تاریخ انتشار : ۲۱ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۲:۱۳  ، 
شناسه خبر : ۸۲۳۰۸
مصطفى تبریزی

آقاى حسین مرعشی، سخنگوى حزب کارگزاران، چندى پیش، الگوى “لیبرال دموکراسی” را به عنوان مشى سیاسى حزب کارگزاران سازندگى اعلام کرده بود و آن را در مقابل تفکرات دهه اول سوسیالیستى مبنى بر دولتى شدن همه چیز و سلب اختیارات از مردم برشمرده بود؛ “لیبرالیسم معتقد به اصالت فرد و واگذاردن کارها به مردم است اما سوسیالیسم معتقد به اقتصاد متکى بر دولت است.” (1) او نهایتا لیبرالیسم را مقابل سوسیالیسم و نه مقابل اسلام برشمرده بود. این اظهارات، اعتراضات متعددى برانگیخت. اما طى نوشتارى در روزنامه شرق، تحت عنوان کدام سوسیالیسم، کدام لیبرالیسم، نویسنده محترم با کم اهمیت یا فاقد ارزش دانستن این دست مباحث و کشمکش‌ها یعنى مباحثى که در حد تئورى‌پردازى فلسفى باقى مانده، به صحنه عمل و تحقق اجتماعى وارد نمى‌شوند، خاطر نشان ساخته است: “مشکل این جامعه، لیبرالیسم و سوسیالیسم یا مسلمانى و غیرمسلمانى نیست، بلکه مقاومت سنتى‌ها در تئورى و عمل در برابر تحقق دولت- ملت مدرن است که سنگ بناى تحقق سیاست‌هاى لیبرالى یا سوسیالیستى است” (2.)
ایشان لیبرالیسم و سوسیالیسم، هر دو را موجب کامیابى جامعه دانسته‌اند به شرط آنکه دولت مدرن قدرتمند وجود داشته باشد: “حتى لیبرالیسم با قرائت استوارت میلى و سوسیالیسم با قرائت دموکراتیک مى‌تواند جامعه را کامیاب کند منتها با وجود تحقق دولت مدرن قدرتمند”. در بستر مناسب به اعتقاد این نویسنده محترم، نه لیبرالیسم ابزارى علیه فقرا مى‌شود و نه سوسیالیسم ابزارى براى سرکوب آزادی. به اعتقاد ایشان روشنفکرى و جریانات آزادیخواه و دموکرات باید بیشتر به ارائه مدل‌هاى تحققى و رفتار الزام‌آور تحقق دولت- ملت مدرن که زیربناى هر نوع اجراى سیاست لیبرالى یا سیوسیالیستى است، بپردازند.
برخلاف نظر این نویسنده محترم، نمى‌توانم از اهمیت زیربنایى تئورى‌ها و نظریات و تفلسف‌ها دفاع نکنم. اگر تحولات عمده‌اى چون ظهور مارکسیسم، برخاسته از تفکرات فلسفى دانشمندانى نظیر کارل مارکس نیستند پس از کجا به بار آمده‌اند؟ نویسنده محترم قطعا به این نکته واقف و با آن همدل است که نخبگان و کشمکش‌هاى نخبگانی، در برخى شرایط تغییرات شگرف و ماندگارى در جوامع ایجاد کرده و مى‌کنند. با این توصیف، وقعى ننهادن ایشان به نزاع حاضر بر سر لیبرال دموکرات بودن حزب کارگزاران سازندگی، را باید از جاى دیگر ریشه‌یابى نمود یعنى در اعتماد به تجربه غربى لیبرالیسم ونگاه پاک خطاپوش بدان داشتن. این مسئله موجب مى‌شود نزاع ایرانى بر سر این واژگان و رابطه آنها با دین، امرى مبتذل جلوه کند، مسئله اصلى آن است که چگونه زمینه لیبرالیسم را عملا مهیا کنیم نه آنکه در اصل آن به بحث و منازعه بپردازیم! این البته نوعى از مغالطات است که با فرار از استدلال به بهانه بى‌ارزش بودن تفلسف در وضعیت کنونی، به دنبال چیره نمودن پیش‌فرض خویش است.
به‌کارگیرى واژگانى که در عرف غربى و سکولار خود، داراى معانى جاافتاده و مبینى هستند، از سوى احزاب ایرانی، پیامدها و مدالیل ضمنى کاملا ویژه‌اى دارد که نمى‌توان نسبت به آنها تغافل نمود. اگر حزبی، خود را لیبرال دموکرات مى‌خواند ولو آنکه با کلى توضیحات- آن هم وقتى اعتراضاتى مطرح مى‌شوند- بخواهند معنایى غیر مخالف اسلام و فروکاسته به “بازار آزاد، اهمیت مالکیت و دخالت حداقلى دولت در اقتصاد” از آن اراده کند، اما ضمنا تقلید و تبعیت از الگوى غربى را در پى‌زمینه ذهنى خود دارا است. نویسنده محترم آنگاه که جدل بر سر امکان جمع میان مسلمانى و لیبرال بودن را با بیان مصادیق خاتمه مى‌دهد به طور ضمنى از همین امر حکایت دارد. ایشان مى‌نویسد: “به عنوان نمونه اگر پوپر لیبرال غربى است میرزا ملکم و محمدعلى فروغى و رامین جهانبگلو لیبرال وطنى حساب مى‌شوند. همچنین مهندس بازرگان و دکتر سروش متاخر و سعید حجاریان با گرایش جان راولز نیز لیبرال مسلمان قلمداد مى‌شوند.” او همچنین از نهضت آزادى ایران و کارگزاران و نیز بخش وسیعى از جبهه مشارکت ایران اسلامى به عنوان مسلمانان لیبرال یاد مى‌کند. هرچند نویسنده، نامبردگان را لیبرال وطنى مى‌شمارد، به نظر نمى‌رسد چندان تمایز بنیادى و ماهوى با نمونه‌هاى غربى داشته باشند.
وطنى بودن میرزا ملکم‌خان که اولین موسس لژ فراماسونرى در ایران بوده است، بى‌اندازه کم‌مایه است. اما چوب بحث بر سر امکان جمع شدن اسلام با لیبرالیسم است و نویسنده مدعى آن است که امثال دکتر عبدالکریم سروش، مصداق این جمع‌شدن هستند، باید بگویم، اسلامى که در منشور مشوق قرائت‌ها منعکس‌شده و با فروکاهش به تجربه دینی، تقلیل وحى به تجربه نبوی، نفى معناى شیعى امامت و مهدویت، جدایى دین از عرصه عمومى و مانند آن، تضعیف شده است، طرفه دینى است! اگر مرعشی، در دوره “شیخوخیت” خود بدان رسیده که لیبرال دموکرات مسلمان است، باید از او پرسید آیا این مسلمانى همان مسلمانى دوران شباب او است یا چنان مسلمانى تقلیل یافته است که به شیر بى‌یال و دم و اشکم مى‌ماند؟! اگر وطنى بودن ملکم‌خان تنها به تابعیت ایرانى او و به جغرافیایى فعالیت سیاسى او است، مى‌توان به راحتی، حزب کارگزاران سازندگى را نیز لیبرال‌هاى وطنى دانست، اما اگر بحث بر سر اصالت اندیشه، غیر التقاطى بودن دکترین سیاسى و اقتصادى و حرکت بر اساس الگوهاى متناسب با وطن اسلامى باشد، دیگر نمى‌توان به راحتی، هر حزبى را توامان، لیبرال وطنى خواند. حزب کارگزاران سازندگى که بنابر بیان سخنگویش، لیبرال دموکرات است، اگر بخواهد کارگزاران لیبرال دموکراسى غربى نباشد، باید به سازندگى در عرصه فکر و فرهنگ نیز ارزش قائل شود و به بحث‌هاى تئوریک مجال دهد تا راهى منطبق بر مسائل بومى و سازگار با اهداف و سیاست‌هاى دین اسلام بیابند.
شیفتگى نویسنده محترم به تجربه غرب که البته با تغافل آشکار از معایب بى‌شمار آن همراه است، به ویژه، آنجا آشکار مى‌شود که لیبرالیسم حتى با قرائتى قدیمى و بدوى نظیر قرائت استوارت میلى را در صورت تحقق دولت مدرن قدرتمند، کامیاب توصیف مى‌کند. ایشان البته باید مقصود خویش از کامیابى را مشخص نماید و نسبت میان آن و غایتى که دین براى جامعه و انسان ترسیم مى‌کند را معین کند.
دولت مدرن، صرفا وسیله اى براى رسیدن به هدفى مشخص است نه غایت و آرمان. آنچه امروزه بیش از تحقق “دولت- ملت مدرن” براى کشور ما مورد نیاز است، در پیش گرفتن استراتژى متناسب با اوضاع دینى و بومى ما است به گونه‌اى که به بهترین شکل، ما را به آن جامعه و فرد که اسلام به عنوان غایت ترسیم کرده است برساند، ولو این استراتژی، تحقق دولت- ملت مدرن با شاخصه‌هاى غربى آن نباشد.
در شماره بعد به نقد دعوى لیبرال دموکرات بودن حزب کارگزاران خواهم پرداخت.