تاریخ انتشار : ۲۸ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۸:۱۶  ، 
شناسه خبر : ۷۸۳۴۷

دکترحمید پارسانیا
علوم اجتماعی در سده های نوزدهم و بیستم به مطالعه جوامع مدرن می پرداختند. آنان در مطالعات خود به نظم و نظام این جوامع و یا به نزاعها و ستیزهای درونی آنها نظر می دوختند.
جامعه شناسان سازمانها، نهادها و بخشهای مختلف جوامع مدرن را شناسایی می کردند و اگر در بین آنان رویکرد انتقادی هم وجود می داشت، این رویکرد اغلب متوجه برخی از ساختارها و نظامها بود و به موازات آن ساختار و یا نظام دیگری را که همچنان متعلق به دنیای مدرن بوده، نوید می دادند.
برای مثال انتقاد مارکسیست ها و یا نئومارکسیستها متوجه نظام طبقاتی کاپیتالیستی بود و در قبال آن سیستم سوسیالیستی و یا کمونیستی را تبلیغ و ترویج می نمود.
مفاهیمی را که جامعه شناسی در مدت یاد شده مورد استفاده قرار می دادند، مثل مفهوم طبقه و سازمان، نهاد، کارکرد، ستیز، شهر، روستا و... ناظر به بخشهای مختلف این جوامع بود و تئوریهایی را نیز که ارائه می کردند، با استفاده از همین مفاهیم و برای حل مسائلی بود که پیرامون آنها در جامعه وجود داشت.
حوزه های فعال جامعه شناسی نیز حوزه های بخشی بود؛ نظیر جامعه شناسی کار و شغل، جامعه شناسی شهر و یا روستا، جامعه شناسی تغییرات اجتماعی و...
در تمام مدت فوق، مدرنیته به عنوان یک فرهنگ و تمدن که در عرض دیگر تمدنها و فرهنگها قرار گیرد، کمتر مورد توجه، پرسش و گفتگو قرار می گرفت.اغلب نظریه ها جوامع مدرن را بیش از آنکه حاصل حضور یک فرهنگ و تمدنی خاص و ویژه بدانند، پیامد توسعه طبیعی، اقتصادی و یا صنعتی زندگی بشر دانسته و حضور را آن را یک امر مسلم تاریخی برای همه بشریت قلمداد می کردند؛ به گونه ای که دیگر جوامع نیز دیر یا زود باید از مسیر تحولات آن عبور کنند و جامعه شناسی توسعه، حوزه ای از مطالعات جامعه شناختی قرن بیستم بود که با این رویکرد به مطالعه جوامع غیر مدرن می پرداخت.
پرسشی که در جامعه شناسی توسعه مطرح بود، بیش از آن که ناظر به هویت جوامع غیر مدرن باشد، نظری آسیب شناسانه به کشورهای غیر غربی داشت و راه های عبور آنها را به سوی فرهنگ و تمدن مدرن، جستجو می کرد.
از دهه های پایانی قرن بیستم، شاهد تغییری بنیادین در رویکرد علوم و دانش اجتماعی هستیم.
مطالعات بخشیِ حوزه های جوامع مدرن، متوجه کلیت جوامع مدرن به عنوان یکی از فرهنگها و تمدنهای ممکن در قبال دیگر تمدنها گردید و بدین ترتیب مفاهیمی که ناظر به این کلیت بوده، و خصوصیات جامع این فرهنگ را مورد توجه قرار دهد، در مرکز مطالعات اجتماعی قرار گرفت.
تغییر فوق با دو جهت گیری محافظه کارانه و انتقادی شکل گرفت؛ یعنی هم کسانی که رویکرد محافظه کارانه و ایجاد بی نسبت به وضعیت اجتماعی دنیای غرب داشتند و هم آنان که رویکردی انتقادی داشتند، گفتگوهای خود را متوجه تمامیت جوامع مدرن کردند.
نظریه های هابرماس، گیدنز، فوکو، هانتینگتون، فوکویاما، کلیت جوامع مدرن را با دو رویکرد ایجابی و سلبی، محل بحث قرار می دهد. نظریه های پست مدرن که نظریه پردازان نسل اخیر حلقه فرانکفورت می باشند، رویکرد انتقادی دارند و این گروه بر خلاف اسلاف خود، انتقادهای خویش را از مدار نظام و سیستم کاپیتالیستی و سرمایه داری، متوجه تمامیت مدرنیته و برخی از خصوصیات جامع آن نظیر روشنگری نموده اند. هابرماس با آن که خود متعلق به این نسل است، در قبال دیدگاه های یاد شده می کوشد از مدرنیته به عنوان پروژه ای ناتمام و قابل استمرار، دفاع نماید.
هانتینگتون هراسی را که در طی قرن بیستم در اثر حضور فرهنگ مدرن بر سر بشریت سایه افکنده بود، با زیرکی تمام از مدار فرهنگ مزبور خارج کرده و به حوزه مواجهه تمدنها منتقل ساخت. هراس مزبور، بالفعل و واقعی بود. آنچه را بشریت از آن می ترسید، در نیمه اول قرن بیستم، دو بار اتفاق افتاده بود؛ یعنی دو جنگ اول و دوم. در این دو جنگ، بشریت حدود صد میلیون کشته داده بود و این در حالی بود که طرفین هر دو جنگ به دنیای مدرن مربوط بودند. پس از جنگ جهانی دوم، دنیای مدرن با قطب بندی دوگانه جهان یعنی شرق و غرب، خود را در دامن جنگ سردی می دید که هر لحظه امکان برافروخته شدن و فوران دوباره آن وجود داشت. تئوری برخورد تمدنها به موازات تغییر رویکرد مطالعات اجتماعی، هراس مزبور را از چارچوب تمدنی معمول خارج کرد و آن را به حوزه برخورد تمدنها منتقل ساخت.
 افول سکولاریزم
تحول مطالعات اجتماعی و رشد مطالعات فرهنگی و تمدنی، یک تحول اتفاقی نبود که فاقد منشأ اجتماعی و عینی باشد. نگاه به کلیت فرهنگ غرب و تمدن مدرن و ظهور نظریه هایی که در مقام دفاع و یا انتقاد نسبت به این واقعیت عظیم تاریخی می باشند، ناشی از چالشها و مسائلی است که برای آن در واقع به وجود آمده است.
امور اجتماعی تا هنگامی که روال طبیعی خود را طی می کنند و گرفتار بحران و چالش اجتماعی نمی شوند، به صورت مسأله اجتماعی در نمی آیند، و تا هنگامی که صورت مسأله اجتماعی را پیدا نکرده باشند، ذهنیت اندیشمندان و متفکران را متوجه خود نمی کنند.
فرهنگ مدرن تا هنگامی که با اقتدار و توان مدافع اجتماعی و تاریخی خود را برطرف می ساخت و سیطره و حضور خود را تداوم می بخشید، کمتر مورد سؤال قرار می گرفت و اگر دیگر فرهنگها و تمدنها را نیز به چالش می کشید، در تأملات نظری و مطالعات اجتماعی خود، هویت آنها را در معرض پرسش و مطالعه قرار نمی داد. بلکه غیریت آنها را به عنوان آسیبی می دید که در جهت حل و دفع آن باید تلاش نمود. مطالعات مستشرقان و حوزه های مطالعاتی جامعه شناسی توسعه نظریاتی از این دست را پوشش می داد، در این مطالعات هویت فرهنگ و تمدن مدرن نیز به پرسش نمی آمد، سؤال درباره چرایی تأخیر پیوستن برخی از جوامع به شاخصها یا خصوصیات مدرن بود. این مطالعات می کوشید تا راه غربی شدن دیگر جوامع و یا به بیانی بهتر راه های حاشیه نشینی و یا تثبیت حاشیه نشینی آنان را نسبت به فرهنگ و تمدن مادر پیدا کند.
پرسش از مدرنیته و هویت آن در پایان قرن بیستم، حاصل عوامل درونی و بیرونی ای است که ضعف و بحران این تمدن را آشکار کرده است.
عوامل بیرونی را در مقاومتهای اجتماعی ای می توان دید که با انقلاب اسلامی ایران خارج از ایسم ها و اندیشه های غربی و با رویکرد تمدنی معنوی، شکل گرفت. جنبشهای اجتماعی مسلمانان در طی قرن بیستم در قالب ایدئولوژیهای مدرن نظیر ناسیونالیسم، مارکسیسم و مانند آن سازمان می یافت. اما پس از انقلاب اسلامی ایران، این جنبشها با هویت اسلامی و تمدنی خود بروز و ظهور یافته و از چارچوب تعاملهای دو قطبی بلوک شرق و غرب خارج شد.
عوامل درونی را در فروپاشی فلسفه های روشنگرانه مدرن و پیدایش فلسفه های پست مدرن از یک سو و در رویکرد معنوی فرهنگ عمومی و نیز فرهنگ خاص نخبگان از دیگر سو می توان دید. پدیده ای که جامعه شناسان از آن با عنوان افول سکولاریزم و یا پست سکولاریزم یاد کرده اند.
 رویکرد تاریخی
مطالعه درباره فرهنگ و تمدن مدرن با دو رویکرد تاریخی و پدیدارشناختی، ممکن است. رویکرد تاریخی زمینه های اجتماعی و تاریخی ای را که به پیدایش این تمدن منجر شده و تغییراتی را که تمدن مزبور در طی سالهای مختلف داشته است، دنبال می کند.
رویکرد پدیدار شناختی اگر چه از نگاه تاریخی بی نیاز نیست، متمرکز بر معانی و مفاهیمی است که نظام معرفتی این تمدن را سازمان بخشیده و هویت آن را مشخص می سازد. به لحاظ تاریخی، زمینه های تکوین مدرنیته، تا یونان و اساطیر مربوط به آن امتداد می یابد. قرون وسطی و نحوه تعاملی که معنویت مسیحی با زندگی دنیوی و این جهانی و همچنین با عقلانیت و دیگر پدیده های فرهنگی و اجتماعی داشته است، نیز به گونه ای مستقیم یا غیر مستقیم، زمینه ساز تکوین آن بوده اند.
دوره رنسانس یعنی دو سده پانزدهم و شانزدهم، عوامل تاریخی نزدیک برای تکوین مدرنیته می باشند. مدرنیته در حقیقت در این مقطع دوره جنینی خود را طی می کند.
تولد مدرنیته را به لحاظ تاریخی به قرن هفدهم می توان بازگرداند. و از دکارت که فیلسوف روشنگری نیز نامیده می شود، به عنوان یکی از اولین پدیده های اندیشه مدرن می توان یاد کرد.
مدرنیته در طی چهار صد سال، تغییرات فراوانی داشته و در هر مقطع یکی از لایه ها و الزامهای تاریخی خود را آشکار کرده است. قرن نوزدهم، قرن گسترش و بسط این فرهنگ به سوی دیگر جوامع است. از این پدیده با عنوان استعمار یاد می شود.
قرن بیستم، قرن تداوم، گسترش و تسلط مدرنیته است. مدرنیته در نیمه اول این قرن، به دنبال آن است که چالشهای مربوط به دیگر فرهنگها و تمدنها را در چارچوب فرهنگ و اندیشه خود حل کند و سازمان بخشد. در طی این قرن، ابعاد سیاسی و اعتقادی فرهنگ مدرن، بیش از پیش به تسخیر فضای جدید پرداخته و در عین حال نیازمند گسترش است و این امر پدیده ای است که از آن در پایان قرن بیستم با عنوان «جهانی شدن» یاد می شود. جهانی شدن، که با گسترش وسایل ارتباطات جمعی کیفیت و صورت نوینی نیز پیدا می کند، از رشد جسمانی و یا جسم حجیم این فرهنگ و کوچک شدن جهان بشری برای پاسخگویی به نیازهای اقتصادی و سیاسی آن حکایت دارد. در پایان قرن بیستم، مدرنیته در حالی با چالشهای کلان فرهنگی و تمدنی مواجه می شود که در ابعاد سیاسی، اعتقادی و نظامی در همه جهان بشری حضور به هم رسانده و برای تداوم خود نیز نیازمند حفظ این حضور است.
 هویت مدرنیته
مدرنیته با وجود تحولات تاریخی خود و با همه تغییراتی که در درون آن رخ می دهد، به عنوان یک فرهنگ و تمدن واحد شناخته می شود.هر فرهنگ و تمدنی، سطوح و لایه های مختلفی دارد و در حالی که فرهنگ به همه یا اغلب آن سطوح و لایه ها نیاز دارد، برخی از آنها نقش حیاتی و محوری و یا نقش خاصی نسبت به آن فرهنگ دارند، به گونه ای که هویت آن فرهنگ به حضور آنها بستگی دارد.
نهادها، سازمانها، نمادها و نشانه ها و آرمانها، ارزشها، هنجارها و... برای حیات هر فرهنگ ضروری و لازم است. مسلماً هیچ فرهنگی بدون زبان نمی تواند وجود داشته باشد، همچنان که هیچ فرهنگی بدون هنجارهای اجتماعی، ارزشها، آرمانها، و یا تفسیر خاصی از انسان و جهان، نمی تواند شکل بگیرد.
همه عوامل یاد شده، نقشی یکسان در حضور و تداوم یک فرهنگ ندارند. برای مثال، زبان لازمه هر فرهنگ است و لکن قوام یک فرهنگ به زبان خاص آن نیست. در درون هر فرهنگ زبانهای مختلف می تواند حضور داشته باشد و گاه نیز یک زبان در دو فرهنگ مختلف حضور به هم می رساند، هر چند محتوای معرفتی و ذخایر مربوط به زبان، در فرهنگها تفاوت پیدا می کند.
اختصاصی ترین وجه هر فرهنگ که هویت فرهنگ بر محور آن رقم می خورد، آن سطح و لایه معرفتی است که زندگی و حیات انسانی را معنا می کند، آرمانها و ارزشها را جهت می بخشد، متدولوژی و روش معرفت و آگاهی را رقم می زند، عالم و آدم را تفسیر و نسبت انسان و جهان را تعیین می کند و هستی و نیستی و یا زندگی و مرگ آدم را تبیین می نماید... .
برخی از مفاهیمی که بر این دسته از خصوصیات مدرنیته دلالت می کند، عبارتند از: سکولاریزم (secularism)، روشنگری (enlightenment) و امانیسم (humanism).
سکولاریزم، مفهومی است که به بعد هستی شناختی و انتولوژیک مدرنیته نظر دارد و روشنگری، ناظر به بعد اپیستمولوژیک، معرفت شناختی و روش شناسی معرفتی دنیای مدرن است. امانیسم از خصوصیت انتروپولوژیک و انسان شناختی آن حکایت دارد.
خصوصیات مزبور به دلیل اختصاصی که به فرهنگ مدرن دارند، با یکدیگر تلازم داشته، و مستلزم هم می باشند. به همین دلیل، از هر یک از این سه به دو دیگر می توان راه برد. لکن از بین آنها مهمترین و بنیادی ترین شاخص سکولاریزم است و به همین دلیل ما نیز بحث خود را در این مقال از همین زاویه دنبال می کنیم و هویت مدرنیته را از این منظر شناسایی می نماییم و چالشی را که مدرنیته در بعد فرهنگی خود با فرهنگهای رقیب از این حیث می تواند داشته باشد، پی می گیریم.
 سکولاریزم و دین
سکولاریزم به دلیل عمق و گستردگی ای که دارد، اغلب درست معنا نمی شود و در بسیاری از موارد، برخی از مصادیق آن به عنوان معنای آن در نظر گرفته می شوند؛ مانند تعریف آن به جدایی دین از سیاست.
سکولاریزم به معنای دنیوی دیدن هستی و اصالت بخشیدن به هستی دنیوی این جهانی است، به گونه ای که یا با انکار دیگر ساحتهای هستی مواجه می شود و یا دیگر ساحتها و افقهای هستی در حاشیه جهان دنیوی قرار گرفته و در ارتباط با آن تفسیر شده و معنا پیدا می کند، با آن که به آن تقلیل داده می شود.
سکولاریزم در معنای فوق در قبال نگاه قدسی، دینی و معنوی به هستی قرار دارد. نگاه قدسی و دینی عالم را به افق طبیعت و دنیا تقلیل نمی دهد، بلکه به ساحتهای متعالی هستی نظری می دوزد که منزه از کاستی ها و نقایص زندگی این جهان بوده و به همین لحاظ نیز مقدس می باشند. در نگاه قدسی و دینی به عالم، زندگی این جهان در حاشیه هستی و زندگی معنوی قرار گرفته و در ارتباط با آن تفسیر و معنا می شود.از بیان فوق معلوم می شود، در ترجمه سکولاریزم به جدایی دین از سیاست، ترجمه ای ناقص و نارساست و بلکه ترجمه این معنا به یکی از نازلترین سطوح آن می باشد.
جدایی دین از سیاست اگر به معنای نفی هویت دینی سیاست و استقلال یا اصل بودن سیاست نسبت به اندیشه ها و باورهای دینی باشد و همان گونه که بیان شد، یکی از مظاهر سکولاریزم یعنی ناشی از حضور هستی شناسی سکولار در قلمرو اندیشه و رفتار سیاسی است. لکن اگر جدایی دین از سیاست صرفاً به معنای تفکیک رفتارها و یا فعالیتهای دینی از عرصه عملکرد سیاسی باشد، چه این که در بسیاری از موارد نیز سکولاریزم به همین معنا گرفته شده است، این معنا به صورت محدودتری از سکولاریزم دلالت دارد و با موارد نقض نیز در عرصه سیاست مواجه می شود، زیرا نگاه سکولار به دلیل هویت سکولار و دنیوی و یا این جهانی خود در برخی از موارد مانع از حضور رفتارها و نمادهای دینی در عرصه سیاست می شود ولکن در برخی موارد نیز با حفظ هویت سکولاریستی خود از نمادها و رفتارهای دینی نیز به عنوان ابزار سیاسی استفاده کرده و بدین سان قلمرو سیاست و دین را باهم در می آمیزد.
نمونه بارز در آمیختن دین و سیاست را در عرصه سیاست سکولار، مردم بوسنی در جنگ اخیر خود شاهد بوده اند. شکی نیست که ملیوشویچ، صربستان بزرگ را در چارچوب اندیشه سیاسی ناسیونالیسم که هویتی سکولار دارد دنبال می کرد و لکن او برای رسیدن به مقصود خود، این مسأله را با مذهب مردم صرب یعنی مسیحیت ارتدوکس پیوند می زد به گونه ای که جنگ در حوزه عمل و رفتار صورت دینی نیز پیدا می کرد.
بنابراین اقتضای اندیشه های سیاسی سکولار در همه موارد کوتاه کردن حضور دین و یا دست کم رفتارها و نمادهای دینی در عرصه سیاست نیست بلکه گاه مقتضی این حضور نیز می باشد، اگر ناسیونالیسم در ترکیه به حسب مصالح خود به مخالفت با حضور دین در عرصه سیاست و کوتاه کردن دست آن پرداخت، در صربستان و یا در کرواسی به عکس آن می پردازد.
ناسیونالیسم آن گاه که دین را به عرصه سیاست راه می دهد یا از آن صرفاً استفاده ابزاری می کند، یا آن که در یک رویکرد تئوریک عمیق تر، دین را به عنوان یک پدیده تاریخی، فرهنگی و بشری، هویتی صرفاً ملی و ناسیونالیستی می بخشد. نظیر برخی از ناسیونالیست های عرب که اسلام، مسیحیت و یا یهودیت را نه به عنوان حقیقت قدسی متعالی بلکه به عنوان دستاورد فرهنگی اعراب عدنانی هلال خضیب، محترم شمرده و از آن استفاده می کنند.