تاریخ انتشار : ۱۸ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۲:۵۶  ، 
شناسه خبر : ۸۱۲۲۶
مسوولیت مغرب زمین درباره

احسان نراقی: در این فرصت می‌خواهم با کمی تفصیل به دو پرسش در حد امکان پاسخ بگویم. اولین آن مربوط است به نسل‌کشی آلمان هیتلری که در مورد یهودیان عملی کرد و واقعه دوم مربوط به صدمات و خشونت‌هایی است که دولت اسرائیل بر سر فلسطینی‌ها آورده و می‌آورد.
همانگونه که پیش از این یادآور شدم، من که نخستین بار به اروپا آمدم حدود شصت سال پیش بود یعنی در سال 1947 برای ادامه تحصیل به ژنو آمدم و از آنجا که من قبل از سفر به اروپا با زبان فرانسه آشنایی داشتم از همان تاریخ به آسانی با محیط دانشگاهی ژنو آشنا شدم. پدرم با سوابقی که با شادروان جمالزاده از دوره مشروطیت داشتند مرا به او سپرد و آن مرد محترم از لحظه ورود من به ژنو در مراقبت از وضع تحصیلی و در آشنا کردن من با محیط اجتماعی و علمی سوئیس از هیچ لطف و توجهی فروگذار نکرد. ضمن اینکه او مرد زنده دل و اهل معاشرت بود و همواره آماده دیدار و پذیرایی از دوستانش به خصوص از هموطنان بود.
در آن زمان که هنوز خاطرات جنگ برای مردم سوئیس کاملاً زنده بود و ما به خوبی می‌توانستیم اثرات وقایع گوناگون جنگ را از نزدیک لمس کنیم، ضمن آنکه در دانشگاه با کسانی روبرو بودیم که یا خودشان یا کسانشان وقایع زمان جنگ را به خوبی به خاطر داشتند و از آنجا که سوئیس کشور بی‌طرفی در جنگ جهانی بود طبیعتاً محل مناسبی برای مصدومین جنگ هم بود و چون اقوام یهودی از مصدومین درجه اول این جنگ بودند هم نشینان ما بیشتر از اینگونه اشخاص تشکیل می‌شد، یعنی آشنایان ما بیشتر کسانی بودند که در طول مدت جنگ به صور مختلف توانسته بودند از آسیب‌ها خود را نجات داده و خارج از محیط جنگ به زندگی خود ادامه دهند. من از سال اول دانشگاه کسانی هم کلاسم بودند که کلیه افراد خانواده خود را از دست داده بودند و در پناه سیستم تعاونی سوئیسی از نوجوانی تک و تنها در سایه لطف و مرحمت خانواده‌های سوئیسی در شهر و روستا رشد کرده و بالاخره به دانشگاه راه یافته بودند. مثلاً یکی از دوستان من جوان یهودی لهستان تباری بود که شانزده نفر از کسانش از قبیل پدر، مادر، خواهر، برادر، عمو، دایی و خاله خود را در بازداشتگاه‌های کشورهای مختلفی که زیر یوغ ارتش آلمان بودند از دست داده‌ بود و به همین جهت اغلب در معاشرت با ملل مختلف در 21 سالگی می‌توانست به انواع زبان‌ها تکلم کند. من مدت شش ماه با این جوان هم خانه بودم و از شنیدن خاطرات وحشتناک او همیشه متعجب بودم که چگونه این جوان توانسته است با این همه مشکلات جانفرسا جان به سلامت در ببرد و جالب اینکه تا چه میزان این گذشته سهمناک او را بردبار و متحمل بار آورده بود. مثلاً از آنجا که کمک هزینه‌ای که او از یک سازمان بین‌المللی دریافت می‌کرد از بورس تحصیلی من کمتر بود (شاید به اندازه نصف آن بود) من سعی می‌کردم اضافه بر بودجه مشترک خریدهایی را از مواد مصرفی غذایی تهیه کنم. یک بار این جوان با تشدد به من گفت آنچه را که تو از جیب خودت اضافه بر این زندگی مشترک ما خرج می‌کنی به جای خود، من هم از لطف تو متشکرم، ولی تو باید بدانی این کمک‌های تو جای نظم و ترتیبی را که تو به عنوان هم خانه و هم‌سفره من باید رعایت کنی نمی‌گیرد (من اعتراف می‌کنم آدم زیاد منظمی نبودم)، سعی کن در همه امور با نظم و انضباط باشی، در آن صورت من بیشتر از لطف تو متشکر خواهم بود تا از سخاوت‌های مادی تو. می‌گفت فراموش نکن که سخاوتمندی واقعی از جیب خرج کردن نیست از خود مایه رفتن است. این درس بزرگ را من به خوبی از او فرا گرفتم. یادش بخیر باد.
از سوی دیگر همچنان که می‌دانید، هیتلر قبل از اعلان جنگ به فرانسه و انگلیس، در توطئه‌ای مشترک با روسیه شوروی، لهستان را در سال 1939 ضمیمه خاک خودش کرده بود و یهودیان را در مرحله نهایی که قتل عام آنها بود به آنجا منتقل می‌کرد. علت عمده این تصمیم هیتلر به این علت بود که نمی‌خواست دنیا به خصوص مردم آلمان از جنایات او یعنی یهودی کشی‌اش مطلع شوند ولی همین مخفی‌کاری هیتلر باعث شد که وقتی از سال 1945 به بعد جنایات هیتلر که از راه اطاق گاز و کوره‌های آدم‌کشی عمل می‌کرد برای ملت آلمان‌ شناخته شد تنفر عظیمی این جریان در نزد ملت آلمان برانگیخت. یک استاد دانشگاه در اشتوتگارت که مرد 65 ساله‌ای بود برای من تعریف می‌کرد که آگاهی ملت آلمان از این فجایع باعث شد که نسل جوان در سال‌های بعد از جنگ دچار نفرت نسبت به هیتلر شوند. در حالیکه او می‌گفت نسل پدر و مادرش همچنان در حال ستایش هیتلر بودند و این اختلاف‌نظر میان دو نسل یک برش عاطفی بی‌سابقه‌ای در میان خانواده‌های آلمانی به وجود آورد و آنها را نسبت به هم کاملاً بیگانه کرد.
فلسفه ضدیت با یهود
می‌دانید در اجتماعات مسیحی یک دشمنی نسبت به یهود وجود دارد. متعصبین مذهبی معتقدند عیسی مسیح را یک جمع یهودی به رومی‌ها که او را آشوبگر می‌نامیدند معرفی کرد و آنها او را به قتل رساندند. این دشمنی تاریخی در میان ملت آلمان وجود داشت، هیتلر آنچنان که در کتاب «نبرد من» خود می‌گوید، این مساله را با ابعاد وسیعی در دوران حاضر بیان کرد. مثلاً او می‌گفت که علت شکست آلمان در جنگ بین‌الملل اول نتیجه تحریکات یهودیان بود که مانند میکروب در جامعه ما وجود دارند و ما برای آسایش و راحتی و پیشرفت باید سعی کنیم یک وحدت منحصراً با ملت آریایی خود برقرار کنیم چون یهودیان مانع این وحدت هستند زیرا نگاهشان به خارج است و ما باید نسل یهودیان را نه فقط در آلمان بلکه در سراسر اروپا از میان برداریم.
اولاً این توضیح را بدهم تکه نژادها را هیتلر بر حسب یک الگوی هرم گونه‌ای طبقه‌بندی کرده بود. بدین شرح که در نوک هرم نژاد آلمان به عنوان نژاد آریایی خالص و برتر وجود داشت و کمی پایین‌تر نژاد انگلوساکسون. پس از آن ایتالیایی‌ها و اسپانیایی‌ها و فرانسوی‌ها بودند. سپس اسلاوها و کولی‌ها و پایین‌تر از همه یهودیان قرار داشتند و اما درباره از بین بردن آنها در سراسر اروپا، طبق آماری که این کشورها در پایان جنگ اعلام کردند، میزان تلفات یهودیان به این قرار بوده است: %90 یهودیان کشورهای بالتیک را هیتلر از میان برداشته سپس %85 یهودیان لهستان را، %82 یهودیان چکسلواکی، %80 یهودیان یوگسلاوی و سپس اتریش و یونان در زمان جنگ معدوم شدند.
بازداشتگاه‌های آدمکشی
در این باره کتب و خاطرات زیادی منتشر شده است. من از یکی از کتاب‌هایی که خوانده‌ام و خوب به خاطر دارم به شما توضیح می‌دهم و آن کتاب اعترافات بازداشتگاه آشوویتس در لهستان است. این شخص در مقدمه کتاب خود چنین گفته است: «من یکی از 11 نفری از محکومین به اعدام هستم که دادگاه نورنبرگ درباره من حکم صادر کرده و قرار است تا یک یا دو ماه دیگر پس از اتمام کتابم طبق رأی دادگاه به دار آویخته شوم». در مقدمه کتاب باید گفته شود که فیلسوف آلمانی برای دادگاه نورنبرگ این مزیت را قائل شده است جنایات همدستان هیتلر را به خوبی منعکس کرده است. لذا تاریخ همه گناهان را به پای ملت آلمان نخواهد نوشت. معنی دیگر این دادگاه این است که برای آدمیان به اثبات رسانده شد که جنگ در هر صورت به خودی خود جنایت است.
در این ده ماهی که دادگاه ادامه داشت، خیلی از حقوقدانان و جامعه‌شناسان و روزنامه‌نگاران تقاضای دیدار و مصاحبه با متهمین را از رئیس دادگاه داشتند ولی رئیس دادگاه این اجازه را منحصراً به یک استاد روانپزشک داد و او توانست با فرد فرد متهمین مصاحبه به عمل آورد. این شخص می‌گوید من مدت چهار سال مسوولیت این بازداشتگاه را به عهده داشتم و آنچه انجام دادم به دستور مستقیم هیملر رئیس پلیس مخفی بود. روانپزشک از این شخص سوال می‌کند شما اغلب صحبت از راه‌ حل نهایی می‌کنید منظورتان از این جمله چیست. پاسخ داد: ما حق نداشتیم کلمه اعدام را به کار ببریم چون فرماندهان نمی‌خواستند افراد متوجه سرنوشت خودشان گردند، به این جهت وظیفه من این بود که نگذارم محکومین به اعدام تا آخرین لحظه از سرنوشت خود مطلع شوند. به همین علت به جای کلمه اعدام ما از «راه حل نهایی» صحبت می‌کردیم. روانپزشک از او سوال می‌کند طریق عمل شما چه بود؟ او در پاسخ می‌گوید: طریق عمل این بود که وقتی زندانیان را برای اعدام در نظر می‌گرفتیم مردها را برای حمام گرفتن در محل اقامتشان از زنها و فرزندانشان جدا می‌کردیم و چون مدتها به آنها امکان حمام گرفتن را نداده بودیم، این قربانیان وقتی اسم حمام را می‌شنیدند با اشتیاق به طرف سالن‌های حمام می‌شتافتند و هر کدام زیر یک دوش قرار می‌گرفتند. وقتی ما دوش‌ها را باز می‌کردیم ابتدا از دوش گازی خارج می‌شد و آن بیچاره‌ها تصور می‌کردند این بخار آب گرم است ولی لحظه‌ای نمی‌گذشت که گاز کار خود را می‌کرد، ابتدا کودکان که به مسومیت گرفتار می‌شدند در مقابل مادرانشان نقش بر زمین می‌شدند سپس خود آنها از پا درمی‌آمدند. وظیفه ما این بود که گیسوان زنان را از ته بچینیم و آنرا به کارگاه‌های مخصوص بفرستیم، اگر دندان مصنوعی هم داشتند به خصوص اگر طلا در دندان‌ها به کار رفته بود، دندان‌ها را از دهان مردگان در می‌آوردیم. سپس جنازه‌های آنها را برای سوزاندن به تنورهای مخصوص منتقل می‌کردیم. روانپزشک می‌پرسد ملاک انتخاب برای بردن افراد به اتاق گاز چه بوده است؟ پاسخ می‌دهد:‌ سوای سوابق سویی که از لحاظ سیاسی اگر می‌داشته‌اند، ملاک انتخاب وضع بدنی افراد بود یعنی اشخاصی که از قدرت بدنی کافی برخوردار بودند در وهله اول آنها را برای کارهای اجباری در صنایع جنگی موقتاً زنده نگاه می‌داشتیم ولی افرادی که ضعیف یا فرتوت یا کودک و نوجوان به نظر می‌رسیدند آنها را روانه اتاق گاز می‌کردیم. آیشمن که مسوولیت کشتار یهودیان را در سراسر جبهه‌ها به عهده داشت در اواخر جنگ گزارشی را برای هیملر ریاست پلیس ویژه تهیه کرده بود و به من گفت در آشویتس دو میلیون و نیم نفر به وسیله گاز کشته شده‌اند و علاوه بر آن تقریباً پانصد هزار نفر هم از بیماری و کم‌غذایی از بین رفته‌اند. سوال:‌ به غیر از آشویتس چند بازداشتگاه دیگر در لهستان سراغ دارید؟ پاسخ:‌حدود 8 یا 9 بازداشتگاه را می‌شناسم که البته همه آنها به وسعت آشویتس نبودند. در آشویتس روزانه 1800 نفر را به اتاق‌های گاز می‌فرستادند. در خاتمه باید درباره کشتار یهودیان گفت از سال 1943 تمام آرشیوهای موجود در ممالک اروپایی نشان می‌دهد که متفقین و آمریکایی‌ها از جزییات این کشتارها خبر داشتند و با قدرتی که از نظر نیروی هوایی به دست آورده بودند به آسانی می‌توانستند قطارهای راه‌آهن که این فلک‌زده‌ها را به بازداشتگاه‌های مرگ منتقل می‌کردند بمباران نمایند به قسمی که در نتیجه پلیس آلمان کنترل قطار و زندانیان را از دست می‌داد ولی هرگز متعرض این قطارها نشدند چون از آنجا که زندانیان می‌دانستند مقصد آنها اگر مرگ حتمی نباشد نامعلوم است لذا آنها می‌توانستند از هر بی‌نظمی‌ برای نجات جان خود استفاده کنند. ولی تا حدودی مسوولیت اصلی متوجه واتیکان است که با گزارش‌هایی که کلیساها و کشیش‌های وابسته به او از سراسر اروپا می‌دادند یقیناً بزرگان واتیکان از این فجایع مطلع بودند ولی جز در موارد خصوصی که کشیش‌ها اقدام کرده‌اند خود واتیکان اشاره‌ای به این جنایات نکرده است. غیر از این موارد دلایل زیادی در دست است که پایتخت‌هایی از قبیل لندن و واشنگتن که آلمانها به آنها دسترسی نداشتند از این جنایات باخبر بودند ولی تا آخر جنگ اشاره‌ای به جنایات هیتلر نکردند. نتیجه آنکه اگر در جنگ با هیتلر پیروز شدند ولی این سکوت و در نتیجه وجدان معذب آنها بعد از جنگ به خوبی آشکار شد. به خصوص که دادگاه نورنبرگ تمام این جنایات را به مدت ده ماه در سال 1946 برای جهانیان به نمایش گذاشت. به نظر من همین عذاب وجدان بود که عامل اصلی ایجاد اسرائیل شد. حق‌السکوتی بود که متفقین فاتح به بازماندگان یهودیان دادند.
ایجاد دولت اسرائیل
بدون شک زمینه اصلی ایجاد اسرائیل نتیجه جنبش صهیونیسم است که اساس آنرا تئودور هرتزل روزنامه‌نویس مجار که در اواخر قرن 19 در پاریس زندگی می‌کرد گذاشته است. او در تاریخ 1896 متأثر از حملاتی که در روسیه و دیگر کشورهای اروپای شرقی مرتباً به محلات و مجتمع‌های یهودی‌نشین قدیمی رخ داده، سعی می‌کند نشان دهد که قوم یهود با تعصبی که نسبت به دین یهود و زبان عبری از خود نشان می‌دهد نخواهد توانست هرگز در جامعه مسیحی اروپایی مستحیل گردد. اعتقاد نخستین مسیحیان به این که قوم یهود باعث قتل عیسی مسیح شدند چون استخوانی در گلوی مسیحیان مانده است و قرن‌های گذشته به خوبی ثابت کرده است که قوم یهود نمی‌تواند در مسیحیت جذب شود. این فکر نویسنده مجاری هرتزل به خوبی در میان یهودیان اروپایی رشد کرد به خصوص که در همان ایام یک افسر فرانسوی به نام دریفوس (یهودی مذهب) به خطا متهم به جاسوسی به نفع آلمان شد. نویسنده معروف امیل زولا با اعتقاد به اینکه این اتهام نادرست است به دفاع از دریفوس برخاست. شخصیت‌هایی چون ژورس و کلمانسو به دفاع از او قد علم کردند و سال‌ها این مساله جامعه فرانسه را به دو قسمت تقسیم کرد: طرفداران دریفوس که بیشتر دموکرات‌منش و عدالتخواه به حساب می‌آمدند و مخالفین او که مردمان متعصب و محافظه‌کاری بودند. این مشاجره بیش از سی سال ادامه داشت تا بالاخره بیگناهی دریفوس ثابت شد و این جریان به حیثیت و اعتبار معنوی یهودیان افزود و صهیونیسم از آن بهره گرفت.
اولین کنگره صهیونیسم به ابتکار هرتزل در سال 1897 در شهر بال تشکیل شد. نتیجه این کنگره تشویق و تقویت مهاجرت یهودیان به سمت فلسطین شد. در آن زمان فلسطین جزیی از امپراتوری عثمانی بود و اقلیت ناچیزی که تعدادشان از دوازده هزار نفر تجاوز نمی‌کرد از یهودیان در فلسطین زندگی می‌کردند. در نتیجه سیل مهاجرین یهودی که روز به روز رو به افزایش بود در سال 1909 شهر تل‌آویو را ایجاد کردند و در سال 1917 یعنی اواخر جنگ بین‌الملل اول بلفور نخست‌وزیر محافظه‌کار انگلستان اعلامیه‌ای صادر کرد و توصیه کرد که در فلسطین یک کانون یهود بوجود آید در حالی که در همان زمان به علت رقابت انگلستان با امپراتوری عثمانی دولت انگلیس قبایل عرب را خیلی تشویق به ایجاد یک دولت مستقل عرب می‌کرد. در سال 1920 انگلستان از جامعه ملل اجازه گرفت که فلسطین را تحت‌الحمایه خود قرار دهد. در حقیقت دولت انگلیس هم جریان مهاجرت یهودیان را تقویت می‌کرد و هم یهودیان ثروتمند را در خریدن اراضی وسیع در فلسطین تشویق می‌کرد. موفقیت اقتصادی یهودیان و همچنین ایجاد یک ارتش خصوصی یهودی با تأیید انگلستان سبب رقابت و حسادت اعراب شد که عواقب آنرا به خوبی در سالهای بعد دیدیم.
درباره صهیونیسم مورخ معروف اسرائیلی به نام بونی موریس اینگونه تعریف می‌کند: صهیونیسم همیشه دو چهره‌ دارد، یکی با چهره اخلاقی که آماده مذاکره و اهل مسالمت است و دومی خودخواه و ریاکار و سلطه‌جو است. متأسفانه باید گفت روز بروز چهره دوم قوی‌تر شده است و همین چهره خصمانه صهیونیسم از سالهای قبل از جنگ جهانی دوم بنای فشار را در فلسطین گذاشت و تعداد زیادی از ساکنان این کشور را وادار به مهاجرت کرد. از سال 1935درگیری‌ها آغاز شد تا اینکه ضدیت هیتلر با یهودیان بالا گرفت و در دوران جنگ جهانی دوم یهودیان به صورت نخستین قربانیان این جنگ جلوه کردند. در نتیجه جنایات هیتلر در مورد یهودیان موجب مظلومیت آنها شد و این مظلومیت عامل عمده ایجاد دولت اسرائیل در فلسطین گردید. سازمان ملل متحد در نوامبر سال 1947 تقسیم سرزمین فلسطین را میان اسرائیل و اعراب (فلسطینیان) به تصویب رساند یعنی این قطعنامه را با اکثریت دو ثلث آرا تصویب کرد یکی دولت اسرائیل با حق استفاده از %54 و دیگری فلسطین با حق استفاده از %46 از اراضی فلسطین و سومی بیت‌المقدس و نواحی اطراف این شهر که قرار بود سازمان ملل آنرا اداره کند. ولی در نتیجه حملات مختلف اسرائیل به سرزمین‌های فلسطینیان مرتباً اراضی اعراب به تسلط اسرائیل درآمد به طوری که در حال حاضر سهم فلسطینیان به عوض %46 که در ابتدا به وسیله سازمان ملل تصویب شده بود به %22 تنزل پیدا کرده است. مثلاً در نهم آوریل سال 1948 یک گروه از تندروهای اسرائیلی به ده دیریاسین در حومه بیت‌المقدس حمله کردند و بیش از 100 نفر را به قتل رساندند و این حملات و کشتارها به کرات تکرار شد و در نتیجه آن مهاجرت صدها هزار نفر از فلسطینیان شد که از سرزمین خود رانده شدند.
یکی از خطاهایی که دولت اسرائیل با همراهی انگلستان و فرانسه انجام داد این بود که در 26 ژوئیه 1956 بعد از اینکه جمال عبدالناصر رهبر مصر اقدام به ملی کردن کانال سوئز کرد انگلستان و فرانسه که از سهم‌داران عمده کمپانی سوئز بودند تصمیم به حمله نظامی به مصر گرفتند و اسرائیل هم متأسفانه در این عمل تجاوزکارانه شرکت کرد و برای توجیه عمل خود مدعی شد که جمال عبدالناصر قصد حمله نظامی به اسرائیل را داشته است، در صورتی که آرشیو وزارت امور خارجه انگلستان که اخیراً باز شده است نشان می‌دهد که در آن زمان جمال عبدالناصر محرمانه به اسرائیل پیشنهاد انعقاد قرارداد صلح را داده بود. باید اضافه کنم این مشارکت اسرائیل با انگلستان و فرانسه یعنی دو کشوری که هنوز دست از مطامع و تجاوزات امپریالیستی خود برنداشته بودند لطمه شدیدی به حیثیت جهانی اسرائیل زد و به دنیا ثابت کرد که این کشور هیچ احساس همدردی با کشورهای جهان سوم ندارد و در حقیقت به گفته خیلی از مفسران تبدیل به پایگاهی علنی از غرب به خصوص آمریکا در دل خاورمیانه شد و همین امر اسرائیل و فلسطین را در دو قطب مقابل هم قرار داد.
به دلایلی که گفتیم، اسرائیل طی نیم قرن گذشته هیچ‌گاه نخواست در درگیری با مردم فلسطین راه انصاف و عدالت را در پیش گیرد و منحصراً از یک طرف به اتکای سوابق دینی ملت اسرائیل که به تورات و اسطوره برمی‌گردد برای خود حق و حقوقی را در نظر دارد که با هیچ منطق و ملاک امروزی قابل قبول نیست و از طرف دیگر موضع بی‌رحمانه دول بزرگ و صهیونیسم جهانی عملاً به حمایت بی‌دریغ اسرائیل پرداخت. گو اینکه تحولی در دو دهه اخیر در اثر مقاومت دلیرانه مردم فلسطین در جهان به نفع فلسطینیان به وقوع پیوسته است. نمونه این تحول را می‌توان در تلاش شبانه‌روزی کلینتون برای مذاکرات سه جانبه دید که در روزهای پایانی ریاست جمهوری‌اش دنبال کرد که نتوانست به نتیجه برساند و هنوز سه مشکل اساسی از 1948 تاکنون باقی است:
1) بازگشت پناهندگان فلسطینی به سرزمین خود که سازمان‌ ملل متحد تعداد آنها را به چهار میلیون تخمین‌ زده است که در حقیقت رانده‌شدگان دولت اسرائیل هستند؛ 2) سرنوشت بیت‌المقدس و 3) استقرار حاکمیت دولت فلسطین. امید می‌رود که با مقاومت ملت فلسطین به خصوص با موفقیت جنبش حماس که در نتیجۀ از جان گذشتگی مردان و زنان این جنبش در انتخابات اخیر بوقوع پیوست پایان شب سیه برای ملت رنجدیده‌ فلسطین سپید شود به شرط آنکه بی‌اعتنایی وقیحانه اسرائیل همه مصوبات و قطعنامه‌های سازمان ملل را بلا اجرا نگذارد و با هلیکوپتر از فراز آسمان بر سر مردم فلسطین با مسلسل به درخواست‌های آنان پاسخ نگوید و صادقانه صدای عدالت‌خواهی این مردم را بپذیرد.
معهذا چون در این گفتار از دو مقوله یکی هولوکاست و دیگری سرنوشت فلسطین در ارتباط با اسرائیل سخن گفته‌ایم، بی‌مناسب نمی‌دانم به گفته پرمغز ادوارد سعید متفکر مبارز فلسطینی بحث را به پایان ببریم. او می‌گوید: «اینکه بعضی از طرفداران ما از روی خامی و ساده‌لوحی می‌گویند هولوکاست را صهیونیست‌ها جعل کرده‌اند ادعای باطلی است که مطلقاً به ما کمک نمی‌کند زیرا این واقعه از نظر تاریخ جهان مساله انکارناپذیری است به خصوص که پذیرفتن واقعیت هولوکاست و جنون کشتار بی‌رحمانه و ظالمانه یهودیان به وسیله هیتلر به ما یعنی ملت فلسطین فرصتی می‌دهد تا بتوانیم حقانیت سرنوشت خودمان را به خوبی به دنیا ثابت کنیم یعنی پذیرفتن این واقعیت به ما این مشروعیت را می‌دهد تا بتوانیم یک رابطه‌ا‌ی میان هولوکاست و بی‌عدالتی‌هایی که صهیونیست‌ها در حق ملت فلسطین امروزی روا می‌دارند برقرار کنیم.»
پاریس 18 فروردین 1385