تاریخ انتشار : ۲۰ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۹:۱۴  ، 
شناسه خبر : ۷۹۷۶۱
دکتر جواد منصوری در گفت‌وگو با «وطن امروز»:

شاهد توحیدی
*از کی و چگونه مبارزات سیاسی خود را شروع کردید؟
**در سال 41، همزمان با شروع نهضت توسط امام(ره)، من و عده دیگری از دوستان، مبارزات خود را علیه رژیم پهلوی آغاز کردیم و با هدف سرنگونی رژیم به عضویت حزب ملل اسلامی درآمدیم. در سال 44 توسط ساواک دستگیر و پس از یک دوره بازداشت طولانی در کمیته مشترک و تحمل شکنجه، به شش سال زندان محکوم و به زندان قصر منتقل شدم.
*اولین بار که وارد زندان قصر شدید چه حسی داشتید؟
**در آن روزها زندان قصر چهار بند داشت. زندانیان سیاسی را معمولا در بندهای (3) و (4) می‌انداختند. افراد زیادی از جمعیت موتلفه اسلامی و نهضت آزادی و دستگیر شده‌های ایام 15 خرداد در آنجا بودند. مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها هم بودند.
*دستگیری دوم شما کی و به چه علت بود؟
**محکومیت اول من شش سال بود،‌ اما چهار سال که گذشت، آزاد شدم و دوباره به مبارزاتم ادامه دادم. این بار در مبارزات مسلحانه وارد شدم و در آبان سال 51 دوباره دستگیر و این باره به 11 سال زندان محکوم شدم. یک سال مرا در زندان کمیته مشترک نگه داشتند و بعد به زندان قصر فرستادند.
*شکنجه در زندان قصر به چه صورت بود؟
**زندان قصر اتاق خاصی به اسم اتاق شکنجه نداشت. اغلب زندانیان سیاسی را اول به کمیته مشترک می‌بردند و در آنجا توسط شکنجه‌گران حرفه‌ای و دستگاه‌های مخصوص، حسابی از آنها پذیرایی می‌شد و بعد به زندان قصر می‌آوردند.
شکنجه در زندان قصر به صورت کابل و باتوم و لگد و کتک بود. سرهنگ زمانی به تمام معنا خونخوار و در عین حال مدیری بسیار قوی بود. او در فاصله سال‌های 52 تا 55 که ریاست سیاسی زندان قصر را برعهده داشت، از هیچ آزار و شکنجه‌ای خودداری نمی‌کرد، از جمله آنکه حتی اجازه خواندن نماز صبح را هم به زندانیان سیاسی نمی‌داد و من بر سر این موضوع چند بار با او درگیر شدم.
*مجازات اعتراضتان چه بود؟
**مرا به بند عادی فرستادند که جای غیرقابل تحملی بود.
آنجا بسیار کثیف و آزاردهنده بود و اغلب زندانی‌ها قاتل و قاچاقچی بودند. فضای آنجا ابدا با روحیات من تناسب نداشت. من آنقدر درگیر مسائل مبارزاتی در داخل و خارج زندان بودم که به من می‌گفتند «آقای سیاسی».
درهر حال گفتم تعهد می‌دهم اعتراض نکنم ولی مرا به زندان سیاسی برگردانید، اما اعتنا نکردند. بالاخره آنقدر به اعتراض ادامه دادم تا مرا به زندان دیزل‌آباد کرمانشاه و سپس زندان مشهد فرستادند. این بار 5 سال از زندانم نگذشته بود که انقلاب پیروز شد و آزاد شدم.
*در زندان قصر با چه کسانی زندانی بودید؟
**مرحوم آیت‌الله طالقانی، شهید لاجوردی، شهید عراقی، مرحوم علوی، مرحوم بازرگان، بیژن جزنی، محمدجواد مجتبی‌کرمانی، آقای عسگراولادی، احمد احمد و خیلی‌ها بودند که اسامی‌شان یادم نمانده.
*شما در دوران مختلفی در زندان‌های رژیم شاه بوده‌اید. ترکیب و تاثیر گروه‌های مختلف سیاسی در دوره‌های متفاوت به چه شکل بود؟
**هر زمان مقتضیات خودش را داشت و با توجه به محدودیت فعالیت‌های سیاسی و با مواضع رژیم نسبت به گروه‌های مختلف، ‌ترکیب جریانات سیاسی چه در داخل و چه در زندان و چه بیرون از آن فرق می‌کرد. مثلاً در دهه 30 اغلب زندانی‌ها، مارکسیست بودند، چون در آن دوران غیر از فدائیان اسلام بیشترین نیروی رژیم معطوف به ریشه‌کن کردن مارکسیست‌ها می‌شود.
از ابتدای دهه 40 و قبل از 15 خرداد به تدریج افراد جبهه ملی و نهضت اسلامی و سپس به تدریج گروه‌های اسلامگرا و گروه‌های معروف به پیروان خط امام وارد زندان‌ها شدند. پس از قیام 15 خرداد این ترکیب به کلی دگرگون شد و اکثراً نیروهای مذهبی بودند که به زندان می‌افتادند. در دهه 50 هم طیف‌های مختلف نیروهای مارکسیست به زندان آمدند. تا سال 50، نیروهای اسلامی، یعنی نهضت آزادی از یک سو و جریان موتلفه و حزب ملل اسلامی از سوی دیگر اکثریت داشتند، اما از سال 50 به بعد می‌توان گروه‌های مختلف داخل زندان را به 4 گروه عمده تقسیم کرد؛ ابتدا گروه‌های مسلمان پیرو خط امام که عمدتاً شامل موتلفه و حزب ملل اسلامی می‌شدند. گروه دوم ملی‌گراها و جریانات تا حدی سکولار و قائل به جدایی دین از سیاست بودند که جبهه ملی، نهضت آزادی، حزب ملت ایران و امثالهم را در برمی‌گرفت. گروه سوم مارکسیست‌ها بودند که عمده‌ترین آنها دنباله توده‌ای‌های سابق بودند که تعدادشان چندان زیاد نبود و چریک‌های فدائی خلق که ادامه حزب توده بودند، اما مبارزه مسلحانه را از سال 46 اختیار کرده بودند.
گروه چهارم که جریان نسبتاً گسترده‌ای بودند، مجاهدین خلق (منافقین) بودند که در مقاطع مختلف وضعیت‌های متفاوتی داشتند. در فاصله سال‌های 42 تا 50 تشکیلات کاملاً مخفی داشتند و به آموزش، عضوگیری و تحقیق مشغول بودند. یک مقطع از سال 50 تا 54، مقطعی هم از سال 54 و تغییر ایدئولوژیک تا دوران انقلاب است. البته بعد از انقلاب هم 3 دوره شامل می‌شود: از پیروزی انقلاب تا سال 60، از سال 60 تا 63 و از 63 تا سرنگونی صدا در سال 82.
*از آنجا که جناب‌عالی به دلیل ورود جدی به مبارزات مسلحانه و آشنایی نزدیک با گروهک مجاهدین خلق و دیگر گروه‌ها و نیز تحقیق و پژوهش‌های تاریخی گسترده در تاریخ انقلاب، از اطلاعات موثق و موسعی برخوردارید، لذا قصد داریم در این گفت‌وگو به سیر دقیق تحول و تغییرات این جریانات، بویژه گروهک مجاهدین بپردازیم، اما قبل از ورود به این بحث مفصل بد نیست خاطراتی را از نوع شکنجه‌هایی که در زندان کمیته و زندانهای دیگر بر زندانیان تحمیل می‌شد، بیان کنید.
**یادم هست یک بار در زندان کمیته، نیمه شب مرا برای بازجویی و شکنجه از سلولم بیرون کشیدند، سپس مرا به تخت بستند و چنان شلاق زدند که بی‌هوش شدم. یادم هست می‌خواستند درباره آقای عزت‌شاهی از من اطلاعات بگیرند. ایشان به گمانم 27 ماه در زندان انفرادی بود که در میان زندانیان سیاسی یک رکورد است! در هر حال برای چند لحظه مرا به حال خود رها کردند و من شنیدم که یکی از بازجوها گفت اگر بیشتر شلاق بزنید می‌میرد، به همین دلیل مرا رها کردند و دو سرباز کشان‌کشان مرا بردند و داخل سلول انداختند. در داخل سلول با بدن مجروح و خون‌آلود در سلول خالی، کثیف و سرد امکان استراحت وجود نداشت.
تصمیم گرفتم رو به قبله دراز بکشم که اگر مردم، حداقل رو به قبله باشم. هنوز چشمم گرم نشده بود که حس کردم دستی شانه‌ام را فشرد و گفت: «جواد! بلند شو نماز بخوان!» چشمم را باز کردم کسی را ندیدم. حیرت‌زده مانده بودم که چه کنم. نمی‌دانستم چه وقت است. به زحمت بلند شدم و خود را به در سلول رساندم و محکم به در زدم.
سربازی آمد. گفتم می‌خواهم نماز بخوانم. گفت الان 3 نیمه شب است و من اجازه ندارم تا ساعت 8 صبح در سلول را باز کنم. وقتی دید اصرار می‌کنم، گفت: پس تا مسئولم بیدار نشده زود برو وضو بگیر و برگرد. رفتم وضو گرفتم و شروع کردم به خواندن نماز. مدتی نماز خواندم و ناگهان از بلندگوی مسجدی در آن نزدیکی صدای اذان صبح آمد.
فردا صبح وقتی حسینی، شکنجه‌گر مخوف مرا دید، گفت: «اینکه هنوز زنده است!» و دوباره شکنجه را شروع کردند.
بعد از شکنجه مرا در سلول در کنار جوان 17 ساله‌ای که اهل یزد بود، انداختند. او را به قدری شکنجه کرده بودند که گوشت و استخوان پاهایش دیده می‌شد. گمانم زیر شکنجه شهید شد. او را که دیدم رنج و درد خودم را از یاد بردم.
دوران عجیبی بود. آنها چنان شلاق می‌زدند که پای انسان ورم می‌کرد. بعد او را روی همان ورم‌ها وادار می‌کردند بدود تا بتوانند دوباره شلاق بزنند. شیوه شکنجه کردنشان به گونه‌ای بود که تا سر حد مرگ شلاق می‌زدند و شکنجه می‌کردند، اما مراقب بودند که زندانی حتی‌الامکان نمیرد تا بتوانند با شکنجه‌های بیشتر از او اطلاعات بیرون بکشند. گاهی می‌شد که بعضی 2 سال پشت سر هم شکنجه می‌شدند. گاهی می‌دیدم که فردی در حال شکنجه آیات قرآن را زیر لب تلاوت می‌کرد. شکنجه کردن آنها زمان خاصی نداشت و از صبح تا شب این کار را انجام می‌دادند.
*برگردیم به موضع سازمان مجاهدین (منافقین). در سال 50 عده زیادی از گروه دستگیر شدند. ورود آنها به زندان چه پیامدهایی داشت؟
**در سال 50 که تقریباً 90 درصد اعضای سازمان به زندان افتادند وضعیت زندان‌ها، بویژه در میان مجموعه جریانات اسلامی تغییر کرد و ترکیب نیروهای جریان مذهبی را به هم زد. علاوه بر این، مجاهدین خلق(منافقین) به مارکسیست‌ها نزدیک شدند و با شناخت التقاطی که از اسلام داشتند؛ شیوه‌های جدید مبارزه با رژیم و بحث‌های دیگری را مطرح کردند که شرایط جدیدی را به وجود آورد.
*مجاهدین خلق (منافقین) چه رفتاری داشتند؟
**آنها به تدریج شروع کردند به نفی بسیاری از ارزش‌ها و اعتقادات مسلمان‌ها و تعصب به خرج دادن درباره اعتقادات خودشان و هر چه بیشتر به مارکسیست‌ها و به افکار آنها نزدیک شدند، کار را به جایی رساندند که طرفداران آنها حق نداشتند کتاب‌های شهید مطهری، شریعتی، علامه طباطبایی و سیدقطب و امثال اینها را بخوانند. استدلالشان هم این بود که این نویسندگان با کمونیسم مخالفند و کسی که آنها را می‌خواند اعتقادات ضدکمونیستی پیدا می‌کند و هر کس هم که ضدکمونیسم باشد ضرورتا طرفدار سرمایه‌داری است! شاید کسی باور نکند سازمانی که ادعای مبارز بودن و مسلمان بودن دارد و آزادی اندیشه و بیان را تبلیغ می‌کند و ادعا می‌کند که رژیم شاه را به دلیل خفقان و سانسوری که حاکم کرده؛ قبول ندارد و با آمریکا دشمن است چون افکار ضددینی را ترویج می‌کند،‌ دیگران را از خواندن چنین آثاری برحذر بدارد و اگر کسی چنین کرد او را طرد کند و به او تهمت بزند. مجاهدین خلق (منافقین) در دروغ گفتن و تهمت زدن و غیبت کردن هیچ حد و مرزی را برای خود قائل نبودند. آنها به راحتی به دیگران برچسب می‌زدند که این بی‌سواد است، آن مرتجع است، آن یکی با ساواک همکاری می‌کند، این یکی بریده. چیزی که برایشان معنا و مفهوم نداشت ملاحظات اخلاقی بود.
*در میان رویدادهای سال 50، مساله ادغام گروه حزب‌الله با مجاهدین خلق (منافقین) هم مطرح بود. دلیل این رویکرد چه بود و شما چه واکنشی نشان دادید؟
**در اردیبهشت سال 50، یکی از اعضای حزب‌الله به نام سعید فاتح، هنگامی که پس از طی یک دوره چریکی از فلسطین و لبنان برمی‌گشت دستگیر شد و با اعتراف او احمد احمد هم دستگیر شد. البته ایشان در بازجویی و زیر شکنجه هیچ موضوعی را لو ندارد و تشکیلات حزب‌الله سالم باقی ماند،‌اما دستگیری ایشان موجب شد که مسائل امنیتی را بیشتر رعایت کنیم. در شهریور 50که تعداد زیادی از اعضای مجاهدین خلق (منافقین) دستگیر شدند، یکی از اعضای مشترک میان سازمان و حزب‌الله به نام مصطفی جوان خوشدل، به ما مراجعه کرد و پیشنهاد همکاری داد. شورای مرکزی حزب‌الله این پیشنهاد را پذیرفت و امکانات لازم را در اختیار آنها قرار داد. تعدادی از نشریات آنها را تکثیر کرد، عده‌ای از اعضای آنها را فراری داد و در خانه‌های تیمی حزب‌الله مستقر کرد و پول و وسیله نقلیه را در اختیار آنها قرار داد. زمانی که فکر ادغام حزب‌الله و سازمان مجاهدین مطرح شد من که از قبل درباره افکار آنان مطالعات زیادی داشتم و با چند تن از اعضای سازمان به شکل مستقیم و یا غیرمستقیم آشنا بودم و می‌دانستم که ایدئولوژی سازمان بشدت تحت تاثیر مارکسیسم و التقاطی است و در ضمن می‌دانستم که تحت فشار ساواک که سخت روی سازمان مجاهدین حساس است، امکان کشف و دستگیری حزب‌الله وجود دارد، مخالفت خود را اعلام کردم، ولی مورد قبول شورای مرکزی حزب‌الله قرار نگرفت لذا در پاییز 1350 از حزب‌الله بیرون رفتم و حاضر نشدم پس از ادغام حزب‌الله و سازمان مجاهدین خلق (منافقین) با آنها همکاری کنم.
*با وجود کاستی‌هایی که در اعتقادات و شیوه‌های رفتاری سازمان مجاهدین برشمردید، چگونه است که چه قبل و چه بعد از انقلاب توانستند جوانان زیادی را عضوگیری کنند.
**قبل از انقلاب نفرت مردم نسبت به رژیم شاه تا آن حد بود که هر کسی علیه رژیم مبارزه می‌کرد به سرعت محبوب مردم می‌شد، بویژه اگر تظاهر به مسلمانی هم می‌کرد و اصطلاحات و شعارهای اسلامی و قرآنی را به کار می‌برد. هنگامی هم که عده‌ای از آنان به دست رژیم کشته می‌شدن به سرعت مورد توجه قرار می‌گرفتند. سازمان مجاهدین خلق (منافقین) با تکیه بر تجربیات سازماندهی و به کارگیری آنها و استفاده از تجربه ضربه سال 50 و تجربه‌های کشورهای دیگر و طرح شعار و اهداف اسلامی برای پر کردن خلأ موجود در جامعه و نیز استفاده از مهارت‌های تبلیغاتی و جنگ روانی» سیاسی علیه رژیم شاه و جذب مردم توانست از فروپاشی کامل خودداری کند. جوانان هم که متاسفانه اطلاعات کمی از اسلام داشتند جذب شعارهای اسلامی سازمان شدند. سازمان با مهارت تمام از روحیه احساساتی جوانان استفاده می‌کرد و آنها را تحت آموزش قرار می‌دادند تا فرمانبردار مطلق آنان باشد. اغلب کادرها و اعضای مهم سازمان بعد از پیروزی انقلاب، افرادی بودند که به خاطر دادن یک شعار با شرکت در تظاهرات یا پخش اعلامیه و امثال آن برای مدت کوتاهی زندانی شده بودند.
*اشاره کردید به اینکه گروهک مجاهدین مقید به هیچ محدودیت اخلاقی نبودند. مثال‌هایی را بیان کنید.
**زدن برچسب‌هایی چون ساواکی، بریده، مرتجع، خرده بورژوا، بی‌سواد، زیرهشتی، مساله‌دار و امثال اینها که بین آنها بشدت رایج بود.
*با این توصیفات وضعیت نیروهای مذهبی در زندان به چه شکل درآمد؟
**از سال 52 سازمان مجاهدین، یک طرف بودند و بقیه یک طرف و روز به روز هم این فاصله بیشتر شد تا زمانی که مجاهدین خلق ماهیت خود را کاملا آشکار کردند و تحت رهبری چهره‌های شاخص‌شان یعنی تقی شهرام و بهمن بازرگان رسما گفتند که مارکسیست هستند. البته تقی شهرام در فاصله سال‌های 50 تا 53 به طور ضمنی این مساله را مطرح می‌کرد، ولی در سال 54 رسما اعلام کرد. تقی شهرام در زندان به مسعود رجوی می‌گوید که من مارکسیست هستم و رجوی به او می‌گوید تا سال 54 این قضیه را علنی نکن.
*چرا؟
**دلیل سال 54 را نمی‌دانم، ولی به تعویق انداختن اعلام تغییر ایدئولوژیک به خاطر آن بود که داشتند عضوگیری می‌کردند و از سویی هم امکانات مالی و حمایتی خود را از روحانیت و بازاری‌ها می‌گرفتند و وقتی اعلام می‌کردند که مارکسیست هستیم همه این کمک‌ها قطع شد. تقی شهرام در سال 52 از زندان سازی همراه با افسر نگهبان فرار کرد که این هم مبهم بود، چون ساواک پی قضیه را نگرفت و او تا زمان انقلاب که دستگیر شد آزاد بود در حالی که بقیه را سریع دستگیر می‌کردند یا می‌کشتند. اینطور به نظر می‌رسد که او از طرف ساواک ماموریت داشت مجاهدین خلق را متلاشی کند که کرد. نکته تاسف‌بار این است که مجاهدین خلق (منافقین) در زندان هرگز حاضر نبودند اشتباهات خود را بپذیرند و نسبت به توده‌ای‌ها و چریک‌های فدائی تعصب خاصی داشتند. یادم هست که در سال 50 بیش از 20 ساعت با محمود عطا بحث کردم و او درباره بسیاری از مسائل پذیرفت که اشتباه کرده، اما حاضر نشد به دیگر اعضا این را بگوید. مجاهدین خلق (منافقین) در زندان کار آموزشی را خیلی جدی دنبال می‌کردند و چون اصطلاحات جدیدی را به کار می‌بردند حرف‌هایشان برای جوان‌های جالب بود. جوان‌ها خیلی سریع جذب جریانات جدید می‌شوند و بعد هم با تمام وجود برای آن جریان کار می‌کنند. اینها کوچک‌ترین انعطافی نسبت به مخالفان خود نداشتند و حتی جواب مخالفان را هم نمی‌دادند. گاهی می‌شد که من به یک جوان سازمانی سلام می‌کردم، ولی او چون دستور سازمانی داشت جواب سلام من را نمی‌داد، وقتی هم که با کسی مخالفت پیدا می‌کردند، آنقدر به او تهمت می‌زدند تا منزوی شود. اعضای سازمان هم از ترس اینکه منزوی نشوند لب از هرگونه اعتراضی می‌بستند. ما افراد زیادی را می‌شناختیم که با سازمان مخالف بودند اما جرأت نداشتند مخالفت خود را ابراز کنند و می‌گفتند اگر مخالفت کنیم همان بلایی سر ما می‌آید که سر شما آوردند.
*یعنی چه بلایی؟
**برچسب‌های گوناگون زدن و افراد را بایکوت و منزوی کردن.
*ظاهرا چند بار به شما سوءقصد کردند.
**بله، یک بار در زندان قصد داشتند مرا بکشند و بعد هم بعد از انقلاب که سه بار قصد داشتند مرا ترور کنند که موفق نشدند. محمد حیاتی یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) به یکی از دوستان مشترک ما می‌گوید: «منصوری آدم خوبی است، ولی باید او را کشت چون مرتجع است».
*اصطلاح منافقین به جای مجاهدین، خیلی زود در جامعه جا افتاد. به نظر شما علتش چیست؟
**چون اینها واقعا منافق بودند. آیات قرآن را می‌خواندند و براساس مقاصد خودشان تفسیر و تحریف می‌کردند. در مورد وقایع تاریخی هم دست به تحریفشان بسیار عالی بود. هیچ ضدیتی با آمریکا نداشتند و فقط شعارش را می‌دادند و ما دیدیم که بعد از سال 59 چه ارتباط تنگاتنگی با آمریکا پیدا کردند و با پشتیبانی آن، عملیات سال 50 را اداره کردند. بعد هم که با کمک جاسوسان آمریکایی از ایران فرار کردند و از آن به بعد هم با کمک‌های مستقیم و غیرمستقیم آمریکا به فعالیت ادامه دادند. من حتی معتقدم که قضیه تقی شهرام هم کار آمریکایی‌هاست و مارکسیست افراطی شدن او هم نمی‌تواند غیر از این باشد. از آن سو هم موضوع محمدرضا سعادتی که در لحظه دستگیری داشت چندین پرونده اداره دوم ارتش را به وابسته شوروی می‌داد. احتمال می‌دهم که او از سال 48 جاسوس شوروی بوده باشد. این مساله‌ای بود که اگر سران سازمان تا سال 50 نمی‌دانستند، قطعا بعد از سال 50 می‌دانستند، چون او در سال 48 به مسکو رفت و در آنجا دوره جاسوسی دید.
*رابطه سازمان قبل از سال 54 چگونه بود؟
**اکثرشان به من احترام می‌گذاشتند، چون سابقه مبارزات و مقاومت مرا می‌دانستند حتی چپی‌ها هم به من احترام می‌گذاشتند. از سال 52 کم‌کم متوجه شدند که من انحراف فکری‌شان را فهمیده‌ام ولی باز تحمل می‌کردند،‌ اما از سال 54 به بعد که دیدند قاطعانه در برابرشان ایستاده‌ام به شدت علیه من دست به کار شدند.
*اشاره کردید که در سال 57 ماهیت سازمان مجاهدین خلق (منافقین) برای همه روشن شده بود. پس چرا کسی علیه آنها موضع‌گیری قاطع نمی‌کرد؟
**در سال 57 حتی کسانی هم که ماهیت آنها را به درستی شناخته بودند، می‌گفتند صلاح نیست با آنها درگیر شویم و بهتر است این دوره را با احتیاط و آرامش طی کنیم، اما من و شهید لاجوردی و شهید کچویی و عده‌ای دیگر معتقد بودیم که اینها منافقند و با خارج ارتباط دارند و باید سریعا با اینها برخورد شود وگرنه بعدا گرفتاری‌هایی درست می‌کنند که کردند. من حتی یک بار به شهید بهشتی گفتم اگر امروز بشنوم که رجوی دستور داده پرورشگاهی را با 300 کودک آتش بزنند، تعجب نمی‌کنم، چون او برای رسیدن به قدرت هر کاری می‌کند. بنابراین باید از این جریان احساس خطر کنیم و گول حرف‌ها و شعارهایشان را نخوریم.
*پس از انتخاب به عنوان یکی از اعضای شورای مرکزی حزب جمهوری، آیا درباره منافقین بحث‌هایی مطرح شد؟
**بله، یکی دو بار مطرح شد و جالب اینجاست که شهید آیت درباره خطرناک بودن آنها با شور و علاقه عجیبی حرف می‌زد و برای من جالب بود که این شناخت از کجا برای او حاصل شده، چون من سال‌ها در زندان با منافقین زندگی کرده بودم و آنها را عمیقا می‌شناختم، اما شهید دکتر آیت که با آنها زندگی نکرده بود، اما او آدم بسیار باسوادی بود و فکر می‌کنم با خواندن نشریات و کتاب‌های آنها به این درک رسیده بود. شهید بهشتی هم به تدریج متقاعد شد که این گروه خطرناک است و باید کاری کرد بنابراین از اواسط سال 58 که من فرمانده سپاه بودم، شروع کردیم به تصرف مراکزی که منافقین در اختیار گرفته بودند و شهید بهشتی هم به عمق خیانت آنها پی برد. ما در شورای فرماندهی سپاه و کمیته مرکزی انقلاب به این نتیجه رسیدیم که آنها را خلع سلاح کنیم که بسیار مقاومت کردند و حتی به آیت‌الله طالقانی متوسل شدند و ایشان هم تقریبا دخالتی نکردند.
بعد که ما سعادتی را دستگیر کردیم و مساله جاسوسی او مطرح شد همه متوجه شدند که خطر بسیار جدی است.
بویژه وقتی مساله شهادت آیت‌الله مطهری پیش آمد، اکثریت قریب به اتفاق به این نتیجه رسیدند که این ترور ما مجاهدین (منافقین) است. آنها از همان ابتدا نسبت به شهید مطهری کینه داشتند و ایشان را بزرگ‌ترین نظریه‌پرداز ارتجاع می‌نامیدند. آنها همان‌طور که اشاره کردم در زندان خواندن کتاب‌های شهید مطهری را ممنوع کرده بودند. از این زمان بود که ما به شکلی جدی با منافقین درگیری شدیم و مراکز و ساختمان‌های و سلاح‌هایشان را گرفتیم.