تاریخ انتشار : ۱۹ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۲:۰۱  ، 
شناسه خبر : ۸۲۰۹۳
زمینه سازان مشروطه
فرشته ذاکر

از لاله زار تا باغ نگارستان
باغ لاله زار غروب 24صفر1251 (1214شمسى) دلگیر است، خالى و ساکت. چند مامور حکومتى، فرمانده آنها یوسف خان سارى اصلان در گوشه و کنار پراکنده اند، در انتظار حادثه اى که دلهره آن در جان یوسف خان افتاده. نه یوسف خان که محمدشاه هم که او را به این ماموریت فرستاده، در تب و تاب است. حتى مهدعلیا همسر شاه هم بى تاب است، او همین یک ساعت پیش دور از چشم شوهر نامه اى نوشته است با جوهر نامرئى براى سرجان کمپل سفیر بریتانیا. سفیر بریتانیا هم دلشوره دارد، او از همین حالا گزارشى را که باید براى وزیر خارجه به لندن بنویسد، در ذهن مرور مى کند. قائم مقام خوب مى داند که این حکم نابهنگام غروب در خود چه پیامى دارد، اما سوگند در کنار ضریح مرقد ضامن آهو در مشهد چه مى شود. قائم مقام وضو ساخته و به هواى نماز وقت مى گذراند که چاره اى بیندیشد، اگرچه پیشاپیش پیام آوران راه هر بهانه را بسته اند. فرمانده این ماموران روى در هم کرده که «ماموریم تا جناب قائم مقام را هم اکنون به پابوس بریم.» قائم مقام جبه بر دوش مى افکند، چند کلامى بر کاغذ به همسرش، همشیره شاه مى نویسد و آن را به کربلایى قربان مى سپارد. «کربلایى حلال کن». اشک از چشمان پیرمرد جارى مى شود، «آقا کجا مى روى»، «مولاى من تمارض کنید تا شب بگذرد و این جغدشوم که بر درختان نشسته هوایى شود».
قائم مقام تلخ مى گوید: «ملائک عذاب را نمى بینى بر در ایستاده اند و امان نمى دهند...» و آخرین کلام «خدا به محمدتقى تو رحم آورد که مروتى در گردش ایام نمى بینم». قائم مقام کربلایى را در آغوش مى کشد و به انتظار ماموران پایان مى دهد. هنوز جغد بر فراز درختان باغ لاله زار مى خواند که آنان به باغ نگارستان مى رسند که در آن نزدیکى است. وقتى وارد عمارت مى شود صدا مى کند: «پس قبله عالم کجا تشریف دارند؟». صدایش در خالى عمارت مى پیچد، قائم مقام از سکوت و سکون قصر درمى یابد که شاه این جا نیست، حاجب پاسخ مى دهد «تشریف خواهند آورد .
چندى مى گذرد، قائم مقام همچنان در تالار قدم مى زند، قصد آن دارد که نامه اى به شاه بنویسد و از این انتظار خلاصى یابد، حاجب با تعظیم مى گوید «به امر شاهنشاه مهر و قلمدان صدارت را تحویل فرمایید»... وضو دارد، به نماز مى ایستد. شال از کمر برمى گیرد و زیر سر مى نهد، در گوشه تالار ساعتى مى خسبد و چون چشم باز مى کند سیاهى شب لحافى بر سر شهر کشیده است، این بار به تندى «اگر تشریف فرما نمى شوند، من مرخص شوم» و باز همان پاسخ سرد را مى شنود: «پس من اینجا محبوسم » و فقط یک کلمه چون پتک بر مغز او فرود مى آید «شاید».
زمانى که قائم مقام نخست وزیر ایران شد همه چیز از هم پاشیده شده بود؛ از نظر نظامى ایران از روسیه شکست خورده بود؛ بنیه اقتصادى ایران قابل توجه نبود، نظام اقتصادى همان نظام سنتى بود، طلایه اقتصاد جدید در هیچ زمینه اى مشاهده نمى شد. در خزانه دولت پولى براى یک مسافرت کوتاه ولیعهد از تبریز به تهران یافت نمى شد. شکست ایران از روس روحیه سرخورده اى براى ایران باقى گذارده بود وضع مملکت از هم پاشیده بود. شاه پیشین مرده بود، و کم نبودند شاهزادگانى که در خیال سلطنت بودند. قائم مقام در حالى که پیشکار رئیس ایلات ایران بود و نام صدراعظمى داشت، هم از مسائل تجارى- اقتصادى با خبر بود و هم مسائل سیاسى و فرهنگى را مى شناخت. با اغراض بیگانگان آشنا بود و با فساد اخلاق مدنى و عدم امنیت اجتماعى آشنایى داشت. از عقب افتادگى ایران مطلع بود ولى مردم از وجود او بى اطلاع بودند، در نتیجه از او نه حمایتى مى کردند و نه مى دانستند چه مى خواهد بکند. و قائم مقام در عین این که اندیشه هاى بلند در سر مى پرورانید، هیچ یک از ابزارهاى لازم کار خودش را نداشت.
مورخین معتقدند که سبب قتل قائم مقام سه مسئله بود: اول حقوق شاه و درباریان. زیرا فتحعلى شاه داراى 64پسر، 56دختر و561 نوه بود و محمدشاه نمى خواست از اختیارات نامحدودى که پدربزرگش باباخان در اموال داشته است چیزى کاسته شود. و اولین وظیفه قائم مقام تعادل بودجه و تقویت بنیه مالى دولت و تثبیت ارزش پول مملکت بود. از خدمات قائم مقام به خزانه کشور تنظیم بودجه براى مملکت بود که حتى براى شاه و دربار مواجب و مقررى معین قرار داد که علاوه بر آن بودجه شاه چیزى دریافت نکند و اطرافیان شاه هم زیاده بر مقررى مشخص حق مطالبه نداشته باشند. و نیز دستورى براى رفتار شاه نوشته بود و قرائن نشان مى دهد که او مى خواسته مملکت را به صورت قانونى و تحت ضوابط معین اداره کند که صرفاً اراده شخصى حکومت نکند. دوم مخالفت صریح قائم مقام با جنگ.
در اواخر سال 1241 هجرى به علت کشمکش هاى کوچک که بین مرزداران ایران و روس اتفاق مى افتاد، فتحعلى شاه مصمم شد که کار خود را با دولت روسیه یکسره کند، از طرفى چاپلوسان هم نظریه جنگ با روس را تقویت مى کردند. شاه به آذربایجان سفرکرد، مجلسى مرکب از سران شاه و رجال کشور و روساى عشایر تشکیل داد و از آنان نظریه مشورتى خواست. قائم مقام ساکت بود ولى جمیع حاضرین به جنگ با روسیه تشویق مى کردند. شاه متوجه سکوت قائم مقام شد و اصرار ورزید که راى شما چیست؟ قائم مقام با صراحت لهجه که از خصوصیات او بود اظهار داشت که شاه چه مبلغ مالیات مى گیرد؟ شاه جواب داد شش کرور. قائم مقام گفت که دولت روسیه چه مبلغ مالیات مى گیرد؟ شاه گفت ششصد کرور. قائم مقام گفت به قانون حساب کشورى که شش کرور مالیات مى گیرد با کشورى که ششصد کرور درآمد دارد به جنگ درنمى آید. این اظهارنظر مخالف راى شاه بود و دشمنان او را به همدستى با روسیه متهم کردند و او را معزول ساخته و به مشهد تبعید کردند. سوم، مقاومت سرسختانه در مقابل بیگانگان. قائم مقام نفوذ فوق العاده داشت و به هیچ یک از نمایندگان روس و انگلیس اجازه دخالت در مسائل ایران را نمى داد و قدغن کرده بود که نمایندگان دول خارجى بدون اجازه و حضور او حق ملاقات با شاه را ندارند.
وزیرمختار انگلیس مى نویسد: «از تجربه هاى سابق دستگیرمان شده که ایرانیان پولکى و پست و خودفروشند و حقیقتاً مایه شرمسارى است» و اشاره به خاطرات ظل السلطان مى کند و مى نویسد: «مالیات نمى رسد، لاعلاج، از راه هاى بد بناى پول پیدا کردن را گذاشته اند: لقب فروشى و منصب فروشى مى کنند و دیگر شخصى از اهل ایران، از این سى کرور مخلوق باقى نماند که فلان الدوله و بهمان السلطنه و فلان الملک نشد.» در یک چنین دوره اى است که جیمز موریه با نفرت و عصبانیت از قائم مقام یاد مى کند و او را مردى خودخواه و دشمن انگلیس معرفى مى نماید و در گزارش خود به وزیر خارجه انگلیس مى نویسد: از جمله هدایایى که براى درباریان و صاحبان مقام برده بودم چند هدیه ارزنده نیز براى قائم مقام پیشکار عباس میرزا ولیعهد ایران بردم. او پس از تعریف و تمجید فراوانى که از آنها کرد گفت: «مى خواهم از شما خواهش کنم که این هدایاى گرانبها را به خود عباس میرزا تقدیم کنید تا نسبت به شما نظر مساعدترى داشته باشد.»
جیمز موریه اضافه مى کند: هرچه بیشتر اصرار کردم انکار او شدیدتر شد تا جایى که با عصبانیت خانه او را ترک کردم. قائم مقام به روحانیون نیز بى اعتنایى مى کرد و ملایان را از خود رنجانده بود. قائم مقام که فاضلى مودب و ادیبى مجرب بود و به واسطه عمل و کمالى که داشت علما در نظر او چندان جلوه نداشتند. و غالباً در مجلس با آنها تندى مى نمود خاصه از امام جمعه بسیار بدش مى آمد و او تشنه خون قائم مقام بود. مستوفیان نیز دل پرى از قائم مقام داشتند.
مراسم تحلیف
در زمان جنگ ایران با روسیه حکومت هرات فرصت یافته و به ایالت خراسان دست اندازى کرده بود بنابراین فتحعلى شاه، عباس میرزاى نایب السلطنه را با قائم مقام، مامور تنبیه حکومت هرات نمود. نایب السلطنه چندى بود که مسلول شده بود، لذا محمدمیرزا فرزند ارشد خود را با قائم مقام به هرات فرستاد و خود در مشهد مشغول مداوا گردید... از مشهد خبر رسید مرض نایب السلطنه شدت نموده است. نایب السلطنه قائم مقام را طلبید و به وصیت پرداخت از جمله این که من خواهم مرد، محمدمیرزا را به تو و تو را به خدا مى سپارم باید او را به سلطنت برسانى... محمدمیرزا در حرم مطهر امام رضا قسم یادکرد که به قائم مقام خیانت نکند و تیغ بر وى حرام است یعنى خون او را نریزد. قائم مقام هم تعهد نمود که در خدمت به او کوتاهى نکرده و خیانت نورزد.
سرجان کمپل وزیرمختار انگلیس در روز12 مه 1835 درباره اقدام خود چنین مى نویسد: «امروز یکى از درباریان شاه فرصت یافت که نظر مرا در خلوت به گوش اعلیحضرت( محمد شاه ) برساند، که قصد قائم مقام این است که با استفاده از نفوذ روسیه تمام قدرت صدارت را در دست گیرد. و شاه از شنیدن آن بسیار متغیر شد و گفت هر آینه ببیند قائم مقام چنین نیرنگى در سر دارد او را معدوم خواهد ساخت.» از متولى آستان عبدالعظیم نقل شده که؛ اذان صبح، صداى در را شنیدم، رفتم در را گشودم و چند نفر غلام کشیک خانه را دیدم که نعشى را واردکردند و گفتند شاه فرموده اند که این نعش را بدون غسل و کفن، دفن کنید.
محمدشاه در سال 1251هجرى قائم مقام را به باغ نگارستان تهران که محل ییلاقى خاندان سلطنت بود، احضارکرد و مدت پنج یا شش روز در باغ مذکور محبوس نمود و بالاخره در شب آخر صفر اسمعیل خان قراچه داغى که یکى از اشقیا بود با چند میرغضب بر سر او ریختند و او را زمین زدند و دستمالى در حلق او فرو بردند و پس از آن اموال و کتابخانه او را کارداران دولت مصادره نمودند و فرزندانش را مجبور به اقامت در قریه ساروق (اراضى فراهان) نمودند. عجیب تر این که مردم عوام به جاى این تعزیت به یکدیگر تهنیت مى گفتند و به رسم اعیاد روبوسى مى کردند. جالب ترین گزارش سرجان کمپل به تاریخ 22 ژوئن 1835ارسال شد، که در آن نوشته بود: «امروز عصر شخصى از جانب امام جمعه به دیدنم آمد تا دستگیرى قائم مقام را به من تبریک گوید و همچنین مراتب شادمانى و خرسندى امام جمعه و تمام طبقات مردم را ابراز دارد، این اشخاص همگى معتقدند که بر اثر کوشش هاى من بود که خوشبختانه توانستند از این آفت بدتر از طاعون رهایى یابند.»