تاریخ انتشار : ۱۹ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۳:۱۰  ، 
شناسه خبر : ۸۱۵۹۷
عبور از مدرنیته
مقدمه: روزنامه سرمایه چندى پیش در گفت‌وگو با سیاوش جمادى به بررسى نسبت میان عمل و نظر هایدگر پرداخت. با هم بخش کوتاهى از این گفت‌وگو را مى‌خوانیم:

* حزب ناسیونال سوسیالیسم آلمانى یا همان جنبش کارگرى نازى به عنوان یک حزب مطرح و صاحب قدرت در صحنه سیاسى آلمان داراى چه مانیفستى بود و آیا مى‌توانیم هایدگر را نه تنها به عنوان یک عضو بلکه در دوره‌اى به عنوان یکى از نخبگان این حزب بدانیم؟
** مارتین هایدگر را نمى‌توان به عنوان یک لیدر در حزب نازى به حساب آورد. ماجراى سیاسى مارتین هایدگر ماجراى بسیار دردناکى است. بنده به شخصه نمى دانم در زندگى ام تکلیفم را با این فیلسوف چگونه مشخص کنم. اگر از مواضع سیاسى و عمل هایدگر بگذریم و در خیالمان فرض کنیم که این آدم آن اعمال ننگین را به خصوص در 11 ماه ریاست دانشگاه فرایبورگ در سال 1933 انجام نداده بود، با یک متفکر بسیار عمیق و بزرگ مواجه هستیم. هایدگر سئوالات بسیار عمیق، جذاب و تکان دهنده در عالم فلسفه مطرح مى کند. فلسفه وى داراى این خصوصیت است که شما در وهله اول یا از آن رویگردان مى شوید و یا اگر مجذوب آن شوید به راحتى قدرت جدایى و دل کندن از این تفکر را ندارید. آثار فلسفى وى به خصوص از نظر هستى شناسى و به خصوص «هستى و زمان» یک شاهکار به تمام معنا در فلسفه است و از نظر انسجام، طرح و تحلیل مطالب هایدگر را در مقام یکى از بزرگترین فلاسفه در قرن بیستم قرار مى‌دهد.
اما چنین آدمى در سال 1933 و در اوج قدرت نازى ریاست دانشگاه فرایبورگ را در شرایطى خاص قبول مى کند. در این مورد صحبت هاى موافق و مخالف بسیار شده است و ما چیزى که بتوانیم بر این صحبت ها اضافه کنیم نداریم. شما مى توانید به زندگى نامه هایدگر اثر هوگو ات و هایدگر و نازیسم اثر ویکتور فاریاس مراجعه کنید و یا کتاب هایى که توسط شاگردان طراز اول وى نوشته شده است از جمله هاینریش پتست و ایمانوئل لویناس. اینها همه مخالفت شدید خودشان با موضع هایدگر را اعلام کرد ه اند. این که ما بیاییم موضع و تفکر سیاسى هایدگر را جداى از هم بدانیم یا این که اقدام به انکار آن کنیم عملى بسیار مذبوحانه است که متاسفانه در کشور ما رواج دارد. شاگردان وى در سر کلاس هاى هولدرلین از این که ناگهان هایدگر درس را قطع مى کند و شروع به گفتن از سیاست مى‌کند شگفت‌زده مى‌شوند.
موضع‌گیرى و قبول ریاست دانشگاه براى هایدگر عواقبى در پى داشت. نپذیرفتن رساله هاى دانشجویان یهودى، سکوت در برابر مراسم کتاب سوزان که مقابل در اصلى دانشگاه فرایبورگ صورت گرفت، قطع ارتباط با ادموند هوسرل و کارل یاسپرس به خاطر اینکه هوسرل تبار یهودى و یاسپرس همسر یهودى داشت. بعضى از این مسائل حقیقى است و ویکتور فاریاس آنها را در کتاب خود جمع آورى کرده و برخى دیگر شایعه است و مدارکى در باب آن ها نیست از جمله مسئله هایدگر و هوسرل. این که آیا هایدگر از ورود هوسرل استاد وى کسى که کتاب «هستى و زمان» را به او تقدیم کرده به دانشگاه جلوگیرى مى کند یا نه. تا آن جا که من مى دانم ویکتور فاریاس در این مورد مدرک کتبى ارائه نداده است. اما گلایه ها و نامه هاى هوسرل کاشف از آن است که چنین واقعه اى رخ داده است.
در نامه‌هایى که هایدگر به مقامات نازى در این زمان مى نویسد سعى مى کند مخالفت خود را با بازگشت یهودیان به جامعه و قدرت ابراز کند. حال این از سر اعتقاد بوده و یا جلب توجه، قابل تعمق است. ما در 11 ماه ریاست دانشگاهى هایدگر چیزى جز ننگ و اعمالى که براى دنیاى فلسفه شرم آور است نمى بینیم. خود هایدگر در مصاحبه معروفش با اشپیگل درصدد توجیه قضیه برآمده است. اما در این جا مسئله اى را مطرح مى کنم و آن این که در جهان فلسفه جایى براى مرید و مراد بازى نیست. مسئله این نیست که آیا هایدگر مراسم کتاب سوزان مقابل در دانشگاه را تایید کرده است یا نه. مسئله آن است که حتى براى یک دقیقه حاضر شده است ریاست دانشگاهى را قبول کند که جلوى در آن مراسم کتاب سوزان انجام مى شود. ماهیت رژیم هیتلر اگر بر مردم عادى پنهان بود اما براى فیلسوفى چون هایدگر نباید پنهان باشد.
این که لیدر یک حزب بود یا نه قطعاً نبود اما اداى لیدرهاى سیاسى را درمى آورد و کمپى نمایشى در دانشگاه ساخته بود و خودش نقش لیدر را بازى مى کرد و دانشجویانى را با لباس خاص حزب نازى هدایت و اداره مى کرد. اما ارتباط دادن فلسفه هایدگر که اصل و اساسش هستى شناسى است با جریانى موسوم به نازیسم و ناسیونال سوسیالیسم ارتباطى است که به آسانى مقدور و ممکن نیست و ما را به گمراهى سوق مى دهد. [...] به عقیده من اگر ارتباطى بین تفکر هایدگر و نازیسم وجود داشته باشد، شامل تمام دوره فکرى هایدگر مى شود. اگر هم نباشد شامل هیچ یک از دوره هاى تفکر هایدگر نمى شود. اگر عمل سیاسى هایدگر نبود به دشوارى مى توانستیم آن طور که تئودور آدورنو در کتاب معروفش با عنوان اصطلاح اصالت مطرح کرده، تفکر هایدگر را تفکرى فاشیستى بدانیم.
برعکس حتى از منظرى مى توانیم تفکر هایدگر را تفکر آزادى بدانیم. این تفکر با همه تحولاتى که پیدا کرده داراى یک رشته وحدت بخش است که از آغاز تا پایان بر آن حاکم است و آن جست وجوى معنا و رهیافت در هستى است. هایدگر در باب تفکر بسیار منتظم به روش و اصول است. روش هایدگر روش پدیدارشناسى خاصى است که به آن پدیدارشناسى هرمنوتیک مى گویند. وى همان طور که در فصول آغازین هستى و زمان ذکر کرده این روش را مدیون کلاس هاى درس ادموند هوسرل مى داند. ما انتظار داریم در سال 1945 طبق گفته شما با یک چرخش در تفکر و مواضع هایدگر روبه رو شویم که ارتباط با سیاست موجود داشته باشد. اما تفکر هایدگر و چرخش آن چندان ارتباطى با سیاست ندارد. در نامه اى در باب اومانیسم در واقع هایدگر بر مواضع سابق خودش پافشارى مى کند. او مى خواهد با این اثر به فرانسوى ها اعلام کند که نسبت توتالیتر و نازیسمى که به فلسفه من مى دهند درست نیست، در واقع فلسفه من ضداومانیسم نیست و اومانیسم به آن معنا که شما مى دانید و مى گویید هم نیست چون ذات انسان در سوبژکتیویته نیست. هایدگر در تمام تفکرش اصرار دارد که به تعبیرى غایت تفکرش، آزادى انسان است و آزادى انسان «آزادى در» نیست بلکه «آزادى از» است.
بنابراین مخالفت شدید هایدگر با دموکراسى و «آزادى در» از آن رو است که این آزادى به معناى نوعى اسارت انسان است. انسان زمانى آزاد است که از بند سوبژکتیویته رها بشود و فراروى ساحتى گشوده تر به نام هستى قرار گیرد. بنابراین آزادى در تفکر هایدگر کاملاً سئوال برانگیز است و بنده نمى توانم در مقام مخالفت و یا رد آن قرار بگیرم. به طور کلى وقتى ما در تفکر هایدگر قرار مى گیریم، وارد جهانى مى شویم که چندان ارتباطى با سیاست ندارد. [...]