا گرفت. سالهای بسیار ذلت، آوارگی، شکنجه و آزار گریبانگیر یهود در اروپا بود. نقطه اوج تراژدی این فلاکت،‌ جنایات هیتلر بود که اثر عمیقی در روحیه یهود اروپا باقی نهاد. یعنی همانهایی که امروزه، سرنوشت اسرائیل را دوست دارند. چقدر تلخ و مضحک است که اعراب، به خاطر پناه دادن به یهودیانی که از زندان با اعمال شاقه اروپای قرون وسطی می‌گریختند، امروز قربانی شکنجه پناهندگان خویش می‌گردند! جنبش صهیونیسم در جولا مذهبی اروپای غربی، متولد و رشد کرد و تفکر قومیت را به همان معنای غربیش، و همچنین گرایشان توسعه‌طلبانه آنسوی دریاها را اخذ نموده و این مساله را به میراث یهود پیوند زد.
با بررسی تاریخی متوجه خواهیم شد، صهیونیسم در شرایطی دست‌‌اندرکار تشکیل دولت اسرائیل شد که نه دارای سرزمین بود، نه تشکیلات قانونی داشت و نه از اقتداری برخوردار بود. با توجه به شرایط بیان شده، صهیونیسم چاره‌ای نداشت تا بر یک نیروی خارجی تکیه کند. قوایی که حاضر باشند در تحقق آمال صهیونیسم، آنان را یاری دهند و در مقابل سهم خویش را در استعمار منطقه دریافت دارند. صهیونیسم در مرحله اول با تلاش فراوان به سراغ دولت عثمانی رفت، اما پس از شکست، سراغ بریتانیا را گرفت و در این دوره، ‌مصالح استعمار و صهیونیسم با هم درآمیخت و هر دو به همکاری و مساعدت با یکدیگر پرداختند و همین امر موجب شد تا در بهار 1917 فرماندهی نظامی بریتانیا در قاهره، آمادگی خود را برای هجوم به فلسطین اعلام کند. از این پس مصالح یهود و بریتانیا در یک نقطه تلاقی کرد و فلسطین تحت اداره بریتانیای صهیونیسم درآمد. و از سوی دیگر پس از 30 سال، آمریکا، بزرگترین دولت استعمار در عصر ما، طرف سوم این پیمان امپریالیستی شد.
صاحبنظران به درستی اعتقاد دارند، تشکیلات نظامی رژیم اشغالگر قدس، نقش مهمی در اجرای اهداف استراتژی صهیونیسم ایفا می‌کند. به کارگیری این تشکیلات،‌ علیرغم تصور عده‌‌ای، به وقایع سال 1948 باز نمی‌گردد. بلکه این مساله از بدو پیدایش جنبش صهیونیسم بر تفکر و اندیشه استراتژی صهیونیسم غلبه داشت. تفکر ایجاد نیروی صلح یهودی به سال 1870 برمی‌گردد، یعنی همان سالی که جنبش هجوم بر اسکان در فلسطین به طور جدی آغاز شد و مهاجمین در مستعمراتی که تشکیل داده بودند، مستقر شدند. سرانجام در سال 1907، اولین نیروی مسلح با نام «سازمان پاسداری یهود ـ هاشومیر» تاسیس شد. تلاش صهیونیسم،‌ به ایجاد هاشومیر «که بن گورین در تشکیل آن نقش عمده‌ای داشت» منحصر نبود، بلکه دامنه آن به صفوف ارتش بریتانیا کشیده شد. چنان که تعدادی از گردانهای یهودی به صفوف ارتش بریتانیا پیوستند تا دو خواسته یهود، جامعه عمل پوشد: اول، جلب متخصصین نظام و دوم؛ جلب‌نظر بریتانیا برای ایجاد وطن قومی در فلسطین.
پس از شروع جنگ جهانی اول، یهود در وضعیت نابسامانی بسر می‌برد و لذا برای فرار از این موقعیت اکثریت یهودیان فلسطین در جنگ به نفع متفقین،‌ داوطلبانه به خدمت سربازی درآمده و به سود نیروهای انگلیس که به فلسطین هجوم آورده بودند، و بر ضد نیروهای عثمانی وارد نبرد شدند. صهیونیسم با این موجودیت موفق شد تا نیروی نظامی نسبتا چشمگیری را در خلال سالهای جنگ جهانی دوم، فراهم آورد. از این به بعد شکل و اساس سازمان صهیونیسم پس از توقف جنگ در سال 1945،‌دستیابی به سلاح سنگین و ایجاد کارخانجات نظامی به منظور تولید مهمات و سلاح سبک بود. صنایع نظامی صهیونیسم، در فلسطین آن زمان، محدود و به تولید نارنجکهای دستی و مهمات اسلحه سبک و گلوله‌های خمپاره تا نوع 75 میلی‌متری و مواد منفجره بوده ولی امروز با عنایت همه‌جانبه آمریکا رژیم صهیونیستی نه تنها منجر به سلاح سنگین متنوع می‌باشد بلکه از انرژی هسته‌ای و بمبهای اتمی کثیری بالغ بر 200 عدد برخوردار است؛ و نخست‌وزیر تروریست این رژیم صد انسانی «اولمرت» با کمال وقاحت اعلام می‌نماید که اسرائیل برنامه‌های هسته‌ای خود را به صورت ابهام‌آمیز دنبال می‌کند و پاسخگو به هیچ مرجع بین‌المللی نیز نخواهد بود!!
سنگ بنیادین استراتژی رژیم صهیونیستی
جنبش صهیونیسم پس از تعیین اهداف خود، وسائل و اصولی را که برای تحقق رویای بزرگ خویش (در زمینه توسعه‌طلبی و نفوذ)، نیاز داشت، مشخص نمود. نخستین اصلی که صهیونیسم به آن می‌اندیشید، تکیه بر یک دولت بزرگ و قدرتمندی بود تا بتواند به رشد و نمو غیرقانونی ـ آن هم در قلب وطن عربی ـ در سایه چنین دولتی، برسد. از این رو اصل تکیه بر یک دولت بزرگ، سنگ بنیادین استراتژی رژیم صهیونیستی را تشکیل داده، و هرگز هم تا امروز تغییر ننموده است. این دیپلماسی در استراتژی صهیونیسم از آغاز کار جنبش تا امروز، نقش مهمی ‌را ایفاء کرده است. صاحبنظران مصادیق برقراری تماس‌هایی برای به رسمیت شناختن جنبش با تایید دول بزرگ، صدور اعلامیه بالفور (1917) و پس از آن، دست‌یابی به توصیه مجمع عمومی ‌سازمان ملل در مورد تقسیم فلسطین در سال 1947 و سپس ایجاد دولت رژیم صهیونیستی و تلاش در جهت شناسایی مجدد آن در سطح بین‌الملل همچنین تلاش برای عضویت در سازمان ملل متحد پس از پایان قیمومیت بریتانیا در ماه مه 1948، را نمونه‌ای از این جنبش ذکر نموده‌اند: کارشناسان دیگری نیز معتقدند، دیپلماسی مزبور در این سطح پایان نیافت بلکه به زمینه‌های اقتصادی و تداوم کمک‌های خارجی نه فقط از جانب صهیونیسم و یهود، بلکه از طرف سایر دولتهای حامی ‌صهیونیسم، کشیده شد.
دایره این دیپلماسی به حفظ امنیت و صلح در مقابل ملل پیرامون آن گسترش یافت. برای این منظور توافق‌نامه‌هایی در زمینه کمکهای تسلیحاتی و تعهدات نظامی ‌با صهیونیسم منعقد شد، که اولین آن «بیانیه سه جانبه 1950» و آخرین آن «بیانیه 1967 آمریکا» بود. با عنایت به ریشه بیان شده درمی‌یابیم که جنبش صهیونیسم از آغاز تا امروز، یک شرط اساسی را مدنظر داشته و آن دستیابی به کمکهای بی‌دریغ یکی از دولتهای بزرگ و توافق کامل در زمینه همکاری با جنبش بوده است. استراتژی اسرائیل در مرحله اول، از سخاوت بریتانیا، تا زمان صدور طرح تقسیم 1967 بهره جست و پس از آن از ایجاد رژیم صهیونیستی تاکنون از آمریکا بهره و استعانت جسته است. استراتژی نظامی رژیم صهیونیستی زمانی به اجرای طرح‌های خود می‌پردازد، که تصویری از موضع‌گیری‌های جهانی و توازن در سطح بین‌المللی، در دست داشته باشد. رژیم صهیونیستی در همکاری با دول بزرگ، بر منافع سیاسی، استراتژیک و اقتصادی که از جانب او عاید آنان می‌شود، تکیه می‌نماید.
منافع مشترک رژیم صهیونیستی با آمریکا از زبان بگین
مناخیم بگین در مصاحبه با روزنامه رژیم صهیونیستی «معاریو» در تاریخ 18 مارس 1971، به صورت مستدل، در مورد منافع مشترکی که رژیم صهیونیستی را با آمریکا مرتبط می‌سازد می‌گوید:
«ملت رژیم صهیونیستی آمریکا را در نجات زندگی فرزندان این کشور یاری داد (البته از طریق بستن کانال سوئز، کاهش تجهیز دشمنان آمریکا در جنوب شرقی آسیا به سلاح روسی و در نتیجه افزایش حضور آمریکا در ویتنام و خاورمیانه). از این رو آمریکاییها باید بدانند که ما این اقدام را برای آنان انجام دادیم. پس سلاح‌های اهدایی آنان، نه بخاطر چشمان سیاه ما، که برای وجود منافع مشترک بین ملتی بزرگ و ملتی کوچک بوده است.»
سیاستمداران رژیم صهیونیستی از این پس، با زیرکی و درایت از دشمنی آمریکا و شوروی بهره جستند. چراکه تصور آمریکاییان بر آن بود که رژیم صهیونیستی در مقابله با شوروی در سال 1973 با او همگام خواهد شد. اسحاق رابین که در آن زمان سفیر رژیم صهیونیستی در آمریکا بود در مصاحبه با روزنامه «معاریو» در 14 ژانویه 1972 اذعان داشت که: «به نظر آمریکایی‌ها چنان که عملکرد رژیم صهیونیستی نشان داده است، ما در مقابل شوروی و کمونیسم خواهیم ایستاد.»
در زمینه تحلیل وضع سیاسی موجود، «آباایبان» در یک مصاحبه با رادیو رژیم صهیونیستی که در روزنامه «دافار» در 18 آوریل 1971 منعکس شد، طبیعتا روابط بین رژیم صهیونیستی و آمریکا را این‌گونه تشریح می‌کند: «ایالات متحده آمریکا از رژیم صهیونیستی دور نخواهد شد. زیرا پشتیبانی آنها از رژیم صهیونیستی به دلیل همدردی و همفکری با او نبوده، بلکه همان طور که نیکسون اشاره نمود، تنها به خاطر جلوگیری از بر هم خوردن موازنه تسلیحاتی است. و این از ضروریات منافع آمریکاست، چرا که امنیت ایالات متحده آمریکا بر توان قدرت او بر بازدارندگی در جهان پابرجاست. و اگر از رژیم صهیونیستی کناره گیرد، دیگر هیچ کشوری در سطح جهان باور نخواهد کرد که آمریکا در آینده او را یاری کند.» مفهوم بیان شده در حقیقت پرده از این راز بر می‌دارد که دور شدن از رژیم صهیونیستی برای آمریکا، به قیمت پایان اعتماد، به بازدارندگی او در جهان، تمام خواهد شد. بنابراین هیات حاکمه آمریکا، نه از سر دلسوزی و همدردی، که بر پایه حفظ منافع خود، علیرغم اختلافات موجود، در آینده نیز به یاری رژیم صهیونیستی خواهد شتافت.
علت گرایش آمریکا و رژیم صهیونیستی به یکدیگر چیست؟
شاید خوانندگان گرامی‌با در نظر گرفتن توضیحات ارائه شده در ذهنشان این سئوال مطرح گردد که به چه دلیل آمریکا موضع تایید محض رژیم صهیونیستی را اتخاذ نموده است؟
شاید یکی از بهترین پاسخ‌ها، پاسخ «هانسون» و «بالدوین» در کتابشان به نام «استراتژی فردا» باشد. در این کتاب تفسیری از حمایت آمریکا از رژیم صهیونیستی ارائه شده است و به نکات مشترک بین دیانت یهودی و مسیحی، در ایالات متحده و مخصوصا نیویورک و نفوذ سیاسی آنها در این کشور اشاره می‌گردد، زیرا: «نفوذ یهود در ایالات متحده، نزاع عربی ـ رژیم صهیونیستی را، به نزاع بین شرق و غرب مبدل ساخته است.» با توجه به تحلیل ارائه شده به نظر می‌رسد در صورتی که اعراب خواهان تغییر موضع آمریکا نسبت به رژیم صهیونیستی باشند، باید از طریق افکار عمومی ‌آمریکا و تهدید منافع او در کشورهای عربی، این حمایت را قطع نمایند.