تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۳۸۸ - ۰۹:۵۳  ، 
شناسه خبر : ۷۷۶۴۶
سیره ائمه(ع) در کلام رهبر معظم انقلاب
اشاره: این بحث را از دوران امام سجاد(ع) شروع مى کنیم .در اینجا لازم مى دانم اول ترسیمى کلى از مبارزه ائمه ارایه دهم و بعد بر گردیم به بعضى از نمودارهاى این مبارزه در حیات آن بزرگواران.

ترسیمى کلى از مبارزه ائمه (ع)
در اینجا لازم مى دانم اول ترسیمى کلى از مبارزه ائمه ارایه دهم و بعد بر گردیم به بعضى از نمودارهاى این مبارزه در حیات آن بزرگواران.
ترسیم کلى را در دوران سه امام اول ; یعنى , امیرالموئمنین و امام مجتبى و سیدالشهدا(ع) فعلاً مسکوت مى گذارم. درباره آنها بحث زیاد شده و تقریباً کسى شبهه ندارد که در حرکت آنها یک جهت گیرى سیاسى وجود دارد.
ادوار مبارزه
این بحث را از دوران امام سجاد(ع) شروع مى کنیم . به نظر بنده از دوران امام سجاد(ع) , یعنى , از سال شصت و یکم هجرى تا سال 260 که دویست سال است, سه مرحله را داریم : یک مرحله از سال 61 تا سال 135 ; یعنى , شروع خلافت منصور عباسى, که در این مرحله, حرکت از یک نقطه آغاز مى شود و به تدریج کیفیت پیدا مى کند, عمق پیدا مى کند, گسترش پیدا مى کند و اوج مى گیرد تا سال 135 ; سال 135 که سال مرگ سفاح و خلافت منصور است وضع عوض مى شود, مشکلاتى پدید مىآید که تا حدود زیادى پیشرفتها را متوقف مى کند. در یک مبارزه سیاسى چنین چیزى پیش مىآید. در دوران مبارزات خودمان هم نظیر آن را مشاهده کردیم.
مرحله دیگر از سال 135 تا سال 203 یا 202 است که شال شهادت امام رضا(ع) است که حرکت و مبارزه از یک نقطه بالاتر از سال 61 و عمیق تر و گسترده تر از آن, منتهى با مشکلات جدیدى آغاز مى شود و رفته رفته اوج پیدا مى کند, گسترش پیدا مى کند, قدم به قدم به پیروزى نزدیک مى شود تا سال شهادت امام هشتم(ع) و اینجا باز حرکت متوقف مى شود. با رفتن مامون به بغداد در سال 204 و شروع خلافت مامونى که یکى از فصلهاى بسیار دشوار در زندگى ائمه است. فصل جدیدى آغاز مى شود که فصل محنت ائمه است . با اینکه گسترش تشیع در آن روزها بیش از همیشه بود, به اعتقاد بنده محنت ائمه هم آن روزها بیش از همیشه بوده و این همان دورانى است که که به گمان بنده تلاش و مبارزه براى هدف بلند مدت است; یعنى , ائمه براى پیش از غیبت صغرى دیگر تلاش نمى کنند; بلکه زمینه سازى مى کنند براى بعدها و این دوران از سال 204 ادامه پیدا مى کند تا سال 260 , که سال شهادت امام عسکرى(ع) و شروع غیبت صغرى است. هر یک از این سه دوره خصوصیاتى دارد که اجمالاً خصوصیات این دوره ها را عرض مى کنم.
دوره اول
دوره اول که دوره امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) و بخشى از دوران امام صادق(ع) است کار با دشوارى فراوان آغاز مى شود. حادثه کربلا تکان سختى در ارکان شیعه بلکه همه جاى دنیاى اسلام وارد کرد. قتل و تعقیب و شکنه و ظلم , سابقه داشت, اما کشتن پسران پیغمبر و اسارت خانواده پیغمبر و بردن اینها شره به شهر و بر نیزه کردن سر عزیز زهرا(س) که هنوز بودند کسانى که بوسه پیغمبر بر آن لب و دهان را دیده بودند چیزى بود که دنیاى اسلام را مبهوت کرد. کسى باور نمى کرد که کار به اینجا بکشد, اگر این شعرى که به حضرت زینب(س) منسوب است درست باشد : ما توهمت یا شقیق فوئادىکسان هذا مقدراً مکتوبا1 بى شک اشاره به این ناباورى است و این برداشت همه مردم بود. ناگهان احساس شد که سیاست, سیاست دیگرى است. سختگیرى از آنچه که تا حالا حدس زده مى شد بالاتر است. چیزهاى تصور نشدنى , انجام شد.
لذا رعب شدیدى تمام دنیاى اسلام را فرا گرفت, مگر کوفه را, آن هم فقط به برکت توابین و بعد به برکت مختار; والا آن رعبى که در مدینه و در جاهاى دیگر بر اثر واقعه کربلا به وجود آمد ـ حتى در مکه با اینکه عبدالله بن زبیر هم بعد از چندى در آنجا قیام کرده بود ـ رعب بى سابقه اى در دنیاى اسلام بود. در کوفه و عراق هم اگر چه حرکت توابین در سال 64 و 65 که شهادت توابین ظاهراً سال 65 است ـ هواى تازه اى را در فضاى گرفته عراق به وجود آورد, اما شهادت همه آنهاتا نفر آخر مجدداً جو رعب و اختناق را بیشتر کرد و بعد از آن دشمنان دستگاه اموى ; یعنى , مختار و مصعب بن زبیر به جان هم افتادند و عبدالله بن زبیر از مکه, مختار طرفدار اهل بیت را هم در کوفه نتوانست تحمل کند و مختار به دست مصعب کشته شد, با این رعب و وحشت بیشتر شد و امیدها کمتر; و بالاخره وقتى عبدالملک بر سر کار آمد, بعد از مدت کوتاهى تمام دنیاى اسلام زیر نگین بنى امیه قرار گرفت , با تمام قدرت و 21 سال عبدالملک قدرتمندانه حکومت کرد.
ماجراى حرّه
در اینجا لازم است مخصوصاً به ((ماجراى حرّه)) اشاره کنم. سال 64 , سال حمله مسلم بن عقبه به مدینه است, که آن هم باز موجب شد بیشتر رعب و وحشت ایجاد بشود و اهل بیت کاملاً در غربت بیفتند. جریان این حادثه به طور خلاصه این است که یزید در سال 62 جوانى از سرداران شام را که بى تجربه بود بر مدینه گماشت و او براى اینکه شاید مدنى ها را با یزید مهربان بکند, عده اى از اهل مدینه را دعوت کرد که بروند با یزید درشام ملاقات کنند . اینها بلند شدند رفتند با یزید در شام ملاقات کردند, یزید جایزه زیادى (پنجاه هزار تا صد هزار درهم) به آنها داد; ولى آنها که یا از صحابه و یا از اولاد صحابه بودند, وقتى دستگاه یزید را دیدند , بیشتر نسبت به او متغیر و خشمگین شدند و به مدینه برگشتند و عبداللّه بن حنظله غسیل الملائکه ادعاى امارت کرد و قیام نمود و مدینه را جدا از حکومت مرکزى اعلام کرد و یزید هم مسلم بن عقبه را فرستاد و آن چنان فاجعه اى در مدینه به بار آوردند که در کتب تواریخ فصل گریهآور و ستم بارى را تشکیل مى دهد. این هم بیشتر موجب شد که مردم احساس رعب و وحشت کنند .
انحطاط فکرى
عامل دیگر در کنار این رعب وجود داشت و آن انحطاط فکرى مردم در سرتاسر دنیاى اسلام بود که ناشى بود از بى اعتنایى به تعلیمات دین در دوران بیست ساله گذشته . از بس که تعلیم دین و ایمان و تفسیر آیات و بیان حقایق از بزان پیامبر در دوران 20 سال بعد از سال 40 هجرى به این طرف محدود شده بود, مردم از لحاظ اعتقادات و مایه هاى ایمانى بشدت پوچ و توخالى شده بودند . وقتى انسان , زندگى مردم آن دوران را زیر ذربین مى گذارد و آن را در لابلاى توارخ و رویات گوناگون مورد ملاحظه قرار مى دهد. این مطلب واضح مى شود, البته علماو قرا و محدثین و مقدسین در جامعه بودند ( که درباره آنه هم مطالبى عرض خواهم کرد) لکن عامه مردم دچار یک بى ایمانى و ضعف و اختلال اعتقادى شدید شده بودند. کار به جایى رسیده بود که حتى بعضى از ایادى دستگاه خلافت , نبوت را زیر سوئال مى بردند .
در کتابها آمده است که خالد بن عبدالله قسرى که یکى از دست نشاندگان بسیار پست و دنى بنى امیه بود (کان یفضل الخلافة على النبوة) مى گفت : خلافت از نبوت بالاتر است ! استدلالى هم که مى کرد این بود : ((ایهما افضل ؟ خلیفة الرجل فى اهله او رسوله الى اصحابه؟)) شما یک نفر را جانشین خودتان در میان خانواده تان مى گذارید, این به شما نزدیک تر استو یا آن کسى را که به وسیله او پیامى براى کسى مى فرستید؟ خوب پیداست آن کسى که در خانواده خودتان مى گذارید و خلیفه شماست نزدیکتر به شماست, پس خلیفه خدا(خلیفة رسول اللّه هم نمى گفتند:
خلیفة اللّه) بالاتر از رسول الله است ! این را خالدبن عبدالله قسرى مى گفت و لابد دیگران هم مى گفتند من در اشعار شعراى دوران بنى امیه و بنى عباس که فحص کردم, دیدم از زمان عبدالملک تغبیر ((خلیفة الله!)) در اشعار تکرار شده که آدم یادش مى رود که خلیفه, خلیفه پیامبر هم هست . تا زمان بنى عباس هم ادامه داشته و در شعر ((بشّاربن برد)) که در هجو یعقوب بن داوود و منصور گفته نیز همین تعبیر آمده : ضاعت خلافتکم یا قوم فالتمسواخلیفة الله بین الزق و العود2 حتى وقتى هم مى خواست خلیفه را هجو بکند, باز خلیفه الله مى گفت! همه جا در اشعار شعراى معروف آن زمان مثل جریر و فرزدق و نصیب و صدها شاعر بزرگ و معروف دیگر وقتى مدح خلیفه را مى سرودند.
خلیفه الله مى گفتند! این یک نمونه از اعتقادات مردم آن روز است و ایمان این جور نسبت به مبانى دین سست شده بود.
اخلاق مردم نیز بشدت خراب شده بود. نکته اى را من در خلال مطالعه کتاب ((اغانى ابوالفرج)) باز یافتم و آن اینکه در سالهاى حدود 80 و 90 هجرى تا 50 یا 60 سال عد از آن بزرگترین خواننده ها, نوازنده ها, عیاشها و عشرت طلبهاى دنیا یا از مدینه اند و یا از مکه . هر وقت خلیفه در شام دلش تنگ مى شد و هوس غنا مى کرد و خواننده و نوازنده برجسته اى مى خواست, کسى را از مدینه و یا حاکم که مرکز خواننده ها و نوازنده هاى معروف و مغنى ها و خنیاگران برجسته بود براى او مى برند; و بدترین و هرزه سراترین شعرا در مکه و مدینه بودند.
مهبط وحى الهى و زادگان اسلام,مرکز فحشا و فساد شده بود. خوب است ما این حقایق تلخ را درباره مدینهو مکه بدانیم متاسفانه در آثار رایج ما از زندگى خلفا, از چنین چیزها اثرى نیست. در مکه شاعرى بود به نام ((عمر بن ابى ربیعه)), که یکى از آن شاعرهاى عریان گوى بى پرده هرزه, و البته در اوج قدرت و هنر شعرى است , داستانهاى او و اینکه این قبیل شاعران چه مى کردند, یک فصل ننگینى از تاریخ غمبار آن روزگار است و طواف و رمى جمرات و دیگر مشاهد مقدس, شاهد هرزگى و فساد آنهاست و شعرا و راکه در مغنى خوانده ایم : بدالى منها معصم حین جمرت و کفّ خضیب زیّنت ببنان فواللّه ما ادرى و ان کنت داریابسبع رمین الجمرام بثمان مربوط به همین اوضاع است وقتى ((عمر بن ابى ربیعه)) مرد, راوى مى گوید :
در مدینه عزاى عمومى شد و در کوچه هاى و در کوچه هاى مدینه مردم مى گریستند(!) هرجا مى رفتى مجموعه هایى از جوانها نشسته بودند و تاسف مى خوردند بر مرگ عمر بن ابى ربیعه (!) . کنیزکى را دیدم که دنبال کارى مى رود و همین طور اشک مى ریزد و گریه و زارى مى کند, تا رسید به جمعى از جوانان , گفتند : چرا اینقدر گریه مى کنى؟ گفت به خاطر اینکه این مرد از دست ما رفت (!) . یکى گفت : غصه مخور , شاعر دیگرى در مکه هست به نام ((حارث بن خالد مخزومى)) او هم مثل ((عمر ابن ابى ربیه)) شعر مى گوید و یکى از شعرهاى او را خواند; وقتى کنیزک این شعر را شنید, اشکهاى خود را پاک کرد و گفت : ((الحمدللّه الذى لم بخل حرمه)) خدا را شکر که حرمش را خالى نگذاشت ; این وضع اخلاقى مردم مدینه است.
داستانهاى زیادى را شما مى بینید از شب نشینى هاى مردم مکه و مدینه و نه فقط در بین افراد طبقه پست و پایین , بلکه بین همه مردم, آدم گداى گرسنه بدبختى مثل ((اشعب)) طماع معروف , که شاعر و دلقک بود, و مردم معمولى کوچه و بازار تا آقازاده هاى معروف قریش و حتى بین هاشم که من مایلم نیستم از آنها اسم بیاورم, چه زنان و چه مردان, جز همین کسانى بودند که رق در فحشا بودند. در زمان امارت همین شخص (حارث بن خالد) روزى ((عایشه بنت طلحه)) در حال طواف بود و این امیر به او تعلق خاطرى داشت, وقتى اذان شد, آن خانم پیغام داد که بگو اذان نگویند تا من طوافم تمام شود, او دستور داد اذان عصر را نگویند. به او ایراد کردند که تو براى خاطر یک نفر که دارد طواف مى کند مى گوید نماز را مردم تاخیر بیندازند؟! گفت : به خدا اگر تا فردا صبح هم طوافش طول مى کشید, مى گفتم اذان نگویند (!).
فساد سیاسى
این وضع آن روزگار است. آن وضع ((فکرى)) و وضع فساد ((اخلاقى)) , و بجز این دو, فساد ((سیاسى)). که این هم یک عامل دیگر بود. اغلب شخصیتهاى بزرگ, سر در آخور تمنیّات مادى که به وسیله رجال حکومت برآورده مى شد, داشتند. شخصیت بزرگى مثل ((محمد بن شهاب زهرى)) که خودش قبلاً شاگرد امام سجاد(ع) بود به آنچنان وضعى مى افتد که آن نامه معروف امام سجاد(ع) به وى صادر مى شود که در حقیقت نامه اى است براى تاریخ و نشان دهنده این است که او به چه وابستگى هایى دچار بوده است و امثال ((محمد بن شهاب)) , زیاد بودند . مطلبى را مرحوم مجلسى (رضوان الله علیه) نقل مى کند از ((ابن ابى الحدید)) که تکان دهنده است : اول مجلسى (علیه الرحمه) در بحار از قول جابر نقل مى کند که امام سجاد فرمودند : ((ما ندرى کیف نصنع بالناس, ان حدثناهم بما سمعنا من رسول اللّه(ص) ضحکوا و ان سکتنا لم یسعنا))3 نه فقط قبول نمى کنند , که به تمسخر مى خندند! بعد ماجرایى را ذکر مى کند که حضرت حدیثى را نقل کردند براى جمعى , کسى در بین آن آن جمع بود, استهزار کرد و قبول نکرد. بعد درباره سعید بن مسیب و زهرى مى گوید که از منحرفین بودند (که البته در مورد سعید بن مسیب بنده قبول نمى کنم و دلایل دیگرى هست که وى جز حواریون امام بوده, اما در مورد زهرى و خیلى هاى دیگر همین طور است) بعد مى گوید : ابن ابى الحدید عده زیادى از شخصیتها و رحال آن زمان را نام آورده است که اینها همه از اهل بیت منحرف بودند و آنگاه از امام سجاد(ع) روایت مى کند که فرمودند : ((ما بمکة و المدینة عشرون رجلاً یحبّنا)) ; 4 این وضع دوران امام سجاد(ع) است در آن وقتى که ایشان مى خواهد کار عظیم خود را شروع کند و این همان دورانى است که امام صادق(ع) بعدها فرمودند : ((ارتدّ الناس بعد الحسین(ع) الاثلاثة))4 یعنى بعد از ماجراى عاشورا, فقط سه نفر ماندند, و سه نفر را اسم مىآورد که : ((ابوخالدالکابلى)), ((یحیى بن ام الطویل)) و ((جبیر بن مطعم)) , البته علامه شوشترى احتمال مى دهند که ((جبیر بن مطعم)) درست نیست و ((حکیم ابن جبیر بن مطعم)) است و در بعضى از نقلها ((محمد بن جبیر بن مطعم)) است, در بحار روایاتى هم هست که چهار نفر را ذکر مى کند و در بعضى از روایات پنج نفر را که اینها با هم قابل جمعند.
این وضع امام سجاد(ع) است, که در چنین زمین قفرى , آن حضرت مشغول کار خودشان مى شوند.
مسئولیت امام سجاد(ع)
حالا امام سجاد باید چه کار کند؟ امام اگر بخواهد آن هدف را تعقیب کند, سه مسوئولیت بر دوش خود حس مى کند :.
اولاً , باید معارف دین را به مردم زمان خودش تعلیم دهد. ما اگر بخواهیم یک حکومت اسلامى به وجود بیاوریک , امکان ندارد بدون اینکه مردم را با معارف دینى آشنا کرده باشیم, بتوانیم امید آنچنان حکومتى را داشته باشیم . بنابراین, اول کار این است که معارف دینى به مردم تعلیم داده شود.
کار دوم این است که بخصوص مساله امامت که مساله مهجور شده و کلاً از ذهنها دور شده و یابد معنا شده , براى مردم تشریح و در ذهنهاى مردم بازسازى شود.
امامت یعنى چه ؟ کى باید امام باشد ؟ امام چه شرایطى دارد؟ چون بالاخره جامعه امام داشت و آن عبدالملک بود. مردم او را امام مى دانستند. پیشواى جامعه بود.
بعداً در بحث ((امام)) عرض خواهم کرد که آن برداشتى که ما در طول این چند قرن اخیر از معناى امام داشتیم به کلى متفاوت است با آن معنایى که براى امام در صدر اسلام وجود داشته است. در آن زمان هم موافقین و هم مخالفین ائمه(ع) امام را به همان معنایى مى دانستند که ما امروز در جمهورى اسلامى مى دانیم و مى گوییم :
امام امت, رهبر ملت; یعنى حاکم دین و دنیا . برداشت ما در طول این دو سه قرن اخیر از امام چیز دیگرى بود , برداشت ما این بود که جامعه یک نفرى دارد که او از مردم مالیات مى گیرد, مردم را به جنگ مى برد, مردم را به صلح مى خواند, امور مردم را اداره مى کند, ادارات دولتى را درست مى کند, دولت تشکیل مى دهد, قبض و بسط مى کند, او اسمش حاکم است, یک نفر دیگر هم آن طرف هست که دین مردم را درست مى کند, اعتقاد مردم را درست مى کند. قرائت و نماز مردم را درست مى کند و کارهایى دیگر از این قبیل (هرچه همتش باشد) آن هم اسمش عالم است, امام هم در دوران خودش به مثابه عالم در قرون بعد است. خلیفه کار خودش را مى کرد, او هم دین مردم را درست مى کرد, یا اخلاق مردم را درست مى کرد.
در طول قرنهاى اخیر برداشت ما از امام این بوده است, در حالى که درصدر اسلام برداشت همه از امام غیر این است . امام ; یعنى , پیشواى جامعه, پیشواى دین و دنیا, بنى امیه چنین منصبى را ادعا داشتند. بنى عباس هم همین ادعا را داشتند.
همان مخمورهاى غرق شده در لهو و لعب دنیا, همه همین ادعا را داشتند, آنها هم خودشان را امام مى دانستند که اگر ان شاالله برسیم و وقت بشود در این زمینه صحبت خواهم کرد. پس به هر حال جامعه امام داشت, امامش عبدالملک بود.
امام سجاد باید براى مردم , معناى امامت را , جهت امامت را , شرایط امامت را , آن چیزهایى که امام ناگزیر از آنهاست و آن چیزهایى که اگر نباشد, کسى نمى تواند امام باشد, اینها را براى مردم تشریح کند.
و بالاخره کار سوم اینکه بگوید من امامم; یعنى , آن کسى که باید در آنجا قرار بگیرد, من هستم. این سه کارى است که امام سجاد(ع) باید مى کرد. بیشترین تلاش را امام بر روى آن کار اول گذاشته است. چون همان طورى که گفتیم, زمینه زمینه اى بود که نوبت به مساله ((من امامم)) نمى رسید . باید دین مردم درست مى شد, باید اخلاق مردم درست مى شد, باید مردم از این غرقاب فساد بیرون مىآمدند, باید جهت گیرى معنوى, که لب اللباب دین و روح اصلى دین است, دوباره در جامعه احیا مى شد. لذا شما مى بینید اکثر زندگى امام سجاد(ع) و کلمان آن حضرت در زهد است; همه اش زهد. حتى در شروع یک سخن مربوط به هدفهاى سیاسى نیز مى فرماید :((ان علامة الزاهدین فى الدنیا الراغبین فى الاخرة...))5 و یا در یکى از کلامهاى کوتاه خود دنیا و رنگ و لعاب مادى آن را, که براى همه جاذبه داشت, این طور توصیف مى کند : ((اوّلا حرّ یدع هذه اللماظة لاهلها فلیس لانفسکم ثمن الاّ الجنة فلا تبیعوها بغیرها))6 کلمات امام سجاد بیشترینش زهد است , بیشترینش معارف است, امام معارف را در لباس دعا بیان مى کند, چون همان طورى که گفتیم , اختناق در آن دوران و نامساعد بودن وضع, اجازه نمى داد که امام سجاد(ع) با آن مردم بى پرده و صریح حرف بزند, نه فقط دستگاهها نمى گذاشتند , که مردم هم نمى خواستند, اصلاً آن جامعه, جامعه نالایق و تباه شده و ضایعى بود که باید بازسازى مى شد. 34,35 سال , از سال 61تا95, زندگى امام سجاد این طور گذشت , البته هر چه مى گذشت , وضع بهتر مى شد; لذا در همان حدیث ((ارتد الناس بعد الحسین...))7 امام صادق(ع) سپس مى فرماید : ((ثم انّ الناس لحقوا و کثروار))8 بعداً مردم ملحق شدند . و ما مى بینیم که همین طور است و دوران امام باقر(ع) که مى رسد , وضع فرق مى کند. این به خاطر زحمات 35 ساله امام سجاد است.
توجه به کادر سازى
در کلمات امام سجاد, توجه به کادر سازى هم هست . در کتاب شریف تحف العقول چند فقره کلام طویل از امام سجاد(ع) نقل شده, من متاسفانه وقت نکردم نگاه کنم به کتابهاى دیگر و اگر نمونه هاى دیگرى از این کلمات , از امام سجاد(ع) هست پیدا کنم و گمان هم نمى کنم که باشد یا زیاد باشد, کلمات کوتاه هست; اما کلمات بلند, مثل آن دو سه حدیث مفصلى که از آن حضرت در تحف العقول نقل شده, فکر نمى کنم باشد. لحن ابن احادیث و نحوه خطاب آنها نشان دهنده کارى است که امام سجاد مى کرد.
یکى از آن سه حدیث معلوم است که خطاب به عامه مردم است, با ((ایها الناس)) شروع مى شود, در این خطاب تذکر به معارف اسلامى است. حضرت در این حدیث مفصل مى فرماید : (( که وقتى انسان را در قبر مى گذارند از ((ربّ)) او سوئال مى کنند, از پیغمبر او سوئال مى کنند)) ; از دین او سوئال مى کنند, از امام او سوئالب مى کنند, این یک لحن ملایم و رقیقى است که به درد عامه مردمى که در حیطه تبلیغات امام سجاد قرار داشتند, مى خورد.
اما حدیث دیگرى هست که طورى دیگرى شروع مى شود و مضمون آن هم نشان مى دهد که مربوط به خواص است. این طور شروع مى شود :((کفانا الله و ایاکم کید الظالمین بغى الحاسدین و بطش الجبارین لا یفتننکم الطواغیت))9 این لحن مربوط به عامه مردم نیست, مشخص است که مربوط به عده خاصى است.
نوع سومى هم هست که از برخى مطالب آن بر مىآید که مربوط به جمع محدودتر و اشخاص زبده ترى است . شاید مخاطب آن همان جمعى از اصحاب باشند که اسرار امامت و تلاش هدفدار امام را مى دانسته و در سلک محرمان راز قرار داشته اند. در آنجا خطاب به یاران چنین شروع مى شود :((انّ علامة الزاهدین فى الدنیا الراغبین فى الاخرة ترکهم کل خلیط و خلیل و رفضهم کل صاحب لایرید ما یریدون)).10 مى شود حدس زد که امام در طول این مدت یا در دوره هاى مختلف یا با جمعیتهاى مختلف دو ـ سه نوع بیان و تعلیمات داشته اند. بعضى آن طورند و بعضى این طور, در بعضى اشاره به دستگاه حاکم و طواغیت زمان مى کند و در بعضى دیگر فقط به کلیات و مسائل اسلامى اکتفا شده و لاغیر.
این زندگى امام سجاد(ع) است که در طول این 35 سال , آرام آرام آن محیط تاریک و ظلمانى , آن مردم غافل و بى خبر را از چنگ شهوات از یک طرف و تسلط دستگاههاى جبار از یک طرف و کمند علماى سو وابسته به دستگاهها از یک طرف خلاص مى کند و نجات مى دهد و مجموعاً یک عده و یک مجموعه موئمن علاقمند و صالحى که بتوانند قاعده اى بشوند براى کارهاى آینده, به وجود مىآورد. البته جزئیات زندگى آن حضرت جاى بحث چند ساعته جداگانه اى دارد که بنده ساعتهاى متمادى راجع به آن صحبت کرده ام و اکنون بیش از این در بحث کنونى ما نمى گنجد.
دوران امام باقر (ع)
سپس نوبت به امام باقر(ع) مى رسد در زندگى امام باقر(ع) دنباله همان خطر را مشاهده مى کنیم , منتهى وضع بهتر شده است. آنجا هم تکیه بیشتر بر تعلیمات دین و معارف اسلامى است; اما اولاً مردم, آن بى اعتنایى و بى مهرى نسبت به خاندان پیغمبر را دیگر ندارند. وقتى امام باقر(ع) وارد مسجد مدینه مى شود, عده اى از مردم همواره گرد او حلقه مى زنند و از او استفاده مى کنند.
راوى مى گوید امام باقر (ع) را در مسجد مدینه دیدم که ((حوله اهل خراسان و غیرهم)) از بلاد دور دست از خراسان و جاهاى دیگر عده اى دور حضرت را گرفته بودند . این نشان دهنده این است که تبلیغات , مثل امواجى در سرتاسر جهان اسلام دارد گسترش پیدا مى کند و مردم نقاط دور دست, دلشان به اهل بیت دارد نزدیک مى شود, یا در یک روایت دیگر دارد: ((احتوشه اهل خراسان)) یعنى خراسانیها در حاشیه او نشسته و او را در میان خود گرفته بودند و آن حضرت با آنها درباره مسائل حلال و حرام صحبت مى کرد. بزرگان علماى زمان, پیش امام باقر(ع) درس مى خوانند و استفاده مى کنند. شخصیت معروفى مثل عکرمه, شاگرد ابن عباس, وقتى مىآید خدمت امام باقر(ع) تا از آن حضرت حدیث بشنود, (شاید هم براى انیکه حضرت را امتحان بکند!) دست و بالش مى لرزد و در آغوش امام مى افتد. بعد خودش تعجب مى کند, مى گوید: من بزرگانى مثل ابن عباس را دیدم و از آنها حدیث شنیدم , هرگز یا ابن رسول الله! این حالتى که در مقابل تو برایم دست داد, برایم پیش نیامده بود! و امام باقر(ع) در جوابش , ببینید چقدر صریح , مى گویند : ((و یلک یا عبید اهل الشام , انک بین یدى بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه))11 تو در مقابل عظمت معنویت واقع شده اى که این جور به خودت مى لزى , این بنده کوچک شامیان! کسى مثل ابوحنیفه که از فقها و بزرگان زمان است, مىآید خدمت امام باقر(ع) و از حضرت معارف و احکام دین را فرا مى گیرد و بسیارى از علماى دیگر جز شاگردان امام باقر(ع) هستند . وصیت علمى امام باقر(ع) در اکناف عالم مى پیچد که به باقر العلوم معروف مى شود.
پس ملاحظه مى کنید که وضع اجتماعى و وضع عاطفى مردم و احترامات آنها نسبت به ائمه(ع) در زمان امام باقر (ع) هم تندتر است, یعنى امام سجاد(ع) در مقابله با عبدالملک تندى و سخن درشت و سخنى که بتوانند آن را قرینه اى بر مخالفت بگیرند, ندارد. عبدالملک به امام سجاد(ع) درباره فلان موضوع نامه مى نوشت , حضرت هم جواب آن را مى دادند, البته جواب پس پیغمبر همیشه یک جواب محکم و متین و دندان شکن است. حرکت امام باقر(ع) آنچنان است که هشام بن عبدالملک احساس وحشت مى کند و مى بیند که باید آن حضرت را زیر نظر قرار دهد و مى خواهد آن حضرت را به شام ببرد; البته امام سجاد را هم در دوران امامتشان ـ بعد از آن دفعه اول که از کربلا شروع شده ـ با غل و زنجیر به شام برده اند , لکن وضع آنجا جور دیگرى است و امام سجاد(ع) با ملاحظه بیشترى همیشه برخورد مى کردند, اما در مورد امام باقر(ع) لحن کلام را تندتر مى بینیم.
من چند روایت دیدم در مذاکرات حضرت امام باقر(ع) با اصحابشان که نشانه دعوت به حکومت و خلافت و امامت و حتى نوید آینده در آنها مشاهده مى شود. یک روایت , روایتى است که در بحار به این مضمون نقل شده است :.
((منزل حضرت ابى جعفر پر از جمعیت بود, پیرمردى آمد که تکیه داده بود به عصایى و سلام کرد و اظهار محبت کرد و نشست در کنار حضرت و گفت : ((فوالله انى لاحبّکم و احبّ من یحبّکم , فوالله ما احبّکم و احبّ من یحبّکم لطمع فى دنیا و انّنى لا بغض عدوکم و ابر منه, فوالله ما ابغضه و ابر منه لوتر کانت بینى و بینه, و الله انى الاحل حلالکم و احرّم حرامکم و انتظر امرکم , فهل ترجولى جعلنى الله فداک؟))12.
آیا امید دارى که من ببینم روزگار پیروزى شما را ؟ چون منتظر امر شما; یعنى منتظر فرا رسیدن دوران حکومت شما هستم)).
تعبیر ((امر)), ((هذالامر)), و ((امرکم)) در تعبیرات این دوره ـ چه در تعبیرات ائمه و اصحابشان و چه مخالفین آنان ـ به معناى ((حکومت)) است; مثلاً در کلام هارون به مامون آمده است : ((و الله لو تنازعت معى فى هذا الامر)) تعبیر (( هذا الامر)) خلافت و امامت است. پس ((انتظر امرکم)); یعنى , خلافت شما را انتظار مى برم, حال سوئال مى کند که آیا امید دارید که من به آن روز برسم و آن روز را ببینم ؟ ((فقال ابوجعفر (ع) الىّ, الىّ اقعده الى جنبه)) او را نزدیک خود آوردند, و نشاندند کنار خودشان, ((ثم قال : ایها الشیخ ان على بن الحسین(ع) اتاه رجل فساله عن مثل الذى سالتنى عنه)); یعنى , عین این سوئال از على بن الحسین(ع) هم شد, که البته ما آن را در روایات امام سجاد(ع) پیدا نمى کنیم, مى شود فهمید که اگر امام سجاد(ع) در میان جمع بزرگى این قضیه را فرموده بودند, به گوش دیگران و ماهاهم مى رسید. آن چیزى را که امام سجاد به گمان زیاد, سراً فرموده اند اینجا امام باقر (ع) علناً مى گویند و آن این است ((ان تمت ترد على رسول اللّه و على على و الحسن و الحسین و على على بن الحسین و یثلج قلبک و یبرد فوئادک و تقرّ عینک و تستقبل بالروح و الریحان مع الکرام الکاتبین .. و ان تعش ترى ما یقر اللّه به عینک و تکون معنا فى السنام الاعلى ...))13 پس مایوسش نمى کنند مى گویند: اگر بمیرى که با پیغمبر و اولیا خواهى بود, اگر هم بمانى با خود ما خواهى بود. چنین تعبیراتى در کلام امام باقر(ع) هست که حاکى از امید دادن به شیعیان در مورد آینده است.
در روایت دیگرى در کتاب کافى براى قیام, تعیین وقت شده و این چیز عجیبى است :.
((عن ابى حمزة الثمالى بسند عال فقال ابو جعفر(ع) یا ثابت ان الله تبارک و تعالى کان وقّت هذا الامر فى السبعین فلما قتل الحسین(ع) اشتد غضب الله على اهل الارض فاخره الى اربعین و مائة سنة فحدثناکم فاذعتم الحدیث کشفتم قناع السر فاخره الله و لم یجعل الله لم بعد ذلک وقتا عندنا و بمحوا الله ما یشا و یثبت و عنده امّ الکتاب)).
خداوند سال هفتاد را براى تشکیل حکومت علومى مقدر فرمود بود. چون حسین(ع) کشته شد, خداوند بر مردم خشمگین شد و آن را به سال 140 تاخیر انداخت . ما این زمان را به شما گفتیم و شما آن را افشا کردید و پرده کتمان را از آن برداشتید , لذا دیگر خداوند وقتى را براى آن به ما نفرمود و خدا هر چه را اراده کند, محو یا اثبات مى کند و سرنوشت مکتوب نزد اوست.
ابوحمزه مى گوید : ((فحدثت بذلک ابا عبدالله(ع) فقال قد کان کذلک)) سال 140 اواخر دوران زندگى امام صادق(ع) است این همان چیزى است که من قبل از اینکه این حدیث را ببینم از روال زندگى ائمه استشمام مى کردم و بنظرم مى رسید که دوران حکومتى که امام سجاد(ع) آن طور برایش کار مى کند و امام باقر(ع) آن طور , قاعدتاً مى افتد به زمان امام صادق(ع) , وفات امام صادق سال 148 است, و این وعده براى سال 140 است , سال 140 همچنین بعد از سال 135 است که قبلاً اهمیت و موئثر بودن آن را عرض کردم ; یعنى , سال روى کار آمدن منصور , اگر منصور روى کار نمىآمد یا اگر حادثه بنى عباس پیش نمىآمد , گویا تقدیر عادى الهى این بود که در سال 140 باید حکومت الهى و اسلامى سرکار مىآمد; حالا این بحث دیگرى است که آیا این که این آینده مورد انتظار و توقع خود ائمه(ع) هم بوده یا آنها مى دانسته اند که قضاى الهى چیز دیگرى است؟ الین را فعلاً بحث ندارم و مى تواند یکى از فصول جداگانه این بحث باشد. فعلاً صحبت من در وضع امام باقر(ع) است .
ایشان تصریح مى کنند که تشکیل نظام الهى در سال 140 مقدر بود ; ما آن را به شما گفتیم و شما افشا کردید و خداى متعال آن را به تاخیر انداخت . دادن چنین امیدها و طرح چنین وعده ها , خود دوران امام باقر(ع) است.
البته, درباره زندگى امام باقر(ع) هم ساعتهاى متمادى بحث باید کرد تا تصویرى از زندگى آن حضرت به دست بیاید. بنده در آن مورد بحثهاى طولانى کرده ام. اجمالاً در زندگى آن حضرت, عنصر مبازه سیاسى واضح تر است, منتهى نه مبارزه حاد مسلحانه . زیدبن على(ع) برادر آن حضرت به ایشان مراجعه مى کند, حضرت مى فرماید : قیام نکن و او نیز اطاعت مى کند. اینکه دیده مى شود بعضى به جناب زید اهانت مى کنند به تصور اینکه ایشان حرف اما را که گفته بودند قیام نکن. اطاعت نکرده است, تصور نادرست و غلطى است. با امام صادق(ع) مشورت کرد, اما نفرمودند قیام نکن, بلکه او را تشویق هم کردند, پس از شهادتش هم امام صادق(ع) آرزو کردند که اى کاش من جز کسانى بودم که با زید بودم, بنابراین , جناب زید به هیچ وجه نباید مورد این بى لطفى قرار بگیرد.
بارى ! امام باقر(ع) قیام مسلحانه را قبول نکردند, اما مبارزه سیاسى در زندگى ایشان واضح است و آن را در سیره آن حضرت مى شود فهمید , در حالى که در دوران امام سجاد(ع) احساس مبارزه صریح نمى شد.
هنگامى که دوران زندگى این بزرگوار به پایان مى رسد, مى بینیم که آن حضرت حرکت مبارزه اى خود را با ماجراى عزادارى در منا ادامه مى دهد . وصیت مى کند که ده سال در منا براى ایشان گریه کنند ; ((النوادب تندبنى عشر سنین بمنى ایّام منى))14 این ادامه همان مبارزه است. گریه بر امام باقر, آن هم در منا, به چه منظور است؟ در زندگى ائمه(ع) آن جایى که بر گریه تحریص شده, ماجراى امام حسین(ع) است که روایات متقن مسلم قطعى در آن باره داریم . جاى دیگر بنده یادم نمىآید مگر در مورد حضرت رضا(ع) آن هم در هنگام حرکتشان که خاندان خود را جمع کردند تا برایشان گریه کنند که یک حرکت کاملاً سیاسى و جهت دار و معنادارى بود و مربوط به پیش از رحلت امام است. فقط در مورد امام باقر(ع) امر به گریه پس از شهادت است که وصیت مى کنند و 800 درهم از مال خودشان را مى گذراند که این کار را در منا بکنند , ما با عرفات فرق دارد, با مشعر فرق دارد, با خود مکه فرق دارد.
در مکه مردم متفرقند و هرکس مشعول کار خود است. یک صبح تا عصر بیشتر نیست, صبح که مىآیند خسته اند عصر هم با عجله مى روند که به کارشان برسند. معشر چند ساعتى در شب است, گذرگاهى است در راه منا; اما منا سه شب متوالى است, کسانى که در این سه شبانه روز , روزها خودشان را به مکه برسانند و شب برگردند, کم هستند, غالباً آنجا مى مانند; بخصوص در آن زمان و با وسایل آن روز , در حقیقت هزاران نفر که از اکناف عالم اسلام آمده اند, سه شبانه روز یک جا جمعند . هر کسى به سهولت درک مى کند که اینجا جاى مناسبى براى تبلیغات است, هر پیامى که باید به سراسر دنیاى اسلام برسد خوب است آنجا مطرح شود; مخصوصاً با وضع آن روز که رادیو, تلویزیون, روزنامه و وسایل ارتباط جمعى وجود نداشته است. وقتى عده اى بر یکى از اولاد پیغمبر گریه مى کنند. قاعدتاً همه سوئال خواهند کرد که چرا گریه مى کنند؟ بر هر مرده اى آن هم پس از گذشت سالها, آن مه گریه نمى کنند, مگر به او ظلم شده است؟ مگر کشته شده است؟ چه کسى به او ظلم کرده؟ چرا بر او ظلم شده است؟ سئوالهاى فراوانى از این قبیل مطرح مى شود. و این همان حرکت سیاسى ـ مبارزه اى بسیار دقیق و حساب شده است.
در دوران زندگى امام باقر(ع) نکته اى توجه مرا جلب کرد و آن این است که استدلالهایى که در نیمه اول قرن هجرى در باب خلافت بر زبان اهل بیت مى گذاشت همانها را امام باقر(ع) تکرار مى کند. خلاصه آن استدلال این است که عرب بر عجم تفاخر کردند به خاطر پیغمبر, و قریش بر غیر قریش تفاخر کردند به خاطر پیغمبر.
اگر این درست است پس ما که نزدیکان و خاندان پیغمبریم, اولى به پیغمبریم, از دیگران, با این حال ما را کنار مى زنند و دیگران, خود را وارث حکومت او مى دانند اگر پیامبر مایه تفاخر قریش بر دیگران و میاه تفاخر عرب به عجم است, پس موجب اولویت ما بر دیگران نیز هست این استدلالى است که در صدر اول بارها در کلمات اهل بیت تکرار شده است, اکنون مى بینیم امام باقر هم در سالهاى بین 95 و 114 که دوران امامت آن حضرت است, این کلمات را بیان مى کند و محاجه براى خلافت چیز خیلى معنادارى است.
دوران امام صادق(ع)
دوران امام باقر(ع) هم تمام مى شود و از سال 114 امامت امام صادق(ع) شروع مى شود و تا سال 148 ادامه مى یابد امام صادق(ع) دو مرحله را در این مدت طى مى کنند; یکى از 114 تا سال 132 یا 135 ; یعنى , تا غلبه بنى عباس یا تا خلافت منصور, این یک دوره است که باید آن را دوره آسایش و گشایش دانست و همان است که معروف شده است که به خاطر نزاع بنى امیه , ائمه فرصت کردند معارف تشیع را بیان کنند. این مخصوص همین دوران است. زمان امام باقر(ع) چنان چیزى نبود, بلکه زمان قدرت بنى امیه بود و هشام بن عبدالملک که درباره اش گفته اند ((وکان هشام رجلهم)) بزرگ ترین شخصیت بنى امیه بعد از عبدالملک بود. در زمان امام باقر(ع) حکومت مى کرد. بنابراین , زمان امام باقر(ع) هیچگونه اختلافى بین کسى که موجب این باشد که ائمه بتوانند از فرصت استفاده کنند, نبوده است . جنگهاى داخلى و اختلافات سیاسى مربوط به زمان امام صادق(ع) آن هم در این دوران نخستین است که آهسته, آهسته دعوت بنى عباس و گسترش آن آغاز شده بود و نیز اوج دعوت شیعى علوى در سرتاسر دنیاى اسلام بود که اکنون مجال شرح آن نیست.
آن وقتى که امام صادق(ع) به امامت رسیدند , در دنیا اسلام, در آفریقا, در خراسان در فارس, در ماوراالتهر, در جاهاى مختلف دنیاى اسلام , درگیرها و جنگهاى زیادى بود و مشکلات بزرگى براى بنى امیه پیش آمده بود . تبیین و تبلیغ همان سه نقطه اى که در زندگى امام سجاد(ع) اشاره شد; یعنى , معارف اسلامى , مساله امامت و بخصوص تکیه بر روى امامت اهل بیت و این سومى , در دوران زندگى امام صادق(ع) و در مرحله اول آن , بوضوح مشاهده مى شود.
یک نمونه این است که عمروبن الى المقدام , روایت مى کند : ((رایت ابا عبدالله(ع) یوم عرفة بالموقف و هو ینادى باعلى صوته)) حضرت در عرفات, در روز عرفه, در اجتماع مردم ایستاده بود و با بلندترین فریاد , به یک طرف رو مى کرد , این جمله را مى گفت و بعد به آن طرف دیگر رو مى کرد و مى گفت, سپس به طرف دیگر و طرف دیگر; در هر طرف سه مرتبه جملاتى را تکرار مى کرد و آن جملات این بود ((ایها الناس! ان رسول الله(ص) کان الامام)) توجه کنید به کاربرد کلمه امام و اثرات این بیان و برانگیختن این فکر که آیا اینهایى که سرکارند, شایسته امامتند یا نه ؟ ((ثم کان على بن ابى طالب(ع) ثم الحسن, ثم الحسین , ثم على بن الحسین, ثم محمد بن على, ثم همه فینادى ثلاث مرات لمن بین یدیه و عن یمینه و عن یساره و من خلفه اثنا عشر صوتا))15 یعنى اى مردم , همانا امام , رسول خدا بود, و پس از او على بن ابى طالب, و پس از او حسن و پس از او حسین و سپس على بن الحسین و سپس محمد بن على و آنگاه ((هه)) یعنى من , مجموعاً دوازده مرتبه این جملات را تکار کرد. رواى مى گوید : ((پرسیدم که ((هه)) یعنى چه؟ گفتند ؟ در لغت بنى فلان , یعنى ((من)) کنایه از خود آن حضرت, یعنى, بعد از محمد بن على من امامم)).
نمونه دیگر : ((قال قدم رجل من اهل الکوفة الى خراسان فدعا الناس الى ولایة جعفر بن محمد ))یک نفر بلند شده, از مدینه رفته به خراسان و مردم را به ولایت جعفر بن محمد دعوت مى کند; یعنى , به حکومت ایشان , شما ببینید در دوران مبارزات ایران, آن وقتى که ما توانستیم بگوییم جمهورى اسلامى یا حکومت اسلامى , کى بود ؟ در تمامى طول سالهاى مبارزه, ما حداکثر مى توانستیم نظر اسلام در باب حکومت را بگوییم و حدود آن را ; یعنى , اینکه بگوییم اسلام براى حکومت چه ضوابطى معین کرده و حاک داراى چه شرایطى است. این حداکثر چیزى بود که در این باب مى شد گفت و هرگز نوبت به داعیه حکومت اسلامى یا نام بردن حداکثر چیزى بود که در این باب مى شد گفت و هرگز نوبت به داعیه حکومت اسلامى یا نام بردن از شخص خاص به عنوان حاکم نمى رسید. سال 57 یا حداکثر در محافل خصوصى سال 56 بود.
که ما حکومت اسلامى را به عنوان داعیه مشخص , مطرح کردیم و تازه حاکمش را معین نمى کردیم , پس ببینید اینکه در زمان امام صادق(ع) بلند مى شوند مى روند در اقصى نقاط کشور اسلامى مردم را به حکومت امام صادق دعوت مى کنند, این معنایش چیست؟ آیا معنایش غیر از نزدیک شدن زمان موعود است؟ این همان سال 140 است , این همان چیزى است که حرکت ائمه به طور طبیعى , آن را ایجاب مى کرده و تشکیل حکومت اسلامى در آن دوران را نوید مى داده است.
ولایت را امروز, ما خوب مى فهمیم . سابقاً ولایت را به محبت معنا مى کردند, مردم را دعوت کردن به ولایت ; یعنى, به محبت جعفر بن محمد(ع) ؟! اینکه دعوت ندارد, محبت چیزى نیست که جامعه را به آن دعوت کنند بعلاوه اگر ولایت را به محبت معنا کنیم , دنباله حدیث معنا ندارد. توجه بکنید : ((فقرقة اطاعت و اجابت)) یک فرقه اطاعت و اجابت کردن ((و فرقه جحدت و انکرت)) یک عده انکار کردند. قبول نکردند, محبت اهل بین را چه کسى در دنیاى اسلام انکار ورد مى کرد ؟((و فرقة و رعت و وقفت)) یک فرقه هم ورع به خرج دادند و توقف کردند. تورع و توقف دیگر به هیچ وجه متناسب با محبت نیست, این قرینه است بر اینکه مقصود از ولایت چیز دیگرى است و همان حکومت است دنباله حدیث این است : ((فخرج من کلّ فرقة رجل فدخلوا على ابى عبدالله(ع)))16 مىآیند خدمت حضرت و صحبتهایى مى کنند حضرت به یکى از آنها که تورع و توقف کرده مى گویند : تو که در این کار تورع و توقف کردى چرا تورع نکردى در کنار نهر فلان در فلان روز , که فلان کر خلاف را انجام دادى؟! این گفته به وضوح نشان مى دهد که شخصى که در خراسان آن دعوت را مى کرده, کارى موافق رضاى امام انجام مى داده و شاید فرستاده خود ایشان بوده است
امام صادق(ع) در دوره منصور
این مربوط به مرحله اول از دوران امام صادق(ع) است و نشانه هایى از این قبیل در زندگى آن حضرت هست که به گمان زیاد , همه مربوط به همین مرحله است . تا اینکه منصور به خلافت مى رسد وقتى منصور بر سرکار مىآید وضح سخت مى شود و زندگى حضرت بر مى گردد به وضعى که شاید منطبق باشد بر وضع دوران زندگى امام باقر(ع) اختناق حاکم مى شود و فشارهاى گوناگون بر آن حضرت وارد مى گررد, بارها حضرت به حیره , واسط, رمیله و جاهاى دیگر احضار یا تبعید مى شوند . دفعات متعدد خلیفه آن حضرت را مورد خطاب و اقدامهاى خشم آلود قرار مى دهد یک بار گفت : ((قتلنى الله ان لم اقتلک))17 یعنى, خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم , یکبار به حاکم مدینه دستور داد که : ((ان احرق على جعفر بن محمد داره)) (خانه اش را آتش بزن) که حضرت از آتش عبور کردند و با جملات کوبنده و حرکت متوکلانه خود نمایش غرییب را نشان دادن: ((انا ابن اعراق الثرى ان ابن ابراهیم خلیل الله))18 فرزند امامى پابنده ام, من فرزند ابراهیم خلیل الله هستم , که این خود, بیشتر آن مخالفین را منکوب کرد. برخورد بین منصور و حضرت صادق(ع) غالباً برخورد بسیار سختى است, بارها حضرت را تهید کرد.
البته روایاتى هم هست که حضرت پیش منصور تذلل و اظهار کوچکى کردند!. و بى شک هیچ یک از آنها درست نیست. من دنبال این روایات رفتم و به این نتیجه رسیدم که هیچ اصل و اساسى ندارد. غالباً مى رسد به ربیع حاجب که فاسق قطعى است و از نزدیکان منصور است. عجیب اینکه بعضى گفته اند ربیع شیعه یا دوستدار اهل بیت بوده! ربیع کجا و شیعه بودن کجا؟ ربیع نوکر, مطیع و گشو به فرمان منصور است و از آن افرادى است که از کودکى به دستگاه بنى عباس راه یافته و نوکرى آنها را کرده و حاجب منصور شده و بعد هم خدمات فراوانى کرده و بالاخره به وزارت رسیده است. وقتى که منصور مرد, اگر ربیع نبود خلافت از دست خانواده منصور بیرون مى رفت و شاید به دست عموهایش مى افتاد . ربیع که به تنهایى در بالین منصور بود وصیت نامه اى را جعل کرد به نام مهدى پسر منصور و مهدى را به خلافت رساند. فضل بن ربیع که بعدها در دستگاه هارون و امین وزارت داشت پسر همین شخص است . این خانواده خانواده اى هستند که به وفادارى به بنى عباس معروفند و هیچ ارادتى به اهل بیت نداشته اند و هر چه ربیع راجع به امام گفته دروغ و جعل است و هدف از آن این بود که حضرت را در سمعه آن روز محیط اسلامى , آدمى وانمود کند که در برابر خلیفه تذلل مى کند تا دیگران هم تکلیف خودشان را بدانند . بارى برخورد بین امام صادق(ع) و منصور خیلى تنداست تا به شهادت امام صادق(ع) در سال 148 منتهى مى شود.
دوران امام کاظم(ع)
دنباله طرح کلى در زندگى امام موسى بن جعفر(ع) فوق العاده پر ماجرا و شورانگیز است و به نظر من اوج حرکت مبارزاتى ائمه, مربوط به دوران زندگى این بزرگوار است که متاسفانه از زندگى آن حضرت, گزارش درست و روشنگرى در دست نداریم, گاه چیزهایى در زندگى آن حضرت دیده مى شود که بیننده را مبهوث مى کند; مثلاً از بعضى روایات بر مىآید که ایشان چندى که از چشم عمال حکومت شاید مخفى یا متوارى بوده اند دستگاه هارون در تعقیب آن حضرت بوده و ایشان را پیدا نمى کرده است. خلیفه کسانى را مى برده و شکنجه مى کرده که بگویید موسى بن جعفر کجاست؟ و این یک امر به سابفه در زندگى ائمه است; از جمله ((ابن شهر آشوب)) در ((مناقب)) روایتى را نقل مى کند که چنین چیزى از آن بر مىآید : ((دخل بن جعفر بعض قرى الشام متنکراً هارباً)) درباره هیچ یک از ائمه چنین چیزى نداریم . اینها نشان دهنده جرقه هایى در زندگى امام موسى بن جعفر(ع) است و با ملاحظه اینهاست که معناى آن زندان و حبس ابدى کذایى معلوم مى شود والا هارون اول که به خلافت رسید و به مدینه آمد. همانطور که شنیده اید موسى بن جعفر(ع) را کاملاً مورد نوازش قرار داد و احترم کرد و این داستان معروف است که مامون نقل مى کند که حضرت بر دراز گوشى سوار بودند و آمدند تا وارد منطقه اى که هارون هر چه مى خواستند پیاده بشوند هارون نگذاشت, قسم داد که باید تا نزد بساط من نشسته بود شدند.
سواره بیایید و ایشان سواره آمدندد و آن حضرت را احترام کردند و با هم چنین و چنان گفتند. وقتى مى رفتند هارون به من و امین گفت رکاب ابوالحسن را بگیرید تا آخر داستان. جالب اینکه در این روایت, مامون مى گوید: پدرم هارون به همه 5 هزار دینار و 10 هزار دینار یا درهم عطیه و جایزه مى داد به موسى بن جعفر 200 دینار داد, در حالى که وقتى حال حضرت را مى پرسید حضرت به او از گرفتارىهاى زیاد و بدى وضع معیشت و عائله زیاد شکایت کرد که حالا این حرفها هم از امام بسیار جالب و پرمعنا است و براى بنده و کسانى که تقیه دوران مبارزه را آزموده اند, خیلى آشناست و کاملاً قابل فهم است که پطور مى شود امام به مثل هارونى اظهار کند که وضعمان خوب نیست, و زندگیمان نمى گذرد. در این گونه حرف زدن هیچ تذلّل نیست و خیلى از شماها مى دانید که در دوران رژیم جبار و دوران خفقان طبیعتاً از این کارها کرده اید و کاملاً هم قابل درک است که انسان با سخنى از این قبیل, دشمن را از وضع و حال و کار خود غافل مى کند و قاعدتاً با این اظهارات, هارون باید براى آن حضرت مبالغ زیاد و مثلاً پنجاه هزار دینار یاد درهم در نظر مى گرفت; اما فقط 200 دینار مى دهد. مى گوید از پدرم علت این کار را پرسیدم گفت: ((اگر به او مبلغى را که به گردن گرفتم بدهم اطمینان ندارم که اندکى بعد با صدهزار شمشیر زن از شیعیان و دوستانش به جان من بعضى خیال مى کنند که این برداشت ناشى از سعایتها بوده است; ولى این حقیقت قضیه نیفتد)). این برداشت هارون است و به نظر من هارون درست هم فهمیده بود.
بود. آن زمانى که موسى بن جعفر7 با هارون مبازره مى کرد واقعاً اگر پولى در دستگاه خود داشت خیلى کسان بودند که آماده بودند در کنار آن حضرت شمشیر بزنند و نمونه هایش را در مورد غیر ائمه;: یعنى, امامزادگان دیده ایم و ائمه یقیناً بیشتر مى توانستند مردم را دور خود جمع کنند. بنابراین, دوران موسى بن جعفر(ع) دوران اوج است که بعدها به زندانى شدن آن حضرت منتهى مى شود.
دوران امام رضا(ع)
هنگامى که نوبت به امام هشتم(ع) مى رسد باز داوران, دوران گسترش و رواج و وضع خوب ائمه است و شیعه همه جا گسترده اند و امکانات بسیار زیاد است که منتهى مى شود به مساله ولایت عهدى, البته در دوران هارون, امام هشتم7 در نهایت تقیه زندگى مى کردند; یعنى, کوشش و تلاش را داشتند, حرکت و تماس را داشتند, منتهى با پوشش کامل . آدم مى تواند بفهمد مثلاً دعبل خزاعى که درباره امام هشتم(ع) در دوران ولایت عهدى آن طور حرف مى زند, دفعتاً از زیر سنگ بیرون نیامده بود.
جامعه اى که دعبل خزاعى را مى پرورد, ابراهیم بن عباس را که جزو مداحان على بن موسى الرضا(ع) است, یا دیگران و دیگران را, این جامعه بایستى در فرهنگ ارادت به خاندان پیغمبر, سابقه داشته باشد. چنین نیست که دفعتاً و بدون سابقه قبلى در مدینه و در خراسان و در رى و در مناطق گوناگون, ولایت عهدى على بن موسى الرضا(ع) را جشن بگیرند; اما قبلاً چنین سابقه اى نداشته باشند. آنچه در دوران على بن موسى الرضا(ع) پیش آمد; یعنى, ولایت عهدى, که حادثه بسیار مهمى است نشان دهنده این است که وضع علاقه مردم و جوشش محبتهاى آنان نسبت به اهل بیت در دوران امام رضا(ع) خیلى بالا بوده است. به هر حال, بعد هم که اختلاف امین و مامون پیش آمد و جنگ و جدال بین خراسان و بغداد پنج سال طول کشید, همه اینها موجب شد که على بن موسى الرضا(ع) بتوانند کار وسیعى بکنند که اوج آن به مساله ولایت عهدى منتهى شد. متاسفانه آنجا هم باز با حادثه شهادت, این رشته قطع شد و دوران جدیدى آغاز گشت که دوران محنت و غم اهل بیت است.
به نظر بنده از دوران امام جواد(ع) به بعد, براى اهل بیت بدتر و محنت بارتر از همه اوقات است. این یک ترسیم کلى از زندگى سیاسى ائمه: بود که عرض شد.
همانطور که قبلاً گفته شد من بحث خود را دو قسمت کرده بودم; یک قسمت ترسیم کلى بود که تا اینجا تمام مى شود. قسمت دیگر, نمودارهایى از حرکات مبارزاتى در زندگى ائمه است. آن چیزهایى که به نظر من رسید اینهاست, عناوین قابل بحث فقط اینها نیست; اما من براى اینکه اگر دیگران بخواهند کار کنند موضوعاتى در اختیارشان باشد, بخشى از عناوین را عرض مى کنم.