تاریخ انتشار : ۲۰ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۷:۵۵  ، 
شناسه خبر : ۷۹۴۵۵

محسن آدینه
رئیس جمهور جدید ایالات متحده آمریکا بارها در مبارزات انتخاباتی خود از کلید واــژه “تغییر”استفاده کرد.اوباما توانست با بهره گیری از خواص این واژه جذاب و درک میل مردم ایالات متحده نسبت به “گذار از آمریکای دوران بوش پسر”با اختلاف 200 کارت الکترال جان مک کین،نامزد حزب جمهوریخواهان را شکست داده و به عنوان اولین رئیس جمهور سیاهپوست در راس معادلات اجرایی واشنگتن قرار گیرد.البته حضور افرادی مانند “جوزف بایدن”سناتور سابق ایالت دلاویر و زبگنیو برژینسکی،مشاور امنیت ملی آمریکا در دوران ریاست جمهوری جیمی کارتر نقش به سزایی در پیروزی نهایی اوباما ایفا نمود .
مردم ایالات متحده آمریکا در قالب نگرشی خوشبینانه حضور “بایدن”و”برژینسکی”در تیم سیاست خارجی اوباما را نماد تغییر در خط مشی کلان و میانی سیاست خارجی خود می دانند اما حضور هیلاری کلینتون و سوزان راس در کنار برژینسکی و بایدن پازلهای پیچیده سیاست خارجی دموکراتها را پیچیده تر ساخت.در قالب نوعی همسان سازی ملموس می توان عرصه سیاست خارجی آمریکا را به “یک کشتی”با “چند ناخدا”تشبیه نمود که هریک از آنها سعی دارند سکان کشتی را به جهت دلخواه خود تغییر دهند.فقدان دکترین واحد و ثابت در سیاست خارجی دموکراتها ،قدرت مانور آنها در نظام بین الملل را محدود و بازه اعمال نفوذشان را محدودتر خواهد ساخت.فراموش نکنیم که “بی نظمی درون حزبی”خصلت مستتر و نقطه آسیب دموکراتها طی سه دهه اخیر بوده است.این بی نظمی طی سالهای ریاست جمهوری جرج وکر بوش به نقطه اوج خود رسیده است.در هر صورت دامنه حزب دموکرات میان “جیمی کارتر”و”جوزف لیبرمن”متغیر است و همین مسئله امکان تفاهم درون حزبی را از کبوترهای مدعی سلب خواهد کرد.تکثر نظریات دموکراتها در عرصه سیاست خارجی و حضور چهار سلیقه مختلف به نامهای برژینسکی،هیلاری کلینتون ،جوزف بایدن و سوزان راس در تیم سیاست خارجی اوباما نمود عینی این بی نظمی است.
تلفیق نگاه کلاسیک و رئالیستی برژینسکی با نگاه هرج و مرج گرایانه هیلاری کلینتون که آن را از همسرش بیل کلینتون به ارث برده است مولد “آنارشیسم مطلق”در کاخ سفید خواهد بود.در یک نگاه کلی میتوان گفت حضور اولین رئیس جمهور سیاهپوست تاریخ آمریکا در کاخ سفید هرگز نیاز واشنگتن در خصوص “تدوین دکترین جدید”را برطرف نمی سازد. پس از پایان ریاست جمهوری بوش پسر ،قهرا آمریکا باید به دنبال نوعی “دکترین احیا کننده”یا “دکترین نجات از بحران”باشد.اما چه کسی یا به عبارت بهتر چه تفکری می خواهداین دکترین را طراحی نماید؟ آمریکا امروزه نسبت به تدوین دکترینی تازه محتاج است و دموکراتها نمی توانند این “احساس نیاز”را منکر شوند.از سوی دیگر،امروزه واشنگتن از دو نقطه حساس،یعنی “اقتصاد کاپیتالیستی”و”سیاست خارجی میلیتاریستی” سخت ترین ضربات ممکن را دریافت نموده است.در چنین شرایطی رئیس جمهور 46 ساله ای در انتخاب کابینه خود به طور مستقیم از بیل کلینتون تاثیر پذیرفته چه راهکاری اندیشیده است؟
اوباما هم اکنون در فاصله ای میان “دکترینهای موجود”و”دکترینهای مطلوب” به سر می برد.این برزخ بدترین وضعیتی است که یک ساختار سیاسی با آن دست و پنجه نرم می کند.
قدرت انتخاب اوباما در خصوص دکترینهای موجود بسیار محدود است.این محدودیت معلول شرایط سخت و بحرانی پیش روی آمریکاست.سه دکترین آزمایش شده ای که به لحاظ ظاهری می توانند گذار آمریکا از شرایط موجود را هدایت نمایند به ترتیب”دکترین مونروئه”،”دکترین آیزنهاور”و”دکترین جیمی کارتر”هستند.اما دو خصلت بازدارنده در بین این دکترینها مستتر است،یکی اینکه هیچ یک از آنها به تنهایی نمی توانند مبنای رفتار بین المللی آمریکا قرار گیرند و ناچارا نیاز به یک مکمل تئوریک دارند.این مکمل تئوریک؛هر چه باشد،در اصل دکترین خلل وارد می کند.خصلت بازدارنده دوم این دکترینها این است که آمریکا را به سمت مطلوب نمی برند.در خوشبینانه ترین حالت ممکن ،”دکترینهای کارتر”و”مونروئه”تنها بار شکست استراتژیک کاخ سفید در ابتدای هزاره سوم را کاهش می دهند و “دکترین آیزنهاور”که عملگرایانه تر می باشد ،آمریکا را به سوی نقطه صفر و حالت خنثی رهنون می سازد.
در نهایت اینکه ایالات متحده آمریکا به سبب جابه جایی قدرت و فقدان دکترین تعیین کننده در سیاست خارجی خود ناچارا به سوی انزواگرایی جبری با چاشنی احتیاط روی خواهد آورد(عقب نشینی از موضع نومحافظه کاران.)
از این حیث سرمایه گذاری تهران به جای سرمایه گذاری بر روی “تغیر رفتار واشنگتن”باید بر روی “تبعات سردرگمی دموکراتها “در نظام بین الملل متمرکز شود.فراموش نکنیم که تهران در برهه فعلی می تواند هادی بازی باواشنگتن باشد و این بازی را در زمین خود یا در زمینی ثالث برگزار نماید.این فرصتی مغتنم است که باید از آن نهایت بهره را ببرد.