بابک مهدیزاده
چندى است که سران جبهه مشارکت ساعت ها را به دیدار با سران نظام و احزاب مختلف کشور مى گذرانند تا به بحث و تبادل نظر در خصوص مسایل مهم مملکتى بپردازند؛ از هاشمى رفسنجانى تا سید محمد خاتمى، از آیت الله صافى گلپایگانى تا آیت الله موسوى اردبیلى و از سازمان مجاهدین انقلاب تا هیات موتلفه، افراد و احزابى بودند که جبهه مشارکت جلسات مختلفى را با آنها برگزار کرد. افرادى که در دو ویژگى تشابه زیادى دارند؛ اول آنکه در راس قدرت هستند یا زمانى بودند و دوم چهره اى مذهبى دارند. و این درحالى است که تقریباً در اکثر مصاحبه ها و جلسات پرسش و پاسخ با سران مشارکت دو سئوال انتقادى جزء لاینفک سئوالات مطرح شده است؛ انتقاد از نداشتن پایگاه اجتماعى جبهه مشارکت و رابطه قهرآلود این حزب با نیروهاى سکولار (سکولاریسم نه به معناى بى خدایى آنگونه که بعضى ها القا مى کنند بلکه به معناى دنیوى و به روز کردن دین و دولت و استقلال نسبى آنها از همدیگر) مانند دانشجویان که زمانى جزء جبهه دوم خرداد بودند. اما کمتر پیش آمده که پاسخ دهندگان جبهه مشارکت این نقدها را بپذیرند.
بیایید از ابتدا شروع کنیم. از جایى که هرگاه سئوالى انتقادى از اصلاح طلبان مى شود در خصوص عملکرد گذشته، با این پاسخ یا پاسخ هایى از این دست روبه رو مى شویم که «ما انتقادات را مى پذیریم اما انتقادات علمى را و انتقاد شما را نیز وارد نمى دانیم» یا «دوستان ما در جبهه اصلاحات کم لطفى کردند» و یا «جناح مقابل کارشکنى کرد» و کلاً پاسخ هایى مشابه موارد فوق الذکر. به عنوان یک خبرنگار، پس از انتخابات سوم تیرماه شاید بالغ بر ده ها مصاحبه با سران اصلاح طلب داشتم؛ از سازمان مجاهدین انقلاب تا مجمع روحانیون مبارز. اما همواره نقدهایم مورد قبول مصاحبه شوندگان واقع نمى شد. به عبارتى پاسخ دهندگان به نقدها قصور و ضعفى در کارشان نمى دیدند _ اگرچه خود نقدهایى را مطرح مى کردند در رابطه با عملکردشان- اما اگر اینگونه است پس چرا اصلاحات به این حال و روز درآمد و از دل دولتى اصلاح طلب دولتى اینچنینى سربرآورد. این از این. حال به نقد مهمى که این روزها همواره پیشاروى اصلاح طلبان مطرح مى شود بپردازیم.
نقد مهم تر همانا نداشتن پایگاه اجتماعى است. یک ماهى قبل از انتخابات ریاست جمهورى بود که در جلسه اى مطبوعاتى از جناب تاج زاده پرسیدم: «جبهه مشارکت نه پایگاه اجتماعى دارد و نه کاندیدایش شعارهاى اقتصادى که درد مردم است مى دهد. پس چه امیدى است به کسب آراى مردم؟» فارغ از پاسخ آقاى تاج زاده این سئوال همچنان در رسانه ها و نشست هاى سیاسى مطرح است. سئوالى که تاکنون نه تنها جواب قانع کننده اى به آن داده نشده است بلکه شواهد نشان از آن دارد که تمایل احزاب اصلاح طلب به جذب در هرم قدرت بسیار بیشتر از جذب نیروهاى اجتماعى است؛ آن هم در روزهایى که نشنیدن توصیه عباس عبدى مبنى بر «خروج از حاکمیت»، «اخراج از حاکمیت» را در پى داشت.
ابتدایى ترین راه ارتباط با مردم انتشار نشریه است (توجه داشته باشید منظور از نشریه یک رسانه چند صدهزار تیراژى است نه یک خبرنامه داخلى چند هزارتیراژى یا یک سایت مادام الفیلتر). وقتى از سران اصلاح طلب پیشرو در این خصوص انتقاد مى شود هرچند انتقاد را مى پذیرند اما با توجیهى از کنارش به سادگى مى گذرند: «ما به عنوان حزب بیانیه هایمان را منتشر کرده ایم و حرف هایمان را هم زده ایم.» (محمدرضا خاتمى، روزنامه شرق، دوشنبه 21 فروردین 85) یا «اصلاح طلبان بعد از انتخابات سکوت نکردند. [...] مواضع سازمان مجاهدین انقلاب اسلامى و بیانیه هاى این سازمان در مورد مسایل مهم کشور مواضع خیلى صریح آنها بود.» (محسن آرمین، سایت روز، 21 اسفند 84) انگار فعال بودن یک حزب پرمدعا و تاثیرگذار با انتشار چند بیانیه و یک خبرنامه داخلى سنجیده مى شود. آیا مى شود با چنین فعالیت هاى شجاعانه اى ! به پایگاهى اجتماعى دست یافت؟ اما حقیقت آن است که احزاب در کشور ما بیش از آنکه چشم در آرا و حمایت هاى مردمى داشته باشند دل به کرم و خوش رفتارى حاکمیت بسته اند. پایگاه اجتماعى از نظرگاه آنان چیزى جز آراى چند سال به چند سال توده مردم نیست که مى شود به آن شکل داد با هجمه اى از تبلیغات موثر و بعضاً عوامفریبانه، آن هم در کشورى مانند ایران که معترضان به نحوه برگزارى انتخابات کم نیستند. پس چه بهتر که اگر نیم نگاهى به دستان پرمهر مردم داریم، هوش و حواسمان را هم جلب عطوفت و مهربانى قدرت کنیم.
چنین دیدگاهى است که مى گوید: «در مورد تجمع مردمى و حضور در خیابان ها هم صریحاً مى گویم که ما با این کار مخالف بودیم و هنوز هم مخالف هستیم.» ( محمدرضا خاتمى، همان) با این اوصاف پایگاه اجتماعى چه به درد احزاب مى خورد وقتى که فقط به چشم ماشین راى دهى به آن نگریسته مى شود، در عوض باید دم کسانى را دید که در شراکت در قدرت مى توانند نقشى ایفا کنند. بدین جهت است که آنها لقب «اصلاح طلبان حکومتى» مى گیرند و چون تصورى یگانه از پایگاه اجتماعى دارند تحصن شان نه حمایت دوست را پشت سر دارد و نه دشمن را؛ دشمن به لعن و نفرین برمى خیزد و دوست هم بزرگترین محبتش سکوت و نگاهى طعنه آمیز است. با این اوصاف پایگاه اجتماعى چه به درد احزاب ما مى خورد؟ احزابى که تصورشان از اعتصاب آرام، انقلاب است و از حامیان مردمى همان ماشین راى جمع کنى. مگر نه اینکه در دموکرات ترین کشورها هم مردم وقتى مجلس و دولت را بى توجه به خواسته هایشان مى بینند از طریق احزاب اپوزیسیون به اعتصاب و اعتراض برمى خیزند تا خواسته شان را به کرسى بنشانند. اعتصابى که نه در پى دگرگونى قدرت است و نه آشوب طلب مى کند. حتى در قانون اساسى کشور ما هم تجمعات اعتراض آمیز پیش بینى شده است و به رسمیت شناخته شده است اما ظاهراً از دید برخى، اصلاح طلبى همان چانه زنى است و وارد شدن در ساختار قدرت به هر شکلى اصلى ترین وظیفه حزبى.
حال به بحث دوم برسیم. وقتى در مصاحبه اى از آقاى محسن آرمین پرسیدم: «چرا اصلاح طلبان پیشرو بعد از انتخابات ریاست جمهورى بیش از آنکه به نیروهاى سکولار که در این 8سال جزیى از جبهه اصلاحات بودند و هزینه ها دادند نزدیک شود به طرفداران هاشمى نزدیک شده است» در پاسخ، مرزبندى هاى سیاسى و ایدئولوژیک را به میان آورد. مرزبندى هایى که ناشى از نوع تعریف این جریان ها از رابطه نظام و راى مردم و رابطه سیاست و دیانت بود. اگرچه مصطفى معین کاندیداى اصلاح طلبان پیشرو در تبلیغات انتخاباتى اش وقتى در رشت با سئوالى درخصوص انتخاب بین مصالح نظام و مصالح مردم مواجه شد بى هیچ مکثى جواب داد که مصالح مردم را بر مصالح نظام ترجیح مى دهد اما سران اصلاح طلب بارها و صراحتاً از انتخاب مصالح نظام سخن گفتند و در عمل هم اینگونه کردند. مانند آقاى خاتمى، رئیس جمهور اصلاح طلب ایران که همواره از ترجیح مصالح نظام سخن مى گفت. از همین جنس بود که آقاى هاشمى رفسنجانى _ اگرچه جزء اصلاح طلبان محسوب نمى شود _ بعد از انتخابات به یک اعتراض کوچک بسنده کرد و آقاى کروبى هم دنباله نامه هایش را نگرفت.
این شاید اساسى ترین مرزبندى سیاسى اصلاح طلبان حکومتى با اصلاح طلبان غیرحکومتى باشد و به همین دلیل است که جبهه مشارکت ترجیح مى دهد با هیات موتلفه دیدار کند اما حتى دیدار با دفتر تحکیم وحدت را هم جزء برنامه هایش نمى گنجاند و یا مهدى کروبى در زمان انتخابات چند عضو طیف شیراز تحکیم را مسئولان ستادش مى کند. علاوه براین، دلیل دیگر جدایى، اختلاف ایدئولوژیک بر سر تعریف جمع سیاست و دیانت است. اصلاح طلبان دوم خردادى سیاستشان را عین دیانتشان مى دانند و اما اصلاح طلبان سکولار صحبت از جدایى نسبى و نه کامل حوزه هاى دینى و دولتى مى کنند. اختلافى که منجر به طرد اکبر گنجى توسط دوستان سابقش مى شود و موجب عدم تحقق جبهه دموکراسى خواهى با حضور تمام گروه هاى اصلاح طلب از سازمان مجاهدین انقلاب تا دفتر تحکیم وحدت و طیف چپ ملى _ مذهبى ها و روشنفکران عرفى مى گردد.
بعد از انتخابات نهمین دوره ریاست جمهورى، صف بندى هاى سیاسى و عقیدتى هم در هم شکسته شدند و اکنون رقابت در بین سه گروه است؛ عمل گراهاى اصولگرا، میانه روهاى مذهبى و رادیکال هاى سکولار. اولى جناح حاکم است و دومى نیروهایى گسترده و غیرمتحد که متشکل از راست هاى سنتى است تا چپ هاى مذهبى مدرن و سومى روشنفکران سکولارى که هیچ گاه سهمى از قدرت نداشتند. از خاکستر نزاع هاى اصلاح طلبى و محافظه کارى، بذر اختلافات ایدئولوژیک جوانه زده است. یکى در راس هرم قدرت است و صحبت از برترى اسلامیت بر جمهوریت مى کند و دیگرى هر دو را به یکسان مى خواهد و برابر، و آن یکى هم جمهوریت را بر مشروطیت ترجیح مى دهد. هر سه گروه به موازات یکدیگر در حرکت اند. شاید یکى آزادانه هرچه مى خواهد مى کند اما آن یکى هم محکم تر از گذشته گام هاى لرزانش را برمى دارد. اصلاح طلبان پیشرو اما در این میان مانده اند؛ از یک رو با قدرتى روبه رو مى شوند که سعى در حذفشان دارد هرچند که همچنان دل به ورود به قدرت بسته اند و از یک سو هم با جامعه اى روبه رویند که تفاوت ها دارد با جامعه اول انقلاب که خود خالقش بودند.
جبهه مشارکت و احزاب همانند آن نه بى مردم به قدرت مى رسند و نه بى قدرت معناى حزب پیدا مى کنند. حزب هدفش کسب قدرت است و وسیله اش حمایت مردم. کسب قدرت حمایت مردم را مى خواهد همانگونه که حمایت مردم عملکرد مطلوب در قدرت و خارج از آن را نیاز دارد. مردم هم که عوض شده اند و اکثریت آرا با نسل سوم است. نسل جوانى که اکثریتشان در دانشگاه ها هستند. با این اوصاف آیا فقط دیدار با چهره هاى شاخص نظام و احزاب راست گرا و مذهبى مى تواند ضامن حمایت مردم و در نهایت کسب قدرت باشد؟