تاریخ انتشار : ۲۸ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۸:۰۲  ، 
شناسه خبر : ۷۹۲۸۹

فریبرز درجزی
آمریکایی‌ها در دهه‌های اخیر بارها با بحران‌های عدیده اخلاقی و رسوایی‌های بسیاری روبه‌رو شده‌اند. بحران اول در جنگ نابرابر با ویتنام بود که به پیدایش جنبش‌های ضد جنگ در آمریکا و دیگر نقاط جهان انجامید و سرانجام آمریکا را به خروج مفتضحانه از ویتنام وادار کرد. آثار این بحران در خلال دهه 1970 میلادی بر سر ایالات متحده سنگینی کرده و تنها پیدایش جنبش سیاسی – اقتصادی رونالد ریگان در دهه 1980 توانست آمریکایی‌ها را برای مدتی کوتاه از فشار ماجرای ویتنام رها سازد. دومین بحران از این دست، رسوایی واترگیت بود که در همان دهه 1970 بر اثر شنود ستاد انتخاباتی دموکرات‌ها توسط جمهوریخواهان پیش آمد، که در نهایت به کناره‌گیری رئیس‌جمهور وقت، ریچارد نیکسون جمهوریخواه انجامید. از آن پس هرگاه رسوایی اخلاقی - سیاسی بزرگی در ایالات متحده پیش آمد با پسوند «گیت» همراه شد تا تداعی‌گر بحران واترگیت باشد. استفاده مستمر از تعابیر «ایران‌گیت»،‌«مونیکاگیت»، «تورچرگیت» و... در دو دهه اخیر بیانگر رسوخ رسوایی واترگیت در ادبیات سیاسی آمریکا و پارادایم شرمندگی‌های ناشی از رسوایی‌های اخلاقی در ابعاد سیاسی آن کشور است. بحران سوم که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی پیش آمده دشمن‌تراشی‌های مداوم آمریکا برای توجیه نظامی‌گری‌های این کشور است. اوج این بحران که درجنگ عراق پیش آمد با نمونه‌های قبلی بویژه بحران اخلاقی جنگ ویتنام، تفاوت‌های بنیادی دارد. آمریکا در آن زمان برای جنگ ناعادلانه ویتنام اینگونه توجیه می‌کرد که ویتنام خط مقدم رویارویی اردوگاه‌های شرق و غرب در شرق آسیا یعنی هند و چین است و اگر کمونیست‌های طرفدار شوروی سابق و چین در آن مستقر شوند آنگاه موازنه قدرت به هم خورده و اراده کمونیست‌ها جهت جنگیدن با اردوگاه سرمایه‌داری تقویت خواهد شد.
درباره واترگیت نیز این توجیه را دستمایه فرار از رسوایی قرار می‌داد که مبارزات سیاسی عوارض ناخواسته‌ای دارند که هیجانات سیاسی، آنها را پدید آورده و ربط مستقیمی به اراده رئیس‌‌جمهور و حزب جمهوریخواه نداشته‌اند. البته که این توجیهات هیچگاه منتقدان را قانع نکرد و بیشتر به عوامفریبی سیاسی نزدیک بود اما برای حامیان جنگ ویتنام و جمهوریخواهان حامی نیکسون، پناهگاهی روانی می‌ساخت که بتوانند سه دهه در آن پناه گیرند، ولی در اشغال ناجوانمردانه عراق نه‌تنها هنوز گریزگاهی منطقی برای بوش و حلقه مشاوران جنگ‌طلب وی پیدا نشده که توجیه اقامه شده جهت خطر صدام برای جهان نیز مفهومی انتزاعی و غیر قابل محاسبه بوده است. بنابراین مادامی که در عراق تغییری شگرف رخ ندهد تا ننگ یورش نظامی به عراق را توجیه کند، آمریکایی‌ها از بحران اخلاقی آن رها نشده و لاجرم باید به نظریات ساموئل هانتینگتون تمسک جویند و به جنگ تمدن‌ها تأسی کنند. اصولا آمریکایی‌ها هر آنچه دارند همه را از رئیس‌جمهورهایشان می‌گیرند و این یک قانون نانوشته است: انرژی را از جان .اف. کندی، متقلب بودن را از ریچارد نیکسون، خوشبینی و عنایت ویژه به کاپیتالیسم را از رونالدریگان و البته فرصت‌طلبی و سیّاسی را از بیل کلینتون.
اما درباره جورج واکر بوش قضیه به هیچ وجه به این شکل نیست. در مبارزات انتخاباتی سال 2000 وی به عنوان یک کاندیدای بی‌نقص وارد شد. او از میزبان قبلی کمتر قائل به ریسک بود اما در آن شرایط جالب‌تر از رقیبش ال گور به نظر می‌رسید. در واقع سیاست بوش بخشی از شخصیت ‌سهل‌گیر و بی‌تفاوت وی به نظر می‌رسید. او با موذی‌گری، خود را شخصیتی میانه روتر از جمهوریخواهان کنگره همچون «نیوت گینگریچ» جا زد و سپس وعده محافظه‌کاری دلسوزانه را داد، عبارتی نشان دار که به عقیده بسیاری از لیبرال‌ها کد رمزی برای شناسایی محافظه‌کاران میانه‌رو بود و بوش خود را یک متحد کننده توصیف کرد و نه تفرقه‌انداز، کسی که فضای ناگزیر حزبی واشنگتن را تلطیف کرده و آنچه همیشه آمریکایی‌ها می‌خواهند که همانا دولت عملگرای غیرحزبی است را به آنها می‌دهد. هشت سال اخیر اما چهره‌ای منفعلانه وکاملا متفاوت از بوش به اکران گذاشته شد. او اتفاقا یکی از باتجربه‌ترین کابینه‌های تاریخ اخیر آمریکا را نیز داشت.
دیک چنی در دولت جرالد فورد، رئیس ستاد کاخ سفید بود و دونالد رامسفلد نیز دومین باری بود که به عنوان وزیر دفاع وارد کابینه می‌شد، کالین پاول هم در دولت بوش پدر و بیل کلینتون رئیس ستاد ارتش بود. مهم‌ترین نکته اما جهت‌گیری این دولت بود. اساسا محافظه‌کاری بوش از مدت‌ها پیش از 11 سپتامبر کاملا مشهود بود. خروج از پیمان کیوتو و پیمان ضدموشک بالستیک، همگی پیش از حملات 11 سپتامبر روی داد. در حقیقت سه اصل، دکترین محافظه‌کاری بوش را شکل می‌داد. اول تجارت بود، او از خاندانی متشکل از بازرگانان و بانکداران آمده و نخستین رئیس جمهور آمریکا بود که مدرک کارشناسی ارشد مدیریت تجاری داشت. فصل دوم محافظه‌کاری بوش، مذهب بود. او 11 سپتامبر را با عبارتی چون یافتن «نیروهای شر» توصیف کرد. حتی یک بار از «جنگ صلیبی» صحبت کرد و البته به سرعت این کلام را پس گرفت.
اصل سوم در محافظه‌کاری بوش ارتباط غیر قابل انکارش با نئوکان‌ها بود. در نیم قرن اخیر، محافظه‌کاران، شبکه‌ای از موسسات مختلف پژوهشی و گروه‌های فشار بومی ایجاد کرده‌اند که در پیشبرد حزب جمهوریخواه به صحنه سیاست آمریکا موفق بوده‌اند. در واقع از بسیاری جهات، بوش نسبت به دیگر روسای جمهوری آمریکا به غیر از هری ترومن بیشترین تاثیر را بر سیاست خارجی آمریکا گذاشته است. ریگان با اتحاد جماهیر شوروی وارد رویارویی شد اما ساختار سیاست خارجی را تغییر نداد. بوش اما این کار را کرد؛ از پیمان ضد موشک بالستیک با روسیه خارج شد و پیمان کیوتو و پیمان تشکیل دادگاه بین‌المللی جنایات جنگی را رد کرد، روند تغییر آرایش نیروهای نظامی آمریکا در دوران جنگ سرد را آغاز و همپیمانان جدید را به ائتلاف‌های سنتی آمریکا ترجیح داد.