بر پایه منابع غنى و قوى اصول و مبانى حقوق در اسلام، چیزى حق است که از ثبات تکوینى برخوردار و نیز مطابق با واقعیت نظام هستى باشد و چیزى که نه خود از ثبات تکوینى سهم بسزایى دارد و نه پشتوانه تکوینى دارد بلکه برخاسته از خواستههاى نفسانى است، حق نیست؛ بلکه باطلى است شبیه حق و ظلمى است در کسوت عدل.
براى ترسیم حقوق زن، بررسى دو عنصر محورى لازم است: 1- شناخت اصل انسانیت که حقیقت مشترک زن و مرد است.2- هویت صنفى زن که واقعیت مختص به اوست و هیچ مبدئى براى تشخیص صحیح آن حقیقت مشترک و این هویت مختص، صالحتر از آفریدگار عالم و آدم نیست و خداوند نظر صائب و راى ثاقب خویش را در چهره وحى آسمانى به خوبى روشن نمود و شرح آن را به عهده صدور مشروح اهل بیت عصمت و طهارت علیهالسلام سپرد.
از تشریح خطوط کلى حق مشترک و حق مختص زن و مرد، استنباط مىشود که چیزى حق مشترک است که در تعالى روح و ارتقاى انسانیت مشترک زن و مرد موثر باشد و همچنین چیزى حق مختص است که در پرورش هویت مختص زن یا مرد سهم بسزایى داشته باشد؛ مثلا فراگیرى علوم و معارف که در بخش حکمت نظری، پایه کمال انسانیت است، حق مسلم زن و مرد است و همچنین تخلق به فضائل اخلاقى که در بخش حکمت عملی، مایه کمال بشریت است، حق قطعى هر دو صنف یاد شده است.
شاید کسى تحلیل یاد شده را ذهنگرایى بداند و حقوق انسانى را در پستها و میز و صندلیها و اموال پدید آمده از نواحى جنوب مقام و شمال جاده و شرق قدرت و غرب ثروت جست و جو کند و چنین پندار عاطل را عین واقعیت بداند، لیکن امیر موحدان جهان و عصاره حقوق دانان بشریت و نیز محصول ولایت اولیاى الهی، حضرت امیر مومنان علىبن ابىطالب، چنان خیال باطل را عفطه عنز و آببینى بز مىداند (1) و آنها را همچون استخوان خوک در دست بیمار مبتلا به جذام مىشناسد (2) و چنین چهرهاى را با عصبانیت از خود رانده، آن را سه طلاقه مىکند و خود را از فریب او مىرهاند و فریب خوردن از آن را به دنیامداران هواپرست و هوامداران زر و زیور دوست احاله مىفرماید. (3)
قرآن کریم نیز سخن اندیشوران الهى را که از علم صحیح و ایمان ناب بهرهمند بودند، برابر فریب خوردگان اموال قارونى که مىگفتند: “یا لیت لنا مثل ما اوتى قارون انه لذو حظ عظیم”، (4) چنین نقل مىفرماید: “و قال الذین اوتوا العلم و یلکم ثواب الله خیر لمن امن و عمل صالحا و لا یلقیها الا الصابرون”. (5)
گفتنى است: اگر کسى حق انسانیت را در قدرت مادى جست و جو کند و آن را کمال واقعى بداند و از محدوده وظیفه برتر تلقى نماید، بینش درستى ندارد و با چنین دید ناصوابى در تحلیل حقوق مشترک یا مختص زن و مرد، کامیاب نمىشود.
منشا حقوق
وقتى مىگوییم زن یا مرد حق دارد و نیز پسر یا دختر حق دارد و .... باید بررسى شود این حق را چه کسى داده است و از کجا باید این حقوق را آموخت و چقدر حق دارند و تا کى حق دارند، با چه شرایطى حق دارند و ...؟ مسائل انسانی، نظیر مسائل ریاضى نیست تا با یافتن موضوع و لوازم آن و بىخبر از گذشته و آینده گفته شود: دو ضرب در دو مساوى است با چهار، یا چهار ضرب در چهار مساوى است با شانزده و ....؛ بلکه مسائل اجتماعى و مسائل انسانی، اضلاع پیچیدهاى دارد.
انسان، هزاران جارحه و جانحه کشف نشده دارد؛ از طرفى پیوندهاى مرموز و مستمرى بین انسان و جهان است و از سویى دیگر، خود جهان ناشناخته است و از جانب سوم، انسان یک تک سلول نیست تا گفته شود: انسان چیست و کیست؟ چنان که قرآن مىفرماید: شما درباره ارث و دیگر احکام تشریعى اعتراض نکنید؛ زیرا: “لا تدرون ایهم اقرب لکم نفعا”(6)؛ یعنى نمىدانید سهام ارثى که تعیین شده است، کجا به سود یا به ضرر شماست تا بگویید: چرا به فلان شخص سهم کم داده شده و به فلان طبقه سهم بیشترى داده شده است؟
مسئله حقوق، جزو علوم انسانى است و علوم انسانى تا زمانى که انسان شناخته نشود، سامان نمىیابد و انسان نیز وقتى شناخته مىشود که همه حیثیتهاى فردى و جمعى او بررسى و رابطه وى با جهان تبیین شود و نیز خود جهان شناخته شود؛ چون اگر جهان را نشناسیم، رابطه انسان و جهان هم مبهم است. در پرتو تبیین این مثلث است که انسان مىتواند در رابطه با حقوق بشر فتوا دهد و تا زمانى که سه موضوع یاد شده مجهول است، عقل حکم مىکند که این حقوق را از مبدئى بگیریم که جهان و انسان را آفریده و آن دو را پیوند داده است.
آنگاه با عقل درون و بیرون خواهیم دانست که حق زن و مرد چقدر است، منتها باید عقل را در فهمیدن کاملا به کار گرفت و شکوفا کرد و نیز نقل را کاملا تحلیل و تبیین کرد تا نتیجهاى مجتهدانه و محققانه به دست آورده، گرفتار خرافه و تقلید نشویم و در مقامى که امکان یقین است، به مظنه و گمان بسنده ننمائیم؛ که خاصیت اجتهاد همین است.
محرومان از جهانبینى الهى و مخالفان نقشآفرینى دین در روابط اجتماعی، ناگزیرند فرهنگ، عادات، آداب و سنن و رسوم و رسوب مردم را منشا پیدایش حق بشمرند، اما کسانى که پذیرفته و دریافتهاند که جهان و انسان، مخلوق و مربوب ذات اقدس الهى است و رابطه انسان و جهان را از این منظر مىنگرند، باید ره توشه حقوقى انسان را از ناحیه وحى بررسى کنند؛ آنگاه به اندازه توان خود هر چه را مىفهمند و مىتوانند توجیه مىکنند، موجه مىشمرند و آنچه را نمىفهمند، باز مىپذیرند؛ زیرا: “لا تدرون ایهم اقرب لکم نفعا”.(7)
مثلا قرآن به کسانى که دو فرزند دارند و مىخواهند از روى علاقهمندی، به یکى از آنان سهم بیشترى داده، دیگرى را از ارث محروم کنند، مىفرماید: شما که از آینده خبر ندارید و نمىدانید این فرزند مورد علاقه شما در آینده چگونه است و آن فرزند محروم چه خواهد کرد؛ پس چرا به تقسیم خداوندى راضى نمىشوید؟ این است که اگر انسان بفهمد جاهل است، آرام مىگیرد.
بنابراین، این گفته که چرا زن نمىتواند فلان سمت را بپذیرد و این نشانه تحقیر زن یا ظلم بر اوست و سخنانى از این دست، داورى بر اساس جهانبینى و چهارچوب یک اقلیم یا یک ملیت است؛ زیرا قائلان این گفتارها از پیش، حقى را مشخص کرده، برمبناى آن حکم مىرانند، لیکن اگر در فضاى جهانبینى توحیدى بیندیشیم و معناى ظلم و عدل ار با تفسیر شریعت دریابیم، اعتراضهایى از این دست رخ نمىدهد.
ظلم در جایى است که افرادى داراى حقوق مشخص و مجزا، از حق خود تعدى و در حق دیگرى تصرف نمایند و عدل نیز در جایى است که هر صاحب حقى در قلمرو حقوقى خود حرکت و تصرف کند؛ پس ظلم به معناى تعدى از حق است وعدل، حفظ آن و قرار دادن هر حقى در جایگاه خود است و طبق جهانبینى الهی، قلمرو حقوق و مصادیق تعدى و عدم تعدى را خداوند باید تشخیص بدهد، ولى آنان که بشرى مىاندیشند، آراء اکثریت مردم، عادات، آداب، رسوم، سنن، فرهنگ و... را منشا پیدایش حقوق مىدانند و بر مبناى آن معیارها پستهاى کلان مدیریتى را شرف و فخر مىخوانند و مجاز نبودن زن در احراز این پستها را نشانه محرومیت او از حقوق خود و ظلم به وى تلقى مىکنند و امروزه مباحث حقوق بشر بر این اساس شکل مىگیرد، لیکن طبق جهانبینى الهی، جهان و انسان را خدا آفریده و نیز رابطه این دو را او تنظیم نموده است و تنها وى مىتواند محدوده حرکت انسان و قلمرو حقوقى مردو زن را تعیین کند. بر این اساس، جایگاه منطقى براى این گونه داوریها نخواهد ماند.
پس ظلم و عدل، فرع مرزبندى حقوق است و مرزبندى حقوق، فرع بر جهانبینى است و بر پایه جهان بینى الهی، خداى سبحان انسان و جهان و رابطه آن دو را خلق، تدوین و تبیین مىکند و رقم مىزند.
گفتنى است که معارف دینی، یا مستقیما تکوینى است؛ مانند معارف علم کلام، یا غیرمستقیم به تکوین برمىگردد؛ چون علم فقه و اخلاق که پشتوانه تکوینى دارد، اما سمتها و پستها و درجات اجتماعی، نه متن ملاک واقعىاند و نه برگرفته از آن؛ زیرا این گونه سمتها مستند به یک سلسله قوانین عرفى و بشرى هستند که با بخشنامهها ایجاد و لغو مىشود؛ اینها اعتباریاتى است که از فرهنگ مردم گرفته شده است؛ بنابراین کسى که احکام دینى را با قوانین بشرى مقایسه و براى هر دو حکم واحد جارى مىکند، اعتبارات بشرى را با اعتبار شرعى یا اعتبار بشرى را با تکوین و واقعیت خلط مىنماید.
حقوق زن، احیاى علمى و اجراى عملی
تحقق عینى حقوق زن در خانواده و جامعه و اجتماع، در گرو چند عنصر محورى و ضرورى است:
1- اثبات اصل حق و شئون آن با دلیل عقلى یا نقلى معتبر که هر یک طبق تحقیق اصول فقه، حجت است و نیز تدوین آن به صورت مواد و تبصرههاى حقوقى و تصویب آن در محافل رسمى قانونگذاری.
2- در صورت مزاحمت عمل به آن حقوق ثابت شده با حق شوهر، با توافق طرفین در متن عقد نکاح یا عقد مشروع لازم دیگر یا طى یک تعهد ابتدایى و مستقل بنا بر لزوم وفا به شروط ابتدایى و عدم احتیاج طرح آن در ضمن عقد لازم دیگر و نیز با رعایت اهم و مهم از لحاظ صلاح جامعه یا خانواده، محدوده آنها به طور واضح تبیین شود.
3- تثبیت ضمانت اجراى حقوق مشترک و مختص زن و مرد بدون تضییع آن؛ چون حقوقى که ضامن اجرا ندارد، رفته رفته از دیوان خاطرهها رخت برمىبندد و همان عادت جامعه و فرهنگ مردم، منبع تدوین حقوق تلقى مىشود؛ ازاین رو جریان اجراى حقوق که عامل احیاى عینى آن در متن زندگى است، نباید مورد غفلت قرار گیرد؛ زیرا احیاى علمى حقوق زن در کتابهاى دینى و حقوقى و نیز تعلیم آنها در حوزههاى درسی، ثمرى جز حیات لفظى یا ذهنى آنها ندارد و چنین روش نکوهیدهاى مرضى خداوند نیست که اصلىترین تعیین کننده حقوق بندگان خویش است. از این جهت، چارهاى جز هماهنگى قوه مقننه و مجریه و نیز نظارت و قضا و داورى صحیح و بهنگام قوه قضائیه نیست؛ وگرنه تئورى محض، جامعه را ایدهآل نمىکند.
4- چون اساس خانواده طبق رهنمود خداوند سبحان، مودت و رحمت است (8) و این دو فضیلت از عناصر اصلى اخلاق محسوب مىشوند، تا وداد عقلى به جاى دوستى غریزى و حیوانى ننشیند و علاقه طبیعى از جاى برخیزد و اشتیاق فراطبیعى را به جاى خود ننشاند و مهر عقلى به جاى گرایش مادى قرار نگیرد و جاذبه جنسى در حریم خاص خود نماند و هرگز به مسند قضا ننشیند و زن و شوهر فطرت مشترک همدیگر و نیز ویژگى صنف خاص یک دیگر را به طور صحیح ادراک نکنند و خصوصیتهاى صنفى را مکمل هم ندانند، آن بنیان مرصوص که خواسته اسلام است بنا نمىشود؛ از این رو نصاب اخلاق در خانواده و جامعه، کمتر از نصاب حقوق نیست.
در پیوند اخلاق و حقوق مىتوان گفت: اگر در موردى قانون از جهت ماده یا تبصره، بر اثر اجمال، فقدان، تعارض مواد و مانند آن مبهم بود، اخلاق جبران نقصهاى یاد شده را به عهده مىگیرد؛ چنانکه متقابلا اگر در جامعه یا خانواده، اصول اخلاقى و فضائل نفسانى حاکم نباشد، هر کسى قانون را به راى و هواى خویش تفسیر و تحریف مىنماید و نمىتوان براى هر فردى در هر جایى یک پلیس گماشت. گذشته از آنکه پلیس فاقد اخلاق، هرگز ضامن اجراى حقوق نیست؛ زیرا کسى که توان حفظ گوهر دین خود را از دستبرد هوس و تاراج هوا و سرقت شهوت و غضب ندارد و قلب خود را از تهاجم اهریمنان درون نگهدارى نمىکند، هرگز توان حفظ حقوق دیگران را ندارد.
چون رعایت اصول اخلاقى مهمترین عامل تضمین کننده حقوق افراد است، اسلام به زن و شوهر توصیه متعادل و برابر اخلاقى دارد و در سفارش اخلاقى جانب مرد ار بیش از جانب زن رعایت نکرده است، لیکن باید در تحلیل سفارشهاى اخلاقی، ویژگى هر صنفى از زن و مرد ملحوظ گردد تا چنین توهم نشود که اسلام زن را خاکسار مرد قرار داده و همان رسم فرسوده جاهلى را در کسوت اخلاق بر زن تحمیل نموده است.
تفاوت صنفى زن و مرد، مانند تفاوت اصناف دیگر از مردها با یکدیگر و نیز زنها با همدیگر براى برقرارى نظام احسن بر اساس تسخیر عادلانه متقابل است؛ نه تسخیر ظالمانه یا جاهلانه و نه تسخیر یک جانبه و یک سویه.
جایگاه حقوقی- اجتماعى زن
قرآن درباره عظمت حقوقى و اجتماعى زن مىفرماید: اى اهل ایمان! براى شما حلال نیست که زنان را به اکراه و جبر به میراث گیرید و بر زنان سختگیرى و بهانهجویى مکنید که قسمتى از آنچه مهر آنها کردهاید، به جور بگیرید؛ مگر عمل زشت و ناشایستى از آنها آشکار شود و با آنها در زندگانى با انصاف و خوش رفتار باشید و چنانچه دلپسند شما نباشند، اظهار کراهت مکنید؛ بسا چیزها ناپسند شماست و حال آنکه خدا در آن خیر بسیارى قرار داده است؛ “یا ایها الذین امنوا لایحل لکم ان ترثوا النساء کرها و تعضلوهن لتذهبوا ببعض ما اتیتموهن الا ان یاتین بفاحشه مبینه و عاشروهن بالمعروف فان کرهتموهن فعسى ان تکرهوا شیئا و یجعل الله فیه خیرا کثیرا”.(9)
مسائل مربوط به حقوق زن، بخشى مربوط به ارث و بخشى مربوط به نکاح و تعدد زوجات و مهریه و مانند آن است. این گونه مسائل را عده فراوانى چون مرحوم علامه طباطبایى در تفسیر شریفالمیزان بیان کردهاند و متاخران هم با رهنمودهاى آن بزرگ مفسر جهان اسلام، کتابهایى نوشتهاند.
قرآن در بخش مسائل اجتماعی، در آیه گذشته مىفرماید: با زنها معاشرت نیک و معروف داشته باشید و زن را چون مرد در مجامع خود راه دهیدو اگر خوشایندتان نیست که آنها در مجامع شما شرکت کنند، اینکار ناخوشایند را تحمل کنید؛ زیرا ممکن است خیر فراوانى در این کار باشد و شما ندانید.
معاشرت در “و عاشروهن بالمعروف” گرچه در زمینه امور خانوادگى است، اما اختصاصى به آن ندارد؛ زیرا ملاک آن در مسائل اجتماعى نیز وجود دارد. گاهى بر اثر تعصب جاهلى یا رواج فرهنگ نادرست یا تعصب خام و مانند آن، مردها خوش نمىدارند که زنان مانند آنها در جامعه و صحنههاى سیاست، درمان و پزشکی، فرهنگ و تدریس و ... سمت و حضور داشته باشند، لیکن باید این امر را تحمل کنند؛ شاید خیر فراوانى در این کار باشد که نمىدانند.
معروف، هر چیزى است که نزد عقل و پیش وحى و صاحب شریعت به رسمیت شناخته شده است و غیر آن منکر و ناشناخته است. قرآن مىفرماید: با صنف زن به گونهاى رفتار کنید که عقل و شرع آن را به رسمیت مىشناسد و این قشر عظیم را منزوى و با آنها بدرفتارى نکنید.
سپس مىفرماید: اگر نمىپسندید که زنها از حیات اجتماعى صحیح وسالمى برخوردار باشند، بدانید که این کراهتتان نارواست. تعبیر “فعسى ان تکرهوا شیئا و یجعل الله فیه خیرا کثیرا “ در آیه یاد شده از تعبیر آیه جهاد: “ وعسى ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسى ان تحبوا شیئا و هو شر لکم” مهمتر است؛ چون جهاد و دفاع امرى موقتى است، اما حضور زن در صحنه، هر روز همیشگى است و همین حیات اجتماعى زن است که مىتواند در فرهنگ و تربیت و جهاد و دفاع سهم موثرى ایفا کند.
نوش گل یا نیش عقرب
کسانى که نتوانستهاند با زنان جامعه معاشرت معروف داشته باشند و از عواطف آنان طرفى بسته، از احساسات و رقت قلب آنان مدد بگیرند، به نام آزادی، زن خود را مسخر غرایز نمودهاند؛ بىآنکه مسخر عواطف شوند، ولى اسلام، زن را آزاد و جامعه را مسخر عواطف کرده است؛ از این رو جامعهاى عاطفى بنا کرده و رافت و رحمت در جامعه اسلامى قرار داده است.
نبود عاطفه در بعضى جوامع، کشتار بیرحمانه انسانهاى بىگناه به دست ابرقدرتها و دستنشاندگان آنها با بمبهاى شیمیایی، با اینکه آنان ظاهرا طرفدار آزادى زن و مدعى به صحنه آوردن او هستند، شاهد است که اینها مسخر غریزه و شهوت قدرت شدهاند و نه مسخر عاطفه و محبت؛ یعنى از هنر و فضیلت و جمالى که خدا به نام عاطفه، رحم و رقت، به زن داده است، آنان محروماند و آنچه را خدا به طبیعت زن داده، آن را بر خود مسلط کردهاند.
آنچه را ذات الهى به فطرت و روح زن داده، به عنوان یک فضیلت به او عطا کرده است؛ ولى دنیاى مادی، زن را در معرض نمایش غرایز آورده و بر درندگى جامعه افزوده است.
اینکه حضرت امیر مومنان مىفرماید: زن مانند عقرب است که نیش آن در آغاز شیرین ولى مسموم است؛ “المراه عقرب حلوه اللسبه” (10) و نیز روایاتى شبیه این، هشدارى به مرد است تا فریب شهوت را نخورد. نیش عقرب مانند نیش زنبور عسل و نظیر سوزن نیست؛ بلکه اگر انسان نداند که عقرب است، از نیش آن احساس لذت و شیرینى مىنماید؛ مانند شیرینىاى که ظاهرش شیرین، اما درونش تلخ و مسموم باشد.
بر این اساس، امیرمومنان علیهالسلام نمىفرماید که زن عقرب است؛ بلکه مىفرماید: خود را با نگاه به نامحرم به آتش ندهید. دیدن نامحرم شیرین اما این گناه، درونش عقرب است؛ چنانکه اگر زنى به دام مرد بیفتد، آن مردپرستى عقرب مىشود و میان زن و مرد فرقى نیست؛ منتها چون جاذبه از سوى زن بیشتر است، حضرت به آن اشاره نموده است.
همین تعبیر درباره دنیا هم ذکر شده است. حضرت امیر- سلام الله علیه- در نامهاى براى سلمان چنین مىنویسد: مثل دنیا، مثل آن مار خوش خط و خالى است که رنگش زیباست و پوست او هم بسیار نرم است، اما همین پوست نرم، سم است؛ “فانما مثل الدنیا مثل الحیه؛ لین مسها قاتل سمها”(11.) اینکه مصافحه با زن نامحرم معصیت است، براى آن است که سمى کشنده است.
نتیجه آنکه جمله امیرمومنان علیهالسلام مذمت زن نیست؛ بلکه مذمت نگاه به نامحرم است؛ چنانکه آن روایت نیز مذمت دنیاپرستى و به سوى دنیا جذب شدن است؛ وگرنه آن حضرت درنهجالبلاغه از دنیا ستایش کرده و فرموده که هر کس به هر جا رسیده، در دنیا رسیده است. (12)
همه انبیا، اولیا، حکما، عرفا، صالحان و صدیقان و شهدا در همین دنیا به کمال رسیدهاند. آنان اگر به دنیا نمىآمدند، خاک یا نطفهاى بودند که همراه پدر دفن مىشدند و به کمال نمىرسیدند، ولى هنگامى که به بازار دنیا آمدند و داد و ستد کردند، سود بردند؛ زیرا دنیا متجر اولیاست و همه خوبان در دنیا خوب شدند؛ پس اگر کسى به طمع زرق و برق دنیا خود را گرفتار نمود، مانند آن کودکى است که نشناخته، پشت مار ابلق را لمس مىنماید یا با نیش عقرب بازى مىکند.
این گونه تشبیهاتى که در احادیث به کار رفته است، ناظر به بحرانى است که جهان غرب به آن مبتلا شده است، اما سخن امیرالمومنین- سلام الله علیه- به فرزندش: “فان المراه ریحانه و لیست بقهرمانه” (13)، همان فضیلتى است که جامعه اسلامى با آن متکامل است.
زنگرایى مانند بهرهگیرى انسان از نیش عقرب است که شاید لذتى در نیش او باشد، اما سم به همراه دارد. دین، زن را ریحان و گل مىداند که مردها باید با آن معطر باشند و شامه خود را به بوهاى متعفن بد عادت نکنند؛ از این رو خشونتى که در جنگهاى غیراسلامى است، در جهان اسلامى نیست و آن درنده خویى که دیگران دارند، میان مسلمانان مشاهده نمىشود.
مسلمانان زنها را به حجاب دعوت مىکنند، اما از عاطفه زن به عنوان یک محور تربیتى استفاده مىکند. اسلام زن را در سایه حجاب و سایر فضایل به صحنه مىآورد تا معلم عاطفه، رقت، درمان، لطف، صفا، وفا و مانند آن شود، ولى دنیاى کنونی، حجاب را از زن مىگیرد تا به شکل لعبه به بازار بیاید و غریزه را تامین کند و چنین زنى دیگر معلم عاطفه نیست. او فرمان شهوت مىدهد؛ نه گذشت، و شهوت جز کورى و کرى چیزى به همراه ندارد؛ از این رو اسلام اصرار دارد که زن به جامعه بیاید، ولى با حجاب که درس عفت و عاطفه دهد؛ نه آموزش شهوت و غریزه.
اثر جهانبینى بر انسانشناسی
جهان غرب در خصوص این امر نیز فرهنگ منحط غلطى دارد- متاسفانه برخى ناآگاهان از فرهنگ غنى و قوى اسلام نیز متاثر از تبلیغات سوء آنان اند- زیرا انسانشناسى آنها مانند جهانبینى آنهاست و به دیگر سخن، جهانبینى آنها مادى است؛ “ماهى الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیى و ما یهلکنا الا الدهر” (14) و چون جهان را در نشئه طبیعت خلاصه مىکنند و از ماوراى طبیعت سهمى ندارند، انسان را نیز در قلمرو طبیعت محصور مىکنند و صرفا تن شناساند؛ نه انسانشناس. از دیدگاه آنان همه حقیقت انسان، بدن و تن اوست و چون بدن انسان به دو شکل زن و مرد است، گمان مىکنند که زن و مرد باهم تفاوت دارند.
کسى که به انسانشناسى از دیدگاه جهانشناسى مادى مىنگرد، هرگز در جهان سیرعمودى ندارد و نمىداند که مبدا و منتهاى سیر زندگى انسان چیست. او همواره سیر افقى دارد و همان گونه که او داراى اخترشناسی، زمینشناسی، معدنشناسى و ... مادى است، انسانشناسىاش نیز مادى است و براى انسان، مقامى برتر از آنچه در نشئه طبیعت است، قائل نیست و براى او مسائلى چون فرشته، ملک و وحى مفهوم ندارد.
انسان موحد، جهان را از دید خدا مىنگرد؛ از این رو همان گونه که نقص و شر را نسبى مىداند، ترجیح و تقدیم را هم نسبى مىشمارد. موحد، شرور جهان را هرگز به حساب هندسه مهندس عالم نمىگذارد؛ بلکه آن را به فقدان و عدم برمىگرداند. او چون معتقد است که مبدا پیدایش نظام جز خیر محض نیست، قهرا نظام را هم به نحو احسن مشاهده مىکند و به تفاوتها و تفاضلهاى انسانها از دید مهندسى مىنگرد؛ یعنى با اصول ارزیابى مىکند که طبق آن اصول، زن و مرد امتیازى ندارند.زندگی، نه یک سره عطر است، نه آهن و چدن؛ هم کارهاى محکم و هم کارهاى ظریف لازم است. این پرسش که آیا گل بهتر است یا آهن، به راحتى پاسخ نمىیابد؛ زیرا هم گل و هم آهن ارزشهاى فراوانى دارد. کارهاى محکم با آهن است و امور ظریف هنری، دقیق و عاطفى را گل به عهده دارد و اساسا وجود و ثمر آهن بدون گل و همچنین وجود گل نیز بدون آهن شدنى نیست.
اگر اصول ارزشى اسلام و دیدگاه قرآن کریم و نیز محور بحث معین گردد، قهرا بسیارى از سئوالات و شبهات رخت برمىبندد، ولى آنها که اسلام را با مبانى آن نشناختهاند، مسائل اجرایى براى آنها بسیار مهم جلوه مىکند و به عنوان یک عقده، نقد علمی، اعتراض یا معارضه چنین مطرح مىکنند: چرا زن نمىتواند فلان کار اجرایى را بپذیرد؟
رسوخ اندیشههاى جاهلی
علامه طباطبایی- رضوان الله علیه- در تفسیر شریفالمیزان مىفرماید که هنوز رسوبات جاهلیت در جامعه رواج دارد؛ یعنى ظاهر جامعه اسلامى است، اما فکرها جاهلى است. شاهدش این است که اگر مردى آلوده شود، بستگان او احساس ننگ نمىکنند، ولى اعضاى خانواده زن آلوده، احساس ننگ مىکنند و چه بسا اقدام به قتل او مىنمایند.
آیا این فکر، فکر جاهلى نیست؟ آیا این غیرت، غیرت جاهلیت است یا غیرت دینی؟! مسلمان باید به صورت مشترک احساس ننگ کند؛ نه به شکل متفاوت و نیز باید به طور یکسان غیور باشد. هم بىغیرتى مطابق فرهنگ منحط غرب است، هم تبعیض در غیرت، برخاسته از فرهنگ منحط جاهلى است، ولى مطلوب فرهنگ اسلام، تعادل در غیرت است. متاسفانه ما اسلامى سخن مىگوییم و جاهلى مىاندیشیم و آن را به حساب اسلام ناب مىگذاریم؛ بىغیرتى را درباره مردها از فرهنگ غرب مىگیریم و اظهار غیرت را در مورد زنها از فرهنگ جاهلیت اخذ مىکنیم و این دو را به حساب اسلام ناب مىگذاریم و بعد مىپنداریم که اسلام زن و مرد را یکسان نمىداند.
حضرت امیرمومنان- سلام الله علیه- در این باره مىفرماید: “و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا”؛ (15) یعنى اسلام به صورت یک پوستین وارونه پوشیده شد تا شناخته نشود. در بسیارى از موارد، مسائلى را از بیگانههاى غرب با مسائلى از رسوبات جاهلیت مخلوط کرده و این معجون را به صورت اسلام درآوردهایم؛ در حالى که نظر قرآن خلاف آنهاست؛ براى نمونه، قرآن مىفرماید: نه درباره مجازات مرد آلوده مسامحه کنید و نه درباره زن؛ “الزانیه و الزانى فاجلدوا کل واحد منهما مائه جلده و لا تاخذکم بهما رافه فى دین الله” (16.) نیز در مورد سرقت مىفرماید: هم دست مرد و هم دست زن سارق را قطع کنید؛ “السارق و السارقه فاقطعوا ایدیهما جزاء بما کسبا نکالا من الله”. (17)
بنابراین، بخشیدن زن سارق و مجازات مرد دزد یا مجازات زن آلوده دامن و رهایى مرد آلوده دامن و ننگ ندانستن کار او هر دو، تبعیض و ناشى از افکار و اندیشههاى جاهلانه است و این التقاط و رسوب جاهلى همراه با آن میراث فرهنگ غلط و منحط بیگانه، اسلام نامیده شده است و کسى که با این دید و اعتقاد به سراغ اسلام شناسى برود، خیال مىکند که اسلام بین زن و مرد فرق گذاشته است و اگر هم بخواهد امتیاز آنها را جست و جو کند، یا در ارث یا در دیه تحقیق مىکند؛ در صورتى که مقام زن را باید در انسانشناسى جست و جو کرد و عظمت زن در دین، همان عظمت انسان است.
حتى در خصوص مسائل اقتصادى نیز قرآن زن و مرد را مستقل مىداند. گرچه اگر مىفرمود که هر کسى مالک کسب خود است کافى بود، لیکن براى زدودن رسوبات جاهلى مىفماید: هر یک از زن و مرد در اقتصاد مستقل است؛ “للرجال نصیب مما اکتسبوا و للنساء نصیب مما الکتسبن”. (18)
پس براى پى بردن به عظمت مقام زن ابتدا باید از اندیشه جامعه، جاهلیتزدایى کنیم و مغایرت برخى اعتقادها با نظر اسلام را تبیین نماییم؛ زیرا با چیره شدن بیگانگان، ارزشهاى دینى و از جمله مقام اسلامى زن به سمت نسیان سپرده شد.