تاریخ انتشار : ۰۲ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۷:۲۹  ، 
شناسه خبر : ۸۲۴۷۲
گفتگو با دکتر علی‌اکبر اشعری رئیس کتابخانه ملی
گفتگو از: مهدی تاجدینی اشاره: در کشورهاى مختلف با روى کارآمدن هر دولت و سیستمى یک نوع گفتمان و ایده خاص در جامعه حاکم مى‌شود. ایران نیز از این قاعده مستثنى نیست. در دوران گفتمان سازندگى و توسعه اقتصادى فضاى حاکم جامعه را شکل مى‌داد. هشت سال گفتمان اصلاحات حاکم بود و هم اکنون در دوره‌اى به سر مى‌بریم که گفتمان اصولگرایى و بازگشت به اصول اولیه انقلاب فضاى حاکم جامعه را در بر گرفته است. مجلس هفتم در واقع تجلى جدى این نوع گفتمان بود. منتخبان ملت با شعار اصولگرایى مشارکت مردم را جلب کردند ودر واقع استقبال جامعه از این گفتمان نشان دهنده مطالبات و حساسیت مردم در پایبندى آنها به آرمان‌ها و اهداف انقلاب بود. اینکه اصولگرایى چیست. چه ریشه‌هایى دارد. چگونه مى‌توان آن را حفظ کرد و در سراسر جامعه تعمیم داد. این مطلب موضوع گفتگوى ما با یکى از چهره‌هاى شاخص اصولگرایى آقاى دکتر اشعرى (رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملى) است. اگر دقت کرده باشید در عرصه سیاست داخلی، اصولگرایى به گفتمان غالب تبدیل شده است و بسیارى از افراد جامعه اعم از کسانى که در عرصه سیاست فعال هستند یا کسانى که مسئولیتى در بدنه دولت و یا مجلس به عهده دارند خود را اصولگرا مى‌دانند و پیروى و اعتقاد به معانى اصولگرایى جزو شاخصه‌هاى اصلى خط مشى آنهاست.

* به نظر شما اصولگرایى چه تعریفى دارد و شامل چه گروه یا جریانى مى‌شود؟
** من در ایام انتخابات مقاله‌هایى در رابطه با اصولگرایى و ویژگى‌هاى آن مى‌نوشتم و سعى مى‌کردم فضاى اصولگرایى و گستره آن را معرفى کنم. در نگاه اسلامى ما اصل الاصول توحید است و توحید تجلى آن در جامعه وحدت است بنابراین اگر کسى یا جریانى بخواهد از اصولگرایى تبعیت کند و اصولگرا باشد حتما باید موحد باشد. باید به همگرایى ملى بیندیشد. منابع ملى را بر هر منفعتى ترجیح بدهد. حتما باید درصدد ایجاد تالیف بین افراد جامعه باشد و از ایجاد فاصله بپرهیزد. اینها برداشت من از اصولگرایى است.
* آیا مى‌توان مصداق بارز و مشخصى بر‌آن قائل شد؟
** بله ما مى‌توانیم در سطوح مختلف سیاسى و غیر سیاسى براى آن مصداق‌هاى بارز و شغلى بیابیم. هرگونه عمل و رفتار افراد در جامعه اگر متناسب با اصولى که عرض کردم باشد مصداق اصولگرایى است و فرد را خواسته یا ناخواسته در دایره اصولگرایى قرار مى‌دهد. براى مثال در عرصه سیاست و رقابت‌هاى سیاسی، هم مى‌توان حول اختلاف بحث و مجادله کرد هم مى‌توان در باره اشتراکات گفتگو کرد. در این میان یقینا کسانى را مى‌توان اصولگرا خواند که بیشتر حول اشتراکات صحبت مى‌کنند و تمام تلاش آنها این است که به وحدت کلمه برسند. در بحث‌هاى قومى نیز این روال تکرار مى‌شود ما مى‌توانیم در باره همگرایى و اتفاق نظر با هم گفتگو کنیم و از ایجاد اختلاف و تفرقه بپرهیزیم. اساسا اصولگرا کسى است که موحد است و همان‌طور که خداوند تبارک و تعالى مى‌فرمایند و آموزه‌هاى قرآنى مورد تایید قرار مى‌دهند، مسلمانان باید حول محور توحید گردهم بیایند و مجتمع واحدى را تشکیل دهند.
* به نظر شما مى‌توان حزب یا گروه خاصى را با نام مشخص به‌عنوان مصداق اصولگرایى یا به عبارتى به‌عنوان تابلوى اصولگرایى دانست؟
** هر کسى با معیارهاى کلى که عرض کردم همخوانى داشته باشد که البته قابل جزیى کردن نیز هست، در جامعه حضور داشته باشد اصولگراست. اصولگرایى حزب را نفى نمى‌کند خودش هم یک حزب نیست. ممکن است ما ده حزب در کنار هم داشته باشیم که همه اصولگرا باشند چون همگى به وحدت کلمه معتقدند و همگى در تلاش هستند تا حول محورهاى مشترک با هم کار کنند. البته اگر موارد اختلاف هم وجود داشته باشد با هم گفتگو مى‌کنیم تا بدین وسیله همدیگر را متقاعد کنیم ولى اگر به نتیجه نرسیدیم نمى‌آیم آن موارد اشتراک را فداى اختلافات کنیم.
بنابراین اصولگرایى احزاب و گروه‌هاى متعددى را در بر مى‌گیرد که همه به فکر آبادانى ایران اسلامى و سربلندى ملت هستند.
* یکى از شعارها و برنامه‌هاى دولت نهم بازگشت به اصول اولیه انقلاب است با تعریفى که شما از اصولگرایى داشتید به‌طور طبیعى اصولگرایى که امروزه مطرح مى‌شود مطابق مبانى و اصول اولیه انقلاب است. وحدت کلمه یا موحدبودن به‌عنوان اصل الاصول اصولگرایى همان نطقه اشتراک مردم در اوایل انقلاب به رهبرى امام خمینی(ره) بود. به نظر شما گذرزمان و مواجه با شرایط و اقتضات جدید بین اصول اولیه انقلاب و مبانى کنونى اصولگرایى چه تناسبى به‌وجود آورده است؟
** بحث در مورد تناسب‌ها و شباهت و یا احیانا تفاوت، اصول اولیه انقلاب با اصول مطرح شده در دهه سوم انقلاب، فرصت زیادى مى‌خواهد. در چند جمله نمى‌توان به خوبى به آن پرداخت. امامن سعى مى‌کنم در قالب یک مثال تاجایى که مى‌توانم به‌طور خلاصه آن را بیان کنم. شما اگر انقلاب الجزایر را مرور کنید مى‌توانید نمونه بارز بحث بنده را در آن به روشنى به‌دست آورید. معمولا انقلاب وقتى به وقوع پیوست، یک موجى ایجاد مى‌کند. این موج به مرور زمان در سراسر جامعه گسترش پیدا کرده و محیط‌هاى بیشترى را در بر مى‌گیرد ولى پس از مدتى متاسفانه در مرکز موج یک سکوتى پدیدار شده و اصولى که به خاطر آن انقلاب انجام گرفته به تدریج به دست فراموشى سپرده مى‌شود. انقلاب اسلامى سال 1357 نیز در معرض چنین خطرى بود و هست. این خطر همانطور که گفتم موقعى به‌وجود مى‌آ‌ید که مردم اصولى را که به‌خاطر آن انقلاب کردند به مرور زمان از دست مى‌دهند و قداست آنها در اذهان مردم کمرنگ مى‌شود.
این معضل ریشه در عوامل بسیارى دارد مثلا اگر ما به عدالت اجتماعى اعتقاد داشته باشیم اما در عمل تبعیض را در جامعه حاکم کنیم. ما به زهد اعتقاد داشته باشیم اما تجمل و فزو‌ن‌طلبى را رواج دهیم. از منافع ملى بگوییم ولى منافع فردى را پى‌گیرى کنیم و جمع براى شخص بخواهیم. اینها چیزهایى است که مثل موریانه پایه انقلاب را سست مى‌کند. البته نمى‌خواهم بگویم در دولت‌هاى قبلى به این شکل عمل مى‌شد ولى این خطر به‌وجود آمده بود تا اینکه دولت جدید روى کارآمد و بازگشت به اصول را مطرح کرد و شرایط را طورى رقم زد که اگر کسانى در تلاش بودند بین مردم و اصول انقلاب فاصله بیندازند احساس نا امنى ‌کنند و عملا دست آنها بسته شود. کسانى که بیت‌المال را در بیراهه حیف و میل ‌کردند و عملا جامعه را به فساد مى‌کشاندند.
دولت با قطع دست آنها از بیت‌المال سعى کرد منافع ملى را در خدمت ملت ایران قرار بدهد نه در خدمت افرادى به دلیل وابستگى‌هاى آنها به جاهاى خاص. زمینه‌سازى در جهت تمایل مردم به سمت اصولگرایى در درجه اول نیازمند ایجاد فضاى فرهنگى مناسب است به عبارتى در بستر فرهنگ اسلامى است که اصول و مبانى اسلام رشد و نمو پیدا مى‌کند و در سراسر جامعه فراگیر مى‌شود.
* با توجه به این پیش شرط آیا در سال‌هاى پس از انقلاب نگاه فرهنگى به امر توسعه تاحدودى مغفول نمانده است؟
** اتفاقا بله‌؛ همان‌طور که مى‌دانید انقلاب ما یک انقلاب فرهنگى بود یعنى حضرت امام خمینی(ره) با زور سرنیزه تحول ایجاد نکردند. ایشان با تسخیر قلب‌ها و اصلاح رفتارها جامعه را متحول ساختند. بنابراین وقتى انقلابى اساس و پایه آن فرهنگى است باید تلاش شود تا این فرهنگ در طول زمان در جامعه نهادینه شود. گرفتارى و معضلات معیشتى مردم باید حل و فصل شود.کسى که در آن شکى ندارد ولى ما راه حل را صرفا در گرو تلاش و تکاپوى بحث‌هاى اقتصادى دنبال کردیم در حالى که چاره بسیارى از مسائل اقتصادى ریشه در فرهنگ دارد. براى مثال فرهنگ اشتغال را در نظر بگیرید. اگر کار در جامعه ارزش باشد و بیکارى ضد ارزش،‌ آنگاه کسى که تولید نمى‌کند، کسى که شاغل نیست به‌عنوان فرد مطرود شناخته مى‌شود یا اگر اسراف و تبذیر ضد ارزش باشد بسیارى از هزینه‌هاى اضافى کم شده و اقتصاد رونق مى‌گیرد.
من فکر مى‌کنم متاسفانه ما در یک دوره‌اى به فرهنگ همانند یک امر انتزاعى نگاه مى‌کردیم و اینگونه مى‌پنداشتیم که فرهنگ اصلا ربطى به زندگى مردم ندارد، در حالى که سرمایه‌گذارى در این مقوله یک مسئله پایه‌اى و مبنایى است که اتفاقا بازدهى اقتصادى نیز به دنبال خواهد داشت. مثلا میزان هزینه‌اى که دولت براى مقابله با ناهنجارى صرف مى‌کند اگر براى فرهنگ‌سازى و پیش‌گیرى از وقوع جرم صرف شود همان افراد ناهنجار به نیروهایى تبدیل مى‌شوند که مى‌توانند در امر تولید تاثیر گذار باشند و چرخه اقتصاد مملکت را پیش ببرند.اگر قبول داشته باشیم که فرهنگ یک مقوله احساسى و عاطفى است و ظرافت‌هاى خاصى مى‌طلبد.
* در این صورت چگونه و درچه قالبى مى‌توان فرهنگ اسلامى را در مردم نهادینه کرد؟
** فرهنگ یک مقوله احساس و عاطفى تنها نیست بلکه یک مقوله معرفتى هم هست. اصلاح و ارتقاء رفتار در جامعه به‌عوامل متعددى بستگى دارد که اگر این عوامل در کنار همدیگر قرار بگیرد فرهنگ معنا و مفهومى پیدا مى‌کند اگر یکى از اینها درست عمل نکند کارکرد سایر بخش‌ها نیز ناقص خواهد شد. براى روشن‌شدن مسئله چند مثال مى‌زنم. نقش مدیران و مسئولان در شکل‌گیرى و نهادینه‌شدن یکسرى رفتار در جامعه بسیار موثر است. اگر مردم مسئولین خود را افرادى صالح و شایسته و خدمتگزار بشناسند چقدر تفاوت دارد با حالتى که مردم آنها را کسانى بدانند که دنبال سیاسى کارى هستند و از رانت‌هاى دولتى به نفع خود و اطرافیان استفاده مى‌کنند. یا مثلا رسانه به جاى آنکه به فکرپرکردن اوقات مردم و جذب مخاطب به هر قیمتى باشد. در اندیشه فرهنگ سازى و خدمت به آداب و رسوم ایرانى و اسلامى مى‌باشد.
به نظر من باید اراده‌اى شکل بگیرد که همه اجزاى نظام را در خدمت فرهنگ قرار دهد. بنده در یکى از دولت‌ها به رئیس‌جمهور محترم پیشنهاد دادم که در هر وزارتخانه‌اى یک مشاور فرهنگى داشته باشیم. زیرا ما در همه زمینه‌ها به نگاه فرهنگى نیازمندیم براى مثال حتى در بحث ساخت و ساز نیز اگر فرهنگ را به کار بگیریم آنگاه بحث تقدم معنویت بر مادیت و خیلى مسائل در ساخت و ساز رعایت مى‌شود. در بخش‌ صادرات و واردات هم همین‌طور است. اگر ما نگاه فرهنگى داشته باشیم. آن چیزى را که به‌عنوان کالاى مصرفى تنها و مضر به حال جامعه است وارد نمى‌کنیم یا لااقل براى تهیه آن از امول عمومى یارانه نمى‌دهیم. مجموعه این نگاه‌ها وقتى به هم گره خورد تاثیر بسیار خوبى در جامعه به‌دنبال خواهد داشت.
* شما در ساختار دولت وظیفه فرهنگ‌سازى را به‌عهده چه نهادى مى‌دانید؟
** بالاخره دولت یکسرى وظایف در قبال فرهنگ دارد. وظیفه حمایت و نظارت از اولین وظایف دولت است. به نظر من مسئول فرهنگ کشور در درجه اول وزارت ارشاد است. اما ممکن است شما بگویید که برخى از نهادها مثل صدا و سیما که در امر فرهنگ‌سازى نقش برجسته‌اى دارد زیر نظر دولت نیست. در این صورت وزارت ارشاد علاوه بر حمایت و جهت‌دهى مى‌تواند از ابزار قانونى استفاده کند، لایحه تنظیم کرده به مجلس بفرستد و به این وسیله نهادهاى دیگر را به انجام کارهایى مکلف کند. یک نکته را نباید فراموش کرد که فرهنگ تحمیلى نیست ما نمى‌توانیم رفتارى را به زور در جامعه تزریق کنیم بلکه باید اقبال و تمایل عمومى نیز وجود داشته باشد ولى با برداشتى که من از انسان و جامعه دارم فکر مى‌کنم هر حرکتى که منطبق با فطرت آدمى باشد جاى خود را در دل مردم باز خواهد کرد.
باتشکر از شما که در این گفتگو شرکت کردید.