بعضی از کالبد شکافان جنبش های فراموش شده و انقلاب های قدیمی زهوار در رفته در غرب، تفسیری دارند که ظاهر آن گزارش گونه و باطنش در واقع مایوس کننده و خط دهنده است. آنها درباره “دوران بازنشستگی انقلاب ها “ صحبت می کنند. کتاب هایی مثل کتاب بیل کلینتون و امثال اینها که به نظر من به سفارش رسمی “سیا “ نوشته می شوند. در این کتاب ها درباره انقلاب های انگلیس و امریکا و روسیه بحث می کنند - که به نظر من اینها اساسا انقلاب نبوده اند. در آنجا بحث می کنند که وقتی یک جنبش انقلابی با حرکت توده های مردم به نتیجه می رسد، این “تقدیر انقلاب ها “ست که اول مقاومت می کنند، مدتی با فداکاری و جانفشانی در راه استقرار می کوشند و پس از استقرار به تدریج به فکر دفاع از منافع مستقر شده خودشان می افتند، با اوضاع کنار می آیند و “جمهوری فضیلت “ و “جمهوری تقوا “ به تدریج تبدیل به “جمهوری لذت “ و “جمهوری سود محور “ می شود. ملاحظه می کنید که ظاهر قضیه، نوعی گزارش دادن است، اما در واقع دارد فکری را القا می کند. اگر بخواهیم مسئله را بازتر کنیم، معنی آن این می شود که انقلاب ها را نباید “نفی “ کرد، بلکه باید “پشت و رو “ کرد. انقلاب هایی راکه محکم وارد صحنه می شوند و پایگاه محکم مردمی و ایدئولوژی محکمی دارند، نمی شود نفی کرد، بلکه سعی می کنیم آنها را پشت و رو کنیم و اسمشان را هم می گذاریم: “سرعقل آمدن انقلاب ها “، “دور بازگشت و ارتجاع “ که در آن، ابتدا لذت های ناموجه به شکل مخفیانه و به تدریج به شکلی آشکار صورت می گیرند و کم کم ملاحظات شرافتمندانه، سختکوشانه و سخت کیشانه، تبدیل به گشادبازی و توجیه گری می شود. معیارهای انقلاب به عنوان “اشیاء موزه ای “ حذف می شوند؛ برچسب هایی چون “احساساتی بودن شعارهای انقلابی “ بر ارزش های انقلاب زده و این ارزش ها تحقیر و به انزوا کشیده می شوند. به تدریج چنین مطرح می شود که این شعارها و آرمان ها، قشری گری هستند و به اندازه کافی کارشناسی نشده اند و محصول هیجان بوده اند. بعدها کم کم می گویند اینها ناشی از عوام زدگی یا عوام فریبی بوده اند و به تدریج شروع می کنند به تغییر دادن شعارهای انقلاب و اینکه اینها اساسا ارزش این همه هزینه را داشته اند یا نه؟ آیا روش هایمان درست بوده اند یا نه؟ آیا راهی را که آمده ایم، درست بوده؟ و بعد تحت عنوان “نقد روش ها “ و “ارزیابی دیدگاه ها “، لیست بلندبالایی از سیاهی ها و بدی ها را در مقابل چشم های شما می گذارند و جمع بندی مسائل این می شود که تمام شهادت ها و جهادها، زیاده روی و غلط زیادی بوده و اساسا لازم نبوده است که ما لقمه را از پشت سر به دهان بگذاریم. این یک سوء تفاهم و قضاوت ها شتابزده بوده اند. خلاصه اینکه ما بچه بودیم و نفهمیدیم چه کردیم! به این ترتیب می خواهند یک تاریخ درخشان و یک گذشته پر افتخار را ملکوک کنند تا توجیه درستی برای خیانت ها و انحرافات خود دست و پا کنند. گذشته سرخ را انکار کنند تا آینده زرد را توجیه کنند و بگویند در گذشته خبری نبوده است تا بتوانند در آینده، برنامه هایشان را اجرا کنند. تاریخ معطر مجاهدین را تبدیل کنند به تاریخ گندیده و متعفنی که نسل های بعد، بینی شان را بگیرند و از کنار این تاریخ، عبور کنند.
به این ترتیب کم کم لباس رزم را از تن انقلابیون بیرون می آورند و شلوار تنگ و لباس بزم به تن انقلاب ها می کنند و ماتیک به لب انقلاب ها می مالند و او را در وسط میدان وادار به رقصیدن می کنند و به تماشاچی ها بلیط می فروشند و پول می گیرند! به این ترتیب حماسه ها بتدریج تبدیل به کمدی می شوند و کمدی ها می شوند حماسه، قهرمان ها می شوند احمق و احمق ها و فاسدها می شوند قهرمان! قهرمان های نسل ها عوض می شوند و همه به فکر تحکیم موقعیت خودشان می افتند. کسانی که به فکر تغییر ایده ها و اوضاع می افتند، با عناوینی چون “بیمار “، “آنورمال “ و “ناهنجار “ طرد می شوند و به نام “حفظ تعادل “، می خواهند راه های طی شده را برگردند. این حرف ها را کسانی می زنند که با انقلاب ها به شیوه های “جامعه شناسانه “ روبرو شده اند و بسیاری از انقلاب ها را به زمین زده اند. اینها می گویند انقلاب ها را باید با نیروی خودشان به زمین زد.
البته غربی ها به این “عقبگرد “ انقلاب ها می گویند “رفرم “، یعنی پیچیدن مفاهیم ضد انقلاب در زرورق انقلاب، تحت پوشش “مهار رادیکالیسم “، تحت پوشش “اعتدال “؛ و همیشه هم همین طوری بوده. همیشه یک عده افراطی نادان مثل گروه های چپ جلو می افتادند و کاسه داغ تر از آش می شدند و فضا را خراب می کردند، بعد سازشکارها در پوشش “اصلاح طلب “ و “مصلح “ از راه می رسیدند و با شعارهای “عقلانیت “ و “روش ها باید علمی باشند “ و “باید میانه رو باشیم “ و شعارهایی از این دست، جامعه را به شرایط قبل از جنبش برمی گردانند و می گویند کل مسیر را اشتباه آمده ایم و شعارهایمان را باید عوض کنیم و راه را باید به کلی برگردیم و تفسیر دیگری از انقلاب بدهیم که با منافع دشمن، سازگار باشد. حالافعلابرمی گردیم تا بعدا قدم ها را شمرده تر و واقع بینانه تر برداریم، قدم هایی که دیگر هرگز برداشته نخواهند شد، نه شمرده ، نه غیر شمرده! این کارنامه جنبش های بشری ایدئولوژیک غرب و شرق بوده و این حرف ها در مورد انقلاب های دیگر تحقق پیدا کرده اند.
... اینها کلیشه هایی هستند که در طول تاریخ برای متوقف و منزوی کردن انقلابیون و مصلحان واقعی، از زمان امام حسین(ع) تا امروز، همواره مطرح بوده و گفته و نوشته اند که مگر دنیا پادگان است؟ ما که همه اش سربازی کردیم، پس کی زندگی کنیم؟ جوانیمان رفت، تنش تا کی؟ آماده باش تا کی؟ ما اگر نخواهیم انقلابی باشیم، باید چه کسی را ببینیم؟ ما می خواهیم مثل بقیه، زندگی معمولی بکنیم. چه کسی گفته که ما وکیل مدافع مظلومین کل عالم هستیم؟ همه اش سر مفاهیم داد زدیم، حالاوقتش شده که برویم سر مصادیق. “ و منظورشان ازمصادیق، منافع خودشان بود.