رضا علیزاده جابری
در کتاب «آمریکا بر سر تقاطع»، فوکویاما سیاست خارجی آمریکا پس از یازدهم سپتامبر را نقد و سپس تلاش میکند تا چارچوبی جدید برای سیاست خارجی آمریکا ارائه دهد. وی که خود سالها از چهرههای شناخته شده نومحافظهکاران به شمار میرفت، در این کتاب ریشههای تاریخی و تحول اندیشه نومحافظهکاران را که مبنای فکری هیات حاکم بر آمریکا است، بررسی و همچنین توجیه میکند که چرا از جرگه نومحافظهکاران خارج شده است.
به هر تقدیر، فوکویاما بخش عمدهای از کتاب را به شکلگیری حرکت نومحافظهکاری اختصاص داده است. وی ریشههای تاریخی نومحافظهکاران را به اواسط دهه 30 در سیتی کالج نیویورک ـ یعنی محل گردهمایی تعدادی از روشنفکران چپ ضد استالین ـ برمیگرداند. در آن دوران نزاع فکری نومحافظهکاران با کمونیسم و سوسیالیسم بود که تا به امروز نیز تاثیر بسزایی بر عقاید و اصول آنان داشته باشد. اهم نکات موردنظر فوکویاما در مورد مبانی فکری نومحافظهکاران را میتوان در اصول کلی زیر خلاصه کرد:
1ـ سیاست خارجی یک کشور تحت تاثیر و منعکسکننده ساختار سیاسی حاکمیت آن است و ایده تغییر رژیمهای دیکتاتوری نیز در واقع از این اصل نشات میگیرد.
2ـ نومحافظهکاران مشروعیت و کارایی سازمانهای بینالمللی ـ مانند سازمان ملل متحد ـبرای دستیابی به عدالت و امنیت را به دیده تردید مینگرند.
3ـ به رغم نومحافظهکاران، آمریکا در موضع ابرقدرت باید در عرصه بینالمللی حضور فعال داشته باشد و ـ مانند عملکردش در برابر هیتلر ـ به اهدافی اخلاقی همچون ایجاد امنیت جامعه عمل بپوشاند. زیرا این قدرتهای بزرگاند که باید نظم جهانی را برقرار کنند.
4ـ نظم بینالمللی جدیدی که در آن اقتصاد جای قدرت نظامی و قدرت سیاسی را به عنوان کلید قدرت ملی بگیرد، توهمی بیش نیست. در وضع کنونی، علت درگیر بودن اعضای اتحادیه در چنگال تمایزات فرهنگی و فقدان زمینه مناسب برای تبدیل شدن ژاپن به ابرقدرت جهانی، شکلگیری یک نظام تکقطبی و به هم وابسته ممکن نیست.
5ـ نومحافظهکاران درباره به اصطلاح «مهندسی اجتماعی» و صرف بودجه دولت برای عملی کردن این نوع طرحهای جاهطلبانه اجتماعی نیز نظر صنفی دارند.
6ـ نومحافظهکاران به لحاظفکری وجوه مشترک زیادی با لنینیستها دارند. هر دو دنیا را به گونهای میبینند که میخواهند و تمایل دارند، دنیا آنگونه باشد، یعنی مطابق ایدهها و ایدئولوژیشان. دومین ویژگی آنها توسل به قدرت برای پیشبرد اهدافشان است، بدون آنکه به فرایند تحولات اجتماعی توجه داشته باشند. نومحافظهکاران تصور میکنند که هر چه در ذهن دارند در اختیارشان نیز هست، به طوری که حتی پس از مشاهده واقعیات عراق هنوز هم از درک واقعیات غافلاند. به اعتقاد فوکویاما، اسرائیل هم در لبنان گرفتار همین دیدگاه شد. نومحافظهکاران اسرائیل تصور میکردند که قادرند مسائل سیاسی را با تهاجم نظامی حل و فصل کنند. نتیجه چیزی خارج از انتظار آنها بود. فوکویاما بر این نظر است که دولت بوش از پیشبینی ملزومات بازسازی عراق نیز غفلت کرده است و همچنین در ارزیابی اینکه بتواند مهندسی اجتماعی موسعی را در عراق، بلکه در کل خاورمیانه، بیدردسر به ثمر برساند، دچار خوشبینی مفرط ده بود. چنین وضعی نمیتوانسته است از اصول جاری در تفکر دولت بوش ریشه گفته باشد، زیرا یکی از اصول ثابت نومحافظهکاران، همانطور که در بالا اشاره شد، تشکیک در چشمانداز مهندسی اجتماعی بوده است. لذا به نظر میرسد آنهایی که بر طبل جنگی میکوبیدند، در گرماگرم دفاع از جنگ اصول خودشان را نیز فراموش کرده باشند.
از نظر فوکویاما، فاصله بین محافظهکاران سنتی و نومحافظهکاران در دورههای مختلف تاریخ معاصر آمریکا متفاوت بوده است به طوری که در دوران ریاست جمهوری رونالد ریگان تفاوت محسوسی بین محافظهکاران سنتی و نومحافظهکاران وجود نداشت چرا که ریگان با مخاطب قرار دادن شوروی به عنوان امپراتوری شیطانی در واقع به سیاست خارجی خود جنبه اخلاقی بخشید و روند سیاست خارجی آمریکا از دوران کیسینجر ـ نیکسون به بعد را تغییر داد و حتی تغییر رژیم کشورهای کمونیستی را نیز در صدر برنامههای خود گذاشت.
همین وضعیت در دوران جروج بوش نیز به وجود آمده است. هنگامی که وی هدف جنگ با عراق را تغییر رژیم اعلام کرد و آشکارا وجود آزادی در آمریکا را به سرنوشت آزادی در سایر کشورها گره زد،در واقع او نیز همچون ریگان چارچوب سیاستهای نومحافظهکاران را پذیرفت. فوکویاما با سرخوردگی از سیاست خارجی دولت آمریکا مخصوصاً جنگ عراق میافزاید که در زمان حاضر عقاید و اصول نومحافظهکاران معادل سیاست خارجی دولت رئیسجمهور بوش تلقی میشود و هرگونه تلاش برای زدودن این ارتباط عبث است. وی اصول سیاست خارجی بوش در دوره اول ریاست جمهوری را به این شکل خلاصه میکند: 1ـ حمله پیشگیرانه یا پیشدستانه 2ـتغییر رژیم در کشورهای دیگر، 3ـ سلطه خیرخواهانه و 4ـ یکجانبه عمل کردن در عرصه بینالمللی