تاریخ انتشار : ۲۷ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۲:۵۹  ، 
شناسه خبر : ۸۱۸۸۳

ناصر فکوهی
انسان‌شناسی به دلایل گوناگون تاریخی و تحولی که در نظریه‌ها و روش‌های خود تجربه کرده است، بهترین زمینه را در میان علوم اجتماعی مختلف برای رشد و هم‌پوشانی مباحث خود با پسا مدرنیسم داشته است. با این وجود پسا مدرنیسم، به نوبهء خود گسترهء بسیار بیشتری از موضوع انسان‌شناختی داشته و به ویژه رویکرد فلسفی آن سبب بروز مناقشات نظری و روش‌شناسانهء متعددی درون انسان‌شناسی معاصر شده است که گاه به صورت مقاومت‌ها و واکنش‌های صریحی برای کنار گذاشتن این نوع از رویکرد و بازگشت به روش‌های کلاسیک مردم‌نگارانه بروز کرده است. به نحوی که این استدلال اساسی مطرح شده که شاید در نهایت چنین روش‌هایی امکان سازش بسیار بیشتری را با الزام عمومی‌جهان کنونی برای علوم اجتماعی، یعنی کاربردی شدن داشته باشند تا تفکر پسامدرنی که در نهایت بیشتر در جنبهء انتقادی خود وارد عمل می‌شود تا به قصد ساختن و به کار انداختن سازوکارهای کاربردی. در این گفتار تلاش می‌شود با توجه به تاریخ انسان‌شناسی موضوع تا اندازه‌ای شکافته شود.
پست مدرنیسم محلی
در سال 1972 رابرت ونتوری (متولد 1925) معمار آمریکایی یک مرام پست مدرن را پایه‌گذاری کرد.معماری پست مدرن به جای جعبه‌های شیشه‌ای یک سویه بر بومی بودن تاکید‌ می‌کند، تاکیدی بر محلی بودن در برابر‌جهان گرایی مدرنیسم. این به معنی بازگشت به آرایه با اشاراتی به گذشتهء تاریخی و وجه نمادین آن اما با روش طنزگونه التقاطی، تقلیدی و ارجاعی است.به طور خلاصه ونتوری و دیگر معمارهای پست مدرن نوعی معماری یا داستان فکاهی مصوری را معرفی می‌کنند که التقاطی، مبهم، طنز‌آمیز و بی‌مدعاست.

مدرن بودن یا پسامدرن بودن
پرسمان اساسی انسان‌شناسی اصولا پیش از آن‌که به پسامدرنیسم ربطی داشته باشد به خود مفهوم «مدرن» بودن (که در فارسی گاه در چارچوب‌هایی خاص آن را «تجدد» ترجمه کرده‌اند) بر می‌گردد. واژه مدرن (از ریشه لاتین مدرنوس) Modernus به معنای «هم‌اکنون» است. در مباحث و جدلی که در دوران روشنگری و پس از آن میان طرفداران تغییر جامعه و پیروان جامعه قدیم در گرفت و سرانجام خود را در بحران‌های انقلابی قرن 19 و زایش دولت‌های مدرن ملی بازنمایاند، روشنگری و انسان‌گرایی محورهای اصلی مدرنیته‌ای بودند که هر چند نطفه آن چندین قرن پیش از آن در رنسانس ایتالیا بسته شده بود، اما ظهور خود را در عرصه اندیشه و تفکر عملا در سال‌های نخستین قرن بیستم و در حوزه زبان آلمانی (وین) یافت. این تفکر از انسان به مثابه موضوع اصلی شناخت دفاع می‌کرد; اما این انسان را در حقیقت به گونه‌ای کاملائ خودمحوربینانه در «انسان متمدن اروپایی» تعریف می‌کرد که در برابر آن لااقل سه گونه انسان دیگر را در روابط تطوری کاملا متفاوتی با خود تعریف می‌کرد: نخست انسان خودی اما «بی‌فرهنگ» یا مردمی‌که در قالب فرهنگ مردمی‌یا «فولک» تعریف می‌شد و نمونهء آن در خود اروپای قرن 20 و در طبقات محروم نشان داده می‌شد که باید از خلال آموزش اجباری به مرحلهء فرهنگ‌یابی می‌رسیدند.
فرهنگ عامه یا آنچه فولکلور نام گرفت، ریشه از همین تفکر دارد که سپس با ظهور جامعهء مدرن قرن بیستمی‌ بخش مهمی از مطالعات اجتماعی را در قالب رشته و شاخهء ویژه‌ای با عنوان «مطالعات فرهنگی» که بر تولید و مصرف انبوه فرهنگ پژوهش می‌کرد، متبلور شد. سپس انسان شرقی که تفکر اروپایی با حرکت از اندیشه‌ای کهن (یونانی) او را موجودی استبدادزده و راکد مانده در تاریخ قلمداد می‌کرد که باید از خلال فرآیند تمدن‌سازانهء غربی (یعنی نامی‌ محترمانه که به فرآیند استعماری داده می‌شد) به مرحلهء تمدن می‌رسید و نمونه‌های آن در تمدن‌های کهنی چون ایران، چین، هند و مصر معرفی می‌شدند. سپس انسان به اصطلاح «ابتدایی» یا همان «وحشی نیک» (Bon Sauvage) معروف مونتنی و روسو، که به باور اروپاییان باید در فرآیندی طولانی از خدمت برای سفیدپوستان و با تحمل تغییر گسترده‌ای در تمام آداب و رسوم و ساختارهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی خود می‌توانست خود را به مرحلهء تمدنی برساند، البته بدون آن‌که از همان ابتدا حتی تضمینی برای رسیدن نهایی‌اش به حد سفیدپوستان وجود داشته باشد.
تفکر آغازین حاکم بر علوم اجتماعی از تقسیم کاری شروع می‌شد که میان اروپا و غیر اروپا (The West And The Rest) انجام می‌گرفت و در این میان انسان‌شناسان مسوول مطالعه بر انسان‌های ابتدایی و در نهایت انسان‌های شرقی می‌شدند. بدین ترتیب به تدریج و در تعبیر خود این انسان‌شناسان آنها به گونه‌ای شروع به ارزش دادن به مفهوم «دیگر بودگی» (otherness) کردند. این مفهوم کلیدی در زبان انسان‌شناسی، این رشته را در رابطه‌ای متناقض با گفتمان مدرن قرار می‌داد: از یک سو، دیگر بودگی از آن‌جا که در خود گفتمانی در آن واحد هم خودمحور بینانه (قوم‌مدارانه) (Ethnocentrist) را حمل می‌کرد و هم گفتمانی بیگانه‌گر ا(Exotic) را و همچنین به این دلیل که نظریهء حاکم بر آن کاملائ نظریه‌ای تطوری بود، در واقع حامل گفتمان مدرن نیز بود. در واقع آنچه بیش از هر چیز این گفتمان را نشان می‌داد، رویکرد بیگانه‌گرا بود. یعنی تعریف دیگر بودگی در عجیب و غریب‌بودگی، در تفاوتی که دیگری را در نهایت به «چیزی خاص» (Particularism) بدل می‌کند که می‌تواند همچون شیئی‌ غریب بر آن مطالعه کرد و از آن بدتر، آن را از پیرامون حیاتی اش خارج کرد و در قالب‌های موزه‌نگارانه به نمایش گذاشت. (کاری که اروپاییان با سرخپوستان آمریکایی کردند و آنها در شهرهایشان به نمایش گذاشتند.)
با این وصف انسان‌شناسی در تداوم تاریخی نظری خود، به دلیل ورود گسترده‌ای که به میدان‌های تحقیق داشت و نزدیکی زیادی که با مردمان غیراروپایی به دست آورد، به خصوص به دلیل زیر سؤال بردن بیش از پیش نظریهء تطوری در خود، هر چه بیش از پیش از این تفکر آغازین فاصله گرفت و دیگر بودگی را نه مفهومی‌در برابر خودبودگی (Selfness) بلکه نوعی خاص از خودبودگی تعریف کرد. بنابراین هر چند خاص گرایی را زیر سؤال نبرد; اما آن را لزومائ در تضاد با جهانشمول‌گرایی( Universalism) قلمداد نکرد. به عبارت دیگر انسان‌شناسی هر چه بیشتر هدف استراتژیک خود را دفاع از «حق تفاوت داشتن» تعریف کرد، ولو با آنچه درایدئولوژی روشنگری، انسان‌گرایانه، قرن 19«پیشرفت» تعریف می‌شد و از همین محور بود که انسان‌شناسی وارد رابطه‌ای نزدیک و تنگاتنگ با پسا مدرنیسم شد.
آغاز پسامدرنیسم و نقد مردم‌نگاری
پسامدرنیسم پیش از هر کجا در ابتدا از حوزه‌ای خارج از علوم انسانی یعنی از معماری آغاز شد و جنبهء نقدی داشت. بر آنچه در معماری با نام‌هایی چون سبک مدرن، سبک انترناتسیونال و غیره شناخته می‌شد و مهم‌ترین نمایندگان آن لوکوربوزیه معمار و نظریه پرداز بلژیکی (منشور آتن) و معماری کارکردی او همچون مکتب باوهاوس (Bauhaus)( در آلمان در میان دو جنگ جهانی بودند. جنکس 19777 و 1980) از مشهورترین نمایندگان این انتقاد بود که لزومائ نمی‌پذیرفت که عقلانیت روشنگرانهء حاکم بر قرن 19 و 20 تنها شکل برخورد با فضا را برخورد و درک کارکردی از آن قلمداد کند. در این حال حوزهء فلسفه، اندیشمندانی چون بودریار 19700، 1981 ...)، لیوتار 19799، 1986، ...)، دریدا 19800، ...)، فوکو 19766، ...) و بسیاری دیگر وارد ماجرا شدند و دست به نقد سهمگینانه‌ای از میراث مدرن زدند. با این وصف آنچه بیش از هر چیز در حوزهء انسان‌شناسی اهمیت داشت، نقد انسان‌شناسانه‌ای بود که بر میراث و تاریخ خود انسان‌شناسی، در نتیجه بر رویکردها و روش‌های این علم به دست خود انسان‌شناسان یا فرهنگ‌شناسان انجام می‌گرفت.
نخستین اثری که توانست ضربه‌ای اساسی بر دیدگاه‌های پیشین وارد کند، کتاب طلال اسد با عنوان «انسان‌شناسی و برخورد استعماری» بود که در سال 1973 منتشر شد و در آن نقدی بر تداوم اندیشهء استعماری درون انسان‌شناسی به عمل آمده بود. کتاب شرق‌شناسی ادوارد سعید که کمی‌ بعد یعنی در سال 1978 به انتشار رسید، ضربهء سهمگین‌تری به حساب می‌آمد، زیرا نقد بیگانه‌گرایی و خود محور بینی فرهنگی غرب را بسیار فراتر از حوزهء علوم انسانی به حوزهء ادبیات و کل اندیشهء غربی کشاند و نشان داد که چگونه مفهوم «شرق» ابداعی از غرب بوده است تا به آن وسیله بتواند به اهداف استعماری خود در ساختن جهانی بر الگوی اروپا و هماهنگ ساختن تمام ساختارهای آن با خود به قصد رسیدن به حداکثر بهره‌برداری به سود خود از آن برسد. تداوم این اندیشه در انسان‌شناسی سبب شد انسان‌شناسان هر چه بیشتر بر مفهومی‌که تا آن زمان نیز مطرح شده بود، یعنی مفهوم «بازتابندگی» (Reflexivity) متمرکز شوند. پرسش این بود که چگونه می‌توان نوشتار مردم‌نگارانه را از شخصیت مردم‌نگار تفکیک کرد، آیا اصولائ چنین چیزی امکان دارد؟‌انتشار دفترچهء خاطرات مالینوفسکی در سال 1967، پس از مرگ او و مناقشاتی که به همراه داشت نشان می‌داد که وی در کار میدانی خود از روش‌هایی کاملائ شخصی استفاده کرده است و نقد درک فریمن (Derek Freeman) بر مطالعات میدانی مارگارت مید در ساموا که در سال 1983 منتشر شد، بحث روش را که پیش از آن نیز در تفاوت آشکاری که در تفسیر انسان‌شناسانه از یک روستای مکزیکی در کار رابرت ردفیلد 19300) در مقایسه با کار اسکار لویس 19511) دیده می‌شد را تداوم بخشید. این دو با فاصله‌ای تقریبائ 20 ساله دو تک نگاری از روستای یکسانی ارایه داده بودند که دو دیدگاه کاملائ متفاوت، گویی صحبت از روستاها و سرزمین‌هایی متفاوت است را عرضه می‌کردند.
در نهایت یک اثر کلیدی یعنی «نوشتن فرهنگ» (کلیفورد و مارکوس، 1986) و گرایشی که عمدتائ بار نظری آن بر دوش یک اندیشمند آمریکایی یعنی کلیفورد گیرتز بود و به انسان‌شناسی تفسیری معروف شد، توانستند به نوعی جمع بندی ولو موقت در این رابطه برسند: آن‌چه در انسان‌شناسی اهمیت دارد پیش از آن‌که نوشتن مردم‌نگاری باشد، تفسیر مردم‌نگاری‌هایی است که نوشته شده‌اند، تفسیری که به‌زعم گیرتز می‌تواند از خلال تاکید بر روش بازتابندگی راهنمایی برای خود مردم نگار برای ورود و درک بهتر به میدان تحقیق نیز باشد، بدون آن‌که وی ادعای آن را داشته باشد که تفسیر او لزومائ تنها تفسیر ممکن و یا حتی نزدیکترین تفسیر به واقعیت باشد. این مباحث در چارچوب بحث عمومی‌امیک و اتیک در انسان‌شناسی تداوم یافتند تا به امروز رسیدند.
پسامدرنیسم و انسان‌شناسی کاربردی
هرچند جریان گستردهء نقدی که در طول تقریبائ دو دههء 1970 و 1980 در انسان‌شناسی به راه افتاد و تا حد بسیار زیادی متاثر از حرکت انتقادی عمومی‌پسامدرنیسم و زمینهء بسیار مناسبی بود که این رشته به آن نقد می‌داد، در مجموع برای رشد و جهت‌گیری‌های تازه رشته بسیار اهمیت داشت و جان تازه‌ای به آن بخشید و به خصوص به آن امکان داد که خود را هر چه بیشتر از سایه‌های تیره‌ای که تاریخ آغازین آن به دلیل رابطه با استعمار به وجود آورده بودند رها کند، اما خالی از مشکل نیز نبود.
مشکل اساسی که موج پسامدرنیسم در انسان‌شناسی به وجود آورد در تناقضی بود که عمومائ میان جهت‌گیری‌های کاربردی علوم اجتماعی با رویکردهای تفسیری ایجاد می‌شد. انسان‌شناسی نیز در دو دههء اخیر هر چه بیشتر به ناچار از این جهت گیری‌ها تبعیت کرده است و در خود شاخه‌های جدیدی همچون دانش بومی، انسان‌شناسی پزشکی، انسان‌شناسی شهری و توسعه و غیره به وجود آورده است. در این حال دو گونه از مشکل ظاهر می‌شوند که این موضوع مناقشات و مباحثی است که درحال حاضر در جریان هستند; نخست مشکلی اخلاقی و هستی شناختی: گروهی از انسان‌شناسان نظیر اسکوبار 19911) با نقدی سخت نسبت به این جهت گیری‌ها و به ویژه نسبت به انسان‌شناسی توسعه آن را به هر تقدیر در خدمت اهداف عمومی ‌توسعه یعنی جامعه‌پذیری و حذف فرهنگ‌ها، زبان‌ها و شیوه‌های زندگی پیرامونی و در خطر به سود فرهنگ‌های غالب جهانی قلمداد می‌کنند و بنابراین مخالف آن هستند که انسان‌شناسان به هیچ رو در این‌گونه فعالیت‌ها مشارکت کنند. گروهی دیگر نظیر فرگوسن 20000) برعکس بر آن باورند که وظیفهء انسان‌شناسان آن است که فرآیند جهانی شدن را که تا اندازهء زیادی (و به دلایلی که کاملائ از اختیار ما خارج است) فرآیندی بازگشت‌ناپذیر است هرچه بیشتر به سوی سازش دادن با فرهنگ‌ها و موقعیت‌های محلی و پذیرش اصل لزوم حفظ تفاوت‌های فرهنگی و به وجود آوردن جوامع با تکثر فرهنگی پیش ببرند و درعین‌حال دست به تلاش برای بهتر شدن موقعیت‌های مادی و رفاهی انسان‌ها بزنند و برای این کار لزومائ چاره‌ای جز پذیرش اصول کاربردی ندارند. در این حال انسان‌شناسان گروه نخست بیشتر تمایل به حرکت در جهت مباحث تفسیری و پسامدرن دارند، درحالی که گروه دوم به این مباحث با دیدگاهی نسبی و گاه حتی انتقادپذیر نگاه می‌کنند.
نکتۀ دوم به بحثی روش شناسانه بازمی‌گردد: در حقیقت چنان‌چه اصل کاربردی بودن در علوم اجتماعی را نپذیریم و دخالت انسان‌شناس را صرفائ در ارایهء مردم‌نگاری‌های تفسیری از میدان پژوهش خلاصه کنیم، در این صورت خواسته یا ناخواسته به حوزهء ادبیات نزدیک می‌شویم و یا حتی به حوزهء نقد ادبی که به خودی خود امری منفی نیست حتی برخی از بهترین آثار نیز در این زمینه تولید شده‌اند ( نظیر کتاب «امپراتوری نشانه»‌های رولان بارت) اما آیا می‌توان این حوزه را جایگزینی کامل برای کار انسان‌شناسی قلمداد کرد؟ پاسخ به این پرسش قطعائ منفی است و در این صورت پاسخ به پرسش بعدی یعنی روش‌هایی که باید برای کار انسان‌شناسی از آنها استفاده کرد بدون شک ساده تر خواهد شد. اگر انسان‌شناسی خواسته باشد به مثابهء یک علم اجتماعی موثر باقی مانده و در جهان کنونی نقشی در خور دفاع داشته باشد باید بر جنبهء کاربردی بودن خود و تاثیری که بر حیات انسان‌ها باقی می‌گذارد متمرکز شود و این امر را فراتر از دغدغه‌های تفسیری و بازتابندگی در خود قرار دهد، هرچند این دغدغه‌ها را می‌توان به برداشت‌ها و راه‌حل‌هایی عملی برای کار انسان‌شناسی در میدان پژوهش تبدیل کرد. در این صورت ما هر چه بیشتر به سوی استفاده از مجموعه‌ای از روش‌های کمی‌و کیفی پیش خواهیم رفت که در آن واحد ما را به سوی مطالعات بین رشته‌ای نیز پیش خواهند برد.
‌پسامدرنیسم به مثابهء نقدی بر نکات منفی مدرنیته به دو حرکت گاه متناقض دامن زده است: یک نقد صرفائ منفی و شکاک و بدبینانه است که راه‌حلی در برابر مشکلات موجود ارایه نداده و خود را صرفائ در حوزهء یورش به مجموعهء دستاوردهای روشنگری محدود می‌کند. اما پسامدرنیسم به نقدی نسبتائ سازنده نیز دامن زده است که هدف خود را تغییر وضع موجود و حتی تغییر عناصر و روندهای موجود در فرآیند جهانی شدن اعلام می‌کند و از این لحاظ می‌توان گفت که نقدی خوش بینانه و مثبت بر روشنگری است که در عین حال نیز دستاوردهای اساسی روشنگری همچون گروهی از جهانشمولی‌های ناشی از آن (حقوق بشر، حقوق زنان، کودکان و...) را نفی نکرده و آنها را نه تنها در تضاد با خاص‌گرایی‌های فرهنگی قلمداد نکرده بلکه به نوعی عاملی برای تضمین این خاص گرایی‌ها در چارچوب‌های جدید می‌شمارد. انسان‌شناسی بنابر ماهیت خود از آغاز با مدرنیته در مفهوم خود محور بینی و بیگانه‌گرایی اختلاف داشته است و این اختلاف به تدریج افزایش یافته و سرانجام زمینه‌ای بسیار مناسب از این رشته برای رشد پسامدرنیسم ساخته است. با این وجود باید اذعان کرد که انسان‌شناسی تمایل بیشتری به قرار گرفتن در حوزهء مثبت نقد پسامدرن دارد و نه در حوزهء منفی و بدبینانهء آن زیرا این امر آن را از ماهیتش به مثابه علم اجتماعی خالی می‌کند. هم از این رو روش شناسی‌های جدید در انسان‌شناسی باید بتوانند حد فاصلی باشند بین روش‌های کلاسیک کمی‌و کیفی و روش‌های جدید امیک، ‌تفسیری و نمادین. در چنین حالتی می‌توان امید داشت که انسان‌شناسی نیز همچون سایر علوم اجتماعی بتواند در مجموعه‌های مطالعاتی بین رشته‌ای در جهان کنونی موثر بوده و تداوم مثبتی را پیش راه خود بیابد.
منابع در روزنامه موجود است.