تاریخ انتشار : ۰۹ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۲:۵۵  ، 
شناسه خبر : ۸۱۸۴۴

على کرمى
درآمد:

وقتى تاریخ قرن بیستم را مطالعه مى کنیم به دو مکتب رئالیسم و ایده آلیسم مى رسیم که مبناى نظریه پردازى بودند، ولى هیچ کدام نتوانستند مشکلات جهان را پیش بینى و بررسى کنند. هر دو مکتب در پیش بینى به وجود آمدن دو جنگ جهانى اول و دوم- که هزینه گزافى را بر اروپا و جهان وارد کرد- ناتوان بودند. در نهایت با ورود ایالات متحده امریکا به جنگ جهانى دوم و کمک به اروپا، اروپا بالاخره توانست در برخورد با اتحاد جماهیر شوروى نفسى بکشد. آمریکا با ارایه دکترین ترومن و طرح مارشال، به کمک اروپا رفت و با پایان جنگ جهانى دوم در سال 1945 و به وجود آمدن پیمان آتلانتیک شمالى (ناتو) عملاً جهان به نظام دو قطبى تقسیم شد. در مقابل ناتو، ورشو به وجود آمد و جهان به دو ایدئولوژى کمونیسم به رهبرى شوروى و ایدئولوژى کاپیتالیسم یا سرمایه دارى به رهبرى کاخ سفید با همراهى اروپا، شکل گرفت. تمام فعل و انفعالات در نظام جهانى در این دو بلوک معنا پیدا مى کرد و از منظر نظریه پردازان روابط بین الملل، برخوردهاى دو بلوک، جنگ سرد نام گرفت.
در زمان جنگ سرد، امریکا و شوروى نوک پیکان نبرد دو اردوگاه که تا بن دندان مسلح بودند، قرار داشتند. دو طرف تلاش مى کردند ایدئولوژى خود را گسترش دهند، نقاط بیشترى از جهان را تحت سیطره خود درآورند و هر کدام پیام آورى صلح را نوید مى دادند. برخوردهاى اقتصادى، سیاسى، فرهنگى و کمتر نظامى ذات جنگ سرد بود. به زعم کاخ سفید ایدئولوژى کمونیسم دشمن بالقوه سرمایه دارى قلمداد مى شد و تمام برخوردهاى فوق براى عقیم ماندن اندیشه کمونیست مورد استفاده قرار گرفت.
البته جنگ سرد دورانى بود براى محک قدرت نمایى قدرت هاى بزرگ، تا توان و نیروهاى خود را به بوته آزمایش بگذارند و بحران هایى هم در طول جنگ سرد به وجود آمد که نویددهنده جنگ جهانى بعدى بود، ولى با تدابیر سران دو ابرقدرت، این مهم میسر نشد. به طور مثال در بحران کوبا دو ابرقدرت در سال 1962 تا مرز جنگ جهانى سوم پیش رفتند، ولى جنگى درنگرفت.
دشمن اصلى امریکا در دوران جنگ سرد شوروى سابق بود که مى خواست ایدئولوژى کمونیسم را در دنیا رواج و گسترش دهد. ولى هرى ترومن رییس جمهور وقت امریکا با سیاست مهار کمونیسم، تشکیل ناتو و حمایت از آلمان و ژاپن در خاور دور، منجر به پیروزى ایدئولوژى سرمایه دارى به رهبرى امریکا شد. ناگفته نماند سیاست هاى داخلى گورباچف تحت لواى اصلاحات سیاسى و اقتصادى و عدم آمادگى جامعه شوروى براى قبول این اصلاحات در فروپاشى شوروى اثر شگرفى گذاشت. سیاست امریکا در برخورد با شوروى در دوران جنگ سرد حول محور ثبات و امنیت در کلیه مناطق مى چرخید و تمام روش هاى سیاسى دیگر قربانى ثبات و امنیت شد.
نبرد علیه تروریسم و حاکم شدن فضاى جنگ سرد
با فروپاشى اتحاد جماهیر شوروى در اوایل دهه 1990بروز بحران خلیج فارس، دوران نظام دوقطبى به سر رسید. روى کارآمدن جرج بوش و توسعه طلبى بوش پدر در جنگ خلیج فارس، نوید ظهور یک نظم جهانى را مى داد که دیگر هیچ یک از ملزومات نظام دوقطبى در آن حاکم نبود. شوروى در این زمان نقش یک واسطه را بازى مى کرد. در سایه پیروزى سرمایه دارى بر کمونیسم بود که امریکا داعیه رهبرى و در ادامه هژمونى جهانى را به زبان آورد و مدعى پایه گذارى نظم جدید جهانى شد، و این همان فرایندى بود که از دهه 1990 میلادى به این سو، توسط بوش پدر با حمله به عراق وارد عرصه اصطلاحات سیاسى شد. نظام نوین جهانى حاوى این مفهوم فنى بود که با فروپاشى شوروى و بلوک شرق و از بین رفتن رقابت دو ابرقدرت، جهان از این پس وارد الزامات جدیدى شده است که با نظام گذشته تفاوت دارد، نظامى که از نظر برخى متخصصان روابط بین الملل، بر قدرت همه جانبه ایالات متحده، به خصوص قدرت نظامى آن استوار است.
بعد از فروپاشى شوروى، پایان جنگ سرد و سرکوب عراق در تجاوز به کویت، امریکایى ها در سیاست خارجى خود دچار خلأ استراتژیک شدند و به یک دشمن جدید نیاز داشتند تا بتوانند ماشین هژمونى خود را به حرکت درآورند و با رویکرد جدیدى وارد عرصه بین الملل شوند. نظام تک قطبى بر مبناى قدرت هژمونى امریکا مى بایست سوخت ماشین هژمونى خود را تأمین مى کرد و آن را به حرکت مى انداخت. دیگر دشمن قدیمى کمونیسم محلى از اعراب نداشت و مى بایست دشمن جدیدى با ادبیات جدید شکل مى گرفت. البته بهانه اى کافى بود تا جاده ماشین هژمونى کاخ سفید هموار گردد و در ادامه سوخت آن تأمین شود. با روى کار آمدن جورج دبلیو بوش و وقوع حادثه تروریستى 11سپتامبر، جاده هژمونى واشنگتن هموار شد و شعار مبارزه با تروریسم تبدیل به سوخت و حرکت پروژه امپراتورى ایالات متحده گردید. بعد از حادثه تروریستى 11 سپتامبر، ایالات متحده به رهبرى نئومحافظه کاران الهام گرفته از اندیشه هاى رادیکال لئواشتراوس و با فرضیه مبارزه با تروریسم تئورى استقرار نظام هژمونى مورد نظر خود را شروع کرد، نظامى که دیگران مى بایست به آن احترام بگذارند. در واقع، قدرت نظامى در بطن این تئورى قرار گرفت و یا به سخن ساده مطرح مى کردند که دیگران باید با ما خو بگیرند.»
بدین ترتیب، بعد از جنگ سرد و به خصوص 11سپتامبر ،2001تروریسم دشمن جدید امریکا معرفى شد. از نظر تئورى پردازان نو محافظه کار، مبارزه با تروریسم همانند جنگ سرد، یک نبرد ایدئولوزیک بین استبداد و آزادى است. کاخ سفید در جنگ سرد جدید، برعکس دوران نبرد با کمونیسم که به دنبال پیروزى نسبى با حفظ ثبات و امنیت بود، این بار در مبارزه با تروریسم به دنبال پیروزى مطلق، حتى به قیمت متزلزل شدن ثبات و امنیت جهانى است. امریکایى ها مدعى اند که در جنگ سرد جدید امنیت کشورشان به پیشرفت آزادى در کشورهاى دیگر به خصوص خاورمیانه بستگى دارد. کاخ سفید حکومت هاى اقتدارگراى خاورمیانه به خصوص کشورهاى عربى را محلى براى رشد تروریسم مى داند و اعلام مى دارد که دیگر مثل دوران نظام دو قطبى و مبارزه با کمونسیم، حفظ حکومت هاى اقتدارگراى عربى و حمایت بى چون و چرا از آن ها نمى تواند امنیت داخلى و خارجى ایالات متحده را تضمین کند و از همین رو به استراتژى تغییر وضع موجود روى آورده است. براى تغییر وضع موجود در خاورمیانه، فرایند دموکراسى سازى را، در قالب طرح خاورمیانه بزرگ و اجراى کامل این طرح به عنوان سیاست جدید بوش در جنگ با تروریسم، مدنظر قرار گرفته است.
سیاست جدید امریکا برعکس دوران نظام دو قطبى، به صورت یکجانبه گرایى و بدون اعتنا به داورى نهادهاى بین المللى از جمله سازمان ملل متحد اعمال مى شود چرا که امریکایى ها بعد از 11سپتامبر 2001 خود را رهبر جهان مى دانند و معتقدند امنیت در نظام بین المللى با حذف تروریسم، آن هم با ابزار نظامى امکان پذیر است و در اجراى سیاست جدید خود هیچ مرزى براى خود تعریف نمى کنند، حتى اقدام نظامى یکجانبه.
رویداد 11 سپتامبر 2001 موجد تعریف جدیدى از نظم جهانى که بوش پدر اعلام کرده بود، گردید و فرصت مناسبى را جهت پیشبرد استراتژى کلان امریکا در جهت سیاست نگرش به شرق به وجود آورد، این حادثه بیش از هر چیز زمینه اى براى تثبیت موقعیت کاخ سفید در خاورمیانه به ویژه کانون هاى استراتژیک منطفه فراهم مى کند. اقدامات واشنگتن درخصوص مبارزه با اندیشه هاى جهادگرایانه با ترجمان القاعده و سلفیون، تغییر ساختار افغانستان، برکنارى رژیم صدام در عراق و به زعم آگاهان سیاسى انفعالى شدن روابط حسنه کشورهاى عمده منطقه با ایالات متحده، همه و همه در قالب طرح خاورمیانه بزرگ معنا پیدا مى کند، که از بسیارى جهات در راستاى تأمین منافع کلان امریکا در قالب یکجانبه گرایى در جنگ با تروریسم، به عنوان دشمن جدید، شکل گرفته است.
در قالب رویکرد جدید سیاست نئومحافظه کاران، حفظ ثبات- که شاه بیت منظومه نظام دو قطبى بود- به حاشیه رفت و استراتژى ترویج دموکراسى حتى به قیمت از میان رفتن ثبات، محور استراتژى امریکا قرار گرفت. از نظر کارشناسان روابط بین الملل این سیاست به این دلیل اتخاذ شد که حتى با وجود از بین رفتن یا متزلزل شدن ثبات، دیگر قدرت و رقیب مخالف جهانى وجود ندارد که در صورت بحران در مقابل کاخ سفید قرار بگیرد در نتیجه خطرى منافع این کشور را تهدید نخواهد کرد. در نهایت تمام دگرگونى هایى که در سیاست جدید کاخ سفید شکل مى گیرد، بر پایه توسعه طلبى توأم با هژمونى استوار است که در این رویکرد جدید زور، ترغیب و نظامى گرى در راستاى منافع استراتژیک امریکا قرار دارد.
سخن آخر:
بوش مبارزه با تروریسم را به جنگ سرد جدید تشبیه مى کند و مرکز ثقل آن را خاورمیانه مى داند و در این روند به طور یکجانبه عمل مى کند. در دوران جنگ سرد نظام دو قطبى، بسیارى از مسایل در چارچوب رقابت غرب و شرق قابل پیش بینى بود، ولى در دوران جدید، با سیاست یکجانبه گرایى امریکا در جنگ با تروریسم، پیش بینى و رجوع به یک نهاد بین المللى سخت است. آگاهان سیاسى معتقدند که امروزه دنیا وارد مرحله خطرناکى شده است به طورى که پیش بینى فعل و انفعالات در نظام جدید جهانى تا حد زیادى مشکل است. ایالات متحده دیگر از طریق توازن قوا، موضوع صلح و امنیت بین المللى را دنبال نمى کند، بلکه در نظام جدید (بعد از11 سپتامبر 2001) و در مبارزه با تروریسم به عنوان دشمن جدید استراتژیک امریکا، موضوع صلح و امنیت بین المللى از طریق نیروهاى نظامى دنبال مى شود. در این روند کاخ سفید به دنبال هژمونى جهانى و تسلیم بى قید و شرط کشورهاى معارض، یا حداقل تغییر و تبدیل رژیم هاى سیاسى به نفع خود اوست.
امریکا سیاست تغییر و تعدیل رژیم هاى سیاسى خاورمیانه را در قالب طرح خاورمیانه بزرگ و به ویژه در کشورهاى عربى دنبال مى کند.
کاخ سفید در استراتژى کلان خود، که غلبه نظامى محور آن است، با چالش هاى زیادى روبه رو است. از دیدگاه جوزف ناى، تئوریسین روابط بین الملل، امریکا در اعمال قدرت سخت افزارى بى رقیب است، اما عمده مشکل و چالش براى واشنگتن در مقابل پدیده تروریسم قدرت نرم افزارى است.
عدم موفقیت امریکا در جنگ با تروریسم به خاطر نداشتن شناخت کافى از مجریان آن در زمینه هاى مختلف است، چرا که نیروهاى القاعده فاقد مکان خاص جغرافیایى هستند و بیشتر به صورت پراکنده و از طریق ارتباط ماهواره اى و شبکه اى در مناطق مختلف دنیا به خصوص خاورمیانه، عملیات انجام مى دهند. بدین ترتیب نمى توان صرف قدرت نظامى را در تمام نقاط آن هم به صورت متمرکز در نبرد با القاعده به کاربرد، بلکه این نبرد مستلزم برخورد نرم، سیاسى، روانى و فرهنگى است.
نکته پایانى این که، بوش براى برخورد با تروریسم و تشبیه آن به جنگ سرد، قالب و چارچوبى تعریف نکرده است. تمام مسایل مربوط در مبارزه با تروریسم در یک فضاى آنارشیسم بین المللى یا به عبارتى در نبود یک مرکز اقتدار بین المللى تعریف مى شود که حدود آن را قدرت نظامى مشخص مى کند. در نتیجه تمام خصوصیات نظام بین الملل ابهام آمیز و فاقد اعتبار جلوه داده مى شود و در نهایت امریکا خود را ناجى نظام بین الملل معرفى مى کند.