متین غفاریان
رابطه اروپا و آمریکا همیشه در دور بیپایان عشق و نفرت سرگردان بوده است. در تمام قرون 18 و 19 آمریکا نمونه آینده تحقق یافته اروپا برشمرده میشد و تخیل اروپایی در حال رویاپردازی درباره آمریکا بود. این تخیل اروپایی حتی قبل از کشف آمریکا آن را در رویا ساخته بود. آمریکا احتمالا تنها سرزمینی است که کاشفاناش آن را آگاهانه کشف کردند. در واقع کسی چون کریستف کلمب به قصد کشف بهشت راهی غرب اقیانوس آتلانتیک شد. (عنوان فرعی فیلم رایدلی اسکات به مناسبت پانصدمین سالگرد کشف آمریکا زیرکانه گویای همین رویا است).
با این حال مواجهه با «آینده» توامان این فرصت را فراهم میآورد که هم نگاههای خوش بینانه و هم گمانهزنیهای بدبینانه در باب سرنوشت اروپا و در کل بشر مدرن بیان شود. اما این واضح است که این «آینده» محقق آن چیزی نبود که اروپاییان انتظارش را داشتند.
در میان تمام آن مهاجران اروپایی که به قصد یافتن طلا یا سرزمینی آزاد، توامان دو نیاز مادی و معنوی، پای بر خاک آمریکا گذاشتند کسانی هم بودند که سرخورده از تجربه اروپا به جستوجوی هوایی تازه به آنجا رفتند. همه اینان از پیش تصویری از آمریکا در ذهن داشتند اما تفاوت در آنجا بود که در تجربه آمریکایی از دموکراسی و مدرنیته تامل جدی کردند. از میانشان توکویل با حکم ماموریت دیپلماتیک راهی سفر آمریکا شد، وبر برای استراحت و گذراندن دوره نقاهت آمریکا را برگزید و هانا آرنت که در پشت سر تجربه توتالیتاریسم را داشت ناگزیر از هجرت به آمریکا بود.
الکسی دو توکویل: از ماه من تا ماه گردون
در زمانهای که توکویل میزیست نسبت اشرافی نه مایه افتخار که احتمالا سبب از دست دادن شانس زندگی بود. با این حال توکویل بیش از هر چیز خود را فرزند جد مادریاش، لاموالن مالزرب میدانست؛ دیوانی اشرافی که در مقام یکی از اصلاحطلبان فرانسه پیش از انقلاب با خودکامگی دستگاه سلطنتی به مقابله برخاسته بود. همین مالزرب بعد از انقلاب، دفاع لویی شانزدهم نگونبخت را در برابر کنوانسیون انقلابی به عهده گرفت؛ امری که در نهایت به مرگ خودش و خانوادهاش انجامید. (نوه دختریاش که به ازدواج ارو دو توکویل در آمده بود به همراه شوهرش تنها بازماندگان این قتل عام خانوادگی بودند تنها به واسطه این شانس که چند روز قبل از موعد اعدام خیاط در کوزه افتاده بود، روبسپیر برکنار شده بود.)
از جد بزرگوار به نوادهاش این توصیه به ارث رسید که از مردم در برابر شاه و از شاه در برابر مردم دفاع کن. اما توکویل جز این فرزند معنوی مباینه بزرگ 1820 فرانسه هم به شمار میآمد؛ مباحثهای که در آن لیبرالهای دوره بازگشت به آسیب شناسی انقلاب فرانسه پرداختند. آنچه در دستور کار این لیبرالها قرار داشت و توکویل را هم به شدت متاثر کرد، بررسی سرعت شتابنده تحولات اجتماعیای بود که تغییر در ساختار سیاسی را به همراه نیاورده بود. در واقع تمرکز بیش از حد دولت در فرانسه روشنفکران لیبرال دوره را به این پرسش رسانده بود که آیا وجود دولت تمامیتخواه نتیجه ناگزیر انقلاب دموکراتیکی است که طبقه اشراف را از میلن برداشته است؟ از میان رفتن اشرافیت در نگاه این فیلسوفان به معنای از دست رفتن مهمترین حائل میان دولت و تودههای مردم بود. از سوی دیگر فقدان آن چیزی که بعدها توکویل اشرافیت طبیعی مینامیدش و معلوم بود جامعه مدرن را بینیاز از حلقههای واسطی که قدرت در میان دولت و جامعه پخش کنند نمیدانست، باعث از میان رفتن خودگردانی جامعه شده بود. جامعه فرانسه پس از انقلاب 1879 به کودک خواری بدل شده بود که تمام کارهایش را دولت انجام میداد. لیبرالها نشان میدادند که در ابتدای قرون وسطی پادشاهی در فرانسه به سرعت رو به ضعف نهاد و قدرت در میان اشراف و فئودالها تقسیم شد. هنگامی که دوباره شهرها سر برداشتند بورژواها در نبرد علیه فئودالها ناگزیر موتلف پادشاه شدند. در نهایت این ائتلاف به تضعیف اشرافیت و پیدایش شکل دیوانسالار دولت شد.
این لیبرالها بر عدم تمرکز دولتی تاکید میکردند اما از طرح ایدهای در باب توازن میان تمرکز دولت و خودگردانی محلی ناتوان بودند. ابتدا الگوی انگلستان مورد توجه قرار گرفت اما این الگو تا حد زیادی متکی به اشرافیت بود، چیزی که در فرانسه ناموجود بود. اینجا بود که آمریکا به عنوان الگو مورد توجه قرار گرفت. سیستم تادیبی که در فیلادلفیا و نیویورک ره راه افتاد بود و در فرانسه هم صدایی کرده بود بهانهای شد برای توکویل جوان تا راه سرزمین نو در پیش گیرد. توکویل در می 1831 به نیویورک رسید. در آمریکا آنچه در نگاه اول به نظر توکویل آمد غیبت دولت بود. او از جامعه آمریکا با عنوان جامعهای که خود به خود پیش میرود یاد کرد. (توکویل، 75)
برای توکویل آمریکا امکان متفاوتی در حوزه پیامدهای سیاسی مدرنیته بود. دولت دیوان سالار دیگر سرنوشت محتوم انقلاب دموکراتیک نبود. به علاوه در زمانهای که طبقه تحصیلکرده فرانسه میان دموکراسی و آریستوکراسی سرگردان بودند و این خود از خصلت ضد مسیحی جمهوریخواهان فرانسوی ناشی میشد، سازگاری دین و دموکراسی در آمریکا برای توکویل نشانهای نیکو بود. توکویل از امکانات بالقوه مسیحیت در پیدایش عصر جدید که مبتنی بر برابری انسانها حرف میزند و نقش فرقههای مذهبی را در پیدایش فضیلتهای مدنی آنطور که روسو آرزوی آن را داشت نشان میدهد، بهره برد. مقایسه فرانسه و آمریکا برای توکویل این فرصت را فراهم آورد تا نتیجه نوع حکومتها را بر اخلاقیات بررسی کند. توکویل از مزایای اخلاقی دموکراسی با ایجاد احترام و اعتماد خود انگیخته به قانون اشاره میکند.
ماکس وبر: اخلاق فرقهای و روح دموکراتیک
در سال 1904 وبر به دعوت هوگو مونستربرگ به آمریکا سفر کرد. مونستربرگ در هاروارد استاد بود و سابقه آشناییاش با وبر به همکاری آن دو در دانشگاه هایدلبرگ باز میگشت. همزمان با حضور وبر در آمریکا کنگرهای علمی و جهانی در سنت لوئیزیانا برگزار میشد که در آن وبر برای مخاطبان کنجکاوش درباره مناسبات کشاورزی آلمانی در گذشته و حال، سخنرانی کرد. برای وبر که از سال 1898 از افسردگی رنج میبرد، این سخنرانی نشانهای از بهبود پس از شش سال بیماری بود. اما سفر آمریکا برای او چیزی بیش از بهبود به ارمغان آورد. مقالهای که در موخره کتاب اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری گنجاند، حاصل تاملات آمریکایی او بود. وبر اگر چه در این مقاله ایده خود در باب نسبت فرق پروتستان و سرمایهداری را در آمریکا پی میگیرد اما ضمنا ایدههایی ناب در باب ساز و کار جامعه آمریکایی ارائه میکند.
وبر به خصلت مدنی دین در آمریکا اشاره میکند: در حالی که دولت نسبت به دین مردم آنچنان بیتفاوت است که هیچ آمار رسمی از فرق مذهبی در دست نیست، اما بنابر آمار تنها 6 درصد مهاجران به آمریکا لامذهباند. چنین اشارتی به جدایی دین از دولت و توجه به دین مدنی بیشباهت به اشارات سلف فرانسویاش، توکویل نیست. اما وبر با تحلیل درخشانی نشان میدهد چگونه فرق مذهبی، و نه مذهب به خودی خود، در ایجاد جامعهای خودگردان به نام آمریکا نقش داشته است. وبر در تحلیلی جامعه آمریکا را متشکل از کلوبها و انجمنها میخواند: «یانکی تیپیک نسل قبل از ما در تمام طول عمر عضو زنجیرهای از انجمنها بود که از کلوب کودکان در مدرسه آغاز میشد و سپس با عبور از کلوب ورزش یا جامعه ادبیات یونانی یا برخی از انجمنهای دیگر دانشجویی که موضوع آنها چندان مهم نیست به عضویت در یکی از کلوبهای اختصاصی متعدد و معتبر سوداگران و بورژوازی و سرانجام به عضویت در یکی از کلوبهای متنفذین شهرهای بزرگ ختم میگردید.»(اخلاق، 238)
وبر عضویت در این انجمنها را که به گمان او شرط موفقیت در عرصه اجتماع بود، با عضویت در فرق مذهبی مقایسه میکند. در نظر او یکی از خصوصیات ویژه دموکراسی آمریکایی این بود که نه از تودهای بیشکل از افراد که از کلاف پیچیدهای از انجمنهای اختصاصی و البته داوطلبانه تشکیل میشد. این مجامع دستکم تا زمان وبر از خصلتی دموکراتیک بهرهمند بودند. در این انجمنها حیثیت ناشی از تبار یا ثروت موروثی یا حتی شغل و مدرک تحصیلی بیارزش بود. برابری حاکم بر این انجمنها برای وبر بسیار جالب بود: «در گذشته در یک کلوب تیپیک آمریکایی دو تن از اعضایی که به بازی بیلیارد مشغول بودند ممکن بود رئیس و مرئوس باشند. اینجا ماوات مطلق میان جنتلمنها حاکم بود. یقینا آرایش و رفتار زوجه یک کارگر آمریکایی که همراه شوهرش در ضیافت ناهار شرکت میکرد، اگر چه اندکی سادهتر و ناشیانهتر، با ظاهر یک بانوی بورژوا برابری میکرد.» (اخلاق، 239)
کسب موقعیت اجتماعی بدون حضور در این انجمنها تقریبا ناچیز بود. مواردی توسط وبر اشاره شدهاند که فرد به خاطر عدم توفیق در عضویت این انجمنها خودکشی کرده است. اما نکته اصلی مورد تاکید وبر آن است که این انجمنها از دل فرقههای مذهبی بیرون آمدهاند. این انجمنها در واقع ورسیون دنیوی شده secular همان فرقه مذهبی هستند. وبر اشاره میکند حق رای عمومی و جدایی کلیسا از دولت پدیدههای متاخری هستند و پیش از آن شرط برخورداری از حقوق شهروندی منوط به داشتن حقوق کامل در درون اجتماعات مذهبی بود. این «اجتماعات دینی بود که پذیرش یا عدم پذیرش شخص به عنوان شهروند کامل در دولت را تعیین میکرد.»(همان، 240)
دستیابی به این حقوق به شکل نمادین در مراسم عشای ربانی میسر میشد که تا حد زیادی فلسفه وجودی این فرق را هم در خود داشت. در واقع در نظر بنیانگذاران فرقه پروتستان، کلیسا نهاد عمومی آمرزش بود و نقش عضویت در آن به معنای صالح بودن فرد نبود. آنان حتی مخالف غسل تعمید کودکان بودند و عقیده داشتند مسیحی مومن پس از آنکه صالحیتاش توسط اعضای فرقه تائید شد مجاز به غسل تعمید است. بنیان این فرقهها را اصل داوطلبانه پذیرش صالحان و اصل حاکمیت جماعت تشکیل میداد که این دومی به معنای مسئولیت جمعی در تشخیص صلاحیتها بود. اصل سومی هم وجود داشت که انضباط اخلاقی سختگیرانهای را بر اعضا حکمفرما میکرد. این اصل خود ناشی از توجه اساسی به حفظ خلوص جماعت عشای ربانی بود. تشکیل این فرقهها در واقع از این سوال نشات میگرفت که چه کسی شایسته حضور در مراسم عشای ربانی است؟ براساس اصل انضباط اخلاقی فرقه سرسختانه از معاشرت اعضایش با کسانی که صلاحیت لازم را نداشتند جلوگیری میکرد. اینگونه بود که حیثیت اجتماعی فرد ناگزیر به عضویت در یکی از این فرقهها گره میخورد. وبر در مقایسه فرق پروتستان و کاتولیک قرون وسطایی نشان میدهد چرا فرقههای باپتیستی راه به انجمنهای مدرن میگشایند اما فرقههای کاتولیک نه. به گمان او عضو در فرقههای پروتستان دائما میبایست قابلیت خود را برای عضویت نشان دهد. این به پرورش قابلیت او کمک شایان میکرد چه سعادت دنیوی همچون سعادت اخروی در گرو تائید دائمی این قابلیتها بود.
در زمانی که وبر به آمریکا سفر کرد این فرقههای مذهبی به سرعت در حال زوال و پژمردگی بودند. وبر این را به اروپایی شدن آمریکا نسبت میداد و میگفت در غرب آمریکا که از سیل مهاجران اروپایی تا حدی در امان بوده هنوز اشکال مذهبی این انجمنها را بیشتر دیده است، مع هذا حیات اجتماعی متکی به عضویت در انجمن تا زمان او و تا زمان ما در آمریکا ادامه پیدا کرد. وبر در آمریکا نه تنها صور نهایی روح سرمایهداری که اشکال ابتدایی اخلاق پروتستانی را هم مشاهده کرد. آمریکا برای او نه تنها آینده اروپا که تاریخ یکجای مدرنیته غربی و ضمنا موردی استثنایی از کلیت آن بود.
هانا آرنت: برای آزادی، همین
زندگینامهنویس هانا آرنت به این اشاره کرده است که آرنت اگر چه زندگی سیاسی آمریکاییها را میپسندد اما از زندگی اجتماعی آنان خوشش نمیآید. در واقع جذابیت آمریکایی سیاسی برای آرنت آنقدر بود که مابقی عمر را در آنجا سر کند و درگیر تمام مسائل آن شود. او که در جستوجوی درمانی برای توتالیتاریسم بود معتقد بود آمریکا تنها کشوری بود که آلوده اعصار ظلمانی نشد. منتقدان آرنت در نوشتههای وی نوعی حقشناسی نسبت به سرزمین جدید دیدهاند. این شاید نگاه مشتاق آرنت به آمریکا را توجیه کند. در واقع آرنت در تمام حیاتش در آمریکا فعالانه درگیر سیاست در آمریکا شد و این را از طریق نظریهپردازیهای آگاهانه در زمینه علوم سیاسی، نوشتن تفاسیر سیاسی متعهدانه و گاه حتی روزنامهنگاری عامه پسند و سطحی انجام داد. اگر کتاب توتالیتاریسم او از تجربهاش در اروپا بود، کتاب انقلاب حاصل دیدارش از آمریکا بود. در این کتاب که در دهه 60 و اوج مطالعات تطبیقی در باب انقلابات غربی از جمله انقلاب فرانسه و انقلاب آمریکا را از لحاظ ایدئولوژی یکسان میپنداشتند. آرنت که دلنگران زوال حوزه عمومی در عصر مدرن بود خطی ممتاز میان این دو میکشید. به گمان آرنت حوزه عمومی، فضایی است پر از افراد هم تراز و همشأن، انسانهایی که مبادله افکارشان نوعی جامعه متکثر و پلورال را به وجود میآورد. برای آرنت این فضای عمومی که متکی بر «کنش» اعضای آن بود تجلی خود را در پولیس یونانی مییافت. در آمریکا او به سراغ نمونههای معاصرتر این فضا رفت: انقلاب.
به گمان او انقلابات مدرن در مقام «آغاز» نوید بخش احیای این فضای عمومی هستند. بر مبنای همین علایق او میان دو نوع انقلاب تمایز قائل شد: انقلابی که بر ضد ظلم یا استثمار میجنگد و انقلابی که برای تاسیس آزادی انجام میگیرد. از این منظر انقلاب از دو نوع انقلاب مورد نظر آرنت است در حالی که نوع اول محکوم به شکست است. آرنت انقلاب آمریکا را نمونه نوع اول و انقلاب فرانسه را مصداق نوع دوم انقلاب خواند. در قیاس یا انقلاب فرانسه که نتوانست فضایی عمومی برای فراهم آوردن آزادی خلق کند آرنت فکر میکرد انقلاب آمریکا موفقیتی شاخص در این زمینه است. (فلسفه سیاسی آرنت، 99) آرنت معتقد بود پدران بنیانگذار آمریکا آگاهانه دست به خلق قلمرویی عمومی برای بیان عقاید زدند. علاقه اصلی آنان حفظ زندگی عمومی به عنوان تجسم آزادی بود. در واقع دستاورد آنان این بود که انقلاب را نه برای هیچ هدف از پیش تعیین شدهای چون جامعه برابر یا عادل بلکه صرفا برای خلق انجمنهای عمومی باز و بیانتها میخواستند.
در عوض انقلاب فرانسه برای آرنت نمونه کلاسیکی بود که باغرقه شدن در جنگ علیه فقر و بدبختی از آغاز جدیدی محروم شد. زمانی که توجه از خلق فضایی تازه برای آزادی به رفع بدبختی عده کثیری از مردم منحرف میشود فرصت برای تدارک نهادها و کانالهای تازه مبادله عقاید از دست میرود. (همان، 98) برای آرنت نمونه انقلاب روسیه حتی از نمونه فرانسه هم دردناکتر بود: «بلشویکها به جای پیروی از مردان انقلاب آمریکا، از جریان رخدادهای انقلاب فرانسه تقلید کردند و در نتیجه قربانی ایدئولوژی وحشت و معماران آن شدند. آنان به جای کنش تاریخ آموختند: تاریخ آنان را فریب داد.» (هانا آرنت، 86) موفقیت انقلاب آمریکا تا حدی به این باز میگشت که این انقلاب در زمینهای از حساسیت بالای سیاسی و فقدان فقر عمومی به وجود آمد. با این حال به گمان آرنت تمامی این انقلابها در ادامه حیات تا رسیدن به آزادی موعودشان ناکام ماندند. آرنت به مسئله مدیریت دولت اشاره میکند و آن را پله اول شکست انقلاب میداند.
درک آرنت از انقلاب آمریکا سادهلوحانه خوانده شده است. اگر چه مدافعاناش به درستی اشاره میکنند که درک تاریخی او از این مسئله مهم نیست بلکه این روایت از آنجا که پرتوی بر نظریه سیاسی او میاندارد اهمیت دارد. اما حتی درک او از عمل سیاسی در عصر مدرن با نقدهایی موجه از سوی کسانی چون هابرماس مواجه است که غفلت آرنت از موانع ساختاری کنش را مورد نقد قرار میدهند.
از انقلاب تا مسایلی روزآمد همچون جنبشهای دانشجویی یا نافرمانی مدنی از جمله موضوعاتی بودند که ذهن آرنت را در آمریکا به خود مشغول کردند. همه اینها تومان هم وسوسه خوشبینی به آینده و هم هراس از دامنگیر شدن خلاءهای مدرنیته را در دل او بر میانگیختند.