آیا میتوان در عمل یک منطق ثابت داشت؟
بعضی افراد دارای منطق اند و بعضی نیستند. اینجا این مساله طرح می شود- و مخصوصاً جوانان ممکن است توجه شان جلب به این مطلب شود- که آیا یک انسان می تواند در عمل، در همه شرایط زمانی و مکانی یک منطق داشته باشد، یک منطق ثابت محکم که از منطق خودش تجاوز نکند؟ ما درباره پیغمبر اکرم چنین حرفی می زنیم که پیغمبر مردی بود که در عمل سیره داشت، روش و اسلوب داشت، منطق داشت، و ما مسلمانان موظفیم که سیره ایشان را بشناسیم، منطق عملی ایشان را کشف کنیم برای اینکه از آن منطق در عمل استفاده کنیم. حال آیا یک انسان می تواند از اول تا آخر عمر یک منطق داشته باشد که آن منطق برای او اصل باشد و اصالت داشته باشد؟ یا اصلاً بشر نمی تواند یک منطق ثابت داشته باشد، یعنی انسان تابع شرایط زمانی و مکانی و تابع شرایط زندگی و مخصوصاً تابع موضع گیری طبقاتی است و در هر وضعی از شرایط اجتماعی و اقتصادی که باشد جبراً از یک منطق بالخصوصی پیروی می کند؟
نمونه عینی منطق ثابت، علی(علیهالسلام)
نویسنده عربی هست به نام علی الوردی که اصلاً عراقی است، استاد دانشگاه بوده و در حدود بیست سال پیش کتاب هایی از او منتشر شد که بعضی از آنها به فارسی هم ترجمه شد. او شیعه است ولی در عین حال تمایلات مارکسیستی دارد. در کتاب خودش، هم تمایل مذهبی شیعی دارد و هم تمایل مارکسیستی، و چون در عین حال کمی تمایل مذهبی دارد مانعی نیست که در بعضی از موارد بر ضد مارکسیسم حرف بزند. می گوید: انصاف این است که علی (ع) در زندگی خود این اصل مارکس را نقض کرد که یک انسان نمی تواند در کاخ و در کوخ یک جور فکر کند، خواه ناخواه فکرش عوض می شود و آن عقربه فکرش در جهت وضع اجتماعی اش تغییر می کند. تاریخ علی(ع) نشان داد که مطلب از این قبیل نیست، به جهت اینکه ما علی را در دو وضع طبقاتی اجتماعی مختلف می بینیم، در آن حد نزدیک به صفر و در آن نقطه اوج که از آن بالاتر نیست. یعنی یک روز ما علی را می بینیم به صورت یک کارگر، به صورت یک سرباز ساده فقیر، به صورت یک کسی که صبح از خانه خودش حرکت می کند و می رود برای مثلاً قنات جاری کردن، درخت کشت کردن، زراعت کردن و احیاناً مزدوری کردن، زحمت کشیدن و مزد گرفتن به صورت یک کارگر. علی را ما در قیافه یک کارگر می بینیم، می بینیم یک جور فکر می کند. همین علی بعدها که اسلام توسعه پیدا می کند ]و اموال زیادی در اختیار مسلمین قرار می گیرد، و حتی در زمان خلافت همان طور فکر می کند[.
پس ما این مسأله را که آیا بشر می تواند در منطق عملی، یک منطق ثابت و یکنواخت داشته باشد و تغییر نکند، از کجا می توانیم کشف کنیم؟ باید روی افراد مطالعه کنیم. آقای مارکس اشتباه کرده، مطالعاتش ناقص بوده، روی افرادی نظیر مروان حکم و عثمان و زبیر و طلحه- که اینها مال تاریخ اسلام اند- و هزارها امثال اینها که در دنیا بوده اند مطالعه داشته، روی آدمهای حسابی مطالعه نداشته که این حرف را زده است. اگر روی آدمهای حسابی مطالعه داشت هرگز چنین حرفی نمی زد.
پس این اصلی است که افرادی در دنیا هستند، و پیغمبر اکرم در رأس آنها، که اینها دارای سیره و منطق عملی هستند، دارای یک سلسله معیارها هستند که از آن معیارها تخلف نمی کنند؛ یعنی شرایط اجتماعی، اوضاع اقتصادی و موقعیتهای طبقاتی قادر نیست آن اصول را از آنها بگیرد.
اصول ملغی
الف. اصل غدر
بعضی از اصول را می بینیم که از پیغمبر تا امام عسکری همه آن را طرد کرده اند؛ می فهمیم که اینها معیارهای قطعی و جزمی است که در همه شرایط باید نفی بشود.
آنهایی که می گویند اخلاق مطلقاً نسبی است، ما از آنها سؤال می کنیم: مثلاً یکی از معیارها که افراد در سیره هاشان ممکن است به کار ببرند همان اصل غدر و خیانت است. اکثریت قریب به اتفاق سیاستمداران جهان از اصل غدر و خیانت برای مقصد و مقصود خودشان استفاده می کنند. بعضی تمام سیاستشان براساس غدر و خیانت است و بعضی لااقل جایی از آن استفاده می کنند؛ یعنی می گویند در سیاست، اخلاق معنی ندارد، باید آن را رها کرد. یک مرد سیاسی قول می دهد، پیمان می بندد، سوگند می خورد ولی تا وقتی پایبند به قول و پیمان و سوگند خودش هست که منافعش اقتضا کند؛ همین قدر که منافع در یک طرف قرار گرفت، پیمان در طرف دیگر، فوراً پیمانش را نقض می کند.
چرچیل در آن کتابی که در تاریخ جنگ بین الملل دوم نوشته است و یک وقت روزنامه های ایران منتشر می کردند و من مقداری از آن را خواندم، وقتی که حمله متفقین به ایران را نقل می کند می گوید: «اگر چه ما با ایرانیها پیمان بسته بودیم، قرارداد داشتیم و طبق قرارداد نباید چنین کاری می کردیم». بعد خودش به خودش جواب می دهد، می گوید: «ولی این معیارها: پیمان و وفای به پیمان، در مقیاسهای کوچک درست است، دو نفر وقتی با همدیگر قول و قرار می گذارند درست است اما در سیاست، وقتی که پای منافع یک ملت در میان می آید، این حرفها دیگر موهوم است. من نمی توانستم از منافع بریتانیای کبیر به عنوان اینکه این کار ضد اخلاق است چشم بپوشم که ما با یک کشور دیگر پیمان بسته ایم و نقض پیمان برخلاف اصول انسانیت است. این حرفها اساساً در مقیاسهای کلی و در شعاعهای خیلی وسیع درست نیست». این همان اصل غدر و خیانت است، اصلی که معاویه در سیاستش مطلقاً از آن پیروی می کرد.
آنچه که علی(ع) را از سیاستمداران دیگر جهان- البته به استثنای امثال پیغمبر اکرم- متمایز می کند این است که او از اصل غدر و خیانت در روش پیروی نمی کند ولو به قیمت اینکه آنچه دارد و حتی خلافت از دستش برود، چرا؟ چون می گوید اساساً من پاسدار این اصولم، فلسفه خلافت من پاسداری این اصول انسانی است، پاسداری صداقت است، پاسداری امانت است، پاسداری وفاست، پاسداری درستی است، و من خلیفه ام برای اینها، آن وقت چطور ممکن است که من اینها را فدای خلافت کنم؟! نه تنها خودش چنین است، در فرمانی که به مالک اشتر نوشته است نیز به این فلسفه تصریح می کند. به مالک اشتر می گوید: مالک! با هر کسی پیمان بستی ولو با کافر حربی، مبادا پیمان خودت را نقض کنی. مادامی که آنها سر پیمان خودشان هستند، تو نیز باش. البته وقتی آنها نقض کردند دیگر پیمانی وجود ندارد. (قرآن هم می گوید: «فما استقاموالکم فاستقیموا لهم» (توبه/7). در مورد مشرکین و بت پرست هاست که با پیغمبر پیمان بسته بودند: مادامی که آنها به عهد خودشان وفادار هستند، شما هم وفادار باشید و آن را نشکنید. اما اگر آنها شکستند، شما نیز بشکنید). می فرماید: مالک! هرگز عهد و پیمانی را که می بندی، با هرکه باشد، با دشمن خونی خودت، با کفار، با مشرکین، با دشمنان اسلام، آن را نقض نکن. بعد تصریح می کند، می فرماید: برای اینکه اصلا زندگی بشر براساس اینهاست؛ اگر اینها شکسته بشود و محترم شناخته نشود دیگر چیزی باقی نمی ماند.( 1)
متاسفم که عین عبارات را حفظ نیستم و الا به قدری علی(ع) این مطالب را زیبا بیان می کند که دیگر از این بهتر نمی شود بیان کرد.
ب. اصل تجاوز
اصل تجاوز چطور؟ یعنی از حد یک قدم جلوتر رفتن حتی با دشمن. آیا آنجا که اسب ما می رود، با دشمن ولو مشرک، حالا که او دشمن است و مشرک و ضد مسلک و عقیده ما، دیگر حدی در کار نیست؟ قرآن می گوید حد در کار است حتی در مورد مشرک. می گوید: «و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا» (2) ای مسلمانان! با این کافران که با شما می جنگند بجنگید حد را از دست ندهید. یعنی چه حد را از دست ندهید؟ این را در تفاسیر ذکر کرده اند، فقه هم بیان می کند: پیغمبر اکرم در وصایای خودشان همیشه در جنگها توصیه می کردند، علی(ع) نیز در جنگها توصیه می کرد- و در نهج البلاغه هست- که وقتی دشمن افتاده و مجروح است و مثلا دیگر دستی ندارد تا با تو بجنگد، به او کاری نداشته باشید. فلان پیرمرد در جنگ شرکت نکرده، به او کاری نداشته باشید. به کودکانشان کاری نداشته باشید. آب را بر آنها نبندید. از این کارهایی که امروز خیلی معمول است (مثل استفاده از گازهای سمی) نکنید. گازهای سمی در آن زمان نبوده ولی استفاده از آن نظیر این کارهای غیرانسانی و ضدانسانی و مثل این است که آب را ببندید. اینها دیگر از حد تجاوز کردن است. حتی ببینید راجع به خصوص کفار قریش، قرآن چه دستور می دهد؟ اینها الدالخصام پیغمبر و کسانی بودند که نه تنها مشرک و بت پرست و دشمن بودند بلکه حدود بیست سال با پیغمبر جنگیده بودند و از هیچ کاری که از آنها ساخته باشد کوتاهی نکرده بودند. عموی پیغمبر را همین ها کشتند، عزیزان پیغمبر را اینها کشتند، در دوره مکه چقدر پیغمبر و اصحاب و عزیزان او را زجر دادند! دندان پیغمبر را همین ها شکستند، پیشانی پیغمبر را همین ها شکستند و دیگر کاری نبود که نکنند، ولی آن اواخر، دوره فتح مکه می رسد. سوره مائده آخرین سوره ای است که بر پیغمبر نازل شده. بقایایی از دشمن باقی مانده ولی دیگر قدرت دست مسلمین است. در این سوره می فرماید:
(یا ایها الذین امنوا... و لایجرمنکم شنئان قوم علی الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی) (مائده/8)
خلاصه مضمون این است: ای اهل ایمان! ما می دانیم دلهای شما از اینها پر از عقده و ناراحتی است، شما از اینها خیلی ناراحتی و رنج دیدید، ولی مبادا آن ناراحتی ها سبب بشود که حتی درباره این دشمن ها از حد عدالت خارج بشوید.
این اصل چه اصلی است؟ ]مطلق است یا نسبی؟[ آیا می شود گفت که از حد تجاوز کردن در یک مواردی جایز است؟ خیر، از حد تجاوز کردن در هیچ موردی جایز نیست. هر چیزی میزان و حد دارد، از آن حد نباید تجاوز کرد. حد تجاوز در جنگ چیست؟ می پرسم با دشمن برای چه می جنگی؟ یک وقت می گویی برای اینکه عقده های دلم را خالی کنم. آن، مال اسلام نیست. ولی یک وقت می گویی من با شما می جنگم تا خاری را از سر راه بشریت بردارم. خوب، خار را که برداشتی دیگر کافی است. آن شاخه که خار نیست، شاخه را برای چه می خواهی برداری؟! این، معنی حد است.
ج. اصل انظلام و استرحام
اصل انظلام و استرحام از اصولی است که هرگز پیغمبر یا اوصیای پیغمبر از این اصل پیروی نکردند. یعنی آیا بوده در یک جایی که چون دشمن را قوی می دیدند، به یکی از این دو وسیله چنگ بزنند: یکی اینکه استرحام کنند یعنی گردنشان را کج کنند و شروع کنند به التماس کردن، ناله و زاری کردن که به ما رحم کن؟ ابداً. انظلام چطور؟ یعنی تن به ظلم دادن. این هم ابداً. اینها یک سلسله اصول است که هرگز پیغمبر اکرم و همچنین اوصیای بزرگوار و بلکه همچنین تربیت شدگان مکتب او از این اصول استفاده نکرده اند.
ولی یک سلسله اصول است که همیشه از آن اصول استفاده کرده اند ولو به طور نسبی. اینجاست که مساله نسبیت در بعضی از موارد مطرح می شود.
انعطافناپذیری علی (علیهالسلام) در مسائل اصولی
علی (ع) در مسائل شخصی خود خوشخو و خنده رو بود و مزاح می کرد ولی در مسائل اصولی انعطاف ناپذیر بود. برادرش عقیل چند روز بچه هایش را مخصوصاً گرسنه نگه می دارد، می خواهد صحنه بسازد، آنچنان این طفلک ها را گرسنگی می دهد که چهره آنها از گرسنگی تیره می شود «کالعظلم» (3). بعد علی را دعوت می کند و به او می گوید: این بچه های گرسنه برادرت را ببین، قرض دارم، گرسنه هستم، چیزی ندارم، به من کمک کن. می فرماید: بسیار خوب، از حقوق خودم از بیت المال به تو می دهم.] عقیل می گوید[ برادرجان! همه حقوق تو چه هست؟! چقدر خرج تو بشود و چقدرش به من برسد؟! دستور بده از بیت المال بدهند. علی (ع) دستور می دهد آهنی را داغ و قرمز می کنند و جلوی عقیل که کور بود می گذارد و می فرماید: برادر، بردار! عقیل خیال کرد کیسه پول است تا دستش را دراز کرد سوخت. خود عقیل می گوید: مثل یک گاو ناله کردم. تا ناله کرد، فرمود:
«ثکلتک الثواکل یا عقیل، اتئن من حدیده احمیها انسانها للعبه و تجرنی الی نار سجرها جبارها لغضبه». (4)
همان علی ای که در مسائل شخصی و فردی آنقدر نرم است، در مسائل اصولی، در آنچه که مربوط به مقررات الهی و حقوق اجتماعی است تا این اندازه صلابت دارد؛ و همان عمر که در مسائل شخصی اینهمه خشونت داشت و با زنش با خشونت رفتار می کرد، با پسرش با خشونت رفتار می کرد، با معاشرانش با خشونت رفتار می کرد، در مسائل اصولی تا حد زیادی نرمش نشان می داد. مسأله تبعیض در بیت المال از عمر شروع شد که سهام مسلمین را براساس یک نوع مصلحت بینی ها و سیاست بازی ها به تفاوت بدهند، یعنی برخلاف سیره پیغمبر. در مسائل اصولی انعطاف داشتند و در مسائل فردی خشونت، و حال آنکه پیغمبر و علی در مسائل فردی نرم بودند و در مسائل اصولی با صلابت.