تاریخ انتشار : ۲۰ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۸:۲۱  ، 
شناسه خبر : ۸۱۸۵۵
مقدمه: گروه اقتصادی: از نظر اسلام حضور اخلاق در اقتصاد بسیار مهم است. اقتصاد لیبرالیسم به نفى اخلاق مى پردازد و فرض را بر این گذاشته است که انسان اقتصادى در فعالیت هاى تولیدى صرفا در پى حداکثر کردن منفعت خود و در مصرف هم در پى حداکثر کردن لذت است. انقلاب اسلامى، اگرچه نه آن گونه که خود مى خواست و مناسب با آرمان و شأن دینى خود مى دید، توانست در عرصه هاى مربوط به حکومت، فرهنگ و اجتماع، دست کم در حد اعلام مواضع، مدل هاى پذیرفته خود را ارایه کند، اما در عرصه اقتصاد، انقلاب با همان بحران هایى رو به رو شد که ویژگى هر انقلاب نوپا است. اقتضائات دوران صدر انقلاب، دست اندرکاران را در مقام عمل، به سمت نوعى اقتصاد مبتنى بر دخالت صریح دولت سوق داد. در مرحله نظریه پردازى نیز از آموزه هاى اقتصادى اسلام دم زده مى‌شد. اینک پس از گذشت 25 سال از آن تجربه، این اقتضائات نوین است که ذهن و زبان مجریان و نظریه پردازان اقتصادى را از آموزه هاى لیبرالیستى در اقتصاد انباشته است و اتفاقا در چنین فضایى است که سخن گفتن دوباره از اقتصاد اسلامى معنا مى‌یابد. حجت الاسلام غلامرضا مصباحى مقدم، عضو کمیسیون اقتصادى مجلس هفتم و از نخستین استادانى که جانبدارانه مفهوم اقتصاد اسلامى را در حوزه و دانشگاه مطرح کرد، در این گفت وگو از چنین فراز و فرودهایى در برنامه هاى اقتصادى مى‌گوید.

* آیا اصولا اقتصاد اسلامى داریم؟
**جهان، دو اقتصاد متعارف و معروف را در یکى - دو قرن گذشته تجربه کرده است؛ اقتصاد لیبرالیستى و اقتصاد سوسیالیستى. این دو اقتصاد از نظر مبانى و اهداف در دو سوى مقابل هستند و ابعادشان کاملا مشخص و شناخته شده است. اسلام قطعا نه با لیبرالیسم و نه با سوسیالیسم سازگارى ندارد. دقت در مبانى دینى اسلام نشان مى دهد که در هر یک از مسایلى که این دو نظام اقتصادى مطرح کرده اند، اسلام داراى دیدگاه هاى متفاوتى است. در اقتصاد سرمایه دارى انسان محور است و به جاى خدا نشسته است. این گروه به دئیسم معتقدند؛ یعنى اندیشه اى که در آن خدا نقش معمار بازنشسته را دارد و جهان را آفریده و دیگر کارى به آن ندارد و انسان هم موجودى است که به خودش واگذار شده است. طبعا موضع لیبرالیسم به موضع اسلامى نزدیک تر است؛ چرا که سوسیالیسم مارکس اصلا با نفى خدا شروع مى شود، ولى در عین حال تقابلى جدى با مبانى معرفت دینى ما دارد. ما معتقد به محوریت خداوند هستیم و انسان، اگرچه موجود برتر آفرینش است، اما به جاى خدا نمى نشیند و در هیچ لحظه و هیچ جا مدیریت ربوبى و احاطه و ساماندهى از دست خدا خارج نیست. اقتصاد لیبرالیستى معتقد به آزادى فعالیت هاى اقتصادى فردى است و فرد در اقتصاد لیبرالیستى اصالت دارد؛ جامعه چیزى جز محصول گردهم آمدن افراد نیست. نقطه مقابل این اندیشه، تفکر سوسیالیستى است که در آن، جامعه اصالت دارد و فرد در جامعه ذوب شده است و نقش مستقلى ایفا نمى کند. دیدگاه اسلام نه این است و نه آن، بلکه هم براى فرد اصالت قائل است و هم براى جامعه.
یکى از مبانى انسان شناسى اسلامى که در بحث اقتصاد هم جلوه دارد، این نکته است که انسان فقط براى دنیا ساخته نشده است، بلکه دنیا مقدمه اى است براى رسیدن به کمال نهایى که در آخرت تحقق پیدا مى‌کند.
از نظر اسلام حضور اخلاق در اقتصاد بسیار مهم است. اقتصاد لیبرالیسم به نفى اخلاق مى پردازد و فرض را بر این گذاشته است که انسان اقتصادى در فعالیت هاى تولیدى صرفا در پى حداکثر کردن منفعت خود، و در مصرف هم در پى حداکثر کردن لذت است.
اقتصاد اسلامى در اهداف هم با اقتصاد سوسیالیستى و لیبرالیستى متفاوت است. اقتصاد لیبرالیستى در صدد حداکثر کردن رفاه جامعه است. ولى اسلام، علاوه بر پیگیرى تحقق رفاه، توزیع عادلانه رفاه را هم پى گیرى مى کند. آن چه امروزه ما با آن چالش داریم، اقتصاد لیبرالیستى است وگرنه اقتصاد سوسیالیستى حالت تاریخى پیدا کرده است و خیلى لازم نیست به آن بپردازیم.
*منظور از «اسلام در ترکیب اقتصادى اسلامى» چیست؟ آیا به معناى فقه و شریعت رسمى و دستورالعمل‌هاى اجرایى مضبوط و معلوم است، یا روح کلى اسلام است که حتى در کلام و حکمت و عرفان هم یافت مى‌شود؟
**ما اسلام را به فقه یا شریعت منحصر نمى کنیم، بلکه همه ابعاد و جوانب اسلام مدنظر است؛ مبانى حکمى، عرفانى، اخلاقى و نیز شریعت اسلامى. در حوزه شریعت هم، براى فهم و درک اقتصاد اسلامى، قرآن، سنت و سیره پیامبر و اهل بیتش باید به طور جامع مبنا قرار بگیرد. در این صورت است که مى توانیم از اقتصاد اسلامى سخن بگوییم.
*با این وجود آیا مى‌توانیم بگوییم دست کم بالقوه اقتصاد اسلامى داریم؛ یعنى اگر به شکل سامان یافته و طبقه‌بندى شده، موجود نیست، حداقل منابع و موادش موجود است.
**امروزه دیگر نمى‌شود گفت بالقوه اقتصاد اسلامى داریم، بلکه بخش هایى از اقتصاد اسلامى به صورت بالفعل در جهان واقع تحقق پیدا کرده است، از نظر تاریخى در صدر اسلام، در زمان پیامبر و جانشینان او، با تجربه اقتصادى اسلام مواجهیم که تجربه موفقى بوده است؛ علاوه بر این، بخش هایى از اقتصاد اسلامى در حال حاضر در کشورهاى مختلف اجرا مى شود؛ مثلا در بعضى از کشورها حدود پنجاه سال تجربه بانکدارى اسلامى داریم که از جهت نظرى خوب رشد کرده است و از جهت عملى هم موفقیت خود را اثبات کرده است. صندوق بین المللى پول در مجله رسمى اش به موفقیت این نوع بانکدارى اشاره کرده و به کشورهاى سرمایه دارى توصیه کرده است که از این نوع بانکدارى استفاده کنند.
*فکر مى‌کنید این تز در جمهورى اسلامى چقدر پیاده شده و چقدر موفق بوده است؟
**مبناى انقلاب اسلامى از جهت نظرى اجراى اسلام بوده است. خبرگانى که قانون اساسى را تدوین کرده اند نیز همین مسیر را طى کرده اند و در صدد تحقق اقتصاد اسلامى بوده اند. ما در مقام عمل، بخشى از مسایل اقتصاد اسلامى را دنبال کرده ایم و بخش هاى دیگرى نیز در تجربه بیست و پنج ساله ما رها شده است؛ مثلا در زمینه حمایت از طبقات محروم و ضعیف، قدم هاى خوبى در کشور ما برداشته شده است، ولى در مقابل برخى سیاست هاى اقتصادى به کار برده شده که احیانا به عدد فقرا افزوده است.
مى‌خواهم این طور بگویم که از جهت نظرى ما اقتصاد اسلامى به صورت قانون اساسى و احیانا قوانین مدنى و عادى داریم. ولى سیاست گذاران و مجریان اقتصادى ما خط دیگرى را دنبال کرده اند و نتایج شیرینى که مى توانست از اجراى اقتصاد اسلامى گرفته شود، محقق نشده است.
* منظورتان این است که نقایص به عملکردها برمى‌گردد نه به ذات این مبانى.
** قطعا به عملکردها برمى‌گردد.
*کارآمدى یا ناکارآمدى دولت بیشتر در اقتصاد تجلى مى‌کند.
** به رغم این که ممکن است معایب بى شمارى داشته باشد، توانسته است در تئورى و عمل، رفاه و امنیت عمومى را دست کم در حد نسبى اش پیاده کند. این شاید محکم ترین پاسخى است که اقتصاد لیبرالیستى توانسته به مخالف بدهد.
این اقتصاد ثابت کرده که هم عملکردهاى دست اندرکاران اقتصادى به این سمت بوده است و هم اهداف، آنها را به این سمت سوق مى داده است؛ بنابراین اگر نقصانى هم مشاهده شود، به دشوارى بتوان یکى از دو طرف را مقصر دانست. در حالى که ما در این بیست و پنج سال، تزى را دنبال کرده ایم که رفاه و امنیت اقتصادى، که رکن هر مکتب اقتصادى است، در مقام عمل محقق نشده است. این تایید حرف شماست که گفتید برخى از سیاست هاى اقتصادى به شمار فقرا افزوده است.
من با این گفته شما که اقتصاد لیبرالیستى موفقیت خود را اثبات کرده است موافق نیستم. اولا از نظر تئورى درصدد برقرارى عدالت و توزیع رفاه نیست، بلکه معتقد است که توسعه اقتصادى با اغماض از توزیع عادلانه ثروت، قابلیت تحقق دارد؛ یعنى براى دست یافتن به توسعه سرمایه ها باید به سمت سرمایه گذاران و سرمایه داران جهت گیرى بشود.
این نظام اقتصادى مى پذیرد که در کوتاه مدت فقرا و نیازمندان تهیدست تر باشند؛ چرا که معتقد است میل مصرفى طبقات فقیر بالا است و پس انداز ندارند، و در مقابل میل مصرفى طبقات ثروتمند نزولى است و هر چه گیر بیاورند سرمایه گذارى مى کنند و توسعه نیازمند سرمایه‌گذارى است.
از جهت عملى هم اگر قرن نوزده و نیمه اول قرن بیستم را مدنظر قرار بدهید، مى بینید که وضعیت وحشتناکى بر کشورهاى سرمایه دارى از این منظر حاکم شده است؛ یعنى کارگران، معدنچیان و کشاورزان در شرایط بسیار سخت به سر مى‌برند.
گزارش‌هاى بسیارى از وضعیت وخیم کارگران و معدنچیان در کشور انگلستان که کشور پیشرفته سرمایه دارى بوده است، وجود دارد.
در واقع باید گفت که اقتصاد سرمایه دارى از مواضع اصلى خود عدول کرد که به تامین اجتماعى توجه کرد و حداقل دستمزد را مطابق با نیازمندى هاى خانواده در نظر گرفت و حداکثر ساعات کار را مدنظر قرار داد. این تغییرات در اثر مبارزات بسیار طولانى کارگران و اتحادیه هاى کارگرى ایجاد شد و این طور نبود که اقتصاد لیبرال ذاتا چنین هدفى را دنبال کرده باشد.
در شرایط حاضر در ایالات متحده و دیگر کشورهاى سرمایه دارى هنوز هم فقرا در رنج هستند و توزیع ثروت به صورت بسیار ناعادلانه اى حاکم است. ثروتمندان اندکى هستند که بخش اعظمى از منابع مالى کشور را به خودشان اختصاص داده اند. سهم آنها از GMP درصد بسیار بالایى است و هنوز کارتن خواب ها هستند؛ بنابراین نمى توان گفت نظام لیبرالیسم اقتصادى توانسته مشکلات توزیع عادلانه ثروت را حل بکند.
اما این که ما در بیست و پنج سال گذشته نتوانسته ایم به نتایجى که مى خواستیم برسیم، بنده معتقدم در اثر فاصله گرفتن از اقتصاد اسلامى بوده است. متصدیان اقتصادى ما دانش آموختگان اقتصاد لیبرالى بوده اند و همان را که خوانده اند پیاده کرده اند. طبعا نمى توان از آنان انتظار داشت که پیاده کننده اقتصاد اسلامى باشند. ما هر چه رنج مى کشیم، از جدا شدن از تعالیم دینى است.