تاریخ انتشار : ۲۷ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۹:۱۶  ، 
شناسه خبر : ۸۲۳۵۲

حمید محمدى
همان‌گونه که از عصر بودا تا زمان حاضر بسیارى بوده‌اند که ادعاى پیغمبرى و نبوت داشته‌اند بسیارى نیز پیدا شده‌اند که مدعى مهدویت گردیده‌اند. ادعاى مهدویت جایگاهى بالاتر و مهم‌تر از مدعیان نبوت داشته چرا که متمهدیان یا همان مدعیان مهدویت سعى در به‌دست آوردن حکومتى به گستره تمام زمین داشته‌اند. هرکدام از اینها باتوجه به شرایط سیاسیاجتماعى زمان خود بازتابهایى را در قبال ادعاى خویش مى‌یافتند و گاه چنان بخت با آنها یار مى‌شد که دولت بریتانیا را در اوج استعمارگرى‌هایش دچار چالش جدى مى‌کرد و گاه نیز همانند جریان على محمدباب براى جامعه اسلامى مشکلات قابل توجهى به‌بار مى‌آوردند.
این مدعیان گاه از سر هواى نفس دست به این اقدامات مى‌زدند و گاه فریب دیگران را مى‌خورند و بنا بر امیال مهره‌چینان داخل یا خارج از جهان اسلام و یا منطقه محل سکونت خود چنین مى‌کردند. در اینجا مرورى گذرا بر احوال این افراد خواهیم داشت و انشاءالله در فرصتى دیگر مفصل‌تر به آن خواهیم پرداخت.
از جمله کسانى که مدعى پیامبرى شده‌اند مسیلمه درسال نهم هجرت و از اهل یمامه بود و ادعا مى‌کرد او با پیامبر اسلام در رسالت شریک است.
دیگرى بیان بن سمعان بود که با ادعاى الوهیت، عده‌اى ناآگاه را به دور خود جمع کرد و نیز از این قبیل است:
سبحاح بنت حارث (در آخر عهد پیامبر اسلام) طلحه بن خویلد اسدى (پس از رحلت حضرت رسول) محمدبن عبدالله بن مثنی، عامرى بن یزید معروف به خداش، ابن منصور عجلى (معتقد به عروج حضرت على ”‌علیه‌السلام” بود) مغیره بن سعید (معاصر خلافت هشام بن عبدالملک(1)
به‌طور کلى این موضوع چنان اهمیت پیدا کرد که اعتضاد السلطنه از رجال عهد قاجاریه را بر آن داشت تا به تالیفى در این مورد اقدام ورزد به نام المتبنیین یا طبقات المضلین و در آن کلیه کسانى را که ادعاى پیغمبرى داشته‌اند تا عصر خود جمع‌آورى کرده است والحق از عهده این کار نیز به‌خوبى برآمده است.
غرض از تمهید این مقدمه آن بود که روشن شود وقتى افرادى پیدا مى‌شوند که ادعاى پیغمبرى و حتى الوهیت نمایند بى‌تردید مدعى امام زمان بودن و منجى بشریت شدن نیز در میان آنان یافت مى‌شود. نام برخى از مدعیان مهدویت بدین قرار است:
شریعی: نامش حسن و کنیه‌اش ابومحمد و از صحابه امام على‌النقى و امام حسن عسکرى علیهما السلام بود. وى اول کسى است که چنین ادعایى نمود.
منجى خارجى مصری: وى مطلع از احکام نجومى بود و از آینده خبر مى‌داد. در سالى که خروج کردمى گفت مهدى موعود است و عنقریب مالک مصر خواهد شد. تعداد مریدانش 133 نفر بودند.
محمدبن تومرت: در مغرب زمین به ادعاى مهدویت خروج کرد. در برخى از تواریخ نسبت وى را چنین آورده‌اند، محمدبن عبدالله بن الرحمن بن هودبن خالدبن تمام بن عدنان بن صفوان بن سفیان بن جابربن عطاء بن ریاح بن یسار بن عباس بن محمدبن الحسن بن امیرالمومنین علیه‌السلام و الصلوه .
مولدش سوس: (از اقصا بلاد مغرب) بود و در ایام جوانى در عراق عرب نزد امام محمد غزالى و ابوالحسن طبرانى علم آموخت و در زهد و تقوا معروف خاص و عام شد و در علوم شرعیه و ا صول فقه و کلام مهارت کامل پیدا کرد.
ابن بطوطه مردى مجهول‌النسب و الحال را نقل مى‌کند که در بلاد شام ادعاى مهدویت کرد و به پیروان خود وعده تمالک و به تسخیر شهرهاى شام را داد و میان آنها تقسیم کرد، او به‌هریک از مریدانش برگ‌هایى از زیتون داد و آنان را تسخیر شهرها فرستاد و همه را به کشتن داد.
محمود: مردى عالم و منسوب به طایفه نقطوى است. در سده شش پس از هجرت از پسخان از توابع گیلان ظاهر گشت. وى تمامى شرایع و مصحف انبیاء را مطابق عقیده خویش تاویل مى‌کرد و خود را مهدى موعود مى‌دانست. وى گفت من همانم که پیامبر اسلام برظهور او خبر داده است و اینک دین محمد صلى‌الله و علیه و آله و سلم منسوخ و نوبت دین محمود است و گفته‌اند:
رسید نوبت زندان عاقبت محمود
گذشت آن که عرب طعنه بر عجم مى‌زد
منقول است که خواجه حافظ شیرازى نیز برکیش محمود است و چون محمود بسیار بر ساحل رود ارس گذر داشته، حافظ فرموده:
اى صبا گر بگذرى برساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادى و مشکین کن نفس

بر طبق اقوال، محمود خود را در خم تیزاب کشته است.
سیداشرف الدین ابراهیم:
از سادات و عباد بود. در اواسط عمر خود سفرى به خراسان کرد ودر همانجا ساکن شد و براثر کراماتى که داشت مریدانى به‌دور او جمع شدند و گفتند او جز مهدى آخرالزمان نیست.
سیدشرف در جنگى که سال 663 با مغولان کرد کشته شد.
امیرتیمورتاش بن ابى چوپان: در عهد سلطان ابوسعید بهادرخان ظهور کرد و چون پاره‌اى از دشمنان خود را برانداخت نخوتى در دماغش پیدا شدو با اغواى جمعى سکه و خطبه به نام خود زد و خود را مهدى آخر زمان خواند.
عباس : مردى به نام عباس از غماره که رودى است درنجد ادعاى مهدى موعود کرد. گروهى به متابعت از او برخاستند. به دستور وى بسیارى از بازارهاى فارس سوخته شد. وى در راه مراجعت از فارس به دست پیروان خود کشته شد.
سیدفلاح: مسقط الراس او واسط و از شاگردان شیخ احمد بن فهد از اکابر صوفیه اثناعشریه بود. در سال 828 ظهور کرد و تمامى اعراب خوزستان مانند شوشتر، دزفول و هویزه را به اطاعت از خود وادار کرد. وى با آنکه برخى از اطرافیانش او را منع مى‌کردند اظهار مى‌داشت مهدى موعود است و ظهور خواهد کرد. چون ادعاى وى به گوش استادش (احمد بن فهد) رسید به قتل او فتوى داد. هنگام اجراى حکم، او قرآن مجید بیرون آورد و بر آن سوگند خورد و اظهار ندامت کرد.
تویزی: درسال هشتم از هجرت در دوران سلطان یوسف بن یعقوب مردى از طایفه متصوفه به نام تویزى در رباط ماسه ظاهر گشت و ادعاى مهدویت کرد، اما چیزى نگذشت که مردى از طایفه بنى سکساک در خفا او را کشت.
مهدى مصری: در سال 1798 میلادى مطابق با 1213 هجرى که ناپلئون بناپارت در حال تصرف مصر ونواحى اطراف بود به وى خبر دادند که مهدى نامى در مصر خروج کرده و مردم را اغوا کرده و گفته است از طرف خداوند مامور است تا کفار را از مصر بیرون کند.
ناپلئون پس از اطلاع بر این امر فوجى را مامور دفع او کرد. پیروان مهدى مصرى در برابر توپ و تفنگ ناپلئون تاب نیاورده شکست خوردند و خود او نیز مفقودالاثر گشت .
جعفر کذاب:
راویان حدیث گرچه نام جعفر را جزء مدعیان دروغین نیابت ذکر نکرده‌اند. لکن نقش او را در ایجاد تفرقه در میان شیعیان امامیه نمى‌توان نادیده گرفت چرا که فعالیت او راه را براى مدعیان دروغین سفارت هموارتر کرد. جعفر فرزند امام على‌الهادی(ع) و برادر امام حسن عسکری(ع) است.
او اولین کسى است که بعد از شهادت امام عسکری(ع) به دروغ ادعاى نیابت و جانشینى امام عسکرى را داشت و خود را امام بعد از او معرفى نمود.
در واقع او با این عملش پایه‌گذار و سنگ زیرین مدعیان دروغین نیابت گردید. عوامل مختلفى در انحراف”جعفر” دخالت داشته که باید در جاى خودش مورد بررسى قرار گیرد.
لکن آنچه مسلم است اینکه: او در زمان امام هادی(ع) از حق و حقیقت فاصله گرفته و به انسانى بى‌خاصیت و هوسران تبدیل شده بود. او تا آنجا در منجلاب فساد و فحشاء غوطه‌ور شد که امام هادی(ع) درباره‌اش فرمود:
“تجنبوا ابنى جعفر فانه بمنزله نمرود بن نوح الذى قال الله عزوجل فیه قال نوح ان ابنى من اهلى قال الله یا نوح انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح”. “ از فرزندم جعفر کناره ‌بگیرید که او مانند نمرود فرزند نوح شده است که خداوند در جواب نوح که گفت: خدایا فرزندم از اهل بیت من است فرمود:
اى نوح این فرزند از اهل بیت تونیست، “انه عمل غیر صالح” بلکه او عملى غیر صالح است” (یعنى آنقدر به اعمال خلاف پرداخته که گویا تبدیل به کارى ناشایست گردیده) آرى به‌راستى که جعفر طغیان و هوسرانى را از حد گذرانده بود تا آنجا که حرمت خاندان امامت را هم نگه نمى‌داشت و آشکارا به فسق و فجور و فحشاء مى‌پرداخت.
و تا آنجا ادامه داد که مطرود امام هادی(ع) گردید. و در نهایت توقیعى درلعن او از سوى امام زمان(ع) صادر شد در اینجا مبادا کسى بى‌جهت قضاوت کند که چرا سعى در هدایت و تربیت او نشده است.
زیرا آنچه مسلم است این که امام هادى و امام عسکرى علیهما السلام در جهت هدایت او تلاش فراوانى به انجام رساندند که نمونه‌هایى از این تلاش‌ها در کتب روایى مذکور است.
از باب نمونه موردى را ذکر مى‌کنیم: در زمان” معتمد عباسی” امام عسکرى (ع) و جعفرهر دو به زندان گرفتار مى‌شوند. پس از مدتى “معتمد” تصمیم مى‌گیرد امام عسکرى (ع) را آزاد نماید.
مامورى فرمان آزادى را به امام (ع) ابلاغ مى‌کند. امام عسکرى (ع) در حالى که وسایل رفتن و همراهان آماده براى حرکت است مى‌ایستد. مامور سئوال مى‌کند چرا ایستاده‌اید؟ حضرت مى‌فرمایند: منتظرم که برادرم جعفر بیاید.
مامور مى‌گوید: خلیفه فرمان آزادى شما را صادر کرده است. و از آزادى جعفر معذوریم. فرمود: فورا پیش خلیفه برو از قول من بگو: من و جعفر از یک خانه به زندان آمدیم.
حال اگر من به تنهایى برگردم خود مى‌دانى چه مى‌شود؟ خلیفه با رسیدن پیام دستور مى‌دهد جعفر نیز آزاد شود و مى‌گوید: جعفر را به‌خاطر شما آزاد کردیم. حمایت‌ها و دستگیرى امام عسکری(ع) از برادرش جعفر فراوان بوده است. و بارها جعفر صاحب و همراه با امام عسکرى (ع) دیده مى‌شده.
عمده فعالیت‌هاى خلاف‌کارانه جعفر:
1- ادعا ى امامت پس از امام عسکری(ع) که با شهادت امام عسکرى (ع) خود را آماده براى نماز خواندن بر جنازه حضرت مى‌کند. که امام زمان (ع) او را کنار مى زند.
2- غصب اموال و دارایى‌هاى امام عسکرى به حکم اینکه وارث ندارد.
3- تلاش براى متفرق نمودن مذهب شیعه و پایه‌گذارى مکتبى به نام “جعفریه” .
4- تحریک دستگاه خلافت بر علیه خاندان امام عسکری(ع) و شیعیان و اینکه آنها بتوانند بر امام دوازدهم دست پیدا کنند که این خود گناهى بزرگ است. زیرا امام عسکری(ع) فرمان داده بود کسى حق اظهار آن را ندارد.
ابوالفرج اصفهانى
ابوالفرج اصفهانى مى‌نویسد:
“هنگامى که منصور دوانیقى در صدد برآمد براى فرزندش مهدى بیعت بگیرد، فرزند دیگرش “جعفر”در این باره به او اعتراض داشت.
پس امر به احضار مردم کرد و چون حاضر شدند و خطبا خطبه خواندند و شعرا به مدیحه‌سرایى و توصیف مهدى و فضائلش پرداختند، مطیع بن ایاس که یکى از شعراى عیاش و متهم به زندقه بود به‌پا خاست و شعر و خطبه خواندو وقتى که از شعر و خطبه فارغ شد رو به منصور نموده و گفت:
اى امیر مومنان !! از فلان بن فلان از پیامبر نقل کرد که پیامبر فرمود:
“المهدى منا محمد بن عبدالله و امه من غیرنا، یملاها عدلا کما ملئت جورا”‌؛ “ مهدى از ماست و او محمد بن عبدالله است و مادرش از غیر ما است، دنیا را پر از عدل مى‌کند، همان‌طور که پر از ظلم شده است”.
سپس گفت: وابن عباس بن محمد، برادر تو، بدین حدیث گواهى مى‌دهد؛ آنگاه رو به عباس نموده و گفت: تو را به خدا سوگند! آیا این حدیث را شنیده‌ای؟
عباس گفت: آری.
پس منصور دستور داد تا حاضرین با پسرش مهدى بر امر خلافت بیعت کنند.
چون مجلس به پایان رسید عباس بن محمد رو به حاضرین کرد و گفت: آیا متوجه شدید که این زندیق چگونه به خدا و رسولش نسبت دروغ داد و حتى مرا نیز بر دروغش به شهادت طلبید؟ و من از ترس منصور ناگزیر به دروغ شهادت دادم . .
به هرحال، بامراجعه به تاریخ و شرح و توضیحى که ابوالفرج‌اصفهانى و دکتر سمیره مختار لیثى درباره محمدبن عبدالله، معروف به “نفس زکیه” و دعوى مهدویت و خلافت او، و هم‌چنین در مورد برخوردها و عکس‌العمل‌هاى منصور دوانیقی، و دعوى مهدویت براى فرزند خود (مهدى عباسی) نوشته‌اند، این موضوع به‌خوبى روشن مى‌شود که هریک از آنان درصدد بودند تا با عنوان “محمد بن عبدالله” مساله مهدویت در اسلام را درباره خود یا فرزند خود بر مردم تحمیل نمایند، و با افزودن به حدیث مسلمى که صحابه و تابعین و بزرگان اسلام درباره مهدى موعود(علیه‌السلام) از پیغمبر اکرم (صلى‌الله علیه و آله و سلم) نقل نموده و براى همگان ثابت و محرز بوده است.
سوءاستفاده نموده و مردم را فریب دهند تا بدین‌وسیله سهل‌ترو آسان‌تر به مقصود خود برسند. بنابراین، بى‌تردید مى‌توان ادعا کرد که جمله “واسم ابیه اسم ابی” که در آخر روایت ابوداوود آمده، و در مورد نام پدر حضرت مهدى (علیه‌السلام) مدرک بى‌چون و چراى علما و دانشمندان اهل سنت قرار گرفته، ساخته و پرداخته نامبردگان و عوامل دست‌نشانده آنان و هواخواهان آنها بوده است.
در اینجا براى اثبات مطلب، روایتى را که ابوالفرج اصفهانى درباره مهدى عباسى از منصور دوانیفى نقل کرده است، مى‌آوریم تا حقیقت گفته‌هاى پیشین روشن‌تر شود.
ابوالفرج در کتاب “ مقاتل الطالبیین” مى‌نویسد:
“مسلم بن قتیبه روایت کرده که گفت: روزى بر منصور دوانیقى وارد شدم به من گفت: محمدبن عبدالله خروج کرده و خودش را “مهدى “ مى‌پندارد، ولى به خدا قسم! او مهدى - موعود- نیست.
من در این باره مى‌خواهم موضوعى را به تو بگویم که به کسى دیگر نگفته‌ام و نخواهم گفت و آن این است که در واقع، فرزند من هم، مهدى موعود روایات- وارده از پیامبر (صلى الله علیه و آله وسلم- ) نیست،‌لکن من او را از باب تفال مهدى نامیده‌ام.
ابن طقطقى
ابن طقطقی، مورخ مشهور و نکته‌سنج در کتاب تاریخ خود چنین مى‌نویسد:
“محمدبن عبدالله بن حسن بن حسن بن على بن ابى‌طالب (علیه‌السلام)‌ معروف به “نفس زکیه” مدعى مهدویت در اسلام گردید و گروه‌هایى از شیعه و حتى بنى‌عباس مانند منصور دوانیقى قبل از تکیه زدن بر مسند خلافت خود و برادرش سفاح براى رویارویى با بنى‌امیه و قیام علیه آنان، با وى به عنوان خلیفه بیعت نمودند.
او در آغاز امر، بین مردم شایع کرده بود که مهدى موعود مورد بشارت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) اوست، و پدرش “عبدالله” نیز این مطلب را همواره در نفوس گروه‌هایى از مردم تزریق و تثبیت مى‌نمود، و روایت مى‌کرد که پیامبر (صلى‌الله علیه و‌آله و سلم) فرموده است:
“لو بقى من‌الدنیا یوم لطول الله ذلک الیوم حتى یبعث فیه مهدینا- او قائمنا- اسمه کاسمى و اسم ابیه کاسم ابی
“ اگر از عمر دنیا یک روز باقى بماند خداوند آن روز را به قدرى طولانى مى‌گرداند تا این که “مهدى ما یا قائم ما را برانگیزاند که نام او همانند نام من، و نام پدرش همانند نام پدر من باشد”.
بنابراین، دور نیست که جمله:
“واسم ابیه اسم ابی” را، این پدر و پسر یا اطرافیان و هواخواهان آنها به حدیث مزبور افزوده باشند تا از این رهگذر بتوانند مردم عوام را فریب داده و مهدى دروغین (یعنى نفس زکیه) را به جاى مهدى موعود واقعى معرفى نمایند، و البته این کار هم تاحدى عملى گردید، اما دیرى نگذشت که قضیه کشف، و دروغ او آشکار گشت.
محمد احمد سودانى و ادعاى مهدویت
قرن نوزدهم،‌ قرن سیادت استعمار انگلستان بر نیمى از جهان بود. از آن میان سرزمین سودان، بیش از همه زجر و شکنجه مى‌دید؛ زیرا گرفتار بهره‌کشى مضاعف شده بود که مى‌بایست هم زور و‌آزار مصریان وهم تحقیر و فشار انگلستان را تحمل نماید.
چه بسا جوانان بى‌گناه سودانى را که به اجبار، به بازارهاى جهانی”برده فروشی” کشانده و به‌عنوان غلام و کنیز فروخته بودند. مالیات‌هاى سنگین و کمرشکن، دیگر رمقى براى این توده رنجبر و فقیر به‌جا نگذارده بود.
در چنین روزگارى در کشور همسایه، شیخى از اهالى “سنوس” مراکش، بینوایان را مژده مى‌داد که به زودی”مهدی” منجى دادگر خواهد آمد.
چیزى نگذشت که در سال 1297 هجرى قمری، درویشى جوان به نام “محمد احمد بن عبدالله دنقلی” که گرد خویش مریدانى دیده بود، خود را “مهدى منتظر” خواند و یکباره دریایى از هیجان در سودان پدید آورد.
مردم ستمدیده به او پیوستند. او به‌وسیله انتظار،‌ از همان سر و پا برهنگان، سپاهى جنگاور ساخت که نه فقط نیروهاى مصرى را شکست دادند، بلکه نظامیان مجهز و کارآزموده انگلیسى را نیز تار و مار نمودند. روحیه آنها به‌حدى قوى شده بود که با یک دست، گلوى سربازان تفنگدار را مى‌گرفتند وبا دست دیگر،‌به یک ضربت شمشیر سر از بدنشان جدا مى‌ساختند.
چند تن از فرماندهان ارشد انگلیسى همچون “کلنل هیکس” و “ژنرال استوارت” و “ژنرال گوردن” در نبرد با او نابود شدند. در نبرد با “هیکس” نزدیک به دوازده هزار نظامى تفنگ به دوش، با هزاران شتر و اسب و بیست توپ، به جنگ درویشان آمدند، اما در نهایت امر، تنها سیصد سرباز زخمى و نیمه‌جان، به‌جا ماندند.
با مرگ ژنرال گوردن، “خارطوم” به تصرف محمد احمد درآمد. “گلادستون” نخست‌وزیر وقت انگلستان در پارلمان انگلیس، به‌خاطر این شکست افتضاح‌آمیز از یک مشت درویش بى‌ساز و برگ، استیضاح شد و به‌ناچار در برابر نمایندگان پارلمان، قرآنى به دست گرفت و چنین گفت:
“تا وقتى این کتاب، بر افکار انسان‌هاى مشرق زمین حکومت مى‌کند،‌نفوذ ما و حکومت ما بر این کشورها امکان‌ناپذیر، و تحقق افکار ما غیرممکن خواهد بود”.
آری! از نقل همین یک نمونه مختصر، اصالت مساله مهدویت آفتابى مى‌شود و روشن مى‌گردد که عقیده به ظهور حضرت مهدی(علیه السلام) یک اعتقاد عمیق دینى و مذهبى است.
لذا تا هنگامى که “مهدى موعود” برترین رهایى بخش، ظهور نکرده است، قلب توده‌هاى محروم از عشق به برترین رهبر، مالامال و هنگام یاس و نومیدی، به‌خصوص در لحظات فشار و اختناق، دست‌ها به سوى آسمان‌ها برافراشته مى‌شود و ظهور مبعوث آسمانى را التماس مى‌کنند. این یک حقیقت که دروغ در آن راه ندارد.