تاریخ انتشار : ۲۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۹:۱۰  ، 
شناسه خبر : ۸۱۴۳۲

رضا خجسته رحیمى: 28 سال گذشته در ایران، 28 سال تاریخ «خودى و غیرخودى» است، تاریخى که برخلاف سخن معمول، در پیوند با مجاهدین انقلاب نیز نیست. گاهى ردپاى آن را در کانون نویسندگان ایران جست وجو باید کرد و گاهى نیز در حزب توده. یک بار سراغ مجاهدین انقلاب را در این داستان باید گرفت و بار دیگر سراغ حزب جمهورى اسلامى را. گویى هر گروه و دسته اى در ایران، در هر زمان آبى بر این آسیاب ریخته است تا چرخ سیاست بر چنین مدارى بچرخد. آب این آسیاب که از کارخانه ایدئولوژى سازى در کاخ کرملین سرچشمه مى گرفت اگرچه به اردوگاه چپ گرایان توده اى در ایران سرازیر مى شد اما آنچنان گوارا و سیراب کننده بود که عطش دیگر سیاست ورزان ایرانى را نیز هراز چندى فرو بنشاند. در سال هاى پیش و پس از انقلاب و در دوران شکوفایى مارکسیسم، آنهایى که در مقابله با کمونیسم وطنى تعجیل مى کردند، خود نیز از روح سرگردان این اندیشه کامى مى گرفتند و بدین ترتیب ققنوس «خودى و غیرخودى» این اصل انسان ساز در ایدئولوژى مارکسیسم _ لنینیسم، از جنازه کمونیسم سربلند کرد تا چرخ ایدئولوژى در نگاه سیاستمداران ایرانى روان تر بچرخد. «خودى و غیرخودى» رکن رکین مبارزه بود و اصل اساسى در نگاه مبارزانى که سقف سیاست و حکومت را نه بر ستون «تخصص» که بر ستون «تعهد» استوار مى دیدند. آن گاهى که «تعهد» بر صندلى «تخصص» نشست، آیا بى احتجاجى به «خودى و غیرخودى»، معیارى براى سنجش تعهد باقى مى ماند؟ پایان تخصص گرایى، پایان تکیه بر دانش بود و تعهدگرایى اما از آنجا که از تعهد به ایدئولوژى برتر سخن مى گفت، نسبتى با ارزش داشت. بدین ترتیب داستان «خودى و غیرخودى»، داستان سیاستمدارانى است که ارزش را جایگزین دانش کردند. این داستان را مرور باید کرد؛ داستان «ارزش و دانش» را.
نمى توان از «خودى و غیرخودى» سخن گفت و از جلال آل احمد یادى نکرد. مردى که با نگارش «در خدمت و خیانت روشنفکران»، ارزش را جایگزین دانش کرد و روشنفکران را براى اولین بار در دو دسته خادم و خائن رویاروى همدیگر قرار داد. «غرب زدگى» پشتوانه «خیانت روشنفکران» بود و مخالفت با «غرب زدگى»، معیار و ارزشى براى تمییز دادن روشنفکران خادم. آل احمد اما در برابر «غرب زدگى» هیچ گاه از «شرق زدگى» سخن نگفت تا بدین ترتیب در اردوگاه چپ باقى بماند و نشان دهد که مدار این «خودى و غیرخودى» بر مدار چپ است که مى چرخد. آل احمد تنها روشنفکرى بود که تا سال هایى پس از انقلاب ایران نیز تاثیرگذار باقى ماند و کمتر مخالفى را به خود دید. باب انقلاب ایران هم بر همان پاشنه اى چرخید که آل احمد انتظار داشت، مقابله با غرب زدگى و روشنفکران خیانتکار. تسخیر سفارت آمریکا و انقلاب فرهنگى دو تصویر از چنین رویایى بودند. یک بار نیز که جلال آل احمد به دیدار بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران رفته بود و «غرب زدگى» خود را در اتاق امام دید، از ایشان به شوخى پرسید که شما را با این مهملات چه کار است و امام هم از علاقه خود به آن کتاب سخن گفت. جلال آل احمد دین خود به روحانیت را نیز ادا کرده بود و از این روى سرنوشتى متفاوت از شریعتى در مقابله با غرب زدگى داشت. جلال گفته بود که «روحانیت سدى است در مقابل تبعیت بى چون و چراى حکومت ها از غرب و از استعمارش» و این سند کافى بود تا حساب او از شریعتى جدا بماند. رساله آل احمد، «در خدمت و خیانت روشنفکران»، مانیفست مقابله با روشنفکرى بود، مانیفستى که انقلابیون ایرانى آن را در سال هاى پیش و پس از انقلاب بر بالین خود نهاده بودند.
مخالفت با استعمار اولین اصلى بود که نیروهاى سیاسى در ایران را در روزهاى پس از انقلاب، بیش از هر زمانى به تبیین چارچوب «خودى و غیرخودى» فراخواند. داستان تسخیر سفارت آمریکا و پروژه انقلاب فرهنگى نیز بر همین اساس عرصه اى براى جدایى و تمایز نیروهاى خودى از غیرخودى بود. تسخیر سفارت آمریکا به دست دانشجویان مسلمان پیرو خط امام و جریان چپ در جمهورى اسلامى میسر شد. اما داستان انقلاب فرهنگى نیز در حزب جمهورى نوشته و به دست دانشجویان وفادار به آنها هدایت شد تا سیاستمداران این حزب نیز از سوار شدن بر این قطار ایدئولوژیک و تقسیم بندى خودى و غیرخودى بر مبناى ارزش هاى انقلابى و ضدانقلابى، بازنمانده باشند. اگر در داستان تسخیر سفارت آمریکا، نهضت آزادى و جبهه ملى به اردوگاه غیرخودى ها فرستاده شدند، انقلاب فرهنگى نیز چپ هاى غیراسلام گرا را _ اعم از مذهبى و غیرمذهبى _ به اردوگاه غیرخودى ها فرستاد.تاکید بر اولویت «تعهد بر تخصص» گام دوم براى عقب نشاندن نیروهاى غیرخودى و تمایز آنها از انقلابیون بود. تعهد بر صندلى تخصص نشست و مطابق رسم معمول در کشور همسایه که نمایندگان حزب طراز نوین را مستحق نشستن در مصادر دولتى و حکومتى مى دانست، متعهدین به ایدئولوژى انقلاب نسبت به متخصصان در اولویت انتخاب براى حکومتدارى قرار گرفتند. گویى آنچنان که لنین گفته بود، در جامعه سوسیالیستى ایده آل، اصلى ترین و خطیرترین وظایف دولت از عهده یک آشپز هم بر مى آمد. بازرگان تاکید داشت که «دولت موقت براى تزکیه نیامده است» اما تقدیر بر آن بود که «تزکیه» تعطیل نشود، اگرچه سرنوشت دولت موقت او به تعطیلى بینجامد. داستان تصفیه ها بر مدار «تعهد و نه تخصص» آنقدر بالا گرفت که آیت الله مکارم شیرازى در مخالفت با طرح شوراى انقلاب براى پاکسازى ها، بیانیه اى نوشت و گلایه کرد که «پس بگویید در این مملکت آدم نیست» مکارم شیرازى بر این اعتقاد بود که «با این وضع که ما پیش گرفته ایم، عملاً ثابت مى کنیم که این مملکت آدم براى اداره کردن دستگاه هایش ندارد و چون چنین است محکوم به فنا هستیم و باید بمیریم و یا تنها راه براى زنده ماندن بازگشت به زیر چتر بیگانگان است.»در منازعه تخصص و تعهد نگاه ها روانه درسگفتارهاى على شریعتى نیز شد و حتى برخى نتیجه گرفتند که در کنار هر متخصص یک متعهد باید گذاشت و در این بازار پر رقابت، ابراهیم یزدى به درستى تاکید کرد که «این افراد با این دیدگاه ها در دام مارکسیست ها افتاده اند که جامعه ایده آلشان جامعه بى تخصص است». رجایى اولین نخست وزیر ایران نیز سنگ بناى دولت خود را بر ستون تعهد بنا کرد. اگرچه مخالفان تعهدمدارى در اقلیت مطلق بودند اما تعریف نسبى و خودمدارانه از «تعهد» آغازى بر انتقادها بود. آیت الله اشراقى به دولت گفت که او باید «بى سوادها را از دور خودش کنار بگذارد و رفاقت بازى را کنار بگذارد و به صرف اینکه زندان شاه خیلى خوب است، حتماً هم باید حالا وزیر باشد، نادرست است. زیرا زندان را براى خدا رفته و وزارت را هم براى خدا کنار بگذارد.» پاکسازى ها اما بر مبناى «خودى و غیرخودى» و «تعهد و عدم تعهد» آنچنان بالا گرفت که امام خمینى فرمان هشت ماده اى خود را در آذرماه 61 صادر کرد: «اشخاص مفید و موثر با اشکالات واهى کنار گذاشته نشوند.» با این حال و به رغم فرمان هشت ماده اى امام، چرخ پاکسازى ها همچنان مى چرخید و آیین نامه هسته هاى گزینش در پاییز 63 به تصویب شوراى عالى قضایى رسید. مشکلات آنقدر زیاد شد که عباس شیبانى نیز طى نطقى در مجلس لب به اعتراض گشود: «شما مى گویید افرادى را که مى خواهیم کنار بگذاریم چنان رفتار مى کنند که شما هیچ مدرکى از آنها ندارید بعد از پیروزى انقلاب. بعد از مدتى که گذشته است امام تمام کسانى را که جرم و جنایت نداشتند عفو کردند. شما به هیچ وجه من الوجوه حق ندارید یک نفر از اینها را بیرون کنید. اگر خلافى کردند، اگر خلاف جمهورى اسلامى عمل کردند، قانون داریم، طبق آن عمل بکنیم.» او همچنین مى گفت که اعضاى شوراى گزینش را مدیرکل انتخاب مى کند و در حقیقت این مدیرکل است که هرآنکه را بخواهد از اداره تحت امرش بیرون مى کند. انتقادهاى او اما واقعیت هاى دیگرى را نیز آشکار مى ساخت: «مى دانید اینهایى که تصمیم مى گیرند چه کسانى هستند؟ جوان زیر 25 سال که اصلاً از زن و بچه خبر ندارد و نمى تواند تصمیم گیرى بکند و قضاوت عجولانه دارد.»
اما در بازى خودى و غیرخودى و این قطبى اندیشى ایدئولوژیک، دانشجویان پیرو خط امام و حزب جمهورى تنها نبودند. گروه ها و سازمان هاى چپگرا همگى دستى بر این آتش داشتند. کانون نویسندگان ایران در دوقطبى کردن سیاست و مرزبندى براساس خودى و غیرخودى، 5 عضو فعال خود را نیز به اخراج از کانون محکوم کرد. در یک بعدازظهر زمستانى (11دى ماه 58) 137 نویسنده و شاعر ایرانى که عضو کانون نویسندگان ایران بودند، گردهم آمدند تا براى اخراج پنج عضو فعال و قدیمى خود تصمیم گیرى کنند. محمود اعتمادزاده (به آذین)، سیاوش کسرایى، هوشنگ ابتهاج، فریدون تنکابنى و محمدتقى برومند (ب. کیوان) 5 عضو کانون نویسندگان بودند که تقدیر آنها اخراج از کانون نویسندگان بود. به آذین اگرچه 20 سال پیشتر «دفاع از آزادى بى حدوحصر» را به وساطت آل احمد در مرامنامه کانون نویسندگان گنجانده بود تا مبادا که نیروى سومى ها و روشنفکران مستقل طى مصالحه اى با حکومت پهلوى، کانون نویسندگان را بدون حضور نویسندگان توده اى برپا کنند اما او اکنون بر این اعتقاد بود که در مرحله تکاملى انقلاب دموکراتیک ضدامپریالیستى، قهر انقلابى بر آزادى بى حدوحصر تقدم دارد. اینچنین بود که او و دوستان توده اى اش به اتهام رابطه با حکومت و مخالفت با همان آزادى بى حدوحصر، غیرخودى قلمداد و از کانون نویسندگان اخراج شدند. جالب اما آنجا بود که اخراج آنها به نام آزادى و در دفاع از آزادى صورت مى گرفت. کانون نویسندگان اما نه مخالف با تسخیر سفارت آمریکا بود و نه مخالف با انقلاب فرهنگى. آن چنان که با وقوع انقلاب فرهنگى نیز مجله کانون نویسندگان مقالاتى را در حمایت از این اقدام منتشر کرد: «اگر مسئله انقلاب فرهنگى بود که کسى حرفى نداشت. ما خودمون از همون روزهاى بعد از انقلاب، دائم مى خواستیم تصفیه کنیم... گفتیم که استادهایى رو که به نوعى وابسته به رژیم سابق بودن تصفیه کنین. حتى چندتا شون رو از طریق شورا برکنار کردیم.»کانون نویسندگان در رکاب دیگر انقلابیون، مدافع حذف دروس بورژوازى از کتاب هاى دانشگاهى بود و معتقد بود که کتاب هاى مهندسى در خدمت صنعت مونتاژ هستند و یارى رسان به بورژوازى غربى. از نگاه آنها کتاب هاى ادبیات در دانشگاه ها نیز برآمده از متونى بودند زاییده فرهنگ فئودالى و در دانشکده هاى هنرى نیز مدهاى روز و هنر اتوکشیده برمسندى نشسته بود که هنر انقلابى و ضداستعمارى باید مى نشست.
از کانون نویسندگان که بگذریم، باید داستان حزبى را مرور کنیم که در سال هاى اخیر بحث از خودى و غیرخودى را طرح کرد:«سازمان مجاهدین انقلاب اسلامى». اعضاى بلندپایه این سازمان البته معتقدند که اگر از «خودى و غیرخودى» سخن به میان آورده اند، این تقسیم بندى را ضرورتى براى یک فعالیت حزبى مى دانسته اند و این تقسیم بندى را به عرصه احزاب کشانده اند تا پاى حکومت را از این منازعه بیرون بکشند. آنها بدین ترتیب خودى و غیرخودى سازى را لازمه یک فعالیت سیاسى مى دانند و البته در مقام حکومتدارى مدعى اند که از نظر آنها حکومت باید خود را از چنین تقسیم بندى هایى برحذر بداند. داستان نیز گویى از آنجا آغاز شد که عصر ما، ارگان چپ هاى مسلمان مستقر در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامى طى یک تقسیم بندى گروه هاى سیاسى را به دو دسته خودى و غیرخودى تقسیم کرد و در درون خودى ها از چهار گروه «راست سنتى، راست مدرن، چپ جدید و چپ» سخن گفت و تمایزهاى این چهار گروه از یکدیگر را به تصویر کشید. مدتى پس از این تقسیم بندى در حالى که برخى نیروهاى خودى اما غیرهمفکر، سازمان مجاهدین را به انشقاق در میان نیروهاى خودى و تقسیم بندى (چپ و راست) آنها متهم مى کردند، عصر ما چنین پاسخى را با منتقدان خودى اما غیرهمفکر در میان گذاشت: «عده اى به کالبدشکافى طیف هاى خودى از سوى عصر ما، انتقاد کرده و معتقد بودند که این نشریه، دشمنان و مخالفان انقلاب و نظام را به فراموشى سپرده و دوستان انقلاب را بى رحمانه مورد توجه قرار مى دهد و سبب انشقاق در نیروهاى خودى مى شود... عصر ما کراراً توضیح داده است که به خواست خدا، در حال حاضر نظام اسلامى به مرحله اى از رشد و استحکامى رسیده است که نیروهاى غیرخودى کوچک و پراکنده نقشى مهم در سیاست ها و سرنوشت انقلاب و نظام ایفا نمى کنند. امروز تنها مواضع و عملکردهاى نیروهاى خودى است که مى تواند تاثیر تعیین کننده داشته باشد.» بدین ترتیب اگرچه نویسنده «عصر ما» تاکید داشت که مخالفان قانونى در میان نیروى غیرخودى (غیرخودى ها از دو دسته مخالفان قانونى و نیروهاى متخاصم تقسیم بندى شده بودند) از حق فعالیت سیاسى برخوردارند اما این اطمینان را به گروه هاى غیرهمفکر در طیف خودى مى داد که هیچ خطرى از سوى آنها تهدیدکننده نیروهاى خودى نیست و از این بابت نباید نگرانى به دل راه داد: «نیروهاى انقلابى چنان رشد کرده اند که مخالفان نتوانند با فعالیت قانونى خود به آن آسیبى وارد کنند.» این اطمینان اما آنجا تشدید و تکمیل مى شد که عصر ما معتقد بود: «ایجاد جبهه مشترک بین یک جمع خودى با یک گروه مخالف قانونى در مقابل یک تشکیلات خودى دیگر، مردود است.» جالب اما آنجا بود که مجاهدین انقلاب مطابق با این تحلیل، در حالى راست سنتى را جریانى خودى قلمداد مى کرد که آنها با حربه نظارت استصوابى، دالان هاى قدرت را براى ورود چپ اندیشان مذهبى در جبهه خودى، تنگ کرده بودند.سیاستمداران مجاهدین انقلاب اما اگرچه معتقدند که مرزبندى میان «خودى و غیرخودى» را به عنوان ضرورتى براى یک کار حزبى مطرح کرده اند اما این مرزبندى را نه براساس نزدیکى و دورى اندیشه هاى سیاسى- اقتصادى گروه هاى سیاسى به اندیشه هاى خود که براساس دورى و نزدیکى آن گروه ها از حکومت تبیین کردند: «در این مجموعه ما طبقه بندى جدیدى از نیروهاى سیاسى موجود برحسب دورى و نزدیکى آنها با نظام و حاکمیت ارائه مى دهیم.»
سخن از مرزبندى میان خودى و غیرخودى برخلاف آنچه سیاستمداران مجاهدین انقلاب مى گویند نه در اتاق هاى حزب که در اتاق هاى ساختمان نخست وزیرى و در درون دولت به میان آمد. بهزاد نبوى وزیر مشاور و سخنگوى دولت در حالى که سه ماه از آغاز جنگ ایران و عراق نمى گذشت، اعلام کرد که دولت در بخشى از برنامه اى که به مجلس اعلام خواهد کرد، به دسته بندى نیروهاى سیاسى موجود در جامعه پرداخته و چگونگى برخورد دولت با آنها را ارزیابى کرده است. مطابق برنامه اى که بهزاد نبوى از آن سخن مى گفت، احزاب و گروه ها به چهار دسته تقسیم مى شدند که عبارت بودند از: گروه هاى پشتیبان انقلاب اسلامى، گروه هاى موافق انقلاب اسلامى، گروه هاى مخالف انقلاب اسلامى و در نهایت گروه هاى متخاصم. آنچنان که در این برنامه پیش بینى شده بود پس از طبقه بندى احزاب در یکى از این چهار گروه، دولت مى توانست چگونگى مواجهه خود با هر یک از احزاب را از پیش تعریف و تکلیف خود را نیز با همه گروه هاى سیاسى موجود در جامعه روشن کند. بدین ترتیب «خودى و غیرخودى» نه ریشه در یک تفکر حزبى که ریشه در تفکرى داشت که خود را شاقول انقلاب مى دانست. نظارت استصوابى در مجلس چهارم و پنجم ،چپ هاى اسلامى اعم از مجاهدین انقلاب و روحانیون مبارز را از نشستن بر صندلى هاى پارلمان و ورود به ساختمان مجلس دور کرد و بدین ترتیب جدایى این نیروهاى سیاسى از قدرت آغاز شد. طنز ماجرا اما آنجا بود که این بادام تلخ را نه نیروهاى غیرخودى که نیروهاى خودى در دهان چپ هاى اسلامى گذاشتند. بدین ترتیب گویى تاریخ تکرار مى شد. اگر در نظام پیش از انقلاب نیروهاى ملى، سکولار و روشنفکران مذهبى از سوى حاکمیت طرد و حذف شدند و سرانجام روحانیت که کمتر سروکارى با سیاست داشت، در جایگاه منتقد نشست، اکنون نیز، جناح چپ در جمهورى اسلامى پس از پاکسازى ها و حذف نیروهاى غیرخودى که شامل نیروهاى ملى، چپ هاى غیرمذهبى، لیبرال ها و روشنفکران مى شد، گویى مسیر را براى تسلط کامل جناح راست بر قدرت گشوده بودند.اگر زمانى در جبهه خودى راست ها از در مخالفت با پاکسازى ها درمى آمدند، اکنون از بد ماجرا نوبت به چپ ها در همین جبهه رسیده بود که از سیاست حذف و نظارت استصوابى انتقاد کنند. با این حال جناح چپ در جمهورى اسلامى گویى قراردادى دائمى تر با اندیشه «خودى و غیرخودى» داشت که 13 سال پس از انقلاب و در جریان دعوت از سرمایه داران خارجى در دولت هاشمى باب اعتراض را گشود و یک بار دیگر اعتقاد جدى خود به تمایز میان خودى و غیرخودى را به نمایش گذاشت.
پنجشنبه و جمعه آخر هفته یک روز بهارى (12 و 13 اردیبهشت 1370) 600 سرمایه گذار و تاجر ایرانى مقیم خارج به دعوت دولت کارگزار هاشمى گردهم آمدند. این جلسه به دعوت سه مقام بلندپایه در دولت هاشمى برگزار مى شد: محسن نوربخش (وزیر اقتصاد و دارایى)، حسین عادلى (رئیس بانک مرکزى) و کمال خرازى (نماینده ویژه ایران در سازمان ملل). گزارش این مراسم نیز نه توسط مطبوعات داخلى که توسط رسانه هاى خارجى مخابره شد. محسن نوربخش در این برنامه ضمن دعوت از سرمایه گذاران خارجى براى بازگشت به کشور از تضمین هاى سیاسى لازم نیز سخن به میان آورد: «اگر مى خواهید بیایید خودتان از نزدیک ببینید، ما گارانتى مى کنیم که رفت و آمدتان هیچ اشکالى نداشته باشد.» با این حال سلام تنها روزنامه متعلق به جناح چپ باب انتقاد از این شکستن مرز میان خودى و غیرخودى را گشود و مقالاتى را با عنوان «به بهانه دعوت از سرمایه داران فرارى» منتشر کرد. آنها معتقد بودند که «دعوت از سرمایه داران خارجى دقیقاً مقابل تفکر امام است» و بدین ترتیب مى پرسیدند: «چرا باید امکانات و تسهیلات و امتیازات را براى عده قلیلى فراهم کرد که با بازگشت آنان منفعت سرمایه هایى که اصالت آنها متعلق به مردم ایران است، مجدداً به جیب همان سرمایه داران سرازیر شود؟» این اقدام دولت هاشمى گویى مى توانست رخنه اى در حکومت ایجاد کند و سهام حکومت دارى را از حساب چپ و راست خارج کند. اینچنین بود که سلام در مقاله اى با عنوان «دعوت سرمایه داران یک اقدام سمبلیک یا رویاى شیطانى؟» از رسوخ این سرمایه داران به لایه هاى قدرت در صورت بازگشت به کشور ابراز نگرانى کرد. «سلام» معتقد بود که این سرمایه داران با ورود به کشور نیروهاى صاحب نفوذ در رژیم گذشته را پیدا مى کنند و پس از ائتلاف با آنها قطب سیاسى جدیدى را در کشور تشکیل مى دهند. مطابق این تحلیل سرمایه داران پس از تشکیل یک قطب سیاسى- اقتصادى، قوه مقننه را مى گرفتند و با تطمیع مدیران دولتى نفوذ خود بر دولت را نیز سامان مى دادند و بدین ترتیب «آرام آرام انقلاب به دست نااهلان مى افتاد.»دولت هاشمى و تکنوکرات هاى عضو آن که بعدها نام «کارگزاران سازندگى» را براى خود انتخاب کردند، پراگماتیسم را اساس کار خود قرار داده بودند و پراگماتیسم نیز البته نسبتى با ایدئولوژیک اندیشى نداشت. بدین ترتیب در حالى که عملگرایى از اصولگرایى سبقت مى گرفت، این چپ هاى اصولگرا و ایدئولوژیک بودند که در قامت اولین منتقدان ظاهر شدند. آنها حتى جریان هاى تندرو مخالف با سیاست هاى هاشمى و انصار حزب الله را نیز از آنجا که با ایدئولوژى نسبتى محکم داشتند، «چپ جدید» نامیدند، جریانى که با رشد خود در ساختار قدرت نشان داد که بر خلاف تصور آنها، غیرمعتمدترین جریان سیاسى براى چپ گرایان مستقر در مجاهدین انقلاب است و همواره نه در پیوند با آنها که در ائتلاف با راست سنتى بوده است. اما گویى این اتفاقات همچون پتکى بودند بر اندیشه چپ هاى مذهبى که آنها به مرور زمان در اندیشه خود نرم تر و ملایم تر شدند. بیرق خودى و غیرخودى اگرچه همواره پابرجا باقى ماند اما مسیر تغییر و تحول گشوده شد.
«شعار ایران براى همه ایرانیان» از فرداى دوم خرداد 76 بر سر همان زبان هایى چرخید که زمانى شعار «خودى و غیرخودى» را مى دادند. بدین ترتیب داستان 8ساله اصلاحات نه صرفاً یک گذار در حکومت ایران که پیش از آن نمایشى از یک گذار در اندیشه چپ اسلامى بود؛ اندیشه اى که با عبور از چارچوبى ایدئولوژیک، اصلاحى را در درون خود تجربه مى کرد و اکنون از گفتمان حقوق بشر و جامعه مدنى سخن مى گفت: این اما آغاز یک راه بود.به رغم سخن گفتن از «ایران براى همه ایرانیان» همچنان چشم ها به روى نیروهاى خودى در انتصاب و انتخاب مدیران بسته بود. اصلاح طلبان اگرچه مجلس و دولت را همزمان در اختیار خود داشتند اما آن گاهى که از ترمیم کابینه رئیس جمهور نیز سخن گفتند، نیروهاى غیرخودى را به همکارى خود فرانخواندند. اعتراض در برابر ردصلاحیت کاندیداهاى غیرخودى در انتخابات مجلس ششم نه به همان میزانى بود که در برابر ردصلاحیت گروه هاى مستقر در جبهه خودى به چشم مى آمد و این در حالى بود که از ساختمان این احزاب، صداى «ایران براى همه ایرانیان»و شکستن دیوار «خودى و غیرخودى» بلند بود. اعتراض و پیگیرى اصلاح طلبان در پى بازداشت حسین لقمانیان از چنان شدتى برخوردار بود که این نماینده مجلس را پس از مدت کوتاهى از اوین به مجلس بازگرداند اما این در حالى بود که برخى فعالان سیاسى از مدت ها پیشتر در زندان بودند و پس از آن نیز در زندان باقى ماندند. اینچنین بود که منتقدان از تداوم وفادارى اصلاح طلبان دوم خردادى به اندیشه خودى و غیرخودى سخن گفتند. اما در حالى که در جبهه چپ هاى اصلاح طلب، در بر همان پاشنه سابق مى چرخید، برخى احزاب و گروه هاى غیرخودى نیز بر چنین سیاقى مى اندیشیدند.در حالى که با پایان جنگ و درگذشت امام خمینى، بخش هایى از نیروهاى چپ فاصله اى از حاکمیت گرفتند و عنوان «روشنفکر دینى» را براى خود انتخاب کردند، روشنفکران سکولار همچنان بر فاصله گیرى خود از آنها ادامه دادند. عبدالکریم سروش اکنون اگرچه غیرخودى حاکمیت در دهه دوم انقلاب بود اما با عضویت او در کانون نویسندگان ایران نیز مخالفت شد. مرحوم مختارى در حالى با عضویت سروش در کانون نویسندگان مخالفت کرده بود که در میزگردى درباره بازسازى کانون نویسندگان از ضرورت بازگرداندن نیروهاى محذوف به کانون و دعوت از کسانى که پیش از این دست رد بر سینه آنها زده بودند، سخن گفت.جالب اما آنجا بود که عبدالکریم سروش نه صرفاً از سوى روشنفکران سکولار و راست اندیشان حکومتى که از سوى جریان چپ نیز غیرخودى محسوب مى شد. با پیروزى سیدمحمد خاتمى در انتخابات دوم خرداد 76، اگرچه عبدالکریم سروش پس از مدت ها منع از سخنرانى به اردوى دانشجویان تحکیمى در مشهد دعوت شد تا به سخنرانى براى این دانشجویان بپردازد، اما سعید حجاریان به نمایندگى از رئیس جمهور جدید به مشهد آمد تا او را به عدم سخنرانى در دانشگاه فرابخواند. دانشجویان تحکیمى همچنین از آن روى که در گوشه و کنار از ممنوع الخطابه بودن سروش سخن به میان آمد، ترجیح داده بودند که براى سروش نه یک الخطابه که یک مناظره ترتیب دهند و بدین ترتیب هاشم آقاجرى از اعضاى مجاهدین انقلاب را به حضور در میزگرد و مناظره اى در کنار عبدالکریم سروش دعوت کرده بودند. آقاجرى اما بنابر توصیه ها و دستورهاى تشکیلاتى از حضور در این مناظره بازماند تا مشخص شده باشد که سروش براى بخش هایى از چپ مذهبى و نیروهاى خط امام، خارج از دایره خودى قرار دارد. گویى مرزبندى ها و تمایزگذارى ها میان خودى و غیرخودى ریشه دارتر از آن بود که در هشت سالگى اصلاحات به فراموشى سپرده شود.
اینچنین بود که در هشت سالگى اصلاحات، باز هم این «خودى و غیرخودى» بود که جاى خود را در بحث هاى انتخاباتى گشود. اصلاح طلبان مشارکتى «جبهه دموکراسى و حقوق بشر» را شعار انتخاباتى خود قرار دادند و در عرصه رقابت هاى نهمین انتخابات ریاست جمهورى حاضر شدند. اما آیا حصارها چنان برداشته شده بود تا گروه هاى خودى و غیرخودى، اما اصلاح طلب، در زیر این پرچم گردهم آیند. مجاهدین انقلاب اگرچه در دوران رقابت هاى انتخاباتى از عدم تمایل شان براى عضویت در چنین جبهه اى سخن نگفتند اما با پایان این رقابت ها و بسته شدن باب انتخابات، حساب خود را از حساب این جبهه جدا خواندند و تاکید کردند که همچنان ترجیح مى دهند تا بر مبناى مرزبندى هاى سیاسى سابق خود به فعالیت بپردازند. اینچنین بود که برخى گروه ها و سازمان هاى سیاسى نیز با تاکید بر وجود چنین دیدگاه هایى در میان حامیان معین، از عضویت در جبهه دموکراسى خواهى و حمایت از کاندیداتورى او سر باز زدند. با این حال همچنان بخش هایى از اصلاح طلبان مشارکتى در کنار بخش هایى از نیروى اپوزیسیون امیدوار به تشکیل این جبهه و از میان رفتن مرزبندى هاى سابق در میان خود هستند. اگرچه برخى نیز معتقدند که با حضور در این جبهه تنها گفت وگویى سیاسى را تجربه مى کنند، بدون آنکه حتماً و ضرورتاً به توافقى سیاسى دست یابند.
داستان «خودى و غیرخودى» بدین ترتیب همچنان پابرجاست اگرچه امروز بسیارى از تابوهاى دیگر که زمانى در کنار این ایده پرورش یافتند، رنگ و لعاب خود را در عرصه اجتماع، سیاست و حکومت از دست داده اند. دیگر امروز در حرف و سخن کمتر از اولویت تعهد بر تخصص سخن به میان مى آید و داستان «دانش و ارزش» داستانى متفاوت تر از دهه هاى پیش دارد. «خودى و غیرخودى» اما همچنان حدیث رایج است و در بر همان پاشنه سابق مى چرخد.