نگارنده: مجتبی زارعی(مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری)
نوشته: دیالکتیک سقراطی رئیس جمهور در پیروزی نهضت ملی هستهای ایران از آقای مجتبی زارعی و در مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری تهیه و نوشته شده است. نویسنده به مقایسه روش مناظره سقراط حکیم و رئیس جمهوری آقای احمدینژاد پرداخته و در نوشته خود از مشابهتهای این دو مناظره یاد میکند و براساس آن نظرپردازی مینماید. درج مقاله جهت مطالعه و یا نقد خوانندگان است.
شبکه فونیکس چین در گفتگو با دکتر احمدینژاد از وی میپرسد، شما فردی شجاع هستید، جورج بوش مدام با زبان زور علیه جمهوری اسلامی حرف میزند و قصد آن دارد تا به ایران حمله کند، آیا شما نگران نیستید یا نمیترسید که این تهدیدات جامه عمل بپوشد؟
احمدی نژاد اما در پاسخ چنین اظهار میدارد: <ترس> چیست؟ و آن را با چه <حروفی> مینویسند؟! گزارشگر تایم در <ژانری> دیگر کنفرانس ضد هولوکاستی در ایران را بهانهای برای محکومیت احمدینژاد در یک گفتگو مبدل میسازد و از رئیسجمهور چنین پرسش میکند: <چرا ایران به جای برگزاری کنفرانس ضد هولوکاستی، مبتکر کنفراسی برای صلح نمیشود؟> احمدینژاد به جای پاسخ به این پرسش کلّی، مبهم و سقیم، وارد جزئیات میشود و از پرسشگر تایم میپرسد:
شما اگر سرما خورده باشید، میباید علت سرما خوردگی را از بین ببرید. هولوکاست چیست و اساس آن کدام است؟ بهانه تأسیس اسرائیل موضوعی به نام هولوکاست است. هولوکاست چه ربطی به فلسطین دارد؟ احمدینژاد میافزاید: اگر هولوکاست واقعیت است، چرا اجازه نمیدهند درباره آن تحقیق شود؟ اگر به این سؤالها جواب بدهیم، خود به خود مسئله حل میشود. رژیم اسرائیل براساس هولوکاست به وجود آمد، حال اگر هولوکاست واقعیت نداشته باشد، چه خواهد شد؟
گزارشگر تایم از دری دیگر وارد میشود، گو این که چون بنیان سفسطه را بر باد دید، در آرایش سؤالات خویش، روح وروان رئیس جمهور را مورد حمله قرار میدهد؛ حملهای که سوفیستهای آتنی پس از درماندگی و ناکامیهای هرباره در فنون جدلی به سقراط وارد می کردند. امّا پاسخ سقراط به سفاهت این طایفه سفسطهگر آتنی هرگز از مرز فضیلت دور نشد. اما پرسش گزارشگر تایم از رئیس جمهور پس از درماندگی در اقامهی دلیل چنین است: <ببخشید که سؤالهای خصوصی از شما میپرسم، شما در دوران کودکی و جوانی از خانواده خوبی برخوردار بودهاید؟!> رئیس جمهور اما باز هم این فن پرسشگر را با پرسشی دیگر عقیم میکند و میپرسد منظورتان از خانواده خوب چیست؟ رئیس جمهور ملت کهن و بزرگ ایران بیآنکه بر پرسشگر سوفیست خرده گیرد، به وی میگوید:
<بله! ما یک خانواده بسیار صمیمی بودیم و همه همدیگر را دوست داشتیم. خانوادهای کاملاً همبسته بودیم و احترامات متناسب با آیین و سنتهای ایرانی در این خانواده جاری بود. خانوادهای صمیمی و مستحکم؛ مثل اغلب خانوادههای ایرانی>.
به گمانم این نوع پرسش و پاسخ را میتوان به سنتهای بازاندیشی شده آتنیهای اواخر قرن چهارم و بخشی از قرن پنجم پیش از میلاد در جدال با سقراط و سقراطیان ارجاع کرد. ما در این نوشتار سعی خواهیم کرد پس از ذکر احوال و طرح اجمالی زمانه سقراط و نیز بیان مؤلفههای <منطق جدلی> و <دیالکتیک سقراطی> در مواجهه با سوفسطائیان آتنی، به کار بست روش سقراطی از سوی رئیسجمهور در مواجهه با سوفسطائیان عصر جدید و حکمرانان سفسطهجو و فریب کار غرب سیاسی در هزاره اخیر میلادی اشاره کرده و کشاکش پیروزی روشمند ایرانیان در نهضت ملی هستهای را براساس منطق یادشده تبیین نماییم. سؤال اصلی این است از چه روی، مطالبه رئیس جمهور و تمامی ایرانیان حول انرژی هستهای طی کمتر از دو سال به یکی از ماندگارترین شعارهای این سامان مبدل گردید؟ شعار و مطالبهای که اکنون حتی به تمامی مراسم شیرین و حزین آیینی در ایران راه یافته است. این در حالی است که رئیسجمهور و ملت ایران برای طرح و تثبیت این شعار، هرگز از مزایای ثروت، قدرت و تبلیغات به مفهوم پروپاگاند مدد نگرفتهاند؛ گو اینکه شعارهای فراوانی در سالهای گذشته حول مسایل فرهنگی و سیاسی، با طمطراق خاص و همبسته با قدرت و ثروت طرح و القاء میشدم، اما اکنون دیگر اثری از آن در جمع ایرانیان نیست. <جامعه مدنی>، <پلورالیسم> و <تلورانس>، مفاهیمیاند که برای القای آنها، میلیونها کلمه نگاشته شد و برای تثبیت آنها به تهیهی فیلم و خلق دها رمان مبادرت گردید، اما اکنون بیشتر به کالاهای لوکس پشت ویترین شباهت دارد تا چیزی دیگر. به دیگر سخن پرسش آن است که احمدینژاد به مدد کدامین روش توانسته است سطح شعار ملی <انرژی هستهای حق مسلم ماست> یا <انرژی هستهای به جان ما بستهای> را تا این اندازه ارتقا بخشد و آن را در ردیف شعارهای ماندگار تاریخ معاصر ایران قرار دهد. شعارهایی چون <استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی> <مرگ بر شاه> و <درود بر خمینی(ره)> که ماندگاری آنها محصول گذشت سالهایی طولانی و تقدیم جانهایی پاک و منزه است، اما طی کمتر از دوسال شعار و مطالبهای ملی حول انرژی هستهای، همانند شعارهای گفته شده نیز چنین درخشید و ماندگار شده است.
شکلگیری این فرایند را میتوان در قالبهای مختلفی مورد تحلیل و تبیین قرار داد، اما نگارنده بر آن است که ایجاد مفاهمه گسترده و ملی کنونی که ثمره آن پیروزی و تثبیت نهضت ملّی هستهای ایرانیان بوده، به دور از صدفه و اتفاق و حاصل کاربست عقلانیتی روشمند و سیاستی حکمتآمیز از سوی رئیس جمهور است که ما در این نوشتار از آن به <دیالکتیک سقراطی رئیسجمهور در تثبیت نهضت هستهای> تعبیر نمودهایم.
زمانه سقراط، اما مشابهت فراوانی با عصر جدید دارد. عصری که در آن <دموکراسی آتنی> غلبه یافت و آخر الامر <جام شوکران> را به سقراط چشانید. اما سقراط هرگز نمرد و روز به روز به حیات خویش تداوم بخشید، چه این که سقراط معلم فضیلت و حکیمی حقیقت جو بود. شهادت سقراط اگرچه علامت تغلب سیاست در دولت - شهر آتنی است اما به روشنی مؤید دوری سیاست از فضیلت و حقیقت میباشد. گفته میشود 400 هزار نفر در دولت - شهر آتن زندگی میکردند و بردگان، اسرای جنگی وکارگران فصلی نصف این جمعیت را تشکیل می دادند. اینان جماعتی بودند که مجاز به استفاده از مزایا وحقوق شهروندی نبودند.
علاوه بر نصف جمعیت یادشده، عدد خارجیان مقیم نیز به 70هزار نفر میرسید که بر تجار و محصلین مشتمل بوده و این گروهها نیز برای حضور در تعیین سرنوشت خود بایستی تحت لوای یک شهروند آتنی قرار میگرفتند. 50 هزار از 130 هزار نفر جمعیت باقی مانده، زنانی بودند که برابر قانون حق دخالت در امور سیاسی را نداشتند. جالب است بدانیم که در همان 80 هزار نفر جمعیت باقی مانده نیز، افراد زیر 18 سال از مشارکت در تعیین سرنوشت خویش محروم بودند. نهایت این که دموکراسی آتنی زمانه سقراط صرفاً یک هشتم کل جمعیت دولت شهر آتن (قریب به 40 هزار نفر) را نمایندگی میکرد.
از این رو مشارکت سیاسی، وجهی سیاسی و اشرافی پیدا کرد و به رشد نحلهای منجر گردید که در تاریخ به <سوفسطائیان> شهرهاند. چه با کمک این نحله میشد به جای صرف وقت در تعلیم و تربیت، چند و چون کسب قدرت به ماهو قدرت را فراگرفت و این خود آغازی برای جدال حقیقت و سیاست گردید.
در یک پژوهش تبارشناسانه و شجرهیابی بین <دموکراسی آتنی> و <لیبرال دموکراسی> کنونی، هم زبانی و هم داستانی های آشکاری را میتوان یافت. در دهکده جهانی <مک لوهان>، همانند بنیانهای دموکراسی در دولت شهر آتن، قریب به اتفاق ملتها، جز اهالی غرب، جزو شهروندان درجه دوم به شمار میآیند. پذیرش زبان غربیان به عنوان زبان و فرهنگ واحد جهانی جزو مسلمات به شمار آمده و تمکین به استیلای آن از الزامات مشارکت ملّتها و دولتها در اداره جهان محسوب میشود. موسسات فرامملکتی فرهنگ واحد جهانی در حوزههای حقوق، سیاست، اقتصاد، امنیت و... نمایندگان حقیقی ملتها به شمار نمیآیند و حافظ منافع الیگارشی حاکم بر دهکدهی جهانی میباشند. چه بسا مردمانی که در این دهکده کوچک، قادر به تهیه قوت لایموت خویش نیستند، با گرسنگی دست و پنجه نرم میکنند و هر روز هزاران نفر در حسرت آب و غذا، مرگ را در میان میگیرند. کارتل ها و کمپانیداران کنونی همان الیتیسم زمانهسقراطاند که اکنون در نقاب لیبرال دموکراسی، الیگارشی آتن را تجدید نمودهاند، جان حکما را در شیشه کرده و حاکمیت فضیلت را بر نمیتابند. اکنون حکمرانان لیبرال دموکراسی قادرند در صورتی که امر بین ایشان و سایرین واقع شود، حتی در منظر و مراء عمومی، همه چیز را به نفع خود وتو کنند، و جام زهر را به حکما و فضلای عالم بنوشانند.
تخصصی بودن سیاست ورزی و انسداد مرزهای مشارکت، آتنیها را بر آن میداشت تا حول سوفسطائیان گردآیند و بدین طریق فنّی را فراگیرند که به آموزش چیرگی بر حریف میپرداخت و به معلمان چنین کلاسی و روش چنین آموزشی نیز سوفیست و سوفسطاییگری اطلاق میگردید. اینان حرفهای جز آموزش جدلی نمیدانستند، لذا آموزش، قدرت و ثروت زمانه سقراط با فنون خطابه و آیین جدلی توام گردید.
از این رو هیچ مبنایی جز فایدهمندی در حوزههای سهگانه گفته شده ملموس نبود. اصالت عمل((pragmatism به جای فضیلت عمل نشست. مفید، هر آن چیزی بود که فایده داشت.
امّا فایده برای چه کسانی و چه چیزی؟ <کلّیتی> به رسمیت شناخته نمیشد تا ملاک و مناط سنجش قرار گیرد. لذا معلوم بود که افراد به دنبال تشتت باشند و به حق خویش قانع نباشند. نتیجه اینکه پریشانی در افکار و عقاید نضج گرفت و بنیانهای اخلاقی سست شد. دیگر چیزی وجود نداشت تا اعتبار و تکیهگاه قانون به شمار آید.
مشروعیتها متزلزل گردید. سقراط هرچند به نحلهای توحیدی و شریعتمدار تعلق ندارد، امّا در این میان دنبال چیزی بود که شاید فرایند استکمالی آن چیزی جز آن هم نباشد. چه اینکه او این فرایند را از طریق رجوع به فطرت و طبیعتی حقیقت گرایانه دنبال میکرد.
او علیه سخنوران سوفیست قیام کرد. با <ایپیاس>، <گرگیاس>، <پروتوگراس>، <هراکلیتوس>و همه رهبران و طایفه اصالت عمل در افتاد. طایفهای که عالم را حرکت و تصرّم محض میدانستند و هیچ امر <کلّی> را به رسمیت نمیشناختند. معیار، انسان بود. انسان نه از آن حیث که یک <کلّی> به شمار آید، بلکه هر یک از انسانها. لذا معیار ثابتی برای اثبات حقیقت وجود نداشت و حقایق متنوع و متلوّن بود.
چیزی شبیه به <ما بعد مدرنیته> و به خصوص در وضع و مقام <پست مدرنیسم> که حقیقت متکثر را نمایندگی میکند و صد البته در بین حقایق متکثر دهکده جهانی در وضعیت لیبرال دموکراسی، شأن و مقام حقیقتی بالاتر است که همراه با تقلّب و زور باشد. <الحق لمن غلبه>، حق با کسی و جریانی است که غلبه پیدا کند و تو خود نیک میدانی که همین سفسطه و حکمرانان سوفیست زمانه با این زبان بر عالم غلبه دارند. از اینرو میتوان گفت <مطلق گرایی> و <انحصار طلبی> از خصایص و کار ویژههای سوفسطائیان و خلف آن دموکراسی لیبرال است. چه این که سوفسطائیان خود را دانا به همه چیز و <عقل کل> زمانه میدانستند در حالی که سقراطیان خود را دوستدار دانایی و معرفت به شمار میآورند و مگر نه این که لیبرال دموکراسی امروز، خود را مرجع اکنون، مبداء دیروز و پایان تاریخ فردا اعلام کرده است. پس اگر چنین است پاسخ همانی است که سقراط در پی اثبات آن بوده، که همان مستولی بودن <جهل مرکب> بر سوفسطائیان است. سقراط به عنوان جستجوگر حقیقت در پی آن بود تا به آنها بفهماند که <مطلع نیستند که نمیدانند!> و مگر رفتار و گفتار فوکویاما و هانتینگتن و بوش و بلر به جز روش سقراطی شایسته دریافت پاسخی دیگر است؟!
نگاهی حتّی گذرا به کارنامه سیاه مغربیان و مؤسساتی چون شورای امنیت خود مؤید وضع و مقام منحط سیاست در دهکده جهانی است.
معلّم اخلاق، سقراط شهید امّا به دنبال حقیقتی بود که مورد اتفاق نوع بنیآدم باشد. دموکراتهای آتنی که دموکراسی آتنی دست پخت آنهاست، در مقابل مقام استدلالی - دیالکتیکی سقراط، با ارائه براهینی غیر مرتبط، مکرر از این شاخه به آن شاخه میپریدند، چون آنچه آنها میاندیشیدند، نه کشف حقیقت و ارتقای فکر و تربیت روح که <اسکات خصم> بود. آنها در اندیشه حل مسأله نبودند، بلکه <مذاکره> و <مباحثه> را همانند <جنگ افزارهای> صحنه نبرد تلقی نموده و با همینهای به مثابه یک جنگجو به صحنه <بحث> وارد میشدند.
<سقراط>، خبرسازترین فرد و حکیم زمانه بود که پایداریاش در جستجو و کشف حقایق، تمثیلی از او ساخت که به دلیل مستظهر بودن به عقل، او را قهرمان تابناک خرد نامیدهاند و به همین دلیل نفوذ خاصی در بین مردمان عصر خویش داشت.
سقراط به دنبال آن بود که آدمی خویش را بشناسد و شناخت و علم به خویش را همان تقوا و تقوا را هم علم و این علم را نیز آموزشی و آموختنی میدانست. لذا، او دموکراسی آتنی گرفتار در کمند آریستوکراسی معطوف به کار ویژههای الیگارشیک را بر نمیتابید و به فرد، فرد آتنی بشارت میداد که در صورت لیاقت و کسب فضیلت، سعه وجودیشان ظرفیت هر شأن و مقامی را پیدا خواهد کرد. از اینرو با شاگردان آتنیاش در <آگورا> ( (Agura(میدان بزرگ شهر) مینشست و بحث میکرد، به دنبال طبقه ممتازین نبود و به حرفهای تبلیغاتی که وی را مورد ریشخند، قرار میداد، هرگز توجهی نمیکرد. بینیهای سقراط از آن روی که منافذ گشادی برخوردار بود، وی را مورد طعنه طایفه سفسطهگر قرار میداد، امّا سقراط میگفت مگر نه اینکه بینی برای تنفس کشیدن است؟ پس اگر چنین است، سوراخهای گشاد بینیام راه نفس کشیدن را هموارتر میکند. رقبای سوفیست سقراط طَر-فی از این طعنهها نمیبستند. گو این که سقراط با هر کسی که حرفهایش را گوش میکرد، مینشست و حرف میزد و حرف ایشان را گوش میکرد.
به نظرم صرف نظر از اینکه مبانی رفتاری و نظام تصمیمسازی احمدینژاد بر معارف اسلامی و شیعی ابتناء یافته و عاشورا، عاشوراییان و فلسفه مهدویت، مؤلفه بنیادین تفکر رئیس جمهور است، معالوصف میتوان گفت، سقراط و دیالکتیک سقراطی، قهرمانان روشمندی احمدینژاد دربحث و مذاکره با بیگانگان میباشد. رقبای احمدینژاد برآن بودند که ریاست جمهوری به او نمیآید! اشکالی که البته، لیبرالها بر <رجایی> هم وارد مینمودند. یکی از سیاسیون که برخی اوقات حرفهایش از جادهی عقل خارج میشود، عدم شباهت احمدینژاد به روِسای جمهوری! را حتی در استودیوی خبری صدا و سیما نیز بیان کرد و کماکان نیز او و دوستانش چنین میکنند، اما رئیس جمهور به مدد <دیالکتیک سقراطی> و بیاعتنا به این سوفسطائیان در حال کار و مباحثه با مردمان در <آگوار>های ایران است.
رئیس جمهور اما اکنون با مدد از دیالکتیک سقراط پیش رفته است؛ روشی که خود سقراط آن را به< >telenchus موسوم نموده، (چیزی شبیه سؤال پیچ کردن خودمان). البته رئیس جمهور این روش سقراطی را در مواجهه با بیگانگان بیش از رقبای داخلیاش مورد استفاده قرارداده است. سقراط البته به دستانداختن و استهزاء< >ironie نیز شهره میباشد. البته بهره جستن از مثل اتصال ویژه خواران متنفذ با شیلنگهای چند اینچی، استهزای سقراطی کسانی است که مبارزه با ویژهخواری را، بیثبات سازی سرمایهگذاری در ایران نامیدهاند. وقتی به کارنامهی احمدینژاد در پیروزی نهضت ملی هستهای نگاه کنیم، کاربست این فن را بیشتر مییابیم.
نگارنده برآن است که رئیس جمهور اکنون با استمداد از آموزههای روش سقراط، مبدع <سیاست مناظرهای> است و میتوان مدعی شد از بین حکمرانان جهان، صرفاً اوست که میتوان وی را <رئیس جمهور پرسش و پاسخ> نامید.
بسیاری از مقامات عالیرتبه ایرانی و روِسای جمهور برخی مقاطع تاریخی ایران در مذاکره و مباحثه با بیگانگان در مقام متهم بازجویان نظام سلطه و کمپانیداران قرار گرفتهاند. اما این بار وضع متفاوت شده و رئیس جمهور، خود در مقام پرسش از دنیا و نیز بازجوی حکمرانان سفسطه جو منزلت یافته است.
نگارش نامه به فرعون زمان؛ جورج دبلیو بوش، گفتگوی مکتوب با ملت آمریکا و ارسال نامه به صدر اعظم آلمان و همچنین اصرار رئیس جمهور بر اجرای <سیاست مناظرهای> بین خود و رئیس جمهور آمریکا در آگوراهای جهان، مسبوق به کاربست چنین دیالکتیکی است.
سقراط و روش سقراطی، الگوی بیبدیل جدال با سوفسطاییان زمانه است. احمدینژاد اکنون خبرسازترین رئیس جمهور جهان است و همانند دیالکتیک سقراطی به طعنهها و نیشخندها بیاعتناست؛ از آن روی که حریف سفسطهجو را مستأصل ساخته تا از سر استیصال به تناقض مأخوذ از نادانی خویش اقرار نماید. سقراط نیز چنین میکردو حریف خویش را دست میانداخت، اما درآیند و روند سؤال و جوابها، به دنبال <اسکات خصم> نبود، بلکه به دنبال کشف حقیقت، ارتقاء و آموزش آتنیها بود.دیالکتیک سقراطی یا مناظره و مباحثه جدلی (dialectic) او به دنبال رشد آدمی بود. البته احمدینژاد هم قطعاً از جدال با سفسطهجویان مدرن و زمانه پست مدرن، به دنبال اسکات خصم میباشد، اما اسکات خصم در روش سقراطی ایشان مبتنی بر افشای وجود تناقض بوده و به کشف دوگانگیها در منطق و رفتار خود خصم بازگشت دارد.
اکنون دیگر سقیم بودن منطق باشگاه انحصاری انرژی اتمی بر جهان آشکار شده است. این وضوح و نورافشانی در تاریکخانه آژانس مرهون تلاش ایرانیان و رئیس جمهور ایرانی است. رئیس جمهور با طرح پرسشهای مکرر، ضمن نمایاندن کسوت سفسطه براهین حریف، درپی افشای حقیقتی بود که سالها در این باشگاه مکتوم مانده بود، حقیقتی که عدهای را بر آن میداشت تا آن چیزی که برای خویش میپسندند برای دیگران مپسندند. منطق رئیس جمهور در این خصوص اما، عمیق و قویم است، با هم بخشی از آن را مرور میکنیم:
<... به استدلالهایشان گوش بدهید. ببینید چه استدلالهای بسیار ضعیف و سخیف و ابتداییای را به کار میگیرند. میگویند ملت ایران چون نفت دارد نیازی به انرژی هستهای ندارد. حالا که شما دنبال انرژی هستهای هستید، معلوم است آن را برای کار دیگری میخواهید. پاسخ ما خیلی روشن است. میگوییم اولاً مگر تنها کشوری که نفت دارد ایران است؟ آمریکا که ده برابر ما نفت دارد. ما اگر 4 میلیون بشکه تولید میکنیم، آمریکا چند برابر ما نفت تولید میکند، او چرا به انرژی هستهای نیاز دارد و ما نیاز نداریم؟ همهتان دارید برای انرژیهای نو و زمانی که سوخت فسیلی تمام میشود برنامهریزی میکنید. دارید انرژی خورشیدی، هستهای، باد، آب و انواع انرژیها را طراحی میکنید، اما به ملت ایران که میرسد، میگویید چون شما نفت دارید. خب شما هم نفت دارید>.
وی تا اینجا مقدمات استدلالی حریف را از وجاهت انداخت. وقتی <صورت> و نیز <صغرای> صورت در منطق، سقیم گردد، اصلاً نباید دنبال نتیجه بود.
لذا وقتی مقدمه نخست احمدینژاد صورت جدلی غربیها را از اثر و خاصیت تهی معرفی کرد، مقدماتی بدیع مقابل حریف میآراید که منتج به نتیجهای غیر از خواست حریف میگردد:
<اصلاً بیاییم کاری بکنیم. ما قول میدهیم تا 50 سال نفت شما را تامین میکنیم، قیمتش را هم عادلانه حساب میکنیم، شما هم کنار بگذارید. خب اگر کنار نمیگذارید، معلوم است که ریگی به کفش شما هست. البته همه ما میدانیم که به کفش شما نه تنها یک ریگ بلکه صد ریگ هست. جالب است؛ به من میگفتند ما نمیدانیم شما چرا این قدر اصرار دارید که چرخه سوخت را حفظ کنید، حتی حاضر نیستید این را دو ماه تعطیل بکنید. معلم است که ریگی در کفشتان هست. من گفتم اتفاقاً سؤال ما هم این است که شما چرا این قدر اصرار دارید که ما این را تعطیل بکنیم؟>
احمدینژاد به این نقطه از بحث که میرسد، با استفاده از منطق دشمن، او و تمامی حیثیتش را نزد جهانیان به استهزاء میگیرد:
<حالا استدلال آخری که برای ما آوردند خیلی جالب است. میگویند بسیار خوب حق شماست، قانون به شما حق میدهد، شما منحرف نشدهاید، صلحآمیز کار میکنید و همه چیز حق شماست. اما اگر ما بخواهیم کوتاه بیاییم و شما داشته باشید، فردا کشورهای دیگر هم میخواهند داشته باشند. ما میگوییم عجب! من به آنها پاسخ دادم و گفتم، اگر حق است خب همه داشته باشند. اگر خوب است همه داشته باشند و اگر بد است، هیچ کس نداشته باشد. شما مگر صاحب دنیا هستید که نشستهاید میگویید چه کسی داشته باشد و چه کسی نداشته باشد. جالب است.
باز استدلال را ببینید. این روحیه نخوت، خودخواهی، خودپرستی و غرور چه میکند. نشستیم با آنها مذاکره میکنیم، میگوییم این ماده سه، این ماده چهار، این ماده دو و این ماده یک، گفته است تمام اعضای آژانس حق دارند از چرخه کامل سوخت بهرهمند بشوند.
بقیه هم باید کمک کنند تا آنها داشته باشند. همه موظفاند فناوری بدهند، میگوییم خب این را قبول دارید؟ میگویند بله. میگوییم برای ما هم قبول دارید؟ میگویند بله، برای شما هم قبول داریم میگوییم خب چرا میخواهید مانع بشوید؟ میگویند بله، ما قبول داریم حق شماست، اما معنایش این نیست که شما داشته باشید. گفتیم عجب! این حقی است که فقط روی کاغذ نوشته شده و فقط هم شما و نوکرهای شما میتوانند استفاده کنند. هر ملتی که مستقل شد، شما میخواهید مزاحمت کنید. این منطق امروز این قدرتهاست...