تاریخ انتشار : ۱۰ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۱:۳۷  ، 
شناسه خبر : ۸۲۱۱۴
ماهیت و موانع حقوق بشر در گفت وگو با رضا داورى اردکانى
حامد یوسف اشاره: رضا داورى اردکانى به دیده تردید مى نگرد؛ در مدرنیته و سنت _ هر دو- به دیده تردید مى نگرد. تردید او را در فضاى رسمى به دامان جبهه اى رانده که به تقابل با غرب شهره است، اما اگر فارغ از تحمیلات رسمى بنگریم، مسئله به گونه دیگرى خواهد شد و آن وقت داورى اردکانى چهره واقعى خود را هویدا خواهد کرد: «در همه جاى جهان و به خصوص در جهان توسعه نیافته بعضى از مداحان آزادى و دموکراسى وجودشان چندان پر از کینه و خشونت است که جایى براى آزادى نمى گذارند.» همین است که نه فقط گفت وگو با او بلکه حتى نفس زندگى این رئیس هفتاد و چند ساله فرهنگستان علوم ایران، حرکت بر لبه تیغ را مى ماند. داورى بر لبه تیغ، مردد نسبت به فراسو و بریده از فروسو، به جهان سومى مى نگرد که در آن از آزادى و تفکر خبر چندانى نیست و به جهان اولى مى نگرد که در آن از آزادى و تفکر خبر راستینى نیست. اینکه چرا بیشتر نگاه منفى او نسبت به این دومى در افواه عوام شناخته شده، به منش شخصى او برمى گردد. به همین خاطر مصاحبه با او نیز حرکت بر لبه تیغ را خواهد مانست: خیلى حرف ها را مى گوید که ترجیح مى دهد ننویسد. با او از مدرنیته، دستاوردهاى همچنان معتبر آن و جایگاه حقوق بشر در این میانه سخن گفته ایم.

*حتى اگر مدرنیته دیگر قوت و قدرت نخستین خود را نداشته باشد، باز مى توان پاره اى دستاوردها براى این دوران برشمرد که همچنان به قوت خود باقى اند. به نظر شما «حقوق بشر» به طور عام (و اعلامیه جهانى حقوق بشر به طور خاص) در میان دستاوردهاى دوران مدرن چه جایگاهى دارد؟ آیا جزء دستاوردهاى همچنان معتبر این دورانند؟
**تردید نفرمایید که مدرنیته قدرت قرن هاى هجدهم و نوزدهم را ندارد اما هنوز زود است که چشم به راه ویرانى بناى تجدد باشیم زیرا هیچ کس از طرح جهانى که پس از آن باید بیاید هیچ چیز نگفته است. اگر تاریخ دوهزارساله فلسفه را مقدمه پیشامد جهان متجدد بدانیم از آنچه طى قرون پانزدهم و شانزدهم و هفدهم میلادى در اروپا گذشته است، نمى توانیم صرف نظر کنیم. در آن سه قرن مدرنیته طراحى شد. مدینه خورشید کامپاتلا، اتوپیاى توماس مور و آتلانتیس جدید فرانسیس بیکن صورت ها و طرح هاى ابتدایى جامعه جدید بودند. (بیکن در طرح آتلانتیس جدید خود به مدینه آتلانتیس افلاطون نظر داشته است.) تدوین و تکمیل این طرح سه قرن طول کشید یعنى سه قرن زمان لازم بود تا آنچه با بشر جدید و در نظر او پدید آمده بود جلوه حقوقى و سیاسى پیدا کند و اصول و قواعد نظم جهان جدید تدوین شود. در مدینه هاى خیالى که نام بردم گرچه علم و خرد حاکم است اما حقوق بشر هنوز مطرح نیست.
حقوق بشر در اواخر قرن هفدهم و در قرن هجدهم ابتدا در آثار لاک و روسو و دیوید هیوم و سپس در اعلامیه حقوق انگلیس (1689) و در مقدمه قانون اساسى ایالت ویرجینیاى آمریکا (1776) و اعلامیه حقوق الحاقى به قانون اساسى آمریکا در سال 1791 و اعلامیه حقوق بشر و اتباع فرانسه مصوب 1789 مجمع ملى و اعلامیه حقوق بشر مصوب سازمان ملل متحد تفصیل پیدا کرد. حقوق بشر قائمه و قانون اساسى جهان متجدد است. پیش از این هرگز چنین مجموعه اى در هیچ تاریخى وجود نداشته است و اگر اجزاى آن را اینجا و آنجا بتوان یافت آن اجزا هم شأنى غیر از شأن کنونى داشته اند چنان که از ابتداى عصر تجدد تاکنون هم حقوق بشر همیشه یک وضع و یک وزن نداشته است. جهان متجدد یک مکانیسم نیست که اجزایى داشته باشد و آن اجزا همواره جایگاه معین و نسبت ثابت در مجموعه داشته باشند. در طرح حقوق بشر امکان هایى وجود داشته و آن امکان ها به تدریج متحقق شده است. جهان متجدد هم دگرگونى ها داشته و نسبتش با حقوق بشر تغییر مى کرده است. هرجا تفکر و علم رونق داشته آزادى عقیده و بیان معنا و وجهى داشته و اگر در تفکر و نظر خللى وارد شده کار آزادى هم دشوار شده است. مارکس که در حق مالکیت شخصى و خصوصى، انباشت سرمایه و قدرت گرفتن به اصطلاح بورژوازى و فقیر شدن پرولتاریا و تقسیم جامعه به دو قطب غنى و فقیر را مى دید، قانون به طور کلى و از جمله حقوق بشر را مجموعه اى از احکام انتزاعى و حافظ منافع بورژوازى تلقى مى کرد. چیزى هم که سازمان ملل متحد به نام اعلامیه جهانى حقوق بشر تصویب کرد برى از تاثیر شش سال جنگ جهانى و سر برآوردن نازیسم و فاشیسم در آلمان و ایتالیا و شدت گرفتن مبارزه ضد استعمار نبود اما حقوق بشر وقتى به جهان توسعه نیافته آمد نه فقط معنى بلکه کاربرد آن نیز تغییر کرد.
توجه کنید که در اروپا و آمریکا حقوق بشر و آزادى هاى سیاسى با هم به وجود آمدند یعنى آزادى که در طرح و نظر جاى خود را پیدا کرد میثاق و ضمانى در روابط و مناسبات مردم با حکومت و با یکدیگر مى خواست که آن را محافظت کند. این میثاق و ضمان اعلامیه هاى حقوق بشر بود. غرب آزادى سیاسى را با حقوق بشر بر به دست نیاورد بلکه حقوق بشر میزان و ملاک و قانون آزادى بود اما جهان توسعه نیافته به حقوق بشر متوسل شد تا سلاح فراگرفته از غرب را در برابر خودش به کار برد و از آن براى رهایى از ستم استعمارى و استبداد داخلى استفاده کند. در غرب حقوق بشر در ابتدا وسیله نبود و بعدها وسیله شد اما در جهان توسعه نیافته از ابتدا آن را وسیله تلقى کردند. وقتى حقوق بشر وسیله باشد هر کس از آن هر استفاده اى که بتواند مى کند و حتى مستبد ظالم هم اگر لازم شود به آن چنگ مى زند. در جهان توسعه نیافته بعضى از روشنفکران هم صرفاً در مقام جدل به آن متوسل مى شوند و شاید که خود به آن هیچ اعتقادى نداشته باشند. من کسانى را مى شناسم که منشور حقوق بشر را مثل تازیانه اى در دست گرفته و بر سر و روى هر کس که بخواهند مى کوبند بى آنکه جانشان هیچ پیوندى با حقوق بشر یافته باشد. در غرب کنونى هم حقوق بشر مقام و نفوذ صد سال و پنجاه سال پیش را ندارد.
پنجاه سال پیش آمریکاییان مکارتیسم را تحمل نکردند و گوانتانامو را به طریق اولى تحمل نمى کردند ولى اکنون ابوغریب هم یک امر عادى و قابل توجیه شده است. حقوق بشر با ما و با دگرگونى هاى جهان تغییر مى کند و نمى توانیم بگوییم اگر مدرنیته یک یا دو قرن دیگر دوام داشته باشد چه بر سر آن خواهد آمد. اگر در باب آینده عصرى که آن را کم و بیش مى شناسیم نمى توانیم چیزى بگوییم در مورد جهانى که هنوز نیامده است چه مى توانیم بگوییم و چه مبنایى براى گفتن داریم. ما با دیدن نشانه هاى پایان عصر جدید و راه یافتن تزلزل در اساس آن ممکن است فکر کنیم که باید آینده و تاریخ دیگرى در راه باشد و نظم دیگرى در زندگى برپا شود ولى اینکه این تاریخ و نظم چیست و چگونه قوام مى یابد هیچ چیز نمى توان گفت. نظم غالب بر جهان کنونى نظم مدرنیته است. این نظم حتى اگر تمام مواد حقوق بشر را زیر پا بگذارد در تشریفات و سخن رسمى به مقام و مرتبه بلند آن دست نمى زند و حتى وقتى که آن را زیر پا گذاشته است اداى احترام و ستایش لفظى را از یاد نمى برد. این نفاق نشانه اقامت در مرحله و منزل انحطاط یا ورود در راه آن است. اعلامیه جهانى حقوق بشر چنان که گفته شد قانون اساسى جهان متجدد است و رعایت آن را همه در همه جا واجب مى دانند اما مفاد و روح آن از دو سه دهه پیش مورد چون و چرا قرار گرفته است.
بحث هایى که اخیراً در باب سکولاریسم و پلورالیسم و... شده است به نحوى به حقوق بشر بازمى گردد اما نقد و بحث درباره حقوق بشر به معناى مخالفت با آن نیست. کسى که مى پرسد آزادى چیست و تحقق آن چگونه است و چه شرایطى براى حفظ آن ضرورت دارد نمى گوید تا وقتى که اینها را ندانیم باید آزادى را سلب کرد. یکى از وجوه مهم اعلامیه حقوق بشر عکس العمل در برابر تحقیرى است که قرون وسطى نسبت به بشر داشت. این عکس العمل گرچه در عهد مدرن صورت خاص پیدا کرده است اما در هر وقت و در هر تاریخ دیگرى مى تواند حفظ شود. وقتى یک تاریخ پایان مى یابد و تاریخ دیگر آغاز مى شود نظام قانونى تاریخ گذشته از هم مى پاشد اما اجزاى آن قانون بى اعتبار نمى شود و چه بسا که این اجزا در مجموعه هاى جدید وارد شود و اثر و شأن تازه بیابد. وقتى قرون وسطى پایان یافت و عهد جدید آغاز شد مسیحیت و دین از میان نرفت و مردم اروپا همچنان مسیحى ماندند اما مسیحیت در دور جدید شأن و صفت دیگر پیدا کرد. کار حقوق بشر در آینده را هم مى توان با تحولى که در مقام و شأن مسیحیت در تاریخ جدید به وجود آمد قیاس کرد. در هر صورت کسى نمى تواند فکر کند که جهان آینده از آزادى قطع علاقه خواهد کرد و وجود و مقام بشر را به چیزى نخواهد گرفت.
*سخن از این مى رود که حقوق بشر قبل از دوران معاصر هم مطرح بوده است. به نظر شما اگر چنین است، چرا تا پیش از این دوران نهاد مستقلى براى حقوق بشر شکل نگرفت؟ آیا اگر در عصر کنونى چنین نهادهایى شکل گرفته اند به دلیل آن است که منافع خاصى را در حوزه سیاست دنبال مى کنند (به اصطلاح کاسه اى زیر نیم کاسه شان است) یا اینکه «نوع دوستى خیرانه» منشاء پیدایش نهادهاى معاصر حقوق بشر بوده است؟
**نهادها و موسسات حافظ و حامى حقوق بشر نهادهاى سیاسى و گاهى هم حقوقى و علمى اند و البته در نهادهاى سیاسى هم ممکن است دانشمندانى کار کنند که تعلق خاطر به حقوق بشر دارند اما این نهادها روى هم رفته اهمیتى ندارند. اعتبار حقوق بشر به این نهادها وابسته نیست چنان که در جهان جدید هم تا مدت ها از این نهادها نشانى نبود اما اصول و مواد حقوق بشر را کمتر از اکنون که دوران نهادهاى جهانى و منطقه اى و ملى و... حمایت از حقوق بشر است، نقض مى کردند و وقتى نقض مى شد عکس العمل در برابر آن شدید بود و اتفاقاً بعضى از ســـازمان هاى دفــــاع از حقوق بشر در پى این عکس العمل ها پدید آمد اما اکنون حساسیت ها از میان رفته است. مردم در سراسر جهان چنان در شبکه قدرت سیاسى و مصرف اطلاعات تکنیک درگیر و گرفتارند که نمى توانند به صرافت طبع با اصول و مبادى جهان خود نسبت برقرار کنند و چشمانشان موارد تخطى از حقوق بشر را نمى بیند که بتوانند اعتراض بکنند اما اینکه آیا پیش از عصر جدید حقوق بشر وجود داشته است یا نه، قضیه چندان دشوار نیست.
پیش از قرن هجدهم مجموعه اصول و قواعد حقوق بشر به عنوان دستور العمل زندگى عمومى بشر در سراسر روى زمین وجود نداشته است اما اگر مواد اعلامیه حقوق بشر را یکى یکى در نظر آوریم مى بینیم بعضى از آنها در گذشته هم بوده است. در تاریخ خوانده ایم که وقتى کوروش بابل را گرفت و یهودیان را آزاد کرد گوشزد کرد که لشکریانش به عقاید و آداب مردم تعرض نکنند و فرمان داد معبد آسیب دیده یهودیان ترمیم شود. در تمدن ها و تاریخ هاى دیگر هم نشانه هاى مداراى دینى را مى توان یافت اما آزادى دینى به عنوان یک اصل و دستور العمل حتى در آتن پریکلس و در تعلیمات سوفسطائیان آن زمان هم طرح نشده بود. در مقابل در تعالیم انبیا و احکام دینى و در کلمات حکما مثلاً بر حق حیات به انحاى مختلف تاکید شده است.
در قرآن مجید قتل بى گناهان چندان زشت است که قاتل در حکم قاتل همه آدمیان به شمار آمده است. البته بعضى از حقوق مذکور در اعلامیه کمتر مطالبه مى شده است. راستى چرا ما این نکته ساده تاریخى را درک نمى کنیم که در هیچ جاى زمین و زمان جز در برهه کوتاهى از تاریخ مشارکت مدنى و راى سیاسى جایى نداشته است یعنى نه گوشى براى شنیدن و نه حرفى براى گفتن و نه امکانى براى تبلیغ و ترویج آرا و نظرهاى شخصى و گروهى وجود داشته است. اصلاً تا دوره جدید فرد و جامعه به معنایى که اکنون مى شناسیم به وجود نیامده بود پس چگونه از حق آزادى بیان بگوییم. آزادى بیان خاص دوره تاریخى است که در آن جامعه به معنى اصطلاحى آن پدید مى آید و فردیت ظهور مى کند و حقوق متعلق به خود را مى طلبد. اینکه حقوق بشر را حقوق طبیعى مى دانند اگر مراد حقوقى باشد که به طبیعت فرد و فردیت تعلق مى گیرد وجهى دارد اما تمام این حقوق را نمى توان مقتضاى ذات و طبیعت بشر دانست زیرا به فرض اینکه بشر طبیعتى داشته باشد اگر حقوق بشر از لوازم ذات بشر بود مى بایست همواره در تاریخ هاى مختلف به نحو یکسان ظهور پیدا مى کرد. وقتى سوابق حقوق بشر را در تاریخ مى جوییم حقوقى مثل حق حیات و حق مالکیت در گذشته هم نشان و جلوه اى دارد اما حق آزادى عقیده و بیان براى اولین بار در تاریخ تجدد عنوان شده است. حتى در مدینه هاى خیالى صدر تاریخ تجدد که در آنها علم و عقل همه کاره اند، از آزادى حرفى نیست. آزادى هاى سیاسى آورده قرن هجدهم و همزاد عقل نقاد است.
*پاره اى متفکران جوامع پیرامونى اعلامیه جهانى حقوق بشر را با رویکرد هاى «شرق شناسى» که بشر سفید پوست اروپایى را متر و معیار ارزیابى نوع بشر مى داند بررسى کرده اند. نظر شما درخصوص رویکردهاى اروپامحورانه اى که ممکن است به چنین کنش هاى جهانشمولى آسیب برساند، چیست؟
**اعلامیه حقوق بشر به یک اعتبار جهانى است. نویسندگان آن هم مى خواستند که جهانى باشد. طبیعى دانستن این حقوق هم به معنى عام بودن و جهانى بودن است. البته لیوتار اشکال مى کند که مجمع ملى فرانسه چه حقى داشته است که وجود بشر را تعریف کند و براى عامه مردم جهان تصمیم بگیرد. اشکال لیوتار در ظاهر اهمیت ندارد به خصوص که ما ظاهر حقوق بشر و صورت انتزاعى آن را مى بینیم و البته آن را مى پسندیم اما وقتى نسبت آن را با تاریخ درک کنیم دیگر قضیه صورت سیاسى توام با احساسات موافق و مخالف ندارد. حقوق بشر با عقل جدید ظاهر شده است. کانت مى گفت که این عقل و بشر صاحب آن در قرن هجدهم به وجود آمده است پس قاعدتاً این حقوق باید متعلق به او باشد. من فکر مى کنم بشر جدید در طراحى حقوق بشر وجود خود را دیده و خود را عین طبیعت بشر و ملاک و میزان انسان یافته و به این جهت اعلامیه حقوق، حقوق بشر و حقوق طبیعى تلقى شده است. به عبارت دیگر بشر طبیعى در اینجا به معنى بشر صاحب عقل انتقادى است. موید این امر هم اینکه تجربه مذهبیانى مثل... طبیعى بودن حقوق بشر را رد مى کردند و مردى مثل توماس پین که به عقل مشترک قائل بود- و البته این عقل مشترک عقل مشترک قرن هجدهم اروپائیان بود- مدافع پرشور حقوق بشر به عنوان حقوق طبیعى بود. در یک مجلس بحث گفته شد که سیاستمداران غربى به دموکراسى اعتقاد نداشته اند و ندارند وگرنه طرح استعمار و سلطه استعمارى را پیش نمى آوردند و از آن پشتیبانى نمى کردند زیرا اعتقاد به حق آزادى ملت خود و سلب آزادى از دیگران با هم جمع نمى شود معهذا وجه این جمع چندان ناپیدا نیست. وقتى با عینک عقل نقاد جدید به مردم و تاریخ نگاه کنیم چنین مى بینیم که مردمى که به عقل و علم جدید رسیده اند آزادى را هم دریافته و استحقاق برخوردارى از آن را دارند. اما آنان که در دوران پیش از تجدد و غیر از تجدد به سر مى برند به آزادى نیاز ندارند. مشکلى که در باطن اعلامیه حقوق بشر وجود دارد از همین جا است.
*بشر امروز در خود این توان را مى بیند که براى تمامى ساکنان کره ارض دستور العمل واحدى براى حیات تدوین کند. چنین امکانى چگونه محقق شده است و چگونه مى توان آن را آسیب شناسى کرد؟
**طرح تجدد در ابتدا این بوده است که همه مردم روى زمین به یک شیوه زندگى کنند. حتى سوابق این طرح را در فلسفه یونانى هم مى توان پیدا کرد اما نمى دانم این طرح چگونه محقق مى شود. آنچه من مى بینم این است که در این اواخر عقل و خرد انتقادى جدید نه فقط در جهان روى توسعه نیافته به حرف تبدیل شده بلکه در همه جا فناورى اطلاعات به جاى عقل منورالفکرى ضامن وحدت جهان و یکسانى شیوه زندگى شده است. هرجا هم این تکنولوژى کارساز نباشد، خشونت رسمى به داد آن مى رسد. اکنون دیگر شوق بسط تجدد و آزادى چندان قوت گرفته است که حقیقت آزادى و حقوق بشر را پیش پاى وجود شعارى و رسمى آن قربانى مى کنند و اگر همه چیز باید در راه آزادى و حقوق بشر صرف شود چرا این دو خود مستثنى باشند. بشر امروز خودبین است و توان خود را بیش از آنچه هست مى بیند. او امروز حتى از عقلى که قرن هجدهمى ها و نوزدهمى ها داشته اند بهره اندکى دارد. غرور و خودبینى مردم زمانه نمى گذارد دریابند که خرد میـــــل به ضعف و حتى خداى نکــرده در تباهى دارد. پرحرفى ها و قیل وقال هایى که جهان را پر کرده است نباید با خرد و خردمندى و راهیابى اشتباه شود. دروغ همیشه و همواره بوده است اما وقتى دروغ در روشنفکرى- آن هم روشنفکرى دینى که سوداى سعادت در سر مى پرورد- همه کاره مى شود و آن را به جاى حق مى گیرند، توسل به حقوق بشر هم دروغین مى شود...
«دروغین است هر سوگند و هر لبخند...»
*نسبت دولت ها با حقوق بشر چگونه است؟ آیا دفاع از حقوق بشر یک کنش سیاسى مثبت است یا منفى؟ آیا مى توان دولت ها را به رعایت حقوق بشر واداشت و اگر چنین کارى ممکن باشد آیا مطلوب است؟
**البته اگر بتوان دولت ها را به رعایت اصول حقوق بشر واداشت، مى توان دنیاى خوبى پدید آورد اما بیندیشیم که این توانایى از کجا باید بیاید. توانایى بشر همواره یکسان و ثابت نیست. مردمان به خصوص در اوقاتى که تفکر و همتشان ضعیف مى شود هرچند که خود نیز ندانند ناتوانند. بشر عین علم و توانایى و عمل خویش است اما گاهى نیز گرفتار پندار و سوداى قدرت مى شود و کارها را به اگر موکول مى کند ولى تاریخ با «اگر» ساخته نمى شود بلکه با تفکر در «اگرها» یعنى در شرایط امکان چیزها و با پدید آوردن آن شرایط پیش مى رود و تحقق مى یابد. مدح و ستایش حقوق بشر خوب است اما این ستایش وقتى مورد دارد که در دل و عمل به حقوق بشر بسته باشیم نه اینکه حرف بزنیم و برملال زمانه بیفزاییم. راستى چه شده است که دولت ها حقوق بشر را رعایت نمى کنند. دولت ها چگونه مى توانند فارغ از منافع خودشان به ایده آل راستى و عدالت و آزادى بیندیشند. مردم هم وقتى فکر مى کنند، بیشتر به منافع ملى مى اندیشند. امروز در جهان حتى ایده آل تحقق حقوق بشر بسیار کمرنگ و ضعیف شده است معهذا اگر کسانى حقیقتاً (نه به اقتضاى ملاحظات سیاسى و استفاده ابزارى) به دفاع از حقوق بشر برخیزند کار بزرگى کرده اند ولى پست مدرن ها گفته اند سنت هاى بزرگ تجدد دستخوش تزلزل شده است. آیا نیروى تفکرى که بتواند بنیان سست شده را تحکیم بخشد وجود دارد؟ البته از سیاست و سیاستمداران قطع امید نباید کرد اما همه امید را هم به سیاست نمى توان بست زیرا سیاست قوت خود را از فرهنگ مى گیرد و هر سیاستى بسته به اینکه از چه فرهنگى و به چه میزان مدد مى گیرد حدود امکانات و توانایى هایش کم و افزون مى شود. سیاست بانى فرهنگ و تفکر نیست بلکه در راه فرهنگ قرار مى گیرد و میوه و گل باغ تفکر را به بازار جهان مى آورد اما اگر باغ دچار خشکسالى شده باشد سیاست چه مى تواند بکند؟ اکنون سیاست و ایدئولوژى همه جهان را پر کرده و همه کارها را به دست گرفته است اما همه کارى که مى تواند بکند در سطح زندگى هر روزى است. در جهان توسعه نیافته سیاست گرفتارى هاى بیشتر دارد زیرا باید در بیشتر مسیر خود از میان اطلاعات پراکنده مربوط به راه طى شده سیاست غربى آنچه را که درست مى داند، برگزیند و پراکندگى را به جمع مبدل سازد؛ کارى که بسیار دشوار است. در آغاز تجدد کانت به غرب تذکر داد که کار مشکل درج جزیى در کلى و جمع این دو است. همه جهان در برابر این وظیفه دشوار قرار دارند اما آنان که باید راه هاى رفته و بسته شده غربى را طى کنند کارشان دشوارتر است. ایدئولوژى هاى تقلیدى هم به جاى اینکه گرهى بگشاید احیاناً بر غرور و خودبینى مى افزاید و کارهاى دشوار را سهل جلوه مى دهد و مردمان را سرگردان مى کند معهذا راه آینده بسته نیست و امید را باید در دل زنده نگاه داشت و البته قدرى تواضع هم با آن توام کرد.
*در دهه هاى اخیر تلاش هایى براى تدوین «حقوق بشر منطقه اى» صورت گرفته است؛ مثلاً حقوق بشر آفریقایى، یا حقوق بشر اسلامى. چنین فعالیت هایى را چگونه ارزیابى مى کنید؟ بعضاً معتقدند حقوق بشر اگر فضیلتى داشته باشد در همین جهان شمول بودن آن است. نظر شما چیست؟
**حقوق بشر چنانکه گفته شد حقوق بشر جهانى است و همه مردم روى زمین مى توانند و باید از آن برخوردار شوند پس اگر این حقوق منطقه اى شود دیگر حقوق بشر نیست بلکه مثلاً حقوق مردم فلان منطقه است. البته اگر کسانى بکوشند که سوابق مواد اعلامیه حقوق بشر را در فرهنگ هاى متفاوت بجویند یا بگویند شرایط اجراى حقوق بشر چیست و در هر فرهنگ چه اصولى از حقوق بشر را مى توان رعایت کرد، اقدام کنندگان را نباید ملامت کرد اما چنانکه مى دانید و دیده ایم این کوشش ها منشاء اثر مهمى نشده است و احتمال نمى رود که طرح موفقى باشد. حقوق بشر جهانى است و عیب بزرگ آن این است که جهانى بودنش نتوانسته است و نمى تواند تحقق یابد.
*بیشترین دشوارى ها درخصوص حقوق بشر در کشورهاى غیرغربى مشاهده شده است. علت این مسئله چیست؟ آیا علت آن است که اصولاً حقوق بشر ایده اى غربى است یا آنکه علت، ریشه در ماهیت غیردموکراتیک اغلب نظام هاى سیاسى غیرغربى دارد؟
**این درست است که نه حکومت هاى کشورهاى توسعه نیافته چندان در بند رعایت حقوق بشرند و نه قدرت هاى بزرگ غربى که خود را پاسدار حقوق بشر مى دانند علاقه اى به آن دارند. اجازه بدهید عبارتى از برنار لوئیس برایتان نقل کنم. مى دانید که او طراح اصلى استراتژى جنگ تمدن ها است و کسى نمى تواند بگوید که قصد زشت کردن چهره غرب را دارد: «آنها (مسلمانان خواهان حق زیستن در جامعه آزاد و باز) کمک اندکى از کسانى که باید متحدان طبیعى شان در جهان آزاد باشند دریافت مى کنند به ویژه از کسانى که خود را دوست و پشتیبان آنها نشان مى دهند. آنها (صاحبان قدرت در غرب) ترجیح مى دهند تا با مستبدان فاسد- به شرطى که حرف شنو باشند- معامله کنند تا اینکه تن به خطر تغییر رژیم بدهند.» (برنار لوئیس، مشکل از کجا آغاز شد، ترجمه فارسى، صفحه 236، نشر اختران، 1384) وقتى مدعیان حقوق بشر آن را رعایت نمى کنند و آموزگاران این مدعیان هم به دروغگویى شاگردانشان اذعان مى کنند چه توقعى مى توان از حکام مستبد بیگانه با آزادى و عدالت داشت. مردم و حکومت ها و سازمان هاى عمومى هر طرحى را چنان که مى فهمند و مى پذیرند اجرا مى کنند. آزادى حرف نیست که در گوش کسان بگویند. گوش جان باید مستعد شنیدن سخن آزادى باشد و تا جان مهیا نشود اگر هزار کتاب درباره آزادى بر آن بخوانند اثر نمى کند.
مگر نمى بینید در همه جاى جهان و به خصوص در جهان توسعه نیافته بعضى از مداحان آزادى و دموکراسى وجودشان چندان پر از کینه و خشونت است که جایى براى آزادى نمى گذارد. آنها حرف از آزادى و حقوق بشر مى زنند و خودشان هم میزان آزادى و حقند چنان که اگر کسى خلاف راى آنان بگوید دشمن خطرناک آزادى است و باید به سزاى گناه بزرگ خود برسد. وقتى آزادیخواهان در زمان معزولى چنین باشند تکلیف یک حکومت مفلوک در فلان گوشه آفریقا یا آمریکاى لاتین و آسیا معلوم است. یک بار دیگر تکرار مى کنم حقوق بشر قانون اساسى تجدد است و گرچه فاشیسم و نازیسم و سوسیالیسم هم از آورده هاى جهان متجدد است اما صورت اصلى حکومت در این جهان دموکراسى است. هر جا که تجدد راه یافته حقوق بشر را هم با خود برده است. جایى که تجدد نیست حقوق بشر هم جایى ندارد.
من معتقد نیستم که عدل و آزادى صرفاً در سایه حقوق بشر متحقق مى شود و نمى گویم جز در جهان متجدد در هیچ جهانى نمى توان به عدل و آزادى رسید اما حقوق بشر به صورتى که در قرن هجدهم تدوین و تفصیل یافته است پیوندى محکم و استوار با نظام تجدد دارد. جلوه هاى آزادى طلبانه و عدالت خواهانه آن را مى توان راهنماى عمل اخلاقى قرار داد اما سیاست که باید این اصول را اجرا کند لااقل از زمان ماکیاولى به اخلاق گوش نمى کند. مشکل را به صورتى دیگر خلاصه کنم. اعلامیه حقوق بشر- این متن موجز اخلاق سیاسى- در عصرى و براى عصرى تدوین شده است که سیاست خود را ملتزم به اخلاق نمى داند و قوانین و قواعد خاص مستقل از اخلاق دارد.