تاریخ انتشار : ۰۸ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۳:۴۷  ، 
شناسه خبر : ۷۸۹۴۵

مجید تولایی
فرض من در این نوشتار این است که عام ترین خصلت غالب در بین کنشگران سیاسی در کشور ما از نهضت مشروطه تا زمان حاضر، خصلت روشنفکر بودن آنان است. به عبارت دیگر این روشنفکران جامعه ایران هستند که با علایق و بینش ها و ایدئولوژی ها و آموزش های متفاوت فکری- فلسفی، در مقاطع و دوره های خاص تاریخ، به عمل سیاسی روی آورده اند. محرک اولیه انگیزاننده و شاکله جوهری تلاش ها و رفتارها و پویش های سیاسی رخ داده و بروز یافته خواه از جانب احزاب و سازمان سیاسی و خواه افراد و شخصیت ها، ابتدا به ساکن و از منظر نقطه عزیمت اولیه، برپایه تربیت ها، نقش ها و تعهدآفرینی ها و ایفای مسوولیت های روشنفکرانه یی بوده است که افراد و شخصیت ها یا احزاب و سازمان های سیاسی به آنها مبادرت ورزیده اند. بر پایه این فرض روندها و فراز و فرودهای تاریخ سیاسی معاصر در کشور ما، در واقع می تواند به گونه یی بازگو کننده و تصویرگر تاریخ فراز و فرود بخش وسیعی از جامعه روشنفکری ایران قلمداد شود. در اینجا اما سوالی را که از دیرباز تا امروز مطرح بوده است، می توان دوباره طرح کرد. رابطه و نسبت کار روشنفکری با عمل سیاسی و کنش های سیاست ورزانه چیست؟ این سوال را از آن رو می توان دوباره مطرح کرد که برخی منکر وجود چنین رابطه و نسبتی به ویژه در جوامع غربی بوده و برآنند که در این گونه جوامع بسیاری از روشنفکران در تمام مدت عمر فعالیت های روشنفکرانه خویش در حوزه های مختلف هرگز وارد جرگه فعالیت های سیاسی نشده و نمی شوند. اگرچه پذیرش چنین سخنی بدون ارائه تعریف از مفهوم سیاست و کار و عمل سیاسی چندان موجه به نظر نمی رسد اما دست کم جوامع کمتر توسعه یافته یی مانند ایران، شاید به جرات بتوان گفت انکار چنین رابطه یی ، پذیرفتنی و قرین به واقعیت های آشکار و نهان حاکم بر مناسبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نیست. البته نتیجه این سخن آن نیست که همه روشنفکران ایرانی و هر روشنفکری که در ایران فعالیت فکری خاصی در زمینه های مختلف فرهنگی، ادبی، هنری، اقتصادی و حتی سیاسی و اجتماعی داشته است، لزوماً وارد جرگه فعالیت های سیاسی نیز شده است. بلکه این سخن بدان معناست که اکثریت مطلق شخصیت های سیاسی و افراد تشکیل دهنده گروه ها و سازمان های سیاسی در ایران، روشنفکرانی بوده و هستند که آبشخور ورودشان به عرصه های کنش سیاسی از منشأ و مسیر تربیت و تشخص یافتگی شان نشأت گرفته و تداوم یافته است. روشنفکر بودن و فعالیت سیاسی کردن به خودی خود واجد هیچ حسن و قبحی نیست، نه ستایش انگیز و نه تقبیح برانگیز است؛ مادام که نتایج و خروجی های عینی عمل سیاسی روشنفکران از جنبه های نیل به اهداف سیاسی تعیین شده و موفقیت در جهت دستیابی به آماج های سیاسی شان مورد ارزیابی و داوری قرار نگرفته است.
اما با شروع داوری ها و ارزیابی ها، مجادلات و مناقشات حول عمل سیاسی روشنفکران آغاز می شود. یعنی در واقع نقطه آغاز چالش های بحث انگیز پیرامون عمل سیاسی روشنفکران به زمانی بازمی گردد که روشنفکران با ظاهر شدن در کسوت یک شخص یا هیبت یک جمع و تشکل سیاسی، خودآگاهانه و ناخودآگانه، در شأن، جایگاه روشنفکری و کنشگری روشنفکرانه ایفای نقش می کنند و نه در شأن و جایگاه یک شخصیت و تشکل سیاسی. گاه خلط و درهم آمیزی این دو جایگاه با یکدیگر تا آنجا ابهام انگیز و ناروشن می شود که تشخیص و تمییز رفتارها و کارویژه کنش سیاسی از کنش روشنفکرانه افراد و تشکل هایی که به زعم خویش اقدام به عمل سیاسی یا فعالیت روشنفکری کرده اند، سخت بغرنج می نماید. در این مواقع ناظر بیرونی به ویژه اگر بخواهد با مبانی سیاست ورزی مدرن معیارهای فعالیت های روشنفکری در دنیای امروز، در مقام ارزیابی و داوری مذکور بنشیند، حقیقتاً درمی ماند که چه بگوید و چگونه نتیجه گیری کند چرا که رفتارها و اعمال داوری شده ملغمه یی از همه چیز است و در آخر کار هیچ چیز نیست، هم کار سیاسی است، هم کار فرهنگی و هم تلاش روشنفکرانه و در عین حال نه کار فرهنگی است، نه کار سیاسی است، نه تلاش روشنفکرانه.
در هنگامه چنین درهم آمیختگی و اختلاطی، آنچه بر بغرنجی موضوع می افزاید، رویکردهای افراطی و تفریطی بین دو مقوله عمل و نظر و فقدان یک رابطه معنا دار و تحکیم بخش بین «نظریه» و «عمل سیاسی» است.
از این رو به نظر می رسد بجا است با طرح دوباره پرسش پیش گفته، ابعاد و زوایای این بحث را مورد واکاوی مجدد قرار داد. «رابطه و نسبت کار روشنفکری با عمل سیاسی و کنش های سیاست ورزانه چیست؟ گونه و جنس این رابطه در جامعه روشنفکری کشور ما چگونه بوده و هست؟»
در واکاویدن رابطه و نسبت مورد اشاره به نظر می رسد گرچه به اختصار اما به ناگزیر باید نگاهی داشت به برخی مفاهیم و تعاریفی که در مورد روشنفکر به طور عام و روشنفکری به طور خاص ابراز شده است. پس از آن می توان ادامه بحث را به ویژه در موقعیت روشنفکر و روشنفکری در یک جامعه کمتر توسعه یافته و در حال گذاری مانند ایران پی گرفت. بی تردید یکی از برجسته ترین صاحب نظران درخصوص پرداختن به تحلیل و تبیین مفهوم روشنفکری به طور عام و خاص، آنتونیو گرامشی است. گرامشی در تعریف کلان و عام شمول روشنفکر بودن را به همه کسانی نسبت می دهد که به نوعی در عرصه تولید و تغییر فرهنگ در جامعه کار فکری می کنند. اما روشنفکر به طور خاص از نظر گرایشی کسی است که فعالیت فکری او در امر تولید، توزیع و تغییر فرهنگ، به ایجاد هژمونی- برتری و چیرگی- فرهنگی جدید می انجامد و موقعیت و جایگاه اجتماعی روشنفکر را به اعتبار خلق و ایجاد یک هژمونی فرهنگی، ایدئولوژیک، اخلاقی بدیل به جای مناسبات مسلط فرهنگی، ایدئولوژیک، اخلاقی موجود، به موقعیت و جایگاهی هژمونیک مبدل می سازد. در عین حال به نظر وی برخورداری از این موقعیت هژمونیک می تواند صرف تحکیم و توسعه فرهنگ غایب و مسلط شود. با این تعبیر از مفهوم هژمونی است که به نظر گرامشی روشنفکران «به عنوان هم پیکران بورژوازی رضایت همگانی را می سازند و شیوه های اندیشیدن و کنش و اخلاق را تعریف می کنند. آنان سلطه جهان بینی طبقه حاکم را در سراسر جامعه گسترش می دهند.» به همین دلیل است که او مطابق تعریفی که از روشنفکری در سطح علم و کلان ارائه می دهد، زمانی که بین سال های 1926 و 1937 در زندان موسولینی به سر می برد، در یادداشت های زندان خود می نویسد؛ جمله آدم ها روشنفکرند، ولی همه آنها نقش روشنفکر را در جامعه ایفا نمی کنند. به باور گرامشی روشنفکری به مفهوم خاص آن، مختص کسانی است که ایفای نقش روشنفکری آنان در حوزه تولید و توسعه فرهنگ و مناسبات اخلاقی در قلمرو زندگی اجتماعی به عنوان فرهنگ و مناسبات هژمونیک یا مسلط متجلی می شود. بر اساس چنین نگرشی است که گرامشی، ایفاگران نقش روشنفکری در جامعه را به دو گروه کلی تقسیم می کند؛ گروه اول روشنفکران سنتی مانند مدرسین، کشیش ها، مدیران و کارگزاران که کارشان از نسلی به نسل دیگر تداوم می یابد و گروه دوم روشنفکران- سازمان یافته یا- ارگانیک، که نزد گرامشی در پیوند مستقیم با طبقات یا تشکیلاتی- قرار دارند- که روشنفکران را برای سازمان دادن خواست ها، کسب قدرت و مهار دامنه دارتر آن به کار گرفته اند. در همین ارتباط او به عنوان مثال درباره روشنفکر ارگانیک می گوید؛ کارفرمای سرمایه دار در کنار خود، تکنسین صنعتی، متخصص اقتصاد سیاسی، سازمان دهنده فرهنگ و نظام قانونی جدید و مانند آنها را پدید می آورد. به زعم گرامشی روشنفکران ارگانیک به مثابه تکنوکرات ها و بوروکرات های مدرن فعالانه در جامعه درگیرند، به این معنی که دائماً در راه دگرگون کردن اندیشه ها و رشد و توسعه بازارها می کوشند. برخلاف مدرسین و کشیش ها که به نظر می رسد کمابیش در یک مکان ساکن می مانند و در طول 12ماه سال کاری تکراری را انجام می دهند، روشنفکران ارگانیک همواره در تکاپو و سازندگی اند. این فن سالار یا دیوان سالار مدرن و امروزی از نظر گرامشی می تواند کارشناس تبلیغات یا کارشناس برنامه و بودجه نویس یا مدیر بخش تولید و کنترل کیفی یک شرکت تولیدی و تجاری باشد که با به کارگیری تدابیر و فنون تکنیکی خود می خواهد مشتری بیشتری را برای یکی از فرآورده های شوینده یا خوراکی یا هر کالای مصرفی و تجاری دیگر جلب کند.
این گروه از روشنفکران در تلقی گرامشی همراه یا هم پیکر طبقه های اصلی اجتماعی یا نهادهایی هستند که در جریان پیکار طبقاتی به منظور کسب قدرت و هژمونی ساخته شده اند. این طبقات و نهادها ناگزیرند جهان بینی خود را سازمان دهند و برای این کار عناصر بافرهنگ و آموزش یافته را به کار می گیرند.
در مجموع می توان گفت در چارچوب نگرش گرامشی به مفهوم روشنفکر، همه کسانی که به صورت عام و خاص در عرصه های مرتبط با امر تولید و توزیع دانش و امر آگاهی بخشی و فرهنگی و به عبارت روشن تر و دقیق تر بسط گسترش نظام تولید دانایی و آگاهی فعالیت داشته باشند، مشمول مفهوم روشنفکری می شوند. در چارچوب همین نگرش اما هر نوع تلاش فکری و فعالیت معطوف به امر تولید و توزیع فرهنگ، کار و تلاش روشنفکرانه محسوب نمی شود بلکه هسته مرکزی و نقطه کانونی فعالیت ها و تلاش های روشنفکرانه، تمرکز و توجه به امر حفظ و تحکیم یا تغییر و دگرگونه سازی نظام تولید دانش و- به تعبیر فوکو- صورت بندی آگاهی در قلمرو و زندگی اجتماعی است. مسلماً در هر دوره از حیات اجتماعی در هر جامعه یی نوع خاصی از صورت بندی دانایی و آگاهی وجود دارد به گونه یی که نظام تولید دانایی و صورت بندی موجود آگاهی، بر عکس منافع و مصالح بخش های دیگری را پایمال و تهدید می کند. وجود گوناگونی و تمایز ها و تفاوت ها در بین روشنفکران و فعالیت های روشنفکرانه در جوامع، به جایگاه و موقعیت هایی برمی گردد که روشنفکران بر حسب تلاش برای حفظ و تحکیم یا تغییر و دگرگونه سازی نظام و صورت بندی موجود دانایی و تولید آگاهی در پهنه اجتماعی برای خویش برگزیده اند. معمٌم یا مکلا، مذهبی یا ملی، سکولار یا لاییک بودن یا نبودن در ذات خود، هیچ گاه تاثیر و نقش تعیین کننده یی در اتخاذ جایگاه روشنفکران در موقعیت همسویی و هم راستایی با صورت بندی موجود دانایی و نظام تولید آگاهی یا مخالفت علیه آن نداشته است. آنچه در این میان تعیین کننده بوده است، به طور خاص گفتمان ساخته و ارائه شده از طرف روشنفکران به عنوان محصول تولیدشده از جانب آنان در جهت تقویت و تحکیم صورت بندی و نظام موجود دانایی و آگاهی یا خلق و جایگزینی صورت بندی و نظامی نوین بوده است چرا که هیچ گونه یی از نظام هژمونیک دانایی و آگاهی در قلمرو اجتماعی شکل نمی گیرد، مگر بر فراز یک گفتمان مقبولیت یافته و پذیرفته شده از جانب عموم مردمی که به تسلط و چیرگی آن گفتمان به هر دلیل ممکن تن در داده باشند. به عبارت دیگر، هر صورتی از نظام مسلط و برتری یافته آگاهی و دانایی، محصول و برآمده از گفتمان غالبی است که آحاد اقشار و طبقات و لایه های اجتماعی به پذیرش هژمونی آن گفتمان به هر علت، رضایت داده اند.
بنابراین عامل اصلی در تعیین نسبت روشنفکران با نظام و صورت بندی هژمونیک دانایی و آگاهی، در حقیقت نسبتی است که آنان همواره در هر سطح با گفتمان هژمونیک مسلط برقرار ساخته اند ،اینکه در موضع پذیرش و پردازش تئوریک و مشروعیت و وجاهت نظری دادن به گفتمان مسلط بوده اند. یا برعکس، به ارائه گفتمانی بدیل به جای آن پرداخته و در این مسیر تلاش کنند، تعیین کننده شأن و جایگاه آنان نزد افکار عمومی باشند.
به نظر می رسد از همین رو است که ادوارد سعید می گوید؛ هیچ انقلاب عظیمی در تاریخ معاصر بدون حضور روشنفکران به وقوع نپیوسته، همچنین هیچ جنبش ضدانقلابی نیز بدون حضور روشنفکران پا نگرفته است. روشنفکران، پدران و مادران، البته پسران، دختران و حتی برادرزادگان جنبش ها هستند.
سه جنبش و انقلاب به وقوع پیوسته در تاریخ یک سده معاصر کشور ما، دلالت روشنی است بر آنچه سعید به درست به آن اشاره کرده است. کمیت و کیفیت حضور پررنگ، تاثیرگذار و تعیین کننده روشنفکران در هر سه رویداد جنبش مشروطه، نهضت ملی شدن نفت و انقلاب اسلامی سال 57، آنچنان واضح و آشکار است که نیاز به طرح مدعا و توضیح ندارد. تنها مساله یی که در این میان می تواند مورد بحث و مناقشه واضح شود، کیفیت و فرجام این حضور تاثیر گذار و تعیین کننده است.
در هر سه رویداد تاریخی روشنفکران که در واقع پیش قراولان و سازندگان گفتمان های بدیل و مدرن به جای گفتمان های سنتی و واپس مانده مسلط بوده اند، به نسبت درجات مختلفی که با طرح ایده ها و نظریات مدرن خود، افق های تازه یی از تکامل فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را برای جامعه استبدادزده و عقب مانده ایران رقم زده و ترسیم کرده اند، به همان نسبت با نظام و رژیم سیاسی حاکم به مثابه قدرت فائق و تحکیم گفتمان مسلط حاکم، وارد چالش هایی از نوع تقابل یا تعامل شده اند.
فراگیر شدن و گسترش یافتن گفتمان های خاصی از جانب روشنفکران در هر سه دوره مذکور، گفتمان هایی از قبیل عدالت خواهی و محدود و مقید سازی قدرت مطلقه و رژیم سیاسی حاکم به قانون و پاسخگو بودن آن به مردم در دوران مشروطه، استقلال جویی و استعمار ستیزی در دوران ملی شدن نفت و آزادیخواهی و جمهوریخواهی در دوران انقلاب اسلامی 57، ضمن آنکه حاکی از تاثیر این گفتمان ها بر تغییر صورت بندی های آگاهی و دانایی در قلمرو زندگی اجتماعی در آن مقاطع است، در عین حال نمایان گر آن است که این گفتمان ها، هژمونی فرهنگی- ایدئولوژیک- اخلاقی فراروییده از نظام اقتدار و قدرت مسلط سیاسی را نیز به چالش طلبیده اند. به بیان دیگر ترویج گفتمان های مورد اشاره کارکردی دوسویه داشته است. از یک سو در تقابل و رویارویی نقادانه با دیگر گفتمان های روشنفکرانه یی که قادر به تبیین و توضیح چرایی دردها و نابسامانی ها و نارضایت مندی های عمومی مردم در پهنه زندگی اجتماعی نبوده اند، واقع شده، و از سوی دیگر تلاش برای ترویج این گفتمان ها به گشایش عرصه های سیاسی مبارزه با قدرت مستقر، توسط حاملان و مروجان آنها انجامیده است؛ عرصه هایی که دربرگیرنده اشکال و شیوه های گوناگونی از مبارزه سیاسی از پارلمانتاریستی تا آنتاگونیستی بوده است.
در چارچوب چنین ادراک مفهوم گرایانه یی نسبت به کار و تلاش روشنفکری است که به نظر می رسد عرصه های کار و تلاش روشنفکرانه در پهنه یی عام به گونه یی ناگزیر و اجتناب ناپذیر، با عرصه های مباحث و موضوعات سیاسی جاری روزمره و به طور مشخص با حوزه مناسبات و قواعد سیاسی حاکم و واقعی موجود، همپوشان می شود. این همپوشانی بدان معناست که اگر حتی یک شاعر یا فیلمساز یا نقاش یا موسیقیدان روشنفکر اثری را خلق کند و در معرض استفاده و ارزیابی و قضاوت عرصه عمومی قرار دهد، آنگاه که آن اثر و تولید ارائه شده واجد قابلیت هایی باشد که بتواند؛ 1- در تغییر- به تعبیر فوکو- صورت بندی موجود دانایی و آگاهی عمومی جامعه تاثیر گذار باشد. 2- دارای نقش و تاثیر گذاری در خلق و ایجاد گفتمانی جدید و بدیل در مواجهه با گفتمان مسلط در قلمرو زندگی اجتماعی باشد. 3- با طرح ایده ها، انگاره ها و گزاره های خود، دیگر گفتمان های رقیب یا مطرح را به چالش کشانده و تبیین کننده ریشه ها، عوامل و دلایل وضعیت نارضایت بخش موجود بوده و افق روشن و امیدوارکننده یی را به سوی خروج و برون رفت از وضعیت موجود ترسیم کند، در این صورت حتی آن شعر یا موسیقی و آواز یا فیلم یا نقاشی، مضمونی کاملاً سیاسی پیدا کرده و به ناگزیر آن هنرمند روشنفکر را در مقامی چالش گرانه با مناسبات و بازی ها و قواعد و رفتارهای سیاسی واقعاً موجود قرار می دهد. به عبارت دیگر اثر هنری خلق شده از یک سو، هم واکنش و پاسخگویی مخاطبان اجتماعی خود را برمی انگیزد و از سوی دیگر، واکنش و پاسخگویی دستگاه قدرت سیاسی حافظ و پاسدار مناسبات مسلط حاکم را نیز برمی انگیزاند. بدیهی است که درجه و میزان پاسخ و واکنش نسبت به توان ارائه شده از هر دو سو، متناسب است با میزان برخورداری اثر- گفتمان خلق شده از یکی یا دو یا هر سه شرط و قابلیت پیش گفته.
شاید مطابق چنین برداشتی از نسبت حوزه کار و تلاش روشنفکری با حوزه سیاسی است که سعید می گوید؛ سیاست در همه جا حضور دارد و هیچ راه فراری به قلمروهای هنر و تفکر ناب، یا به این وسیله به قلمرو بی طرفی در مقابل واقعیت یا نظریه فراگذرنده وجود ندارد.
بنابراین براساس استنباطی که تا این بخش از بحث پیرامون مفهوم روشنفکری و ماهیت کار روشنفکرانه به عمل آمده است، و نیز با لحاظ کردن نسبت اجتناب نا پذیر محصولات و تولیدات این کار و تلاش با حوزه سیاست، پربیراه است اگر گمان شود - در عالم واقعیات و مسلمات و نه در مجردات و انتزاعیات- می توان روشنفکر محض بود و دامن گفتمان روشنفکرانه را به حوزه سیاست نیالود. البته، هر سیاستمداری لزوماً روشنفکر نیست و هر تلاش و تولید روشنفکرانه یی لزوماً به تعارض و رویارویی با دستگاه قدرت سیاسی کشانده نمی شود همچنان که هر پژوهشگر یا نویسنده یا استاد دانشگاه یا آکادمیسین مباحث تجربی یا نظری الزاماً روشنفکر نیست. اما هر روشنفکری که کار و تلاشش حتی در حوزه های کاملاً ویژه و تعریف شده تخصصی، در نهایت به تولید و گسترش گفتمانی منجر شود که؛ 1- بدیل گفتمان رسمی موجود باشد، 2- توازن سطح آگاهی و دانش عمومی را به ضرر گفتمان رسمی موجود برهم زده و افزایش دهد و 3- در قالب بیان «حقیقتی تازه» رنج ها و آلام مردم را در سطح جامعه حلاجی کرده و پیام های درمانگرانه به مخاطبانش ارائه دهد، خود را ناگزیر از مواجهه با هژمونی نظام سیاسی مسلط می یابد.
باید توجه داشت که چنین برداشتی از مفهوم کار روشنفکری، به طور سرشتی واجد یک ویژگی بسیار مهم اخلاقی است؛ یعنی ویژگی اخلاقی «حقیقت گویی» و برخورداری از نوعی ترتیب و منشی اخلاقی که روشنفکر را مکلف و ملزم به بیان حقیقتی بدیع یا معقول و فراموش شده می کند. بسا روشنفکرانی، نه تنها در ایران که حتی در جوامع کاملاً پیشرفته و توسعه یافته بوده و هستند که با پذیرش و پایبندی به ویژگی اخلاقی حقیقت گویی و بیان حقیقت، تن به پذیرش مرارت های حاصل از آن داده اند؛ و بسا روشنفکرانی که با عدم پذیرش و پایبندی به این ویژگی اخلاقی، هرگز به واسطه عمق و دامنه و حوزه تولیدات و گفتمان روشنفکرانه شان، گزندی متوجه عافیت آنان نشده و بلکه در ذیل توجهات و الطاف دستگاه قدرت از حقوق ویژه و موقعیت های ممتازه یی نیز برخوردار می شوند.
در اینجا ذکر یک تفاوت بسیار مهم بین موقعیت روشنفکران و به تبع آن، نسبت حوزه های تلاش و تولیدات آنان با عرصه سیاست و عالم سیاست ورزی، در جوامع توسعه یافته و مدرن با جوامع کمتر توسعه یافته ضروری به نظر می رسد. در جوامع توسعه یافته روشنفکران منتقد و مخالف نظام سیاسی لزوماً به اپوزیسیون نظام سیاسی تبدیل نمی شوند. روشنفکران منتقد و مخالف سیاسی در این گونه جوامع با طرح و مواجهه دادن گفتمان های بدیل و بدیع و چالش طلبانه خود در برابر گفتمان های مسلط به این جوامع، اجباراً در بلوک اپوزیسیون گنجانده نمی شوند و تقابل گفتمانی آنها با گفتمان های رایجی که رژیم های سیاسی حاکم از آنها به مثابه عوامل و ابزارهای مشروعیت بخشی به سلطه خود بهره می جویند، در قالب قطب بندی های اپوزیسیون در برابر پوزیسیون معنا و مفهوم نمی یابد. نه اینکه فکر کنیم روشنفکران منتقد و مخالف در کشورهای غربی و جهان مدرن و توسعه یافته، مورد بی مهری یا حتی طعن و در انزوا قرار گرفتن از جانب دستگاه های وابسته به حاکمیت سیاسی دولت های متبوع شان واقع نمی شوند؛ بلکه تولید و ارائه گفتمان های دگر خواهانه و دگرسازانه از جانب این دسته از روشنفکران سبب آن نمی شود که نه حاکمیت سیاسی آنها را در مقام اپوزیسیون خود قلمداد کند و نه آنها از خود تلقی اپوزیسیون بودن و در جایگاه اپوزیسیون قرار گرفتن داشته باشند. ذکر مثالی در این رابطه، شاید به توضیح بهتر مطلب کمک کند. ادوارد سعید از قول نوام چامسکی تعریف می کند که چگونه بارها، به عنوان یک زبان شناس، از سوی ریاضیدانان برای سخنرانی در مورد نظریه های خودش دعوت شده و معمولاً، به رغم ناآگاهی نسبی او از زبان ریاضی، با میل و رغبت و احترام از او استقبال شده است. اما هنگامی که وی سعی می کند، از دیدگاهی مخالف، سیاست خارجی امریکا را فاش کند کارشناسان شناخته شده سیاست خارجی، به دلیل اینکه او کارشناس تاییدشده در سیاست خارجی نیست، تلاش در خاموش کردن او می کنند. نادرستی گفته های او به ندرت ثابت شد؛ فقط این را می گفتند که او خارج از قلمرو یا حوزه های پذیرفتنی مناظره و وفاق قرار دارد. البته سعید این مثال را در نقد و رد نظریه روشنفکر خصوصی و نک رشته کاری روشنفکران بیان می کند و به نظر می رسد مخاطب اصلی او در این خصوص نقد و رد نظریه پردازانی مانند فوکو است که قائل به مفهوم روشنفکر عام نیستند و در توضیح و ترویج مفهوم روشنفکر خاص و تلاش روشنفکران در حوزه های تخصصی و خïرد، نظریه پردازی می کنند. این موضوع می تواند در جای خود به صورت بحثی مستقل مورد توجه و پیگیری قرارگیرد، اما به هر حال غرض از طرح مثال مذکور آن است که گفته شود به رغم برخوردهای طرد کننده و انزواگرایانه دولت امریکا با چامسکی و ده ها روشنفکر مشابه او و به خصوص نادیده انگاری و کم توجهی دستگاه های تبلیغاتی غول های اصلی رسانه یی که غالباً تحت سیطره اراده های سیاسی جناح های موجود در بلوک قدرت در جوامع سرمایه داری غربی هستند نسبت به آرا و نظرات روشنفکرانی از این دست، بیان و ترویج گفتمان های دگرخواهانه و دگرسازانه از طرف این قبیل روشنفکران در این گونه جوامع، بر اپوزیسیون بودن یا اپوزیسیون شدن آنان نه در تلقی خودشان از خویشتن و نه در تلقی و انگاشت های نظام سیاسی از آنان، هیچ دلالتی ندارد.
به نظر می رسد در تشریح دلایل وجود این تفاوت بسیار مهم بین نسبت روشنفکران مخالف و منتقد با امر سیاست در جوامع و کشورهای توسعه یافته و کشورهای کمتر توسعه یافته، می توان دست کم به چهار دلیل مشخص، به اختصار اشاره کرد.
1- تمایز یافتگی ارگانیک. تقسیم کار تخصصی در جامعه مدرن باعث تعیین حوزه های تمایزیافته و جداگانه یی از مسوولیت ها و پاسخگویی ها می شود که براساس آن هر نهاد اجتماعی دارای نقش ها و کارویژه یی مشخص و مختص به خود است. هر نهادی در جامعه به مثابه بخشی از ارگان ها یا اندام های حیاتیً سازواره یی که در کلیت خود اجتماع نام گرفته است، ضمن آنکه وظیفه و مسولیت تولید و پاسخگویی به پاره یی از نیازهای مشخص این سازواره را برعهده دارد، به تعامل و بده بستانی پویا با دیگر بخش ها و اندام ها نیز می پردازد. بنابراین نهادها و سازمان های اجتماعی در عین تاثیر گذاری بر یکدیگر و تاثیر پذیری از کیفیت و نحوه عملکرد یکدیگر، دارای وظایف و نقش های خاص و مستقل از یکدیگرند. بازخوردهای ارگانیک بخش و دستگاه های مختلف در یک چنین سیستم اجتماعی روی همدیگر، با برخورداری از یک نظم ارتباطی مورد توافق و اجماع، همواره بر مفیدیت و بهره رسانی بیشتر نهادها و سازمان های مستقل اما دارای ارتباط حیاتی با یکدیگر می افزاید. به عبارت دیگر ارتباطاتی که بر پایه یک نظم درونی شده و وفاقی و اجماعی بین سازمان ها و نهادهای مستقل و مرتبط با هم شکل گرفته است، ادامه کار و تلاش هر دستگاهی را نیازمند ایفای نقش کامل و تخصصی دیگر دستگاه ها می سازد.
در چنین جامعه یی، بی شمار نهادها و تشکل های غیردولتی و غیرسیاسی علمی و فرهنگی و فلسفی و ادبی و هنری و... وجود دارند که روشنفکران مخالف و منتقد می توانند علاوه بر برخورداری از امکانات متعدد و متکثر اطلاع رسانی از طریق رادیو- تلویزیون های محلی، منطقه یی و سراسری یا انتشار کتاب و درج مقالات در جراید، به توضیح و تشریح آرای گفتمانی دگر خواهانه و دگرسازانه خویش در تشکل ها و نهادهای مذکور بپردازند. در مقام بحث و گفت وگوی نظری هیچ محدودیتی برای طرح مباحث انتقادی از جانب روشنفکران حتی با تمرکز بر موضوعات خاص و روزمره سیاسی از موضع یک مخالف و معترض وجود ندارد. اما هیچ دلیل و ضرورت و نیازی وجود ندارد که روشنفکران معترض و مخالف سیاست های جاری در این قبیل جوامع بخواهند در یک کلوپ فرهنگی یا انجمنی علمی یا فلسفی به سازماندهی و بسیج نیرو و تهییج مخاطبان خود در آن محفل یا انجمن برای انجام یک اقدام سیاسی معترضانه بپردازند. در صورت وجود تمایل برای تعقیب و انجام چنین خواسته هایی، متناسب با سطح و شدت و حوزه اقدام و خواسته سیاسی مورد نظر، نهادهای سیاسی دیگری مانند انجمن ها، کلوپ ها، سازمان ها و احزاب سیاسی می توانند، فراهم آورنده شرایط و ابزارهای مورد نیاز و البته تخصصی، برای اجابت کردن چنین خواسته هایی باشند. نکته مهم و درخور اهمیت در این میان آن است که روشنفکر تا زمانی که در پهنه افکار عمومی به طرح ایده ها و نظرات روشنگرانه و آگاهی بخش خود می پردازد، روشنفکر بوده و در جوامع غربی، تلقی و انتظار عمومی مخاطبان- اعم از مخالف و موافق- از وی آن است که تلاش و فعالیت او روشنفکرانه است. در جوامع غربی، در مقام نظر و حتی عمل هیچ تعارضی بین روشنفکر بودن و شرکت در یک برنامه و پروژه سیاسی و مبادرت کردن به انجام عمل سیاسی وجود ندارد، اما حوزه و متن عینی ایفای نقش در هر دو مورد، دو حوزه و متن عینی جداگانه و در عین حال مرتبط با هم است که نمی تواند هر دو یک نقش را ایفا کرده و نمی توان از هر دو انتظار انجام یک کارکرد را داشت. یک روشنفکر می تواند با حضور و فعالیت در یک کلوپ یا حزب سیاسی، در انجام یک برنامه و پروژه سیاسی نیز مشارکت داشته باشد، اما نمی تواند در مقام یک فعال و کنشگر سیاسی به عنوان یک روشنفکر ایفای نقش کند و در عین حال در مقام یک روشنفکر، با شرکت در سمفونی اجرای یک پروژه یا برنامه عمل سیاسی، ساز روشنفکری خود را بزند و تکنوازی روشنفکرانه خود را انجام دهد.
بنابراین در جوامع غربی تا زمانی که روشنفکران مخالف و معترض بر مردم تابلوی روشنفکری خویش طرحی از دعوت یا مشارکت در یک پروژه سیاسی که از کارویژه نهادهای خاص مانند احزاب و سازمان های سیاسی است، نزده اند و نقشی جز طرح مباحث نظری و مناقشات بین گفتمانی بر آن بوم نقاشی نکرده اند، هیچ دلیل و نشانه یی از اپوزیسیون بودن خود نه به مردم و نه به حکومت، ارائه نمی کنند. در فرهنگ سیاسی این جوامع، هیچ نسبت اینهمانی بین مفهوم اپوزیسیون بودن و مخالف و معترض سیاسی بودن وجود ندارد.
اپوزیسیون بودن در این قبیل جوامع، جایگاهی است که به احزاب بیرون از دستگاه اداره دولت تعلق دارد؛ احزابی که قادر به جلب آرای اکثریت مردم در به دست گیری قدرت اداره دولت برای اجرای برنامه های خاص خویش نشده اند. اپوزیسیون بودن و عضویت داشتن در احزاب اپوزیسیون که در واقع خود بخشی از ساختار قدرت سیاسی قلمداد می شود، در جوامع توسعه یافته همواره ملازم با مفهوم بدیل و آلترناتیو حزب و جناح سیاسی حاکم بودن است.        ادامه دارد ...