تاریخ انتشار : ۰۷ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۱:۱۱  ، 
شناسه خبر : ۸۲۴۱۸

مهدی محمدی
کارل پوپر در مقاله ای که زمانی نه چندان دراز پیش از مرگش در تمجید از نظام دو حزبی ایالات متحده نگاشته، آفت بزرگ نظام های چند حزبی را این می داند که در آن، احتمال این که گروه ها و چهره های سیاسی ساخت و پاخت کنند و کلاه مردم را بردارند بسیار بالا می رود. پوپر در واقع می خواهد استدلال کند نظام دو حزبی ایالات متحده آنقدرها هم که برخی منتقدان سعی دارند نشان دهند غیردموکراتیک نیست بلکه اتفاقا این نظام های چند حزبی هستند که استعدادی شگرف برای آب ریختن به آسیاب خودکامگی و مردم فریبی دارند. پوپر استاد گرفتن نتیجه های عجیب و غریب از مقدمات معمولی است و در اینجا هم از همین هنر خود استفاده می کند. لب استدلال او این است که در نظام های دو حزبی تکلیف مردم روشن است؛ یا به این حزب رأی می دهند یا به آن حزب و این امکان هم وجود ندارد که اعاظم دو حزب پس پرده بنشینند و با توافق های پنهانی در قالب یک «ائتلاف» خود را از مواهب آرایی بهره مند سازند که در واقع به آنها داده نشده است. اما در نظام های چند حزبی وقتی شما به حزب A رأی می دهید معلوم نیست آن که نهایتا از رأی شما بهره می برد و به نان و نوایی می رسد لزوما همان حزب A باشد. حزب A می تواند در لحظه آخر یا حتی پس از انتخابات با حزب B روی هم بریزد و در آن صورت اعضای حزب B- که ممکن است شما حتی چشم دیدن آنها را هم نداشته باشید- از رأیی که شما درواقع به حزب A داده اید نه آنها- صرفا به این دلیل که مؤتلف آنها هستند- منتفع خواهند شد. روشن است که در تعریف پوپر از «جامعه باز» (open society) و «دموکراسی»، مفهوم «رقابت» جایی ندارد و فی المثل این پرسش در چارچوب دیدگاه او پاسخی نمی یابد که اگر روزی مردم آمریکا به این نتیجه رسیدند که هیچ یک از دو حزب منافع آنها را نمایندگی نمی کنند و حزب سومی هم در کار نبود، آن وقت آیا هنوز هم می توان ایالات متحده را یک «جامعه باز» و مثل اعلای نظام سازی مدرن و دموکراتیک دانست؟
مقصود این یادداشت بحث از فلسفه سیاسی پوپر نیست. حتی آشکار است که به دلایل متعدد نمی توان با نتیجه گیری های او درباره دموکراتیک تر بودن نظام سیاسی دو حزبی ایالات متحده نسبت به کشورهایی که در آنها همزمان چند حزب مطرح وجود دارد، موافق بود. اما در تحلیل او از مکانیسم دولت سازی و تخصیص رای در نظام های چند حزبی حقیقتی است که به سادگی نمی توان از کنار آن گذشت. خصوصا کشورهایی که نظام حزبی تازه در آنها در حال رشد است به این حقیقت سخت محتاجند.
در کشور ما به تازگی اهل سیاست گویی درمانی تازه- و به زعم خود موثر- یافته باشند برای درد بی درمان ورود به ساخت قدرت و تسهیل سودای بلند بدل شدن به یک رجل سیاسی یک به یک به دنبال تاسیس حزبی و فرقه ای افتاده اند. خصوصا پس از انتخابات گذشته ریاست جمهوری در ایران، این روند به نحو ملموسی تشدید شده است. آقای کروبی فردای انتخابات سوم تیر و اندکی دلخور از نتیجه آن، اعلام کرد از تمامی مشاغل و مناصب حکومتی اش استعفا خواهد داد و به دنبال فعالیت سیاسی واقعی می رود و در ادامه حزب اعتماد ملی، روزنامه اعتماد ملی، ماهواره اعتماد ملی یکی پس از دیگری سر برآوردند تا شاید کمکی به جلب «اعتماد ملی» به ایشان بکنند. فعالیتی به نام حزب سازی البته به این یک مورد منحصر نمی شود. در این مدت احزاب دیگری هم به وجود آمده اند. برخی افراد که حتی به زحمت می توان آنها را «شخصیت سیاسی» نامید، چند نفری از دوستان و آشنایان خود را گردآورده و فرمی در وزارت کشور پر کرده اند و حالا برای خود صاحب یک حزب هستند. به راستی معلوم نیست این احزاب به چه کار خواهند آمد و به چه کار می توانند بیایند. نخستین نکته ای که در اینجا باید به آن توجه کرد این است که ببینیم علاقه به تأسیس حزب چرا پس از انتخابات سال گذشته این همه بالا گرفت و تشدید شد؟ بی تردید علت این مسئله را باید در درسی جست که نیروهای سیاسی کشور ما از آن انتخابات گرفتند. انتخابات نهم را به یک اعتبار می توان فاجعه ای برای فعالیت حزبی در ایران قلمداد کرد. در این انتخابات تقریباً تمامی احزاب مطرح در صحنه سیاسی کشور از برآورده کردن حداقل انتظاراتی که از آنها می رفت، بازماندند. هر چه به آستانه انتخابات نزدیک تر شدیم سازمان تشکیلاتی این احزاب بیشتر از هم پاشید به طوری که هم رأس حزب، سرگردان و پریشان بود که چه باید بکند و هم حتی اگر به تصمیمی می رسید بدنه از آن فرمان نمی برد. بسیاری احزاب و گروه ها که برای خود سازمانی و انسجامی قائل بودند در آستانه انتخابات با نوعی فروپاشی درونی مواجه شدند و هر کسی بی آنکه برای رأی و نظر تشکیلات اهمیتی قائل باشد به آن سمتی رفت که دل در گرو آن داشت. وقتی آقای کروبی قدم در وادی انتخابات نهاد آیا هیچ چیز طبیعی تر از این بود که توقع داشته باشیم مجمع روحانیون مبارز جانب ایشان را بگیرد و پشت سر او بایستد؟ اما چنین اتفاقی هرگز رخ نداد. در مجمع هر کسی ساز خود را زد و به حمایت از کاندیدای مطلوب خویش برخاست انگار نه انگار که عضو تشکیلاتی است و باید در عمل به تصمیم جمعی آن احترام بگذارد ولو در نظر عقیده ای جداگانه برای خود داشته باشد. شاید مهم ترین دلیلی که کروبی را به این نتیجه رساند که باید به راه مستقل خود برود این بود که آشکارا دید سر بزنگاه امید و اعتمادی به گعده های سنتی و لو نام خود را تشکل یا گروه سیاسی گذاشته باشند و نیست و در این عرصه باید طرحی نو در انداخت. دیگرانی هم که در این مدت چند ماهه انتخابات نهم به این سو به حزب سازی پرداخته اند، بیش و کم از همین منطق تبعیت می کردند: باید تشکیلاتی به وجود آورد که درست آن زمانی که به اتحاد و انسجام آن نیاز است از هم نپاشد و سازمانی چنان مستحکم داشته باشد که بدنه در هر حال خود را ملزم به تبعیت از رأس (تصمیم تشکیلاتی) بداند.
با این حال باید گفت چندان معلوم نیست تلاش های فعلی برای نوسازی فعالیت احزاب سیاسی در ایران، موفق به ساختن احزابی استخوان دار و منسجم بشود. از جمله به این دلیل که می بینیم گاه اراده های موجود در پس حزب سازی های جدید هم نسبتی با این امر ندارد. چندان غیرمنصفانه و خالی از دقت نخواهد بود اگر تصور کنیم بسیاری از احزاب نوخاسته اصلاً به وجود نیامده اند که به قول آقای کروبی ابزار فعالیت سیاسی واقعی قرار بگیرند. این احزاب با منشأهای مالی عموماً غیرشفاف و ساختار سازمانی درهم و برهم، بیش از هر چیز ابزار سهم خواهی از این و آن در شب انتخابات یا حتی کاسبی های دم دستی تری چون بهره مندی از یارانه احزاب هستند. بالاخره این هم شیوه ای است که کسانی بتوانند با در جیب داشتن پروانه یک حزب در آستانه انتخابات و در قالب یک ائتلاف خود را به یک جریان با اصل و نسب قالب کنند و سهمی بگیرند؛ سهمی که خود به تنهایی و مستقل از ائتلاف، مانند آن را به خواب هم نمی توانستند دید.
نکته دوم در تحلیل این فضا این است که خوب اگر دقت کنیم می توان سوء تفاهمی را در مجموعه این فرایند مشاهده کرد. چرا اصلاح طلبان در انتخابات سوم تیر ناکام ماندند؟ آیا همه مشکل این بود که ساختار حزبی و تشکیلاتی آنها از انسجام کافی بهره مند نبود؟ می دانیم که این عاملی موثر نبود و اساساً در انتخابات سوم تیر پارامتری به نام احزاب و گروه های سیاسی تحت تاثیر خیزش بزرگ مردمی چندان کاره ای نبودند. نه طرف برنده انتخابات سوم تیر حزب و تشکیلاتی قدرتمند داشت و نه طرف بازنده حتی در صورتی که سازمان حزبی اش سروسامانی می یافت، می توانست به تغییر نتیجه انتخابات امیدوار باشد. آنچه سوم تیر را بدل به فاجعه ای برای احزاب سیاسی کرد این بود که آنها تازه دریافتند تا چه حد در جلب نظر مردم ناتوانند و چه فاصله عمیقی است میان آنچه آنها می گویند با آنچه مردم می خواهند و می پسندند. احزاب و شخصیت های سیاسی اگر بناست درسی از سوم تیر بگیرند، در وهله اول این است که مکانیسم های مطمئن تری برای برآورد افکار عمومی بیابند و خود را به شیوه های موثرتری با نتایج این برآوردها تطبیق دهند. اگر احزاب سیاسی جامعه ما این هدف را پی بگیرند آن وقت خواهند دید که بازسازی تشکیلاتی یا سودای تشکیل احزاب جدید در مقایسه با آن تا چه حد بی اهمیت است.
اما نکته آخری هم که توجه به آن اهمیت دارد این است که ما علی الظاهر این روزها در مرحله مابعد حزب سازی قرار داریم. حزب سازی بیش از هر چیز مستلزم گسستن ها و درهم ریختن مرزها و مناسبات پیشین میان نیروهای سیاسی است. آنچه ما امروز می بینیم این است که همه حرف از ائتلاف و اجماع می زنند و خلاصه دوباره بحث شیرین به هم پیوستن و جبهه ساختن نقل محافل است. صرف نظر از اینکه این تلاش ها برای شکل دهی به ائتلاف های جدید تا چه حد موفق باشد، کلیت این فضا را باید گامی به عقب دانست. آیا سودائیان ائتلاف از یاد برده اند آنچه آنها را به وضع فعلی کشاند و به سوا کردن خرجشان از همدیگر واداشت همین جبهه سازی های بی حاصل و گذاشتن تخم مرغ های خود در سبد دیگری بود و سر آخر هم به نزاع های عمیق انجامید. یکی سهمش را نگرفت، آن دیگری را اصلاً بازی ندادند، سومی احساس می کرد به شخصیتش توهین شده، چهارمی از جفای برادران بزرگتر می‌نالید و...
بعلاوه حالا که آقایان اصلاح طلب فهمیده اند و آشکارا هم می گویند که به شرکت انفرادی در انتخابات آتی اعتقادی ندارند و شکست را در شرایط عدم اجماع حتمی می دانند، چرا در مقابل این واقعیت مقاومت می کنند که اصل مشکل نه در حزب سازی و کار مستقل سیاسی است و نه در اجماع و ائتلاف بر سر گزینه های واحد. اگر ائتلاف خوب و کارساز است، چرا آن روز که ائتلاف کرده بودند شکست خوردند و اگر بد و دردسرساز است حالا چرا دوباره در پی آنند. چرا در این میانه کسی سر نمی چرخاند و نظری به مردم نمی افکند که چه می خواهند و در چه حال و هوایند؟ احزاب ما هنوز سردرگمند. از استقلال به اجماع پناه می برند و از اجماع به استقلال و تکروی. از هیچ کدام هم نتیجه نمی گیرند و نخواهند گرفت.