تاریخ انتشار : ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۷:۵۹  ، 
شناسه خبر : ۷۹۰۵۰

تمدن غرب بحران هاى را نیز به وجود آورد که تمامى بشریت را در معرض تهدید قرار داد. این تهدیدها عبارتند از دو جنگ جهانى که میلیون ها انسان را به کشتن داد و زیان هاى اقتصادى، اجتماعى و عمرانى (زیادى) به بار آورد. هلاسکى درباره حرکت فاشیسم در اروپا مى گوید: «فاشیسم در واقع همان نظام سرمایه دارى است که از لیبرالیسم سرچشمه گرفته است، به نحوى که بنیان اجتماعى تولید را با اوضاعى که در آن به سر مى برد، سازگار مى سازد. اندیشه لیبرالیستى موجب از میان رفتن تمامى جوانب تفکر سرمایه دارى خواهد شد.» تمامى این قضایا موجب گردید تا روند رابطه بین غرب و جهان اسلام مملو از تشنج، عدم اعتماد و انفجار و رویارویى باشد. به همین دلیل، کشمکش بین دو طرف به صورت یک پیکار مستمر تاریخى درآمده است. در این راستا، گاهى غرب ما را به شکست مى کشاند و گاهى نیز ما او را شکست مى دهیم. زمانى ما بر دروازه هاى وین مى کوبیم و گاهى او بر دروازه هاى بیت المقدس مى کوبد. زمانى ما پواتیه در جنوب فرانسه را در محاصره قرار دادیم و زمانى او شهر عکا در فلسطین را در محاصره قرار داد. در قبال این واقعیت تلخ که بر جهان عرب و اسلام گذشت، سه موضع در برابر غرب نمودار گردید:
۱ـ موضع پذیرش مطلق غرب: منادیان این موضع، معتقدند اگر جهان عرب و اسلام بخواهند پیشرفت کنند و خود را به روند ترقى برسانند، بایستى همه چیز غرب را بپذیرند و هر چیزى را که مربوط به میراث فرهنگى، اجتماعى و تمدنى خویش است کنار بگذارند؛ بدین ترتیب، کشورهاى شرقى مى توانند خود را به تمدن غرب برسانند. یکى از منادیان این موضع مى گوید: «تنها پاسخ واضح براى خروج از مرحله عقب ماندگى و عقب افتادگى این است که در اندیشه ها، آداب، رسوم و نگرش خود نسبت به جهان با غرب آمیخته شویم.» این جریان فکرى معتقد است که بایستى فعالیت ها و تلاش ها در دو جهت انجام شود: سعى در قطع وابستگى هاى تاریخى و اسلامى جوامع عربى و اسلامى و کوشش در جهت وارد ساختن سیستم ها، ارزشها، آداب و سوم غربى در نهاد اجتماعى و تمدن جهان عرب و اسلام. جنبش نوین هیچ نظریه مشخصى در زمینه اهداف و راهکارهاى خود ارائه نداده، مسائل را به پیش آمدهاى آتى واگذار مى کند. تنها راهکارش این است که مسلمانان به عنوان مشتریان مقلد و بدون اصالت، تعداد فروشگاه هاى خود را بیشتر کنند نه تعداد مدارس خود را؛ چراکه این نگرانى وجود دارد که نکند شاگردان، راه هاى به کارگیرى نبوغ خود را در جهت تحقق اهداف خود فراگیرند.
۲ـ موضع رد مطلق غرب، چراکه دشمن دیرینه امت اسلامى و عامل اصلى مشکلات و بحران هاى ما غرب است. بنابراین، بهترین راه این است که از ورود این تمدن جلوگیرى نموده، آن را کاملاً رد کنیم و نظریات غرب که ارائه مى شود، محدود به زمینه هاى اقتصادى یا سیاسى نبود، بلکه به عنوان یک نظریه کلى اقتصادى، فرهنگى، اجتماعى، سیاسى و تمدن مطرح است. بنابراین، وابستگى اقتصادى به غرب، به معناى ذوب شدن در منظومه فرهنگى، سیاسى و تمدنى غرب است. نخبگان فکرى و اقتصادى غربزده نیز خود را محتاج همیشگى جهان غرب ساخته و تصمیم گرفته اند در همه چیز به جز در ارزش هایى همچون نوآورى، استقلال و مسائل نهادى بشر که غرب بر پایه آنها به پیشرفت هاى کنونى رسیده، از غرب تقلید کنند. تمامى ایدئولوژى هایى که بر جهان عرب و اسلام حاکم گردید، همگى شامل خلاصه هایى بد و ترجمه هایى تحریف شده در خصوص مفهوم عقب ماندگى امت بوده، به گونه اى که واقعیتى غیر از واقعیت اسلامى را نشان مى دادند و تلاش و فعالیت منادیان آن غالباً بیهوده بود؛ چراکه تصویر مشکلات غرب را به جهان اسلام منعکس کردند و با راه حل هاى غرب آن را معالجه نمودند که این اقدام به عنوان اقدامى غیرعلمى و از بالا صورت مى گرفت و براساس آن، عناصر شناخت و آگاهى مردم را خود در اختیار مى گرفتند و بر آنان فرماندهى مى کردند. مجموع گفته ها حاکى از آن است که روند وارد نمودن معیارها از غرب و سعى در پیاده کردن آنها بر جهانى که به طور بنیادین با غرب تفاوت دارد، تلاشى نافرجام بوده، بیانگر ناکامى واردات بى برنامه الگوها، تحولات و تکنولوژى نوین، نمونه اى از عقب ماندگى و تباهى در شکل جدید به شمار مى رود.
۳ـ همکارى آگاهانه میان فرهنگ اسلامى و برداشت ها و دستاوردهاى تمدن نوین، این موضع مبتنى بر مجموعه اى از حقایق مى باشد: الف ـ وجود برخى از مسائل و قضایاى داراى ماهیت جهانى یا بدور از ماهیت حاد فرهنگى که در طول تاریخ، تمامى بشریت در به وجود آوردن آن سهیم بوده اند. این مسائل را مى توان گرفت و در زندگى به کار برد. البته منظور از همکارى، هماهنگى بین اصول اسلامى و غربى نیست؛ چراکه چنین چیزى دشوار یا ناممکن است و سرمنشأ دو تمدن متفاوت است و مسأله بهره مندى فرهنگى، موجب تأثیرگذارى هاى خطیر اجتماعى و روحى بر پیکره امت اسلامى خواهد شد؛ چراکه ما تنها از تکنولوژى استفاده نمى کنیم، بلکه شناختى را مى گیریم که این تجهیزات تکنولوژیک را ساخته و به وجود آورده است، لازم است چیزى را بگیریم که هویت تمدنى ما را تحقق بخشد و ویژگى هاى اجتماعى، فرهنگى و روحى ما را حفظ کند. البته علوم طبیعى و تکنولوژى غرب کاملاً بى طرف نبوده، یکى از جوانب آن به نوعى نمایانگر فلسفه مادى است که تمدن نوین بر آن ایجاد شده است. زبان آن همچون زبان ورزش بى پیرایه نیست، بلکه زبانى قابل اجرا و پیاده شدن است، زبانى که خراب مى کند و مى سازد. بنابراین جنبش اسلامى در چارچوب حفظ ویژگى متمدنانه جهان و اسلام، از فناورى هاى نوین و تحولات عظیم علمى بهره مى جوید.
ب ـ جوامع اسلامى در حالى که در سردرگمى شناختى و رفتارى به سر مى برند، از گذشته به همکارى با غرب پرداخته اند. بنابراین، جوامع مزبور توانایى لازم را براى ارزیابى دقیق فرهنگ هاى وارداتى نداشتند. همکارى کورکورانه موجب بروز آشفتگى در پیکره امت اسلامى گردید. و تأثیراتى بر جاى گذاشت که مهمترین آن عبارت است از: بحران هویت، آشفتگى در اصلاحات و مبانى نظرى، فرار مغزها و دگرگونى هاى ناگهانى در ساختار اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى. بنابراین، عنصر اساسى در ایجاد وفاق یا آزادى، تعامل آگاهانه در حفظ تمدن خویش و ویژگى بارز آن است تا بر مبناى این ویژگى ها، با دیگرى در ارتباط باشیم. اما تلاش پشت سر گذاشتن اختلاف تمدنى ما با غرب نمى تواند از طریق از میان برداشتن ویژگى تمدن جهان اسلام صورت گیرد. مى توان گفت که طى فاصله طولانى میان ما و تمدن نوین، تنها با حفظ هویت تمدنى و ویژگى ایدئولوژیک خود امکان پذیر است. بنابراین براساس این ثروت عظیم و کوشش جهت بهره بردارى سیاسى و اجتماعى از آن، زمینه مناسب براى طى این فاصله تمدنى فراهم خواهد شد.
بهترین مثال در این خصوص، تجربه ژاپن است؛ چراکه در جریان پیشرفت خود، فرهنگ، آداب، رسوم و ویژگى ذاتى خود را کنار نگذاشت، بلکه در آغاز، به منظور جذب تحولات جدید تکنولوژى، بر این ویژگى ها تأکید ورزید. از ویژگى هاى اصلى اصالت اسلامى، برقرارى ارتباط با شرایط موجود است تا بدین وسیله، حالتى فعال و پویا داشته باشد. اسلام، ارتباط بسیار نزدیکى با جامعه روز ایجاد مى کند تا بتواند بر حسب وضعیت فرهنگى و تاریخى، آن را هدایت نماید. اگر گمان کنیم که براى رسیدن به تمدن نوین، بایستى غرب زده شویم و تاریخ و فرهنگ خود را قربانى آمیختگى با غرب نماییم، اشتباه است.
در تاریخ امتى سراغ نداریم که توانسته باشد بدون تکیه به تاریخ و ارزش هاى اصیل خود، به جهان و تمدن معاصر راه یافته باشد. تمدن نوین غرب نیز با تکیه به ارزش ها و میراث تاریخى خود به دستاوردهاى کنونى رسیده است؛ حتى آمریکا نیز با تکیه به اصالت اروپایى که مهاجرین با خود به همراه برده اند، به این پیشرفت ها دست یافت. راه متمدن شدن چیزى نیست که تنها ساخته و پرداخته غرب باشد؛ چراکه راه فراهم شده توسط غرب، ما را مبدل به امتى بى جان و مقلد خواهد نمود. همچنین نوگرایى تحمیلى نیز به استبداد و تسلط سیاسى منجر خواهد شد؛ چراکه نوگرایى تحمیلى موجب به وجود آمدن مجموعه اى از ارزشهاى تازه و استمرار غربزدگى شده و باعث از میان بردن عقاید موجود و کنار زدن نظام ارزش هاى گذشته و زبان مشترک که وسیله تداوم ارتباطات جامعه است، مى شود. نتیجه این روند چیزى جز استبداد و اضمحلال و عدم تعادل و از دست دادن ویژگى هاى ارزشى و اجتماعى نخواهد بود. بنابراین، نمى توان اصالت و امروزى شدن یا تقلیدنوگرایى را کنار یکدیگر قرار داد و براى تحقق یکى، دیگرى را فدا ساخت. ما معتقدیم که نوگرایى واقعى و جدى آن است که از طریق اصالت باشد که تمامى عوامل و عناصر درون ما را به حرکت درآورده، امتى فعال و تأثیرگذار را به وجود آورد.
البته اصالت به معناى بازگشت به عقب (از لحاظ زمانى) نیست، بلکه به معناى بهره مندى از تمدنى است که قدرت و شناخت را در اختیار بگذارد و بتواند آرمانهاى متمدنانه امت را تحقق بخشد. در واقع، انسان مومن یا یک جنبش اسلامى، گذشته را براى بازگشت به اصول، عقاید و ارزشها که عظمت جاویدان گذشته را ساخته اند، مى خواهد تا براى حرکت به سوى آینده، از آن بهره جوید. به عبارت دیگر، گذشته اسلامى به عنوان یک نقشه فرهنگى، سیاسى، اجتماعى کامل و شامل به شمار مى رود. نگاه اسلام به آن موجب مى شود تا به صورت نیرویى فوق العاده براى تحقق عظمت، شکوفایى و پیشرفت ظاهر گردد؛ چراکه جنبش اسلامى تنها به عظمت گذشته خود دلخوش نبوده، بلکه سعى دارد تا با الهام از روحیات و ارزش هایى که آن گذشته جاوید را به وجود آورده اند، خود نیز بر آن بیفزاید. گذشته یا تاریخ در دیدگاه جنبش اسلامى آن طور که برخى ادعا مى کنند، به مثابه فرار از مسائل و مشکلات کنونى نیست، بلکه اقدامى آگاهانه براى اثبات خویش است؛ چراکه تاریخ یا گذشته در دیدگاه اسلامى، موجب بیدارى فعلى و مقدمات آن مى شود، ولى جامعه اى که از تاریخ یا گذشته خود فاصله مى گیرد، در واقع با دست خود اقدام به قطع احساسات روحى، فرهنگى و اجتماعى خویش مى نماید که این قطع ارتباط، موجب از خودبیگانگى و بى هویتى مى گردد. بنابراین، ارتباط ما با تمدن دیگر، نبایستى به بهاى ذوب شدن هویت تمدنى ما باشد، بلکه ما بر اساس اصالت و هویت بارز خود حرکت مى کنیم تا روابط عادلانه اى با دیگرى برقرار سازیم. بنابراین، طرفى که این رابطه را در پیش مى گیرد، بایستى در حفظ هویت و ریشه هاى عقیدتى خود اصیل و ثابت قدم باشد. هدف باید رابطه با دیگرى باشد نه تقلید از او و منظور از ارتباط آگاهانه این است که با تکیه بر ارزش ها و اصول خود، علم و تحولات پدید آمده در غرب را کسب کنیم، همانطورى که غرب عمل کرده و مى کند.
 در این خصوص جبران مى گوید: «غربى ها در گذشته آنچه را که ما مى پختیم، مى خوردند و پس از ارزیابى، آنچه را که خوب بود، به غرب منتقل مى کردند، ولى در حال حاضر شرقى ه ا آنچه را که غربى ها مى پزند، مى خورند و هضم مى کنند، اما آن را به میان خود منتقل نمى کنند، بلکه خود همچون غربى ها مى شوند و این حالت انسان را به یاد فرد سالخورده اى که دندانهایش را از دست داده و یا کودکى که هنوز دندان درنیاورده، مى اندازد. موضوع خودکفایى از غرب یا وابستگى به آن، مى بایست پیش از اقتصاد و سیاست، با اندیشه و فرهنگ آغاز شود؛ چراکه اندیشه مستقل، اقتصاد مستقلى را پدید مى آورد که مبتنى بر واقعیت اصولى و ویژگى هاى ذاتى باشد. همچنان که تفکر وابسته یا فرهنگ شکست خورده، هر قدر هم که از امکانات مادى فراوانى برخوردار باشد، از چارچوب وابستگى اقتصادى و قالب هاى آماده شده خارج نمى گردد. بنابراین، ایجاد یک سیاست اقتصادى سالم بایستى با اندیشه و فرهنگ آغاز شود. به عبارت روشن تر، روند اقتصادى، جداى از نهضت همه جانبه تمدنى امت نیست؛ بدین ترتیب، ما خواهان برقرارى ارتباط با غرب و بهره مندى از مطالعات و یافته هاى آن هستیم و به تقلید و الگو گرفتن از شیوه زندگى غربى ها. تفاوت اصلى برقرارى ارتباط با تقلید این است که اولى مبتنى بر زمینه ثابت و مشخصى در قبال ارزش ها و اصول خود بوده و به دیگرى از زاویه باورهاى خود مى نگرد، اما تقلید، یعنى انتقال از بستر محلى و برخاستن از بسترى دیگر که موجب بى هویتى شخص مى گردد. بدتر از آن اینکه به خاطر ماهیت نژادپرستى غرب و جلوگیرى از انتقال یافته هاى علمى به دیگر ملت ها، جوامع تأثیر پذیرفته از آن، به هیچ وجه نمى توانند به معناى واقعى امروزى شدن، غربى بشوند. شایان ذکر است برخى از مبانى غرب که بعضى از مکاتب فکرى، سیاسى و اقتصادى سعى در ورود آن به جوامع ما دارند، در واقع، براى تداوم وابستگى ما تهیه شده است و شعار پیوستن به غرب از طریق این وسیله نظرى، سرابى بیش نیست.
بالاخره این که اصالت، یک ضرورت تمدنى است؛ چراکه به عنوان چارچوب روحى، اخلاقى و شناختن جهان عرب و اسلام به شمار مى رود، البته نه به معناى تقلید گذشته، بلکه به مثابه ابراز نیاز نسبت به درک خویشتن و مشخص کردن رابطه با دیگرى. این امر به معناى مقاومت ذاتى در مقابل سلطه گرى، اضمحلال و انحطاط و عاملى براى حفظ تعادل جامعه از مبدل شدن به عنصرى بى اختیار است. اصالت به مثابه خط مشى ثابت در برقرارى ارتباط مستمر با شرایط حاضر کنونى است؛ زیرا پیشرفت و ترقى، بى جهت به دست نمى آید. بلکه با تکیه بر ارزش ها و تاریخ بایستى به سوى پیشرفت و تحول حرکت نمود. بگین که انقلاب علمى و صنعتى در اروپا مرهون خدمات اوست، همین راه را پیمود. بنابراین اصالت نه تنها به عنوان یک ذخیره تاریخى، بلکه به عنوان اداره و توانایى ذاتى در ابتکار و نوآورى است.