تاریخ انتشار : ۱۰ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۱:۵۰  ، 
شناسه خبر : ۸۲۶۲۷

محسن آلوستانى مفرد
یکى از تقسیمات مهمى که درباره علم صورت گرفت است تقسیم آن به علم پیشینى و علم پسینى است. این تقسیم‌بندى به طور جدى اولین بار توسط لایب نیتس مطرح شد. وى علم پسینى را به چیزهایى که از طریق تجربه به‌دست مى‌آید اختصاص مى‌دهد و علم پیشینى را به چیزهایى که از عقل ناشى مى‌شود اختصاص مى‌دهد. از دیدگاه او قضایاى پیشینى مبتنى بر قضیه هو هویت (1) یا همان این همانى است که آن را اصلى‌ترین و اولین قضیه براى عقل انسان مى‌داند. اگر بخواهیم در فلسفه اسلامى معادلى براى علم پیشینى و پسینى بیابیم شاید تقسیم حمل به اولى ذاتى و شایع صناعى (2) را بتوان مثال زد. در حوزه تفکر مغرب زمین بعد از لایب نیتس- که مبدا این تقسیم‌بندى بوده است-، کانت و هیوم از این تقسیم‌بندى استفاده کرده‌اند. کانت در کتاب “نقد عقل محض” خود- که مربوط به فلسفه نظرى او مى‌شود- براى رهایى خرد و عقل از پایبندى به موهومات و یافتن علت خطاهاى آن در قلمرو اندیشه‌هاى غیرتجربى به آزمودن و سنجش خرد مى‌پردازد. از دیدگاه کانت براى اینکه در داورى‌هایمان درباره چیزها و کارها دستخوش سرگشتگى و گمراهى نشویم نخست باید توانایى‌هاى شناسایى خود را نقادى کنیم و به سنجش قاعده‌ها و اصلهاى اندیشه بپردازیم. کانت در اینکه هرگونه شناسایى با تجربه آغاز مى‌شود تردیدى به خود راه نمى‌دهد اما به نظر او همه شناسایى‌هاى ما از تجربه برنمى‌آید. شناسایى مى‌تواند از یک سو فراهم آمده از تاثرهاى حسى ما و از سویى دیگر برآیند چیزى باشد که توانایى شناسایى به آن مى‌افزاید. آیا مى‌توان به قلمرو شناسایى مستقل از تجربه و تاثرهاى حسى راه یافت؟ این پرسش که از شناسایى پیشینى )a priori( در برابر شناسایى پسینى )a posteriori( که تجربه سرچشمه آن است سخن مى‌گوید از بنیادى‌ترین مسائل فلسفه نقادى کانت است (3).
مراد کانت از قضایاى پسینی، قضایایى هستند که از تجربه به‌دست مى‌آیند از این رو وى قضایاى پسینى را به قضایاى تجربى که از طریق علم تجربى به‌دست مى‌آید اخصاص مى‌دهد و قضایاى پیشینى را به دو دسته تحلیلى و ترکیبى تقسیم مى‌کند (4).
1- ویژگى‌هاى قضایا:
الف) ویژگى معرفت‌شناسانه یا معرفتی: همان چیزى است که از آن تعبیر به علم پیشینى یا پسینى مى‌شود. علم پیشینى که علم مبتنى بر شواهد تجربى ناشى از حواس نیست و همان قضایاى عقلى‌اى است که وقتى از من پرسیده مى‌شود امروز صبحانه چه خورده‌ای؟ لازم نیست که فکر کنم بلکه ناخودآگاه به ذهن من مى‌آید که مثلا پنیر خورده‌ام یا شیر نوشیده‌ام. از اینرو در بسیارى از اوقات در معرفت‌هایى که به ذهن مى‌آید دخالتى نداریم. به طورى که گاهى نمى‌توانیم از آن جلوگیرى نماییم لذا کانت در این باره مى‌گوید: پیش از آنکه درباره استدلال صبحت کنیم درباره علتها وعوامل پیدایش معرفت به نحو توصیفى صحبت نماییم.
پس به طور کلى علمهاى پیشینى احتیاجى به تجربه ندارند مثل کل از جزء بزرگتر است. اما علم پسینی، علمى است که مبتنى بر شواهد تجربى ناشى از حواس است. این ویژگى از حیث علمى بودن قضیه است. یعنى هنگامى که ما مى‌خواهیم به معرفت علمى برسیم نیاز به یک سر مقدمات داریم در ابتدا نیاز به مشاهده داریم. در مشاهده، مشاهده‌گر باید داراى اعضاى سالم و صحیح باشد تا بتواند شى مشاهده شده یا تجربه شده را به درستى و با امانتدارى کامل ضبط نماید و این عمل باید با ذهنى خالى از پیش داورى اتفاق بیفتد از اینرو گزاره‌هایى که اینگونه به دست آمده باشد- که به آنها گزاره‌هاى مشاهدتى نیز گفته مى‌شود- اساسى را به وجود مى‌آورند که قوانین و نظریه‌هاى که مجموعا معرفت علمى را مى سازند از آن اخذ شوند (5).
ب: ویژگى متافیزیکی: این ویژگى قضایا مربوط به عالم خارج یا جهان عین مى‌شود که در آنها ضرورت و امکان دخیل است در این صورت قضایایى که این ویژگى متافیزیکی- که ضرورت و امکان در آن وارد هستند- را داشته باشند را مى‌توان بیانگر حقیقت ضرورى بدانیم. حقایق ضرورى قضایایى هستند که در همه جهانهاى ممکن صادق هستند و فرض کذب آنها محال است و حقایق امکانى قضایایى هستند که در همه جهانهاى ممکن صادق نیستند (6).
ج) ویژگى معناشناختی:
بر اساس این ویژگى قضیه به دو دسته تحلیلى (analytical) وتالیفى (synthetical) تقسیم مى‌شود در حکم تحلیلی، موضوع شامل محمول است و محمول چیز تازه‌اى به موضوع نمى‌افزاید. و به نوعى این همانى میان قضایاى تحلیلى برقرار است. از اینرو به قضایاى تحلیلی، قضایاى توضیحى هم گفته مى‌شود. از دیگر ویژگى‌هاى قضایاى تحلیلى این است که معرفت تازه‌اى به ما اضافه نمى‌کند. زیرا هرچه محمول مورد فروشکافى قرار مى‌گیرد باز هم همان معناى موضوع را بیان مى‌کند. به طور مثال در قضیه “جسم بعد دارد”، مفهوم جسم در برگیرنده مفهوم بعد است و بعد داشتن از تعریف جسم به دست مى‌آید. حکم تحلیلى روشنگر است و دانش جدیدى در آن مندرج و نهفته نیست از این رو است که کانت احکام تحلیلى را “روشن‌کننده” هم مى‌نامند. احکام تحلیلى پیش از تجربه یا پیشینى هستند (7.) در مقابل قضایاى تالیفى یا ترکیبی، موضوع در برگیرنده محمول نیست و از این رو از راه تحلیل فراهم نمى‌آید. به قضایاى ترکیبی، قضایاى توسیعى هم گفته مى‌شود چرا که محمول اسرى فراتر از موضوع است. به طور مثال در قضیه “همه جسمها سنگین‌اند” محمول به طور کلى با مفهوم جسم تفاوت دارد و ذهن با بهره‌گیرى از تجربه حکمى ترکیبى مى‌سازد. از آنرو که در احکام تالیفی، محمول چیزى به موضوع مى‌افزاید آنها را افزاینده نامیده‌اند. احکام تالیفى بعد از تجربه و یا پسینى‌اند. کانت پس از شناساندن احکام تحلیلى و تالیفى درباره “احکام تالیفى پیشینی”- یا مستقل از تجربه- سخن مى‌گوید؛ موضوعى که سالها ذهن کانت را به خود مشغول نموده بود و درباره آن به اندیشه پرداخته بود. به نظر کانت یک قضیه ممکن است پیشینى باشد و در عین حال تالیفى نیز باشند و لزوما همه قضایاى پیشینى تحلیلى نیستند مثل قضایاى منطقى یا فیزیکی. در مثال “آنچه روى مى‌دهد، علتى دارد” از آن رو که مفهوم “آنچه روى مى‌دهد” واجد مفهوم علت نیست و این دو مفهوم کاملا با یکدیگر متفاوت‌اند با حکمى تحلیلى سر وکار نداریم. این حکم تالیفى داراى دو صفت کلیت و ضرورت است که از ویژگى‌هاى احکام مستقل از تجربه- پیشین- است. کانت در نقد عقل محض احکام تالیفى پیشینى را در ریاضى و هندسه مى‌یابد. قضیه “12=7+5” تحلیلى نیست بلکه تالیفى است؛ زیرا در این قضیه عدد 12 در 7 و 5 مندرج نیست و از “اندیشیدن صرف به پیوند مفهوم 5 و 7، به هیچ وجه به مفهوم 12 نمى‌رسیم”. در واقع ذهن ما ما عدد 12 را از راه تالیف دو عدد 5 و 7 پدید آورده است. از آن رو که ما در این فعالیت ذهنى از تجربه خارجى بهره نگرفته‌ایم. این قضیه تالیفى مستقل از تجربه- پیشینی- نیز هست.
کانت دامنه احکام تالیفى پیشینى را به فیزیک و علم طبیعت نیز گسترش مى‌دهد این قضیه که در “همه دگرگونیهاى جهان مادی، مقدار ماده بى‌تغییر مى‌ماند” مستقل از تجربه است؛ اما در عین حال قضیه‌اى تحلیلى نیست بلکه تالیفى است. زیرا مفهوم “ماده”، مهفوم “تغییر” را در برنمى‌گیرد. در واقع ذهن ما میان این دو مفهوم پیوند ایجاد مى‌کند که امرى مستقل از تجربه و پیشینى است.
افزون بر ریاضیات و فیزیک، کانت ما بعدالطبیعه را نیز در کار دستیابى به احکام تالیفى مستقل از تجربه مى‌بیند. مابعدالطبیعه در پى آنست که از تحلیل مفهومها در گذرد و قلمرو شناسایى خود را بگستراند. این قضیه که “جهان باید آغازى داشته باشد” تالیفى و مستقل از تجربه است؛ زیرا مفهوم “آغاز” در “جهان” راه ندارد و اگر به “جهان” بیندیشیم به معناى اندیشیدن به “آغاز” نیست (8).
بعد از این تقسیم‌بندى که لایب نیتس در مورد قضایا انجام داد و کانت نیز این تقسیم‌بندى را مورد قبول خود دانست به تعریفى درباره آنها پرداخت- که در سطور قبل به توضیح آن پرداختیم- اما دیر زمانى سپرى نگردید که نقدهاى جدى و بحثهاى مفصلى درباره تعریفهایى که کانت از حکم تحلیلى و تالیفى نموده بود وارد جامعه اندیشه گردید. مهمترین نقدى که بر این تعاریف کانت در مورد قضایاى تحلیلى و تالیفى وارد شد از سوى “کواین” بود. “کواین” در مقاله “دو حکم جزئى از تجربه گروی” به این تقسیم‌بندى کانت، تافته و آن را مورد نقد و بررسى خود قرار مى‌دهد. از نظر کوآین قضایاى تحلیلی، قضایایى هستند که پذیرش آنها مبتنى بر پذیرش مفهوم ترادف است تا بگوییم موضوع و محمول با هم مترادف هستند یعنى وقتى مى‌گوییم “هر مجردى بى‌همسر است” و مى‌گوییم این قضیه تحلیلى است مى‌خواهیم بیان نماییم که مجرد با بى‌همسر هم‌معنى است. در ادامه کواین مى‌گوید هرگونه تبیینى از مفهوم ترادف تبیینى دورى است یعنى اگر بخواهیم ترادف را تبیین نماییم مجبوریم از آن استفاده کنیم لذا نمى‌توانیم قضایاى تحلیلى را بپذیریم. پس کلیه قضایا ترکیبى یا تالیفى هستند ولى با این حال میان قضایاى ترکیبى هم تفاوت وجود دارد. قضایاى ترکیبى یک طیف را نشان مى‌دهند که در این طیف بعضى قضایا میزان تجربى بود نشان کم است و برخى بیشتر. مثالى که مى‌زند این چنین است که قضایا در ظرفى واژگون هستند که قسمتهایى که با خاک تجربه در تماس هستند میزان تجربى بود نشان خیلى زیاد است و هرچه بالاتر مى‌رویم و به قضایاى منطقى و ریاضى مى‌رسیم میزان تجربى مى‌رسیم میزان تجربى بودن کمتر است لذا این دیدگاه عملا به دنبال خود انسجام گروى را در پى دارد. همه قضایا تجربى‌اند و با هم مرتبط هستند و اینگونه نیست که یک قضیه مبدا قرار بگیرد و قضایاى دیگر را تبیین کند و همه قضایا همدیگر را توجیه مى‌کنند. بعد از مقاله کواین، گرایس و استراسون در مقاله‌اى دیدگاه کواین را نقد کرده مى‌گویند این چنین نیست که دیدگاه کواین لزوما صحیح باشد اما نفى ترادف در معناشناسى از جهاتى در برداشتى که از قضایا مى‌نماییم اثرگذار است (9).
در باب تئوریهاى معنادارى بعضى از تئورى‌ها به این سئوال مى‌پردازند که “چگونه الفاظ معنادار مى‌شوند؟” مثل تئورى گرایس که به این مسئله مى‌پردازد. برخى تئورى‌ها از جمله تئورى دیوید سون به مسئله “معنا چگونه هویتى است؟” مى‌پردازند. البته افرادى مانند کواین که در سطور قبل درباره او مقدارى سخن گفتیم منکر معنادارى مى‌شوند لذا گاهى دیدگاه کواین درباب معنادارى از دیدگاهى پراگماتیستى یا عمل گرایانه معرفى مى‌کنند. بدین معنا که الفاظ معنا ندارند و فقط یک وسیله و ابزارى است که براى انجام کارها از آنها بهره مى‌بریم و اصلا چیزى به نام معنا وجود ندارد (10).
از دیگر کسانى که به تقسیم گزاره‌ها و من جمله تقسیم گزاره به ترکیبى و تحلیلى توجه نموده است. ویتگنشتاین متقدم است. به طور کلى از منظر ویتگنشتانى هر لفظى در یک سابقه تاریخى درست مى‌شود که با سابقه تاریخى لفظ دیگر متمایز است. از اینرو اگر عنصر زمان و عنصر متن اجتماعى را در معنى‌دارى لحاظ کنیم مطمئنا مترادفى وجود نخواهد داشت. یعنى الفاظ مترادف نیستند. ویتگنشتاین درباره گزاره بیان مى‌دارد که: “مى‌دانیم که گزاره را مى‌توان از جهات مختلف تقسیم نمود. براى مثال مى‌توان به تقسیمات زیر اشاره کرد: 1) تقسیم گزاره به ما تقدم و ما تاخر 2) تقسیم گزاره به تحلیلى و ترکیبى 3) تقسیم گزاره به ضرورى و امکانی. یکى از تقسیمات گزاره تقسیم آن به راستگو (tautology)، دروغ‌گو (contradiction) و ممکن الصدق (contingent) است. مى‌توان سه نوع را اینگونه نیز نامگذارى کرد ضرورى الصدق، ضرورى الکذب و ممکن‌الصدق و ممکن‌الکذب. بنابراین مى‌توان هریک از گزاره‌ها را به صورت زیر تعریف کرد: 1) گزاره راستگو، گزاره‌اى است که در هیچ شرایطى کاذب نیست بلکه لزوما صادق است. معمولا گزاره‌هاى منطق و ریاضیات را در این دسته قرار مى‌دهند؛ براى مثال گزاره “RV..R” یک گزاره‌اى راست گو است. گزاره‌هاى راست‌گو با این دلیل که در هر شرایطى صادق هستند تعیین صدق آنها نیازمند مراجعه به عالم واقع نیست بله صرف ساختارشان سبب صادق بودن آنهاست. 2) گزاره دروغ‌گو: گزاره‌اى است که در هیچ شرایطى صادق نیستند بلکه لزوما کاذب هستند. معمولا گزاره‌هاى لزوما کاذب همانند تناقض در این دسته قرار مى‌گیرند. براى مثال مى‌توان به گزاره “P...P” اشاره کرد. کذب گزاره‌هاى دروغ‌گو نیز ناشى از ساختار منطقى آنهاست. بنابراین براى تعیین کذب آنها نیز نیاز به مراجعه به عالم واقع نیست. 3) گزاره ممکن‌الصدق، گزاره‌اى است که در برخى شرایط صادق و در برخى شرایط کاذب است. از این رو تعیین صدق یا کذب گزاره ممکن‌الصدق نیازمند مراجعه به عالم واقع و بررسى شرایط است. به همین دلیل گزاره‌هاى تجربى را گزاره‌هاى ممکن‌الصدق مى‌نامند. ویتگنشتاین بیان مى‌دارد که گزاره‌هاى منطق که بیانگر چیزى نیستند در واقع همان گزاره‌هاى تحلیلى مى‌باشند. بنابراین از دیدگاه او گزاره‌هاى ضرورى‌الصدق و ضرورى الکذب تحلیلى و گزاره‌هاى ممکن‌الصدق ترکیبى مى‌باشد.
از دیگر کسانى که درباره تقسیم گزاره‌ها به تحلیلى و ترکیبى به بحث پرداخته است، هیوم است. هیوم دو نوع اظهار زبانى معنادار را پذیرفته بود: گزاره ترکیبى که درباره واقعیت عالم واقع سخن مى‌گوید و گزاره‌اى ممکن‌الصدق است وگزاره تحلیلى که بیانگر روابط مفاهیم با یکدیگرند و صدق یا کذب آنها ضرورى است.
از این رو بین آنچه که ویتگنشتاین در رساله منطقی- فلسفى (10) خود آورده با آنچه که هیوم ذکر کرده شباهتى به چشم مى‌آید اما تفاوت در اینجا است که ویتگنشتاین قضایاى تحلیلى را بیانگر چیزى نمى‌داند و نقش آنها را به نماد فروکاهش مى‌دهد. همانگونه که معتقد است صفر نیز در ریاضیات صرفا یک نماد است و بیانگر چیزى نیست(11).