تاریخ انتشار : ۱۹ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۱:۵۱  ، 
شناسه خبر : ۸۱۵۹۳
دین و آزادی
مقدمه: عبدالکریم سروش در شماره آخر نشریه آئین مقاله‌اى با عنوان «علل ناکامى تاریخى مسلمانان» نوشته است و در آن درباره انتخاب واژه‌هاى «ناکامى» و «تاریخى» توضیح داده است. بخش کوتاهى از این مقاله مفصل را با هم مى‌خوانیم. متن کامل این مقاله در شماره سوم از دوره جدید ماهنامه آئین به چاپ رسیده است: صحبت از ناکامى تاریخى مسلمانان یک بحث علمى و فلسفى است و یا بحثى تجربى؟ به تعبیر دیگر آیا فیلسوفان باید به این پرسش پاسخ دهند یا عالمان علوم تجربى؟ اگر به صحنه اجتماعى خود مراجعه کنیم، نوعاً فیلسوفان این سئوال را مطرح کرده‌اند و کوشیده‌اند پاسخى فراهم کنند. آقاى شایگان و کسان دیگرى در ردیف ایشان از فلاسفه هستند و عالمان علوم تجربى کمتر این مسئله را مورد بحث قرار داده‌اند و این جاى نقد و سئوال دارد.

نقد این سئوال، نقدى منطقى ـ فلسفى است. باید از ابتدا مشخص کنیم چه کسى مى تواند این سئوال را مطرح کند و چه کسى حق دارد به آن پاسخ بدهد. مى توانم بگویم حداقل پاسخى که مى توان به آن داد، این است که صددرصد فلسفى نیست. در واقع این سئوال مهم تر از آن است که فقط به فیلسوفان سپرده شود. این سئوال حتماً یک بعد تجربى ـ علمى هم دارد که باید آن را لحاظ کرد. وقتى از علم صحبت مى کنم، علم تاریخ را هم از علوم تجربى مى دانم. البته علم تاریخ در انتهاى طیف علوم تجربى قرار دارد و سهم او از تجربى بودن کم است، مع الوصف در همین ردیف قرار دارد. ابن خلدون تاریخ شناسى خود را از اجزاى حکمت مى داند و به یاد داشته باشیم که او براى اولین بار تاریخ شناسى را به عنوان علمى جدید در تفکر و فرهنگ اسلامى طرح کرده است.
دعوى او این بود: ما مى دانیم تاریخ در کجا قرار مى‌گیرد، اما براى اولین بار مى خواهیم از تاریخ شناسى سخن بگوییم. او معتقد بود تاریخ شناسى از اجزاى حکمت است و جزء فلسفه محسوب مى شود اما بر مبناى تجربه اى که از فلسفه تاریخ در دست است، مى توان گفت سئوال از علل یا دلایل ناکامى تاریخ مسلمانان سئوالى نیست که فقط به فیلسوفان سپرده شود و آنها بتوانند به تنهایى از عهده پاسخگویى به آن برآیند. به قدرى مولفه هاى تجربى و واقعى در این پرسش نهفته است و آن قدر ما را وامى دارد به عالم واقع توجه کنیم و مستند تجربى ـ علمى داشته باشیم که موضوع را از ملک مطلق فیلسوفان خارج مى کند. متاسفانه در کشور ما کسانى عهده دار طرح و پاسخ به این سئوال هستند که تماماً تخصص فلسفى دارند و نه تنها مطلقاً قائل به نگاه علمى ـ تجربى نیستند، بلکه آن را تحقیر مى کنند و مى گویند عالمان نباید پایشان را در این وادى بگذارند. براى مثال مى توان آقاى دکتر احمد فردید را نام برد.
از مشخصه هاى تئورى پردازى ایشان که آن را به عنوان میراث به دیگران سپرد، این بود که به هیچ یک از دستاوردهاى علوم تجربى وقعى نمى نهاد و همه را مسائلى سطحى و غیرقابل اعتنا مى دانست و معتقد بود باید براى حل مسائل به مقام کلى عالم برگردیم، به پشت عالم برگردیم؛ در مقام ریشه یابى به ریشه هاى متافیزیکى این مسائل توجه کنیم و... خلاصه آنکه در مغرب زمین انسان تازه اى به وجود آمد و این انسان تازه که وجود جدیدى داشت، باعث شد عالم تازه اى پدید آید. انسان مشرق زمین هم به نحوه دیگرى زندگى مى کرد و عالمى متناسب با خود مى ساخت. اما نمى توان از این فراتر رفت و نمى توان پرسید چرا این چنین شد. فردید این سخنان را از هایدگر گرفت و پس از انقلاب اسلامى، آنها را به پاره اى اندیشه هاى عرفانى درآمیخت. عارفان ما مى گفتند که این هستى ادوارى دارد و هر یک از مراتب هستى، تجلى یکى از نام هاى خداوند است. وقتى این را در کنار اندیشه هاى دیگر بگذارید، به زبان دینى مفهومش آن است که یکى از اسماء خداوند در دوران معاصر ظهور کرد و در دوران گذشته هم اسم دیگرى ظهور کرده بود.
اسم هاى خداوند متضادند، چون پدیده هاى این جهان متضادند و همه به خداوند منتصب مى شوند؛ خداوند اسم هاى متضاد دارد، مثلاً خداوند هم هادى و هم مظلل (گمراه‌کننده) است و بر مبناى این تفکر در شرایط فعلى ظلالت عالم گستر شده است و وجود در حجاب رفته است و انسان هاى مسخ شده اى که هستى آنها وارونه است، پا به عالم وجود نهاده‌اند و عالمى این چنین که مى‌بینیم، ساخته‌اند و نام آن تمدن مغرب‌زمین است.
اما مشرق زمین به تعبد غرب، غرب زده شده است و به تعبد او ماده تاریخ شرق صورت تاریخ غرب را به خود گرفته است و از اجتماع این صورت و ماده محصولى پدید آمده که نام آن غرب زدگى است. بر فرض که این تفسیر را بپذیریم، چه باید کرد؟ پاسخ، روشن است: کارى نمى توان کرد، باید نشست و منتظر تحول دیگرى بود. باید منتظر بود تا از دل دریاى وجود، موج تازه اى برخیزد و جهان عوض شود، انسان دیگرى با عهد دیگرى که با وجود مى بندد، متولد شود و جهان را عوض کند. تا پیش از انقلاب، این تعبیرات، تعبیراتى بود که صددرصد در قالب هاى سکولار ارائه مى شد، اما بعد از انقلاب در قالب هاى الهى و اسما و اکبار تاریخى و مصطلحات عرفانى عرضه شد و دل بسیارى را ربود.
در اینکه آشفتگى و پریشانى این سخنان چنان است که نباید به دنبال تحلیل آن رفت و حتى در مقام پاسخگویى به آنها برآمد، تردیدى نیست، اما مسلم است که این سخنان چه درست و چه غلط، از یک نقصان متدولوژیک رنج مى برند، به طورى که براى پاسخ به مسئله ناکامى تاریخى مسلمانان فقط و فقط از تحلیل هاى فلسفى بهره مى گیرند و مطلقاً به واقعیات تاریخى و اتفاقاتى که در عالم تجربه مى‌افتد، نظر نمى‌کنند و آنها را به حساب نمى‌آورند، و این نقصان کوچکى نیست. هانا آرنت که خود از شاگردان وفادار هایدگر بود، در یکى از نوشته‌هایش این سئوال را مطرح مى‌کند که چرا فیلسوفانى مثل هایدگر و افلاطونى‌ها که از متافیزیک هستى دم مى زنند، کارشان به ارباب قدرت افتاد؟ چرا آنها سرانجام در کنار قدرتمندان قرار گرفتند؟ البته او در پاسخ مطلب را نوعى مسخ حرفه‌اى مى‌داند که من گمان نمى‌کنم چندان درست باشد. در محتواى این فلسفه‌ها چیزى وجود دارد که شما را با قدرت اخت مى‌کند و موجب مى‌شود راحت‌تر قدرت بزرگ و مقتضیات آن را بپذیرید. این را به راى‌العین مى‌بینم که در ایران کسانى که دم از این فلسفه‌ها مى‌زدند، چه قبل و چه بعد از انقلاب. براى آنها مهم است که هستى را به صورت یک قدرت عظیم و مهیب تصویر کنند، قدرتى که همه در مقابل آن دست بسته‌اند و براى فرار از آن جز پناه بردن به آن راهى نمى‌یابند. [...]